ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟ چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟ سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟ ديدگانش همه از شوق درون پر آشوب لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست در دل كوچه و بازار شدم سرگردان عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم ای امید دل ديوانه اندوه نواز بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز
پاسخ : ای امید دل ديوانه در گذرکاه زمان خیمه شب بازی دهر همه با تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند فقط این خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند ......................................................................... حرف های ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است پیش از انکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ای دریغ وحسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود