[h=2][/h] "جبران خليل جبران"، شاعر ، نويسنده و نقاش مشهور لبناني، سال 1883 در شهر بشري لبنان متولد شد و سال 1931 در نيويورك درگذشت. او در زمينه شعر , داستان و مقالههاي فلسفي و عرفاني آثار گوناگوني به دو زبان عربي و انگليسي به رشته تحرير درآورده كه همه اين آثار به اين دو زبان و بعضي از آنها به زبانهاي ديگر ترجمه و منتشر شده است. او اصولا كوتاهنويس و كلمهپرداز است، در نوشتههاي او زير هجوم معاني و مفاهيم، دست و پاي قالبها ميشكند و مرز ميان شعر، قصه و مقاله در هم ميريزد. "جبران" در قالب داستان شعر ميگويد و با زبان شعر داستان مينويسد. او نويسنده مفاهيم است. از اين رو آثارش در عبور از صافي سختگير ترجمه نسبت به آثار ديگران لطمه كمتري ميخورد جبران خليل جبران در سال 1883 مدر خانوادهاى مسيحى و ساكن روستاىبشرى واقع در شمال لبنان متولد شد.پدر وى چوپانى خشن و دائم الخمر بودولى مادرى مهربان، دلسوز و فداكارداشت. وى دوران كودكى را با گشت وگذار در دامن طبيعت و مشاهده مناظرزيباى شمال سپرى نمود. از همان كودكى،گوشهگير بود و اوقات زيادى به فكر فرومىرفت. او در كنار درس به نقاشىعلاقهاى وافر داشت. تا دوازده سالگىكنار برادر و دو خواهرش بسان روستاييانديگر زندگى را در فقر گذراند. در سال1895م افزايش فشارهاى اقتصادى، مادررا مصمم كرد تا به همراه كودكان جلاىوطن كند و پدر كه در زندان به سر مىبرد،در وطن باقى ماند. هجرت بدون همراهىپدر و تحميل مشقات زندگى بر مادر او رانسبتبه "زن" خوشبين ساخته و "مرد" رادر نظر او در هالهاى از بدبينى قرار داد كههيچگاه اين بدبينى از بين نرفت.
پاسخ : جبران خليل جبران پروردگارا به من ارامش ده تا بپذيرم انچه را كه نميتوانم تغيير دهم دليري ده تا تغيير دهم انچه را كه ميتوانم تغيير دهم بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند
پاسخ : جبران خليل جبران او لطیف بود رازهای عشق را او برایم گشود همه ی آدم ها ، خاطره یِ نخستین عشق خود را ، برای همیشه ، در دفتر دل ثبت میکنند خاطره ای که لرزه بر بنیاد روحِ آدمی می اندازد و همه ی تلخ های زندگی را شیرین میکند هر مرد جوانی ، سلمایی دارد سلمایی که با بهار زندگی می آید لحظه های تنهایی و دلتنگیِ روح را از شادمانی سرشار میسازد و سکوت شب ها را از نغمه و موسیقی می آکند آن روزها ، در دریای افکارِ خویش غوطه میخوردم دوست داشتم معنای زندگی را بفهمم همه ی کتاب ها را زیر و رو میکردم ناگهان ، عشق آمد و در گوشم نجوا کرد سلمای من خورشیدی تابناک بود در برابرم ایستاد همچون ستونی از نور و نوازش زندگیم خالیِ خالیِ بود همچون زندگیِ آدم در بهشت سلما ، حواّی دلِ من بود او دلم را با رازها و شگفتی ها لبریز کرد و معنای زندگی را به من فهماند... حوّا ، آدم را وسوسه کرد و از بهشت بیرون کرد اما سلما ، مهربان و صمیمی ، دستم را گرفت و مرا به باغ سبز عشق و عرفان برد دچار شدم : دچار عشق اما مرا نیز از بهشت بیرون کردند من از سیب ممنوع باغ بهشت نخورده بودم که از بهشت بیرونم کردند ... !!!!! جبران خلیل جبران
پاسخ : جبران خليل جبران نفس خود را هفت بار نکوهش کردم: اولین بار:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم دومین بار:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدم سومین بار:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان و راحت را بر گزیدم چهارمین بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم پنجمین بار:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسیار صبور و بردبارم ششمین بار:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختیها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکنم هفتمین بار:هنگامی که در مقابل خدا به نیایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم (جبران خلیل جبران)
پاسخ : جبران خليل جبران جبران خليل جبران آهنگري بود كه با وجود رنج هاي متعدد و بيماري اش عميقاً به خدا عشق مي ورزيد. روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد: «تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و بيماري نصيبت مي كند دوست داشته باشي؟» آهنگر سر به زير آورد و گفت:«وقتي كه مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم. سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد. اگر به صورت دلخواهم درآمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود اگر نه آن را كنار مي گذارم. همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
پاسخ : جبران خليل جبران چهره اي ديدم كه به هزار چهره در مي آيد و چهره اي كه هميشه در يك قالب بود.چهره اي ديدم كه توانستم درون پنهان زشتش را دريابم و چهره اي كه چون نقاب رويش را برداشتم، زيبايي بي نظير درونش را مشاهده كردم.چهره اي يير ديدم كه چين و چروكش از پيغام تهي بود و چهره اي صاف كه همه چيز بر آن نقش بسته است.من چهره ها را مي شناسم زيرا از وراي آنچه ديدگان مي بافد به آنان مي نگرم تا حقيقتي كه پشت آنهاست را ببينم!
