1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مکتب هاي ادبي و هنري جهان

شروع موضوع توسط ATENA ‏22/10/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2][/h]

    آنيميسم (Animisme) جان گرايي

    آنيميسم در ادبيات حالتي را بيان مي کند که در آن گويي اشيا جان و شعور دارند. آنيميسم از واژه ي لاتين ?anima? گرفته شده است که به معني روح است و آنيميسم گرايش به روح دادن به اشياء و طبيعت ست.
    آنيميسم به عنوان مثال در اثر "ميلي يا خاک زادگاه" (Milly ou la terre natale) نوشته ي لامارتين و يا دراثر "دهان تاريکي" ( La bouche d'ombre) نوشته ي ويکتور هوگو و "اشعار طلايي" (Vers dores) نوشته ي نروال به چشم مي خورد.
    اسپريتواليسم (Spiritualisme) روح گرايي

    دو طرزفکر با اين نام شناخته مي شود:
    1) سيستمي فلسفي که باور دارد دنيا از دو واقعيت تشکيل شده است :ماده و روح، و اين دوگانگي در ساختار انسان نيز به کار رفته است.
    ?) سيستمي فلسفي که باور دارد در دنيا تنها يک واقعيت وجود دارد و آن روح است.
    استوئيسيسم (Sto?cisme)


    نظريه ي فلسفي گروهي از انديشمندان يوناني در سده هاي 3 و ? پيش از ميلاد است که بنيادگذار آن زنون zenon بوده است. براي طرفداران اين مکتب خوشبختي در تقوا نهفته است و بايد از جذابيت ها و علاقه ها پرهيز کرد. نام دار ترين معرفان اين شيوه ي تفکر Marc Aurele,S?n?queو Epict?te هستند.

    Epict?te مي گفت: " تحمل کن و خودداري کن ".
    اکسپرسيونيسم (Expressionisme)

    اکسپرسيونيسم از مکاتبي است که در دوران جنگ جهاني اول شکل گرفت. اين مکتب از راه نقاشي تحت تأثير ونسان ونگوک، در فرانسه و آلمان ايجاد گرديد و سپس به ادبيات وارد شد و نخست بر نمايش نامه نويسي در آلمان تأثير گذاشت. اکسپرسيونيست ها مي کوشيدند احساس ها و حالت هاي دروني خود را با آزادي تمام بيان کنند. از پيشگامان اين مکتب، آوگوست استريندبرگ سوئدي، گئورگ کايزر و برتولت برشت آلماني بودند.
    آثار برخي از اين نويسندگان گاه به کابوس شباهت دارد و بيانگر آشفتگي هاي دروني انسان است. فرانتس کافکا، نويسنده مشهور چک، از اکسپرسيونيست هايي بود که رمان و داستان هاي کوتاهي نيز به زبان آلماني نوشت.
    اين شيوه ي هنري گوياي حالات ذهني هنرمند است و عواطف و احساسات دروني او را مي نماياند. بسياري از هنرمندان اين جنبش با تحريف و کژنمايي و اغراق آميز کردن مضامين و موضوعات، به کمک رنگ هاي تند و زننده ،اوج هيجانات و احساسات ذهني خود را بيان مي کنند و با اين کار قصد نمايش واپس گرايي و به بن بست رسيدن انسان مدرن را دارند.

    هنرمندان برجسته ي اين مکتب از جمله اميل نولده ، ادوارد مونش ، ماکس بکمان ، فرانسيس بيکن ، کته کل ويتس ، ژرژ روئو ، اگون شيله ، اسکارکو کوشکا ، لودويک کريشنر ، جيمز آنسور ، ريورا ، اگوست ماک ، فرانتس ماک و واسيلي کاندينسکي هستند
    اگزيستانسياليسم (Existentialisme ) هستي گرايي

    اصطلاح اگزيستانسياليسم از مشتقات واژه‌ي فرانسوي existentiel و واژه‌ي انگليسي Existential به معني "وجودي" است، و خود به معناي "اصالت وجود" يا "تقدم وجود" است. اساس فلسفه‌ي اگزيستانسياليسم که در نيمه‌ي نخست سده ي بيستم پديد آمد، بر اين باور استوار است که هستي موجودات دو جنبه دارد: ذات (essence) يا ماهيت، و وجود (existence) . انسان تا وقتي با رفتار و عملکرد خود به ماهيتي فردي يا وجود مشخص دست نيافته، فقط داراي ماهيتي کلي يا ذات است. در اين صورت تنها در مرحله‌ي موجودي که در اموري انتزاعي و کلي با ساير هم‌جنسان خود مشترک است، باقي مي‌ماند، اما وقتي اين موجود به سبب خودآگاهي بر ماهيت خود تأثير مي‌نهد و وجهه‌اي مشخص و معين پيدا مي‌کند، به مرحله‌ي وجود مي‌رسد.
    پرسش اساسي فلسفه‌ي اگزيستانسياليسم آن است که کداميک از اين دو جنبه‌ بر ديگري مقدم است: ماهيت يا وجود؟
    پاسخي که فلسفه تا سده ي 19 به اين پرسش مي‌داد بر تقدم ماهيت تأکيد داشته است. اما فلسفه‌ي اگزيستانسياليسم وارونه ي آن معتقد به تقدم وجود بر ماهيت است.
    علت روي آوردن اگزيستانسياليسم به ادبيات را نيز بايد در تمايل اين فيلسوفان در دوري از امور انتزاعي و گرايش به امور ملموس و محسوس جست‌وجو کرد.
    اگزيستانسياليسم نوعي سيستم فکري است که بر پايه ي آزادي انسان بنا شده است. باور اصلي اگزيستانسياليسم همان گونه که گفته شد "تقدم وجود بر ماهيت" است. يعني طبيعت واقعي هر کس پيش از آن که او به وجود بيايد وجود نداشته است و اين وجود او است که در جريان کارهايي که انجام مي دهد ماهيت او را نشان مي دهد
    اگزيستانسياليسم نقطه ي مقابل جبر گرايي است. در جبر گرايي انسان به عنوان فردي که داراي سرنوشت محتوم و تعيين شده اي است شناخته مي شود، ولي در اگزيستانسياليسم که سارتر مشهورترين معرف آنست اين انسان است که در موقعيت ها و در دو راهي هاي زندگي اش تصميم مي گيرد که چه راهي را انتخاب کند. او در اين انتخاب آزاد است و نبايد از سنت ها و رسوم پيروي کند. سارتر به همين دليل نيز از پذيرش جايزه ي نوبل در ادبيات خودداري کرد.
    امپرسيونيسم (Impressionnisme )

    نهضتي فکري است که نقاشي را در يک چهارم پاياني سده ي 1? ميلادي دگرگون ساخت. امپرسيونيست ها در پي ثبت واقعيت گذرا بودند و به باور آنان موضوعات ساده به تر به آنان اجازه مي دهد تا به آن چه که احساس مي کنند بپردازند. اين جنبش، نخستين جنبش فراگير در هنر نو به شمار مي آيد و در فرانسه توسط ادوارد مانه و کلود مونه پديد آمد. نام اين جنبش از تابلوي "امپرسيون ، طلوع آفتاب" کلود مونه گرفته شده است. بررسي نور و رنگ و کيفيات طبيعي آن و ايجاد يک ديدگاه علمي در هنر، از مسايل مطرح در اين مکتب است. هنرمندان امپرسيونيست از ارائه ي اشکال با خطوط واضح سرباز مي زدند و به نور با نگاهي علمي مي نگريستند. آنان مثلن به جاي قراردادن رنگ سبز ، رنگ هاي زرد و آبي را در کنار يکديگر قرار مي دادند. استفاده از تضاد رنگ هاي مکمل و حذف رنگ هاي سياه و خاکستري از پرده ، از اصولي است که دراين مکتب مورد توجه قرار دارد.

