1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تاثير رنگ در مجسمه سازي

شروع موضوع توسط Shabnam_n ‏23/10/11 در انجمن علوم متفرقه

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    2,489
    تشکر شده:
    1,040
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانش اموز
    تاثير رنگ در مجسمه سازي

    --------------------------------------------------------------------------------
    بارزترين تفاوت بين مجسمه هاي قديمي وجديد،كاربرد رنگ است...مجسمه بدون رنگ رويكرد اخيري در مجسمه سازي است كه در دوره رنسانس و با تمايل به سوي مجسمه كلاسيك-كه درآن زمان فاقد رنگ شده بود-معرفي گرديد واين سبك از گذشتگان به ما رسيده است. پيكره شيري رنگ حك شده در سنگ مرمر كه به سال 1929 باز مي گردد،نمونه كاملي از مجسمه سبك كلاسيك است. مجسمه سازان دوره رنسانس با خلق دوباره زيبايي دنياي باستان،از به كاربردن رنگ خودداري نمودند.
    سه قرن بعد،هنگام انقلاب نئوكلاسيك(كلاسيك جديد)،پيكره هاي كاملاً سفيدرنگ تبديل به گزينه اي بدون چون وچرا شدند.
    اين سوء تعبير درمورد هنرهاي تجسمي يونان باستان چنان فراگير بود كه باستان شناسي جديد آنرا ردكرد وبه كارگيري رنگ درآثار به منزله توهيني به مخاطب آگاه بود وباعث جاروجنجال زياد ومخالفت گسترده اي شد.باوجود تجربياتي در زمينه آثار رنگي،بيش از پنجاه سال به طول انجاميد تا كاربرد رنگ در مجسمه هاي دوبعدي وسه بعدي احيا شود.
    تحسين دنياي باستان كه بار ديگر در اواسط قرن18ميلادي باكشف خرابه هاي پومپي و هركولانيوم وانتشار كتاب"تاريخ هنر باستان"به قلم"وينكل مان" به وجود آمد،اروپاييان را به بازديد از اين آثار درايتاليا كشاند.مجسمه سازان انگليسي كه به منظور مطالعه وكار به اين كشور سرازير شدند را مي توان پيشگامان ايده آثار سنگ مرمري تك رنگ دانست كه از سبك يوناني پيروي مي كردند.
    كانووا،تور والدسن و بار توليني،گروه سه نفري مشهور سبك نئوكلاسيك از شورواشتياق انگليسي ها براي كار با سنگ مرمر سفيد بي روح پيشي گرفتند و ايده‌ "سادگي اصيل وشكوه آرامش بخش" وينكل مان را به عنوان آرمان سبك نئوكلاسيك در ارائه آثاري جاويدان برگزيدند.انديشه"كلاسيك جديد" آنان كه به غايت در آثار كاملاً سفيد وبدون رنگ حك شده درسنگ مرمر ايتاليايي مشهود است،براي اولين بار درتاريخ(هرچند به طور موقت)باعث برتري مجسمه بر نقاشي شدواين سنگ هاي مرمرغالباً در منطقه"كارارا"مورد استخراج،پردازش وصيقل دادن قرار مي گرفتند تا جلاي بلوري پيدا كنند.
    نخستين مجسمه سازان حرفه اي آمريكا غافل از تحولات ساير نقاط دنيا،به طور خودآموز براي واقعيت نمايي در زمينه كارهاي دستي شروع به استفاده از رنگ نمودند.
    در دوران استعمار،"پي شنت رايت"(1786-1725)نقوش برجسته وپيكره هاي مومي ناتوراليستي رنگ شده اي را خلق كرد و سرانجام چندين موزه نمايش آثار مومي را در لندن و نيويورك به منظور ارائه مجسمه هاي مومي خود از افراد سرشناس تأسيس نمود."ويليام راش"(1833-1756)،مجسمه ساز موفق سازنده دماغه هاي كشتي با بكارگيري رنگ براي شبيه سازي مواد به انواع مرغوب تر، اولين هنرمند آمريكايي بود كه آثارش تحولي در ساخت مجسمه هاي حقيقي ايجاد كرد.
