1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

از بــوسـه واگرفــت و هـم از بــوســه باز داد

شروع موضوع توسط 2okhtare hava ‏22/10/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/10
    ارسال ها:
    4,240
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    eng
    عشقش ز جان تیره ی من سر کشیده بود
    در سنــگلاخ خاطــر مــن گل دمیــده بــود

    چون سبز جامـه، غنـچه صفت، پیکــر مرا
    از چشــم ها نهفـته و در بر کشــیده بـود

    ای باغبـــان عشـق! تو تا با خبــر شـــدی
    لبهـاش از لبم گل صــد بوسـه چیــده بود

    عشقم هــزار پــرده ی پرهــیزْ سوختـــه
    شــوقـم هــزار جامـه ی تقــوا دریده بــود

    بر لـوح سـاده ی دل دیــــرآشــنای مـــن
    رنــگ هــــزار باغ و بهــار آ‏رمیــــده بـــود

    جانـم همـه شرار و به پیکر نشسته گرم
    خونم همه شـراب و به رگ ها دویـده بود

    می سوخت شمع عشق به فانوس چشم من
    وان روشنــی بــه خلوتــم از نـــور دیـده بــود

    از بــوسـه واگرفــت و هـم از بــوســه باز داد
    جـان را که دور از او به لبــانــم رسیــده بود.
    ​