    از هنرمندان برجسته ي اين سبک مي توان از ادوارد مانه ، کلود مونه ، آنود سيسلي ، آگوست رنوار، کامي پيسارو ، ژرژ سورا ، ادگاردگا ، پل سينياک، اگوست رودن و نقاش انگليسي تورنر (Turner ) نام برد.

    پست امپرسيونيسم :

    اين مکتب جنبشي شاخه شده از امپرسيونيسم توسط " پل سزان " است که در آن مضامين و موضوعات به صورت ناب هندسي و احجام افلاطوني نمايش داده مي شود. سزان در اين جنبش براي نمايش عمق ، از تضاد رنگ هاي سرد و گرم (مدولاسيون رنگي)بهره مي گرفت. استحکام در ساختار ترکيب بندي، صراحت شکل و فرم ، تأكيد بر بيان دروني به ياري رنگ و شکل، از ويژگي هاي اين مکتب هنري است.

    هنرمندان برجسته ي اين مکتب نيز پل سزان ، ونسان ونگوگ و پل گوگن هستند

    او مانيسم (Humanisme )

    اين مکتب از ديد تاريخي جنبش و نهضت فکري ويژه ي سده ي 1? ميلادي است. ويژگي اين جنبش تمجيد از دوران گذشته و تمايل به شکوفايي کامل انسان است. اومانيسم بزرگ ترين تفکر عقيدتي دوران رنسانس است و اومانيست ها در آن دوره به مطالعه ي متون اصلي و ترجمه و ويرايش آثار قديم يوناني و لاتين مي پرداختند.
    از ديد فلسفي هر تفکري که به انسان عالي ترين ارزش را بدهد او مانيسم گفته مي شود. بنابراين نويسندگاني که در آثارشان از عقيده ي والاي انسان و حفظ حقوق او و لزوم شکوفايي او سخن گفته اند اومانيست هستند.
    اونانيميسم (Unanimisme)
    شاعر و نويسنده ي نام دار فرانسوي " ژول رومن " به ياري " ژرژ شنوير" پايه و بنياد اين مکتب را گذاشته است.
    اونانيميست ها بر اين باورند که :
    در وجود هريک از ما دو نوع افکار و احساسات هست. نخست افکار و احساساتي که ويژه ي خود ما است و ديگري افکار و احساساتي که اجتماع ما و گروه هاي بشري گرداگرد ما (مانند خانواده، هم کاران، هم کيشان و مردم) به ما تلقين کرده اند.
    مکاتب گذشته معتقد بودند که فرد براي رسيدن به آخرين درجه تکامل بايد شخصيت انفرادي خود را پرورش دهد و از دخالت دادن و تأثير پذيري از دنياي خارج خودداري کند، اما اونانيميسم با الهام از انديشه هاي فلسفي اگوست کنت وارونه ي آن را بيان مي کند و اجتماع را منشاء تکامل و نبوغ و شکفتگي نيروهاي فردي مي داند.
    ايده آليسم (Idealisme) پندار گرايي، آرمان گرايي
    اين مکتب فکري بر اين باور است که واقعيت تنها به عنوان وجود روحي محض وجود دارد و جسم چيزي جز شکل تظاهر اين وجود نيست. ايده آليست ها همه ي موجودات و آن چه را که انسان در جهان درک مي کند، نه عيني بلکه تصورات ذهني و وابسته به ذهن انسان مي دانند و معتقدند که اگر من که همه چيز را ادراک مي کنم نباشم، ديگر نمي توان گفت که چيزي هست .

    مکتب هاي ايده آليستي به طور کلي بر دو نوع عمده بوده اند:
    ايده آليسم عيني و ايده آليسم ذهني:
    ايده آليست هاي عيني مانند افلاطون فيلسوف نام دار يونان باستان ( 3?? - ??? ) پيش از ميلاد و هگل انديشمند بزرگ آلماني (1?31 - 1???) ميلادي بر خلاف ماترياليست ها که جهان واقعي را عيني مي دانند، بر اين باورند که تنها شعور به شکل کلي و خالص آن وجود عيني و خارجي دارد. يعمي جهان واقعي نتيجه ي تکامل عقل محض يا خرد مطلق و يا انعکاس آن است که در سيري نزولي از گوهر خود بدر آمده و به جهان مادي بدل شده است. يعني مبدا نخست ايده بوده است که سپس دوباره سير صعودي را آغاز مي کند و به خود باز مي گردد.

    ايده آليست هاي ذهني مانند برکلي فيلسوف مشهور انگليسي (1??3- 1???) ميلادي اصلن منکر وجود جهان عيني و ماده ي خارج از ذهن بشر هستند و بر اين باورند که تنها فرد ( يعني شخص متفکر)، شعور و ذهن او وجود خارجي دارند. يعني اشيا فقط در حدود و تا آن جا که توسط فرد حس مي شوند وجود دارند و جهان تنها در آگاهي ، محسوسات و ذهن بشز وجود دارد.

    سبک ايده آليسم در ادبيات و هنر عبارت است از سبک متکي به تخيلات شاعرانه ي گوينده يا نويسنده و پيروان اين مکتب در همه ي عرصه هاي هنري، سياسي و يا اقتصادي به دنبال کمال مطلوب هستند
    ايلومينيسم (Illuminisme )

    جرياني فکري، فلسفي و مذهبي است که شناخت خدا را تنها از طريق الهام بر دل و تماس مستقيم با او امکان پذير مي داند. کانت (Kant) بالزاک (Balzac) بودلر (Baudelaire ) و نروال (Nerval ) تحت تاثير اين مکتب قرار داشتند. اين جنبش در قرن 1? ميلادي از مهم ترين جنبش هاي فکري بوده است.

    اينتيميسم (Intimisme )

    اينتيم به معني درون است و اصطلاح اينتيميسم در مورد آن دسته از آثار ادبي به کار مي رود که روي ترسيم زندگي دروني قهرمان ِ اثر و روان شناسي او متمرکز شده است.
    باروک (Baroque )
    از نظر ادبي باروک اغلب در برابر کلاسيسيسم معني مي شود. يعني بر خلاف کلاسيسيسم که بر پايه ي اعتدال استوار است در باروک اغراق به چشم مي خورد.

    دو شاخه ي باروک عبارت است از: Preciosite و Burlesque
    در Preciosite تصنع وجود دارد. مثلن به جاي گفتن"دندان" از عبارت "مبلمان دهان" و يا به جاي کلمه ي "نان" از عبارت "حامي زندگي" استفاده مي شود. اين نوع از باروک در واقع خواستار ايجاد فاصله ميان افراد عامي و باسواد است به شکلي که درک سخنان افراد باسواد براي افراد عامي مشکل گردد.