    راش با رنگ يا آب طلاكاري كردن مجسمه هاي بزرگي از چوب كاج،مثل پيكره هاي تنومند نمادين كمدي وتراژدي(1808)،توانايي ذاتي خود دراين زمينه را به اثبات رساند،ولي حتي با ساخت مجسمه جورج واشنگتن(1814)كه با شور وحرارت زياد به اتمام رسيد وبه منظور مشابهت با سنگ مرمر به رنگ سفيد درآمد هم نتوانست اثري را در سبك"كلاسيك جديد"خلق كند.شكل گيري حقيقي سبك نئوكلاسيك در آمريكا،در دهه 1830،همزمان با ورود"هوراشو گريناف"آمريكايي(1852-1805)به ايتاليا به قصد فراگيري اين شيوه روي داد.
    وي با اقامت در فلورانس،اولين مجسمه ساز مهاجر در ايتاليا لقب گرفت ونخستين آمريكايي بود كه كنگره،مأموريت ساخت مجسمه يادبود"جورج واشنگتن"برمسند قدرت(1841-1832)را به وي واگذار نمود.
    مجسمه يادبودي را كه گريناف دراندازه هاي طبيعي از همسرش ونوس ويكتريكس ساخت وبه وي هديه داد،ارائه پيكره هاي بدون پوشش را در آمريكا رواج داد.
    هيرام پاورز،آمريكايي ديگري بود كه براي تحصيل به ايتاليا رفت.اثر وي با عنوان "برده يوناني"(1839)كه با نمايش رنج زياد دخترك يوناني كه ترك ها وي را به بردگي فروخته بودند،از حساسيت دوره ملكه ويكتوريا نسبت به برهنگي پيكره ها كاست وبسيار مورد تحسين وتمجيد قرار گرفت.
    گريناف وپاورز،به همراه دو نسل ديگر از مجسمه سازان آمريكايي كار با سنگ مرمر(كه اغلب در ايتاليا برش داده مي شد)را در سراسر اين كشور دز ساخت آثار عمومي وخصوصي خود رواج دادند.
    با اين وجود،شكوفايي احساسات رمانتيك،به تدريج علاقه به كاربرد رنگ را درآثار ساخته شده از سنگ مرمر،گل،رس،گچ،سفال برانگيخت."هونور دامير"(1879-1808)هنرمند سنت شكن سبك رئال با ساخت مجموعه اي از مجسمه هاي نيم تنه كوچك از گل رس طي سال هاي1835-1832انقلابي در هنر مجسمه سازي ايجاد كرد.
    وي با خلق مجسمه هاي كوچكي از كاريكاتور شخصيت هاي سياسي معتصر خود از جمله"ژان كلود فالكرون"(1859-1774)درسال 1832،ازآنها به عنوان نمونه هايي براي دومجموعه طنزآميز از آثار چاپ سنگي خود استفاده نمود.آثارسفيدو سياه به ندرت قابليت برابري كردن با نيم تنه هاي رنگي را داشت كه" غلو و استفاده از رنگ هاي متفاوت درآنها،رئال بودنشان را تشديد كرده بود."
    مجسمه هاي رنگي رئال چند دهه بعد در آمريكا با معرفي آثار"گروه راجرز"به سبك نئوكلاسيك تحميل شدند وجان راجرز(1904-1829)آثاري برگرفته از تاريخ و وقايع معاصر را ارائه نمود كه با استقبال بسيار خوبي مواجه شد.
    پس از پايان تحصيلات نه چندان موفق خود در رم وپاريس،وي به آمريكا بازگشت وبه ساخت مجموعه مجسمه هاي كوچكي سوار برپايه پرداخت.
    نخستين آثارش در اين زمينه به نام"شطرنج بازان"و"حراج بردگان"در سال1860 آن چنان موفق بود كه راجرز شروع به توليد انبوه چنين مجموعه هايي از جنس گچ نمود وآنها را با استفاده از گل اخراي سوخته واكسيد روي به رنگ گل رس درآورد.
    كمي بعد،پاريس جايگزين رم وفلورانس شد وعنوان مركز دنياي هنر رابه خود اختصاص داد وآمريكايي ها گروه گروه به منظور فراگيري هنر ومعماري به اين شهر وارد شدند.
    كشف رسواگر مجسمه هاي باستاني رنگي در يونان همزمان با انتقاد شديد ساير جريانات هنري به سبك نئوكلاسيك روي داد.