مجموعه اشعار جبران خلیل جبران غم را دیده ام روزگاری را اندرون دره ای سپری کرده ام که اسب های رنجور در آن گام بر می دارند غم را دیده ایم به سان گروهی از پرندگان که بالای سرمان در پروازند ای کاش اي كاش من و ايام هر دو به خواب بوديم و هيچ شعاعي و هيچ راهی ما را رهنمون نمي كرد عکس و نشان من اين تصوير جواني است كه زندگي را دوست مي دارد ليك بدان علاقه اي ندارد و در هر دو حال ملول است چون خاموش باشد و چيزي نگويد نماز عشق را بر او مي خوانم تامضطرب گردد دل سپردن آري ، حکايتي است دلپذير ليکن دل را نشايد به اسارت دادن که تنها دستهاي حيات ، خانه دل است و بس (جبران خليل جبران) سوگند به خدا سوگندت مي دهم اي قلب من با عشق خود همدمي كن و شكواي خود را از خالقت مخفي ساز زيرا راز داري بر ذمه عشاق است و آنگاه كه آشكار گردد شوق ها هلاك يابند دل دل، نغمه سرايي كرد دل، پريشان گشت و اندوه هاي گونه گونش به ياد آورد پس از بهبودي عشق برقي در شب درخشيد اطراف جامه هايش نمايان گشت بدان نزديك شد تا بهتر ببيند اما طاقت نداشت و باز گردانده شد نه آتش درون و نه سرشك ديده اين سرنوشت مقدّر او بود
پاسخ : جبران خليل جبران ای خلیل من اي خليل من اگر از حال من آگاه بودي از عهد نوجواني سخن نمي گفتي خوابي بود كه در قلبم مدفون ساختم و كفن هايش را نيز جامه ي جواني كردم ليك، او با من بي وفايي كرد و من در وحشت و غم فرو رفتم و بدان قانع شدم گوشه گير و تنها گشتم و مصيبتم را ازديدگان مخفي كردم با كتاب ها مانوس گشتم زيرا كتابه ها رابهترين دوست ديدم از جوهر خامه شراب ساختم و جلد كتاب را همنشين خود كردم و با خيال و روياهاي خود قصه هايي بلند ساختم
پاسخ : جبران خليل جبران دريا در سكون شب ان هنگام كه آدمي به خواب رود و بيداري او درحجاب باشد جنگل فرياد زند: من همان عزمم كه توسط خورشيد در دل خاك روييد دريا به او چيزي نگفت ولي با خود چنين گفت: عزم، از آن من است سنگ گفت: روزگار در من رازي نهاد كه تا روز جزا مخفي است دريا به او چيزي نگفت ولي با خود چنين گفت: اسرار از آن من است باد گفت: شگفتي ها دارم زيرا مه و آسمان را ز هم جدا مي سازم دريا خاموش و ساكت شد اما با خود چنين گفت: باد از آن من است رود گفت: چه گوارا هستم تشنگي زمين را برطرف مي سازم دريا ساكت و خاموش شد اما با خود چنين گفت: رود از آن من است كوه گفت: به مانند ستاره اي در سينه ي افلاك پابرجا و استوار هستم دريا آرام ماند ولي با خود چنين گفت: كوه ار آن من است انديشه گفت: من پادشاه هستم و در جهان پادشاهي مانند من نيست دريا بي حركت ماند اما در خواب به خود گفت: همه چيز از آن من است
پاسخ : جبران خليل جبران اي زمان عشق روزگار جواني رفت و عمر به سر رسيد و بسان سايه اي اندك و ناچيز گذشته ها را محو كرد همچو زدودن سطري از كتاب با اشك كه با وهم آن را نوشته بودند روزهاي ما معذّب و زنداني اند اندر جايي كه شادي ها بخل مي ورزند محبوب از ما مأيوس شد و آرزوهايمان را به نااميدي مبدل كرد گذشته ي اندوهگين ما همچو خوابي ميان شب و روز سپري شد اي زمان عشق! آيا اميد، تحقق يافتني است؟ از جاودانگي نفس و از ياد پيمان ها آيا خواب، آثار بوسه ها را از لب پاك خواهد كرد؟ كه سرخي گونه ها از آن بيزاي مي جست يا ما را به او نزديك خواهد كرد؟ و نا اميدي را از ياد ما محو خواهد كرد؟ آيا مرگ گوش ها را خواهد بست؟ آن گونه كه صداي ظلم و سكون آواز را درك كرده بودند آيا قبر ديدگان را خواهد بست؟ چون پنهاني هاي قبر و سرّ درون را ديده بودند چه بسيار نوشيديم از جام هايي كه در دست ساقي بود و بسان شعله آتش مي درخشيد و نوشيديم از لباني كه نعمت و لطف را در دهاني ارغواني گرد آورده بود و شعر خوانديم و صداي ما به گوش ستارگان آسمان رسيد آن روز همچو شكوفه ها از بين رفتند با فرود برف از سينه ي زمستان آنكه دست دهر با او خوبي كند رنج او را كمتر سازد اگر مي دانستيم اگر مي دانستيم هرگز آن شب را رها نمي كرديم چون در ميان خواب و بيداري سپري شد اگر مي دانستيم لحظه اي را از دست نمي داديم اگر مي دانستيم برهه اي از زمان عشق را از دست نمي داديم اكنون دانستيم ليك پس از فرياد وجدان مي گفت: به پا خيزيد و برويد و به ياد آورديم پس از فرياد و گور مي گفت: نزديك شوید پیش من آیید