    شاخه ي دوم باروک يعني Burlesque نيز مانند شاخه نخست عمل مي کرد ولي در جهت مسخره کردن افراد عامي.

    پارناس (Parnasse)

    پارناس نام کوهي‌ است که بنا به اسطوره‌هاي يونان قديم، آپولون (الهه‌ي شعر) و 9 خواهري که فرشتگان نگاه‌بان هنرهاي زيبا بودند، در آن جا زندگي مي‌کردند. وجه تسميه‌ي آن، علاقه و گرايشي است که شاعران پارناسين براي شعر به مفهوم هنري قائم به ذات که هيچ هدفي جز کمال و زيبايي خود ندارد، قايل بودند. اين مکتب ادبي در نيمه‌ي دوم سده ي نوزدهم در فرانسه در برابر رمانتيسم ويکتور هوگو و لامارتين، و بر ضد درون‌گرايي و جامعه‌دوستي هنري پديد آمد.
    بسياري تئوفيل گوتيه را بنياد‌گذار اين مکتب مي‌دانند و برخي رواج اين مکتب را به لکنت دوليل نسبت داده‌اند. گوتيه عقيده داشت که هنر هيچ هدفي جز خود و فراتر از خود ندارد. به نظر او شاعر بايد هم‌چون مجسمه‌ساز و صنعت‌گري کاملن بي‌طرف باشد و شعر خود را به ملموس‌ترين و عيني‌ترين شکل ممکن ارايه دهد. اين عقيده‌ منشأ يقين به تشابه ميان هنرهاي تجسّمي و تصويرگري و نيز منشأ انديشه‌ي شعر بي‌طرف و غيرشخصي است. شعر غير شخصي فارغ از تمايلات و گرايش‌هاي شخصي شاعر است. تي‌.اس‌.اليوت، شاعر انگليسي تبار، اين رويکرد را اين گونه تعريف مي‌کند:
    "تعالي هنرمند عبارت از جريان مدام قرباني کردن خود و محوشدگي هميشگي منيّت اوست."
    شعار "هنر براي هنر" يکي از اصول مهم اين مکتب به شمار مي‌آيد. شاعر پارناسين با هرگونه ذهنيّت‌گرايي مخالفت مي‌کرد و زيبايي قالب و شيوه‌ي بيان را برتر از محتوا مي‌دانست.
    ويکتور هوگو با اثر معروف خود "Les Orientales " پايه گذار مکتب "هنر براي هنر" شد و هوگو بود که عبارت " هنر براي هنر " را در محافل ادبي مطرح ساخت.
    جوانان بسياري دور هوگو جمع شدند و مي گفتند هنر خدايي است که بايد آن را تنها به خاطر خودش پرستيد و نبايد هيچ گونه جنبه ي مفيد و يا اخلاقي به آن داد.
    تئوفيل گوتيه ازجمله ي اين جوانان بود که پس از چند سال در رأس عده اي که هنر براي هنر را شعار خود کرده بودند قرار گرفت. شاعر نام دار ديگر اين مکتب نيز تئودور دو بانويل است.
    در سال 1??? ميلادي عده اي از شاعران جوان فرانسه که بر ضد رومانتيسم قيام کرده بودند، تحت تأثير مکتب هنر براي هنر محافلي ادبي براي خود تشکيل دادند. در رأس اين شاعران لوکنت دو ليل قرار داشت. در سال 1??? مجموعه شعري از آثار اين شاعران با عنوان (پارناس معاصر) انتشار يافت که سخت مورد توجه قرار گرفت.
    و رفته رفته اين شاعران به نام" پارناسين" معروف شدند.
    به باور پارناسين ها شعر نشانه اي است از روح کسي که احساسات خود را خاموش ساخته است. چون اين شاعري به هيچ روي نمي خواهد شعرش محتواي اميد و آرزو و خواهشي باشد و تنها براي هنر محض احترام قايل است و به زيبايي شکل و طرز بيان اهميت مي دهد.
    اصول مهم اين مکتب عبارت است از :
    1_ کمال شکل، چه از نظر بيان و چه از لحاظ برگزيدن واژه ها.
    ** دخالت ندادن احساسات و بي توجهي به آرمان ها و اهداف.
    3_ زيبايي قافيه.
    **پايبندي به آيين "هنر براي هنر".
    پانتئيسم (Pantheisme )

    مسلکي که بر پايه ي آن خدا در کنار آفريده هايش قرار ندارد، بلکه در درون آن ها است. به عبارت ديگر خدا به همراه آفريده اش وجود را تشکيل مي دهد.
    پرسوناليسم ( Personnalisme)

    نظريه اي که به فرد ارزش والايي مي دهد. تز پرسوناليسم در اثر "بيانيه اي در خدمت پرسوناليسم" اثر امانوئل مونيه (Emmanuel Mounier ) به چاپ رسيده است.
    پو پو ليسم ( Populisme)

    پوپوليسم مکتبي ادبي و هنري است که در سال 1929 م. به وجود آمد و هدف آن بيان احساس و رفتار مردم عامي بود و به ترسيم فرهنگ عاميانه مي پرداخت که در نقطه ي مقابل ادبيات بورژوايي قرار داشت.
    اين مکتب مي خواست که در برابر روان شناسي بورژوايي و نيز در برابر روشنفکرمآبي گروهي بيکاره، هنري به وجود آورد که توجه نويسنده فقط مصروف مردمان طبقات پايين جامعه باشد، بي آن که تا حد ابتذال مکتب ناتوراليسم سقوط کند. طرفداران اين مکتب وارونه ي اگزيستانسياليست ها، مخالف هرگونه التزام و پايبندي اخلاقي، اجتماعي و سياسي بودند

    مکتب ادبي و هنري پوپوليسم در سال ???? توسط لئون لومونيه ( Leon Lemonnier) و آندره تريو (Andre Therive) بنياد گذاري شد، هدف اين مکتب بيان احساسات و رفتار مردم عامي بود.
    پيتيسم (Pietisme )

    جنبش مذهبي سده ي 1? ميلادي که کانونش کشور آلمان بود و بر روي اهميت اتحاد بين فرد و اصول مسيحيت تکيه و تاکيد داشت. Philipp Jacob Spener بنيادگذار اين جنبش بود.