    درپي جنگ هاي يونان براي آزادي ودرحفاري هاي دهه1830 درمنطقه آكروپوليس آتن وحفاري هاي اواخر دهه1850 درساير مناطق مهم اين كشور،شواهد انكارناپذيري از وجود آثار هنري ومعماري رنگي و حكاكي شده درتمام دوره هاي تاريخي يونان باستان به دست آمد."جان گيبسون"انگليسي(1866-1790)كه در زمان تحصيل همدوره"كانووا"و"توروالدسن"و همچنين يكي از طرفداران سرسخت سبك نئوكلاسيك بود،با تحسين آن آثار هنري خارق العاده،به اين سبك پشت كرد.
    وي در پايان يك دوره حرفه اي طولاني وموفق در رم وساخت مجسمه هاي كاملاًسفيد براي هموطنان انگليسي اش،تزئينات،شنل وتاج مجسمه تمام قد ملكه ويكتوريا(1850)را كه مأموريت ساختنش را خود ملكه به وي داده بود،رنگ آميزي كرد.
    هنگامي كه گيبسون اين اثر را در آتليه هنري خود در رم به نمايش گذاشت،همه انگليسي ها آنرا مورد انتقاد قرار دادند.
    اما وي ادعا كرد اين هنرمندان به لطف درك جديد خود از بي مزگي مجسمه هاي سفيد مرمري درمقايسه با رنگارنگي آثار اصيل يوناني،تلويحاً اثر وي را تأييد كردند. گيبسون با رنگ رقيق زدن به مجسه"ونوس"(55-1851)ورنگ آميزي موها،چشم هاو حاشيه تزئيني پرده دور آن با تمسخر وانتقاد بيشتري مواجه شد.
    اين مجسمه انتقادآميز به علت پشت كردن به آن چه تا آن زمان نمونه كاملي از«زن انگليسي بدون پوشش و گستاخ» محسوب مي شد چه در روم(كه به مدت 4 سال به نمايش در آمده بود)‌و چه در لندن مورد نفرت و بيزاري قرار گرفت . از ديد مسيحيان ، كاربرد رنگ به مجسمه شكل و صورتي كافرانه داده و موجب تشديد توهين به مقدسات شده بود .
    با وجود اختصاص مكان نمايش عالي به مجسمه ونوس و دو اثر رنگي ديگر گيبسون در نمايشگاه بزرگ سال 1862 در لندن ، مجله هنري مشهور آتنوم در مورد آن چنين نوشت :«اين اثر آنقدر زننده است كه همه گيرايي و هر گونه اثري از الهه بودن ونوس را از بين برده است .» كاربرد رنگ در آثار گچي در ابتدا مورد قبول نبود و انتقادات شديد يا شگفتي مخاطبان را بر مي انگيخت .
    هنگامي كه «توجه خاص از برتري مجسمه هاي حكاكي شده بر گرفته از زيبايي شناختي سبك نئو كلاسيك به كشف قابليتهاي آثار الهام گرفته از مدل هاي زنده يا نقاشي شده تغيير يافت «رونق مجدد استفاده از رنگ در مجسمه هاي دوره رمانتيك تقريباً تحت الشعاع شيفتگي روزافزون هنرمندان به خلق آثار برنزي قرار گرفت .
    هر چند اين امر بالاخره در آخرين دهه 19 روي داد و كاربرد رنگ در آثار هنري احيا شد . «ژان لئون رژروم»(1904- 1824) نقاش و مجسمه ساز فرانسوي و سرپرست كانون نقاشان «نئوگرك» در اثر رنگ روغن خود با عنوان «نقاشي به مجسمه زندگي مي بخشد» (1893) به حمايت از كاربرد رنگ در مجسمه سازي پرداخت .
    وي با انعكاس كشف تعداد زيادي از مجسمه هاي كوچك سفالين در منطقه باستاني تانگارا در سال 1874 ، مجسمه هاي كوچك نانگاراي خود را (1890) رنگ آميزي كرد و طيف وسيعي از مواد و موم هاي رنگي را براي رنگ كردن مجسمه ها و نيم تنه هايي چون «سارابرنادت» (1895)به كار برد. توجه به فرهنگ هاي بيگانه ، آثار مجسمه سازان را در هر سني كه باشند تحت تأثير قرار داده و حساسيت آنان را به كاربرد گوياي رنگ ، چه در آثار واقعيت گرا و چه نمادگرا ، افزايش داده است .
    در اواسط قرن 19 ميلادي ، در اوج دوره سبك رمانتيك ، هنر مجسمه سازي بيان گر موج تازه اي از شگفتي و شرق گرايي بر گرفته از سرزمين هاي عربي حوزه درياي مديترانه و تركيه كنوني بود .
    دوره سلطه دوم به سركردگي چارلز كوردير(1905-1827) ، كاربرد رنگ در مجسمه سازي را كاملاً احيا نمود .
    شوق وي به مطالعه نژادهاي گوناگون ، كورديو را به سفر در منطقه آفريقايي شمالي كشاند و منجر به خلق مجموعه اي از نيم تنه هاي بومي- قبيله اي رنگي از سنگ مرمر و ساير مواد ارزشمند ديگر شد . اثر «دختر يهودي الجزايري» (1862) كه يكي از برجسته ترين آثار اين مجموعه به شمار مي آيد «معجزه اي از پيچيدگي فني است كه در خدمت تضادهاي غني رنگ و بافت قرار دارد .»
    پل گوگن (1903-1848) چند دهه بعد با الهام گرفتن از آثار شرق دور در نمايشگاه يونيورسال شهر پاريس در سال 1889 ، در روياي درياهاي جنوب راهي اين منطقه شد و مدتي در آنجا اقامت نمود .«رازسوئز» اثر حكاكي شده و رنگي وي در سال 1890 ، پيش از اولين حضورش در تاهيتي خلق شد .
    اين نقش برجسته چوبي ، خبر از كاربرد مدرن رنگ به عنوان نماد احساسي و عاطفي مي دهد . پس از 6 دهه استفاده مداوم از قابليت هاي برنز در ارائه جلوه ظريفي از نور ، سايه و پتينه ، هنر بكارگيري خلق در جريان جنبش زيبايي شناختي اواخر قرن 19 ميلادي امكان استفاده از رنگ را در آثار ساخته شده از عاج و ساير سنگ هاي گران قيمت ديگر افزايش داد .
    در همين حين ، ايده هاي نمادگرايانه كه به بهترين شكل در قالب آثار سه بعدي جلوه گر شد ، رنگ را به عنوان يك مبدل به كار گرفت ؛ درست به همان صورتي كه در آثار گوگن مشهود است . نسل جديد مجسمه سازان انگليسي تحصيل كرده در فرانسه نمونه آثار برجسته اي در اين خصوص خلق نمودند .
    يكي از بهترين آثار اين دوره «لاميا» (1900-1899)‌ ساخته «جورج فرامپتون»(1928-1860) بود كه با الهام از شعري به همين نام سروده «كيت» ساخته شد .
    تعداد هنرآموزان آمريكايي مركز هنري «اكول دوبر» در شهر پاريس از انگليسي ها نيز بيشتر بود . بسياري از آنان علاقه خود به اين جنبش زيبايي شناختي را با ارايه آثار سنگي مشابهي بيان كردند . هربرت آدامز (1945-1858)‌ ، نخستين رئيس انجمن ملي مجسمه، مجموعه تحسين برانگيزي از نيم تنه هاي زنان زيبا را خلق كرد .
    يكي از اين آثار با عنوان «ژنوس» (99-1890) مجسمه مرمري با قالب برنز است كه با سنگ هاي قيمتي مرصع كاري شده است .
    فريبندگي آثار رنگي در عرصه هاي مختلف هنري (شاخص سبك هنر در آثار تزييني و مجسمه سازي ) ، پس از نمايشگاه تسحيلات جنگي در سال 1913 ، دوره نوگرايي را ادامه داد. شهرت هربرت هاسل تين (1962-1877) ، آمريكايي مقيم فرانسه و عضو انجمن ملي مجسمه ، به دليل خلق مجموعه مفصلي از مجسمه حيوانات است كه بيشتر آن ها نيز آراسته و تزيين شده اند .
    از بين آثار اين مجموعه و مجسمه «اسب نر باركش بلوطي رنگ »(1922) به دليل شكل انتزاعي و طراحي فوق العاده اش ، بيان گر كمال مطلوب و اطمينان در استفاده از رنگ و تزيينات است .
    برخي از هنرمندان مدرن با تزيين و حكاكي آثار خود كه مخالف «روند نئو-باروكدر كاربرد گل رس در آثار پيروان سبك مدرن گراي رودنسيك» بود«مفهومي شخصي به كاربرد رنگ در آثار خود بخشيدند .»
    پس از نمايشگاه يونيورسال پاريس در سال 1900 ، مجسمه سازي به سرعت دستخوش تغيير و تحول شد .تأثير هنرهاي قاره استراليا و آفريقا در مجموععه هاي بومي –قبيله اي در پايتخت هاي قاره اروپا ، از جمله پاريس ، لندن و در سدن نقش به سزايي در شكستن معيارهاي هنر غرب داشت. مجسمه سازان مكتب هاي مختلف، با كاربرد رنگ به سطح آثار خود جان بخشيدند .