    تئاتر ابسورد (absurd)
    تئاتر ابسورد يا تئاتر پوچ‌نما بيش تر به آثار نمايشي نويسندگاني چون آرتور آدامف، ساموئل بکت، ژان ژنه، اوژن يونسکو، هارولد پينتر و ادوارد آلبي گفته مي‌شود و شاخه‌ي مهمي از ادبيات پوچي به شمار مي‌رود. مباني فکري و تلقي فلسفي نويسندگان تئاتر پوچي از عناصر مکاتب ادبي سوررئاليسم، اکسپرسيونيسم، گزيستانسياليسم و آثار سارتر، کافکا و جيمز جويس ريشه مي‌گيرد و سرآغاز گرايش به نگرش پوچ‌گرا، در تئاتر بوده است. بنا بر تفکر اين گونه نمايش‌نامه‌نويسان، انسان بريده شده از اعتقادات مذهبي و معنوي، و آگاه به پوچي اعتقاداتي که آن‌ها را فريب مي‌داند، در جهاني خالي از معنا و هدف، فقط دل‌خوش به اميدهايي در فراسوي زندگي ملالت‌بار و بي‌معني، دست و پا مي‌زند. به ترين نمونه‌ي اين انسان هاي سرگشته و خودفريب، ول‌گردهاي نمايش‌نامه‌ي "در انتظار گودو" ساموئل بکت هستند.
    تحول گرايي ( Evolutionisme)

    نظريه اي که مي گويد گياهان وحيوانات و انسان آن گونه که ما اکنون مي بينيم آفريده نشده اند بلکه نتيجه ي تحولي در دنياي جانوران هستند که ميليون ها سال طول کشيده است.
    تحول گرايي نقطه ي مقابل ثبات گرايي (Fixisme ) است. ثبات گرايي بر اين باور است که انواع گوناگون مخلوقات از روز اول خلقت اشان ثابت مانده و تغييري نکرده اند.
    دادا و دادائيسم

    دادائيسم مکتبي است پوچ گرا در ادبيات و هنر که توسط يک رومانيايي الاصل به نام تريستان ترازا و هم فکري هانس آرپ اهل آلزاس، و دو نفر آلماني در اوايل سده ي بيستم و در شهر زوريخ (سويس) پديد آمد.
    اين مکتب بيانگر بينش فلسفي استهزاء آميزي است که به موجب اوضاع اجتماعي و پيامدهاي وخيم جنگ جهاني اول، در اروپا پديد آمد.
    مبناي جهان بيني دادائيست ها بر آزادي و رهايي تمام عيار، مخالفت با هر قرار و قانون و اخلاق و سنت، و بر نفي تمامي ظواهر عقلايي استوار است.
    در سال هاي دهه ي 1??? بسياري از مکاتب افراطي در هنر پديدار شدند. بسياري از آن ها حرف هاي تازه اي داشتند و حتا اکنون نيز جذاب به نظر مي آيند. در ميان آن مکاتب افراطي، دادائيسم افراطي‌ترين‌اشان بود. يکي از بنيادگذاران دادائيسم مي‌گويد: در ساعت فلان، در بعد از ظهر فلان روز، در اتاق پشت ميز بوديم و يکي داشت دست در دهانش مي‌کرد. فرهنگ لغت را باز کردم و لغت دادا _ به معني اسب چوبي بچه‌ها _ آمد.
    اين گفته هاي بي زبط از نوع دادائيسم است. دادائيسم نوعي ضد هنر و انقلابي براي تغيير و ساختارشکني در مفاهيم هنري است. دادائيسم مجموعه‌اي معنادار از هنر بي معنا، نيهليسم، ضديت با عقل، کليشه‌شکني، تاکيد بر شانس و تصادف و ضديت با اصول شناخته شده ي هنر است. آنان همه چيز را مسخره مي‌کردند، حتي خودشان را.

    اين جنبش در آلمان و با ديدگاهي پوچ گرا و گرايشي ضد هنري و اعتراضي، درصدد تمسخر و ريشخند تمدن و هنر معاصر و ارزش‌ هاي مرسوم زمانه پديد آمد. شعار هنري اين سبک "بي شکلي مطلق و نابودي آفرينندگي" است. اين جنبش حاصل فشارهاي ناشي از جنگ جهاني اول است. عنصر تصادف در اين جنبش ، نقش بسزايي دارد و تکنيک "فوتومونتاژ" نيز توسط هنرمندان اين جنبش ابداع شده است.
    دادائيسم افزون بر نقاشي و هنرهاي ديداري، در شعر، نويسندگي، تئاتر، موسيقي و گرافيک نيز نمود پيدا کرد. آنان نقاشي‌هايي کشيدند با تنها چند خط. موسيقي‌هاي تنها با چند نت و تئاترهايي عجيب و غريب و بي‌معني.
    دادا بعدها کم کم تلطيف يافت و به سورئاليسم تبديل شد

    هنرمندان برجسته ي اين مکتب عبارتند از : ماکس ارنست ، رائول هوسمن ، هانس ژان آرپ، مارسال دوشان

    رئاليسم (Realisme) واقع گرايي

    رئاليسم از ريشه لاتيني Realis آمده است، از ماده Rerrum يعني شيئي که آن را مي‌توان واقعي و صاحب شيئيت (چيزمندي) ترجمه کرد. يعني هرچه که به شيئي و پديده‌هاي واقعي مستقل از ذهن ما تکيه کند و آن را ملاک قرار دهد.

    مکتب رئاليسم نقطه ي مقابل مکتب آرماتن گرايي ( ايده آليسم ) است که وجود جهان خارجي را نفي کرده و همه چيز را تصورات و خيالات ذهني مي داند.

    رئاليسم مکتبي است که بر بيان واقعيت ها و زندگاني، همان گونه که هست، تکيه دارد. به بررسي دقيق رفتارهاي آدميان، حالت هاي روحي آنان ، محروميت ها و بيرحمي ها و فساد جامعه مي پردازد و علت هاي آن ها را بيان مي کند. بالزاک نويسنده فرانسوي، تولستوي نويسنده روسي، ديکنز نويسنده انگليسي، از پيشگامان اين سبک بوده اند. مکتب رئاليسم در نيمه دوم سده ي نوزدهم ميلادي پديد آمد.
    رئاليسم به معناي واقعيت عيني ، بدون خوشايند گري و احساساتي گري است. اين جنبش در تقابل با آرمان گرايي (ايده آليسم)، نئوکلاسيسم و در جريان انقلاب صنعتي فرانسه پديد آمده است و هدف هنرمندان اين جنبش ، بيان واقعيت مطلق است.

    رئاليسم به اصالت واقعيت و به وجود جهان خارج و مستقل از ادراک انسان باور دارد.
    ايده آليست ها همه ي موجودات و آن چه را که انسان در جهان درک مي کند، تصورات ذهني و وابسته به ذهن انسان مي دانند و معتقدند که اگر من که همه چيز را ادراک مي کنم نباشم، ديگر نمي توان گفت که چيزي هست. در حالي که به باور رئاليستي، اگر انسان ها نيز از ميان بروند، جهان خارج همچنان وجود خواهد داشت. به طور کلي يک رئاليست، موجودات جهان خارج را واقعي و داراي وجودي مستقل از ذهن انسان مي داند.

    اين اسلوب هنري و از جهت استه‌تيک ( زيبا شناختي) دگرساز و اصلاح‌گر، هنر را بيش از همه اساوب هاي هنري متجلي مي‌سازد. از مختصات رئاليسم بازتاب حقيقي شخصيت بغرنج انساني و مناسبات و روابط گوناگونش نسبت به واقعيت، ارائه اشخاص و حوادث نمونه وار (تي‌پيک) از طريق چهره پردازي فردي مسائل زندگي است.
    وقتي به تاريخ پيدايش و تکامل رئاليسم به مثابه ي اسلوب هنري مي‌نگريم، مي بينيم که عناصر مرکبه و گرايش‌هاي فکري آن در ادوار ابتدايي تکامل هنر پديد شده بوده است. ولي اسلوب رئاليسم به مثابه يک اسلوب خاص هنري در دوران نوزايي (رنساني) مثلن در آثار سروانتس و شکسپير ديده مي‌شود. اين مکتب در اواسط سده ي نوزدهم تکاملي شگرف مي‌يابد و به رئاليسم انتقادي ستندال، بالزاک، ديکنز، هوگارت، دوميه، کوريه، منيه، گوگول، توگنف، تولستوي و بسياري ديگر مي‌رسد. در آثار آنان معايب نظامات اشرافي فئودالي و سرمايه‌داري افشا مي‌شود و در رهايي فکري و بيداري اجتماعي بشر و براي پيدايش و استقرار آرمان‌هاي دمکراتيک در انديشه افراد نقش مهمي ايفا مي‌کند.
    اکنون نيز در آثار بسياري از هنرمندان مترقي جهان سرمايه‌داري، اسلوب واقع‌گرايي نقادانه ادامه دارد و ارايه خلاق آن به صورت رئاليسم انقلابي يا سوسياليستي درآمده است. اين اسلوب، واقعيت پويا، مشخص و تاريخي را در سمت حرکت انقلابي آن در آثار هنري مجسم مي‌کند و از آن جا که هنرمند در اين جا مجهز به آگاهي اجتماعي است، برخوردش به پديده‌هاي اجتماعي و تاريخي برخوردي است در اوج احساس مسئوليت و تعهد و آگاهي و قهرمانان مثبت طراز نوي را از ميان تاريخ به ميان مي‌کشد.
    معمولن ماکسيم گورکي را انديشه‌پرداز اين مکتب، و اثرش مادر را نخستين اثر هنري ناشي از اين اسلوب مي‌شمرند.
    رئاليسم در رمان و نمايش نامه خيال پردازي و فردگرايي رومانتيسم را از ميان مي برد و با مشاهده ي واقعيت هاي زندگي و تشخيص درست علل و عوامل آن ها به تشريح و تجسم آن ها مي پردازد.
    هدف حقيقي رئاليسم تشخيص تأثير محيط و اجتماع در واقعيت هاي زندگي و تحليل و شناساندن دقيق "تيپ ها" يي است که در اجتماع به وجود مي آيند.
    کوشش نويسندگان رئاليسم در اين است که جامعه خود را تشريح کنند و "تيپ ها"ي موجود در جامعه را نشان دهند و همچون مورخي عادات و اخلاق مردم اجتماع خويش را بيان کنند.
    "بالزاک" فرانسوي نماينده ي مکتب رئاليسم نيز به اين نکته اشاره مي کند و در "کمدي انساني" مي نويسد: "با تنظيم سياهه ي معايب و فضايل و با ذکر آن چه که زاييده ي هوس ها و عشق هاست و با تحقيق درباره ي مشخصات اخلاقي و انتخاب حوادث اساسي جامعه و يا تشکيل "تيپ ها" ممکن است به نوشتن تاريخي موفق شويم که مورخان از آن غافل بوده اند، يعني "تاريخ عادات و اخلاق جامعه".
    از نمايندگان بزرگ مکتب رئاليسم در فرانسه "بالزاک" ، "استاندال" و در انگلستان "ديکنز" را مي توان نام برد. هنرمندان برجسته ي ديگر عبارتند از: گوستاو کوربه ، فرانسوا ميله ، ادوارد مانه ، فرانسيسکو گويا ، ايليار پين و انوره دوميه . از ديگر مراکز مهم رئاليسم مي توان از روسيه و نويسندگان بزرگاني چون تولستوي و داستايوسکي نام برد.

    رئاليسم جادويي : اصطلاح واقع گرايي جادويي در مورد آثار داستاني نويسندگاني مانند خورخه لويس بورخس نويسنده ي آرژانتيني، ميگل آستورباس نويسنده ي گواتمالايي ، گابريل گارسيا مارکز نويسنده ي کلمبيايي، گونتر گراس نويسنده ي آلماني، جان فولز نويسنده ي انگليسي و ايتالو کالوينو نويسنده ي ايتاليايي به کار برده مي شود.

    در آثار اين نويسندگان درون مايه ها و موضوع ها اغلب خصوصيتي نامانوس و خيالي و رويايي و خواب گونه دارند. عناصر روياگونه و سحرآميز با واقعيت با هم جا عوض مي کنند و الگوهاي واقع گرايي با خيال و وهم در هم مي آميزند. در اين آميزش ترکيبي پديد مي آيد که به هيچ کدام از عناصر سازنده اش شبيه نيست و ويژگي مستقل و جداگانه اي دارد. رويا و واقعيت در اين داستان ها چون آن در هم جوش مي خورند که خيالي ترين وقايع جلوه اي طبيعي و واقعي پيدا مي کند و خواننده ماجراهاي داستان را مي پذيرد. داستان در شکل خيال و وهم عنوان مي شود، اما ويژگي هاي آن ها را ندارد و همين مساله رمان هاي واقع گراي جادويي را از رمان هاي وهمي و خيالي جدا مي کند و به آن ها کيفيت نو و بديعي مي دهد که نوع تازه اي از داستان کوتاه و رمان را پديد مي آورد.

    در اين داستان ها ترتيب توالي زماني به هم مي ريزد و روايت زماني رويداد ها استادانه جا به جا مي شود و داستان ها با بهره گيري از قصه، علوم پنهاني و با ته رنگي از توصيفات اکسپرسيونيستي و سوررئاليستي روايت مي شوند.
    رومانتيسم ( Romantisme ) تخيل گرايي پر احساس

    واژه ي رمانتيسم از ريشه ي Romanus مي‌آيد يعني "رومي" يا "روميات" که البته چيزي از مضمون واژه را روشن نمي‌کند. رمانتيسم يک اسلوب هنري است که در آن رابطه ي هنرمند با پديده‌هاي توصيف شده به شکلي چشمگير و عيان بيان مي‌گردد و اين امر به اثر هنري نوعي هيجان و اعتلا و سمت‌گيري عاطفي شديد مي بخشد.
    در تاريخ هنر اروپا رمانتيسم به دنبال کلاسي سيسم (کلاسيک‌گرايي) آمده و آغاز پيدايش آن از سال‌هاي بيستم و سي ام سده ي نوزدهم ميلادي است.
    رومانتيسم در ادبيات و فلسفه به جهان به عنوان وجودي جاودان و نامتناهي مي نگرد و با تخيلات بي پايان و احساسات والا قصد بهبود جهان را دارد و از نظر اجتماعي رمانتيست ها قراردادهاي اجتماعي را به زير سوال کشيده اند