    نخستين نمونه اثر اين تحول ، مجسمه «زن رقصنده» (1912-1908) «ارنست لودويگ كركز» (1938-1880) هنرمند آلماني سبك اكسپرسيونيسم بود .
    وي و ساير هنرمندان مدرن ، به همان روش گوگن ، با كنده كاري بي واسطه آثار خود ، بخش هايي از بدنه آن ها را رنگ كردند . مجسمه سازان در فواصل جنگ ها آزادانه از رنگ براي نمايش فرهنگ هاي مختلف استفاده نمودند .
    «گاستون لاكايز» (1935-1882) به اثر ساخته شده از سنگ مرمر خود با عنوان «سر يك زن» از طريق كنده كاري و كاربرد رنگ ، نمايي صورتي و موجدار دارد . خيره گي نگاه ، رنگ مايه قهوه اي موها ، گوشه چشم ها ، زير بيني و روي چانه در سبك مصر باستان همان جذبه نمادين را به صورت هاي طبيعي آثار كركز و نادل مان مي بخشد .
    "الي نادل مان"(1946-1882)پس از خلق مجسمه هاي مرمري نوين وخارق العاده در پاريس،به آمريكابازگشت وبه نوآوري درسنت هاي هنري سرزمين خود پرداخت.حالت لوله اي شكل منحصربه فرد آثار وي،انحناي انتزاعي ظريف كارهاي هنرمندان مدرن را بهبود بخشيد.
    وي با پوشاندن اجزاي صورت،لباس و موي مجسمه هاي خود از جمله "رقصنده"(1919-1918)شاخص هاي اين سبك را بيشتر نمايان ساخت. مجسمه سازان در قرن پرهياهوي بيستم نيز به استفاده از رنگ-بيشتر به دليل مشخص كردن حيطه هنر از صنعت-ادامه دادند،واز مواد متفاوتي همچون موم كه"پي شنت رايت"را به شهرت رساندو برنز كه ديگر محبوبيت سابق را نداشت براي خلق آثار خود استفاده نمودند.
    "ملوينا هافمن"(1966-1887)عضو انجمن ملي مجسمه با اجراي چندين كميسيون يادبود به مطالعه حركات موزون"آناپاولوول"پرداخت.اي� � امر منجر به خلق تعدادي مجسمه مومي كوچك مثل آناپاوولو(1932)شد كه كاربرد رنگ د رآن بيانگر غيرواقعي بودن سبك نمادگرايي آن بود.
    "كارل پل جنوين"(1978-1890)،دبيرانجمن ملي مجسمه درسال هاي 1963-1960،در مهم ترين كميسيون معماري دوره خود يعني مجسمه هاي سفالين سه گوش بخش شمالي موزه هنر فيلادلفيا(1993)،كاربرد رنگ دراين آثار يوناني را احيا نمود.
    وي طي مراحل مقدماتي تحقيق معماري خود دراين زمينه،مجسمه برنزي كوچك رنگ آميزي شده"رقص يوناني"(1926)را خلق كرد.اين مجسمه كه بيست وپنجمين نمونه از اين كار بودوبا استقبال شاياني روبرو شد،پتينه زيبايي داشت كه رنگ خاصي را به برنز داده بود.
    در دهه 1930،يك قرن پس از اولين آگاهي ها مبني بر رواج استفاده از رنگ درمجسمه سازي ومعماري يونان باستان،اين سنت درمجسمه سازي احيا شد.
    كاربرد رنگ در همه رشته هاي هنري وتمامي سبك ها جايگاه خود را پيدا كرد واهميت بسزايي در تأكيد برابعاد يا خلق جلوه هاي نوري در ساختارهاي سبك كوبيسم وآثار سورئاليستي يافت.
    مخاطبان هنردوست كه تحصيلاتي دراين زمينه نداشتند هم جلوه اين مجسمه هاي در قالب سنگ مرمر صيقلي شيري رنگ وحتي آثار گچي سفيد را مورد تحسين قرار دادند.مجسمه سازان قرن بيستم ديگر واهمه اي از بدگويي ها به علت استفاده از رنگ به منظور واقع نمايي ونمادگرايي،كاربرد تزئيني،صنعتي يا شوك وارد كردن نداشتند.

    Cafedesign