    رمانتيسم داراي دو منبع پيدايش است:
    نخست: جنبش رهايي طلبانه ي مردم عليه استبداد و اشرافيت و فئواليسم و ستم ملي،
    دوم: ياس توده‌هاي گسترده ي مردم از نتايج انقلاب سده ي هجدهم فرانسه که نتوانست به خواست‌هاي مردم پاسخ گويد. اين امر باعث پيدايش دو جريان در رمانتيسم شد.
    يکي از اين دو جريان نشان دهنده ي ياس از نظام سرمايه‌داري و در عين حال ترس از جنبش ها و انقلابات نوين خلقي است و از اين رو انتقاد از سرمايه‌داري در اين جريان يکسويه است و اگر چه معايب آن تشريح مي‌گردد ولي نقش مترقي لازم آن بيان نمي‌شود. اين تحليل هنري نادرست ناچار به پيدايش "آرمان‌هاي پنداري" و بي‌پر و پايي منجر گرديد که گاه حاکي از ستايش گذشته دور قرون وسطايي است. اين جريان در رمانتيسم اروپايي فرعي است و نمايندگان آن مانند نوواليس يا شله گل يا ژوکوسکي شاهراه ادب اروپا را ايجاد نمي‌کنند.
    ولي جريان ديگري در رمانتيسم وجود دارد که داراي سمت مترقي و انقلابي است و بيانگر پرخاش مردم عليه اشرافيت فئودال و سرمايه‌داري نوکيسه ي آن زمان و ارتجاع سياسي است و هنرمندان کبيري مانند بايرون، پرسي بيس شلي، ويکتور هوگو، ژرژ ساند، آدام ميتسکه‌ويچ (در لهستان)، شاندور په‌تفي (درمجارستان)، ريله‌يف (شاعر روس از دکابريست‌ها)، لئوژن دولاکروآ (نقاش فرانسوي)، بروسوف (شاعر روس)، شوپن (آهنگساز فرانسوي ? لهستاني)، برليوز (آهنگساز فرانسوي)، ليست (آهنگساز مجاري ـ آلماني) و غيره و غيره برخي از نمايندگان اين جريان دوم مترقي در رمانتيسم هستند.
    گرچه آرمان‌هاي استه‌تيک (زيبايي شناختي) اين جريان نيز ‌ چه بسا خصلت پندارآميز داشت و چهره‌هايي که اين هنرمندان مي‌پرداختند داراي دوگانگي و فاجعه دروني بودند، ولي به هرحال آنان، ولو تا حدي، به تناقضات دروني نظام سرمايه‌داري پي‌برده بودند و به جنبش مردم علاقه داشتند و سمت نگاهشان متوجه عقب نبود، متوجه جلو و آينده بود. برخي عناصر اسلوب هنري رمانتيسم (مانند تلاش در بازسازي واقعيت در پرتو نوعي آرمان هنرمند) در اسلوب هاي ديگر هنري، از جمله در اسلوب واقع‌گرايي (رئاليسم) نيز ديده مي‌شود.
    اين که هنرمند تحقق روياها و آرزوهاي خود را ببيند "روش رمانتيک انقلابي" نام دارد که عنصر ضرور در واقع‌گرايي انقلابي است (که آن را واقع‌گرايي سوسياليستي نيز مي‌نامند.)
    روسو و شاتو بريان به عنوان پدران رومانتيسم به شمار مي آيند و اين مکتب با نماي (Hernani) هوگو وارد تئاتر و با شعر (Meditations) لامارتين وارد شعر شد.
    رمان نو (موج نو)
    جنبش "رمان نو" به عنوان يکي از جنبش‌هاي ادبي و هنري، در رابطه با تحولات اجتماعي و سياسي در اواخر دهه پنجاه سده ي بيست ميلادي در فرانسه شکل گرفت و نويسندگاني چون آلن رب گري‌يه، ميشل بوتور، کلود سيمون و ناتالي ساروت به انتقاد از شيوه‌هاي بيان کلاسيک در رمان ها پرداختند. "رمان نو" كه در ميان انگليسي‌زبانان بيش تر به ‍‍ضد رمان شهرت دارد با انتقاد از عناصر سنتي در روايت داستاني مانند شخصيت، حادثه و طرح، بر آن بود که نبايد با طرحي از پيش آماده شده چيزي نوشت و با دادن تحول دايمي در ادبيات، بايد گونه‌اي نو از روايت داستاني را ابداع و معرفي كرد كه با اوضاع اجتماعي و زندگي جديد و پر تحول انسان ها هم‌خواني بيش‌تري داشته باشد.

    ناتالي ساروت نوسنده ي فرانسوي در کتاب معتبر خود "عصر بدگماني" ضمن انتقاد از شيوه ي رمان کلاسيک، سير تحولات آن را از دوره ي کافکا تا به امروز دنبال کرده است.
    سمبوليسم (Symbolosme)
    سمبوليسم يا نمادگرايى پيش از آن که يک مکتب به شمار آيد، يک مفهوم يا فلسفه است. بشر از ابتداى شکل گيرى تمدن ها و آغاز شاعرى گرايش به اين داشته است که سخنش را در قالب نمادها و نشانه ها به زبان آورد و اشياى دور و برش را با تجسم مفاهيمى عميق تر از آن چه به چشم مى آيد، نشان دهد. همان گونه که مصريان باستان گل هاى اسيريس را نماد مرگ مى دانستند، هنديان گل نيلوفر را نشانه تاج خداوند مى ناميدند، بابلى ها مار را نماد جاودانگى به شمار مى آوردند و خورشيد را نشانه ي بخشندگى و زندگى.
    اما به هرحال سمبوليسم يک مکتب فکرى نيز هست. در اواخر سده ي نوزدهم ميلادي شاعران فرانسوى که از زبان خشک نويسندگان رئاليست (واقع گرا) به ستوه آمده بودند، مکتب سمبوليسم را بنياد نهادند. آنان بر اين باور بودند که :
    اثر هنرى بايد تا حد ممکن از بيان مستقيم مفاهيم فرار کند و به نمادها و نشانه ها پناه آورد.
    نمادها و نشانه ها، خواننده را در کشف راز و رمزهاى اثر به حرکت وا مي دارد و او را از قالب يک شاگرد حرف گوش کن بيرون مى آورد.
    سمبوليسم ادبي

    نهضت سمبوليسم ادبي در فرانسه با گل‌هاي شر (چاپ18??) بودلر آغاز شد و شاعراني از قبيل رمبو، ورلن و مالارمه آن را ادامه دادند. آثار آن‌ها پر از سمبل‌هاي شخصي است که به جاي يک معني صريح و مشخص داراي هاله‌اي از معاني متعدد اما مربوط به هم است. بعدها اين مشخصه را در اشعار اليوت، پاوند، دايلن تامس، کمينگز و ... هم مي‌بينيم. ادبيات اروپايي به ويژه از جنگ جهاني اول به بعد به طرف سمبوليسم گرايش پيدا کرد و در اشعار غنايي ييتز، در "سرزمين ويران" اليوت، در "اوليسيس "و "بيداري فنيقي‌ها"ي جيمز جويس و در "خشم و هياهو"ي ويليام فالکنر سمبل‌هاي بحث برانگيز بسيار ديده مي‌شود.
    همان گونه که گفته شد اين مکتب در اواخر قرن نوزدهم پديد آمد وشارل بودلر پايه گذار آن بود. در ميان کساني که از بودلر الهام گرفتند و با آثار خود سمبوليسم را مستحکم ساختند پل ورلن، آرتور رمبو و استفان مالارمه از همه مشهورتر هستند.
    جيمز جويس در کتاب "چهره مرد هنرمند در جوانى" پسرکى عينکى را به تصوير مى کشد که مدام مطيع پدر و مادر و نظام کليسايى و معلمان مدرسه اش است. او به دليل عينکى که به چشم مى زند با بچه ها فوتبال بازى نمى کند. اما يک روز اين عينک به طور اتفاقى مى شکند و پسرک با کمال تعجب متوجه مى شود که بينايى اش هيچ نقصى ندارد و بدون عينک هم مى تواند دنياى اطرافش را ببيند. منتقدان آثار جويس، عينک را نماد نگاه بسته شده يا همه باورهاى کورى مى دانند که چشم عقل ما را پوشانده اند.
    رمز گرايى، نمود عصيان هنرمندان در برابر مکاتب واقع گرا و وصف گرا بود. رمزگرايان بر فلسفه بدبينانه ي شوپنهاور و ايده آليست هاى معنى گرا تکيه داشتند. آنان از نظر خود ديگر بار شعر را بر اريکه ي قدرت و افتخار نشاندند. بودلر، پايه گذار اين مکتب، معتقد بود: "دنيا جنگلى است سرشار از اشارات، و حقيقت از چشم مردم عادى پنهان است و تنها شاعر مى تواند به رمز و راز اين اشارات پى ببرد." برخى از شاعران اين مکتب، در اين رمزآلودگى غرق شدند و گاه انديشه هاى مبهم و حتا غير اخلاقى را رواج دادند. شارل بودلر، موريس مترلينگ، آلدينگتن، لارنس، هاکسلي، آرتور رمبو از بزرگان اين مکتب هستند.
    "سفر" و شعر "روياي پاريسي" از آثار بودلر، "نژادپرست" از آرتور رمبو، "شاهدخت مالن" از موريس مترلينگ نمونه هايي از آثار سمبوليسم هستند.

    سمبوليسم در ديگر علوم و هنرها
    در روان شناسى، زيگموند فرويد از سمبوليسم بيش ترين بهره را برد. فرويد معتقد بود همه خواب هايى که ما مى بينيم، با نمادشناسى قابل تفسيرند و با شناسايى نمادهاى خواب مى توان به ذهنيت انسان ها پى برد. در روان شناسى فرويد، خواب ها زبان تصويرى روح هستند.
    آلفرد هيچکاک در فيلم "طلسم شده" مسأله نمادگرايى فرويد را به شيوه ي جالبى به تصوير مى کشد. در اين فيلم گرى گورى پک هنرپيشه ي امريکايي نقش يک بيمار روانى را بازى مى کند که خود را قاتل مى انگارد و دکتر او با تفسير کابوس هاى او سرانجام ماجراى قتل را حل مى کند. بيمار در کابوس هايش مردى را مى بيند که روى پشت بامى ايستاده و چرخ يک کالسکه را در دست گرفته است. در اين خواب پشت بام نماد کوه و چرخ کالسکه نماد هفت تير است.
    در نقاشى سمبوليک مى توان به آثار گوگن اشاره کرد. نقاشان سمبوليسم معتقد بودند نقاش نبايد تنها آن چه را که با چشم مى بيند، روى صفحه ي کاغذ بياورد، بلکه بايد جهان را در ذهن خود حلاجى کند و در نهايت برداشت هاى شخصى خود را به تصوير بکشد. (از اين رو است که نقاشان سمبوليست به اکسپرسيونيست ها بسيار نزديک مى شوند).
    سمبوليسم که با دنياى شاعرانى نظير مالارمه و آرتور رمبو آغاز شد و ريشه در ايده آليسم و رمانتيسم داشت.در شعرهاى سمبوليک نمادها عاطفى تر مى شوند و شعر با موسيقى و تصوير درهم مى آميزد. از اين جهت شاعران سمبوليست جاده را براى موسيقى سمبوليک هموار کردند.

    در موسيقى کلاسيک دبوسى Debussi را پدر سمبوليسم (و اکسپرسيونيسم) مى دانند. دبوسى، موسيقى را از قيد و بندهاى هارمونى نجات داد و گفت شنونده ي يک قطعه موسيقى بايد هنگام شنيدن يک قطعه به يک تصوير برسد و اين نوازنده است که بايد با بالا و پايين بردن ضرباهنگ موسيقى، اين تصوير را در ذهن شنونده ايجاد و تثبيت کند. پيش از دبوسى، موسيقى رمانتيک تنها براى رقص يا تعريف داستان هاى نمايشى کاربرد داشت، اما دبوسى نشان داد موسيقى خود مى تواند به تنهايى تصوير باشد.
    اصول سمبوليسم
    از نظر فکري سمبوليسم بيش تر تحت تأثير فلسفه ايده آليسم بود که خود از متافيزيک الهام مي گرفت و در حدود سال 1??? دوباره در فرانسه رونق گرفته بود، بدبيني آرتور شوپنهاور فيلسوف آلماني نيز تأثير فراواني بر شاعران سمبوليست نهاده بود.
    کوتاه شده ي اصول و شيوه ي کار سمبوليست ها چون اين است:
    سمبوليست ها حالت اندوهبار و آن چه را که در طبيعت موجب يأس و نوميدي و ترس مي گردد بيان مي کنند.
    آنان به سمبل ها و اشکالي که احساسات و نه عقل و منطق آن ها را پذيرفته است توجه دارند.
    آثاري که آنان به وجود آورده اند براي هر خواننده اي به نسبت ميزان ادراک و وضع روحي اش مفهوم است، يعني هرکس به نوعي آن ها را در مي يابد و مي فهمد.
    آنان تا حد امکان از واقعيت عيني دور شده و به واقعيت ذهني پرداخته اند.
    از ديدگاه سمبوليست ها چون انسان دستخوش نيروهاي ناشناسي است که سرنوشت آنان را تعيين مي کنند از اين رو بايد حالت وحشت آور اين نيروها را نمايش داد که اين کار در ميان نوعي رويا و افسانه انجام مي گيرد.
    آنان مي کوشند حالت هاي غيرعادي رواني و معرفت هاي نابه هنگامي را که در ضمير انسان ها پديدار مي شود در آثار خود بيان کنند.

    سورئاليسم (Surrealisme) فراواقع گرايي

    اين جنبش ادبي در سال 1??? توسط "اندره برتون" در فرانسه ايجاد شد. وي معتقد بود که ادبيات نبايد به هيچ چيز به جز تظاهرات و نمودهاي انديشه اي که از تمام قيود منطقي، هنري و يا اخلاقي رها شده است بپردازد و در اعلاميه اي که انتشار داد نوشت:
    "سورئاليسم عبارت است از آن فعاليت خود به خودي رواني که به وسيله آن مي توان خواه شفاهن و خواه کتبن و يا به هر صورت و شکل ديگري فعاليت واقعي و حقيقي فکر را بيان و عرضه کرد."
    سورئاليسم عبارت است از ديکته کردن فکر بدون وارسي عقل و خارج از هر گونه تقليد هنري و اخلاقي.
    او و دوستش "لويي آراگون" از آن رو که هر دو پزشک بيماري هاي رواني بودند، مي خواستند نظريه ي فرويد را درباره "ضمير پنهان" وارد ادبيات کنند.
    به عقيده اين گروه هر چيزي که در مغز انسان مي گذرد (در صورتي که پيش از تفکر يادداشت شود)، يعني مطالب ناآگاهانه، حرف هاي خود به خودي (که بدون اختيار از دهان بيرون مي آيد) و همچنين رويا جزو مواد اوليه ي سورئاليسم به شمار مي رود.
    سورئاليست ها بر اين باورند که بسياري از تصورات و تخيلات و انديشه هاي آدمي هستند که انسان به علت مقيد بودن به اخلاق و قيدهاي اجتماعي و سياسي و رسوم و عادات، از بيان آن ها خودداري مي کند و اين تصورات را به اعماق ضمير پنهان خويش مي راند.
    اين قبيل افکار و انديشه ها و آرزوها غالبن در خواب و رويا و در شوخي ها و حرف هايي که از دهان انسان مي پرد تجلي مي کند و سورئاليستم طرفدار بيان صادقانه و صريح اين قبيل افکار و تصورات و آرزوها است.
    سورئاليست ها فعاليت هاي انسان را همان فعاليت نداي دروني دنياي ناخودآگاه مي دانند.

    در نقاشي نيز سوررئاليسم سبک جديدي پديد آورد که به اشياي عادي حالت رويايي مي داد و نقاش فارغ از ممانعت هاي عقل و منطق به تصوير آن چه که به ذهن و انديشه اش مي رسيد مي پرداخت.
    از سورئاليست هاي معروف مي توان به "برتون" ، " آراگون" ، "پل الوار" و "گيوم آپولينر" اشاره کرد. هنرمندان برجسته اي نيز مانند سالوادوردالي ، خوان ميرو ، مارک شاگال ، رنه مارگريت ،آندره ماسون ، ماکس ارنست ، خاورز و آلبرتو جاکومتي به اين مکتب تعلق دارند.

    فوتوريسم (Futurisme ) آينده گرايي

    نهضت فکري و هنري ايتاليايي که در آغاز سده ي ?? ميلادي پديد آمد و پايه ي آن توسط مارينتي (Marinetti ) نهاده شد. فوتوريسم چشم اندازهاي آينده ي دنياي مدرن از قبيل صنعت، تمدن و ديگر جنبش ها را بيان مي کند. اين جنبش در تقابل با رکود هنري ، در جريان جنگ جهاني اول با شعار مرگ هنر گذشته، مطرح گرديد. هنرمندان اين سبک با تأييد و تأكيد بر تکنولوژي و ماشينيسم و با استفاده از قوانين فيزيک ديناميک و ريتم و تکرار سطوح و فرم ها ، درصدد تأكيد بر مفاهيمي چون حرکت ، سرعت و شتاب هستند

    از هنرمندان برجسته ي اين مکتب مي توان به مارسل دوشان ، جينو سوريني ، روسولو ، جاکوموبالا ، امبرتوبوتچيوني و کارلو کارا اشاره کرد.

    فرماليسم (Formalisme ) شکل گرايي

    کل‌گرايي (يا فورماليسم) اسلوبي هنري است که در آن مطلق کردن شکل هنر و مطلق کردن جهت استه‌تيک (زيبا شناختي) در هنر به مثابه هدف به ذاته مطرح است. مقوله ي شکل‌گرايي نقطه ي مقابل مقوله ي واقع‌گرايي است. شکل‌گرايي بينش هنري مسلط در مدرنيسم معاصر بورژوايي است.
    شکل‌گرايي در پايان سده ي نوزدهم و آغاز سده ي بيستم پديد شد و مکتب هاي جريانات هنري گوناگوني را در جوامع سرمايه‌داري غرب مانند فوتوريسم، کوبيسم، سوررئاليسم، فوويسم، تاشيسم، ابستراکسيونيسم، اکسپرسيونيسم وغيره در بر گرفت. وجه مشترک همه ي اين جريانات گونه گون که نام برديم، علا‌رغم وجود تفاوت‌هايي از جهت بينش و اسلوب هنري، آنست که هنر را در مقابل واقعيت جهان خارج قرار مي‌دهند و شکل هنري را از مضمون فکري وايده اي آن جدا مي‌کنند و به استقلال و حق تقدم مساله ي شکل در اثر هنري اعتقاد دارند. در اين مکتب ها اين نقطه نظر همانند ديده مي‌شود که آفرينش و فعاليت هنري عاري از اغراض عملي است و جريان آن تابع نظارت عقل بشري نيست و اين که لذت هنري ربطي به موضوعيت اجتماعي و منافع حياتي و آرمان هاي هنري و اجتماعي ندارد و لذا تنها بازي اشکال مجرد است، و کار هنرمند تنها جستجوگري و نوآوري به معناي نوسازي دايمي موازين هنريست و ذهن هنرمند مجبور نيست از عين واقعيت تبعيت کند و اصولن واقعيت جهان خارج قيد وبندي براي هنر ايجاد نمي‌کند و ذهن هنرمند مي‌تواند خود را از اين ملاک معرفتي و سنجشي آزاد سازد.
    در اين بينش ايده آليستي (انگارگرايانه) غلوهاي فراواني مي‌شود، زيرا درست است که ذهن هنرمند و حسيات هنري او نقش موثري در پرداخت هنري دارد ولي اين نقش با خود سري نمي‌تواند اوج گيرد و درست است که عين واقعيت به وسيله ي هنرمند کپي و عکاسي نمي‌شود بلکه تابع ساخت و پرداخت شخصيت هنري او قرار مي‌گيرد ولي به هر جهت ميزان و ملاک نهايي همان واقعيت است و درست است که نوآوري در شکل، ممکن است ولي نوآوري در مضمون بر آن تقدم دارد و تلازم اين دو نوآوري در مجموع و به طور کلي بايد مراعات شود، حتا اگر در لحظاتي از تاريخ در اين يا آن غلوي ديده شود، و درست است که جستجوگري در شکل سودمند است ولي اين در صورتي است که تناسب خود را با تکامل اجزاي ديگر هنر به ويژه با مضمون حفظ کند و درست است که تجريد هنري نيز مانند "تجريد علمي" مجاز است ولي اين امر نبايد نقش تاثير اجتماعي هنر را از ميان ببرد. بدين ترتيب آن چه که در زير علامت سوال قرار مي‌گيرد نه مساله ي شکل بلکه مساله ي شکل‌گرايي است.
    با آن که در برخي از آثار شکل گرايانه ي معاصر بورژوايي پرخاش نسبت به زشتي‌هاي اين نظام ديده مي‌شود، با اين حال ارتباط عمده ي اين اسلوب هنري با بينش اجتماعي بورژوايي و خرده‌بورژوايي يعني فرد‌گرايي (انديويده آليسم) و انکار تعهد اجتماعي است. جدا ساختن شکل از مضمون، و هنر از تعهد اجتماعي که مسلمن از جلوه‌هاي بحران نظام سرمايه‌داري در گستره ي هنر است، نمي‌تواند موجب انحطاط هنري نشود. اين کار در گذشته نيز، به ويژه در عرصه ي ادبيات بديع، سابقه داشته است، يعني آن هنگام که نويسنده به جاي اصالت بخشيدن به موضوع، در صنايع لفظي و معنوي نثر مصنوع و مترسلانه اي غوطه مي‌خورده است و مثلن شيوه ي تاريخ وصاف جاي شيوه ي تاريخ بيهقي را مي‌گرفته است.
    با اين حال مکتب هاي مدرنيستي هم اکنون جايي در تاريخ هنر گشوده و خواسته يا ناخواسته منشا خدماتي به هنر و جامعه هستند، از اين رو کسي بر آن نيست که "تکفيري" عليه آن ها صادر کند. يا آن ها را "قدغن" نمايد. "امر هنري" به هموار سازي مکانيکي شيوه‌ها و سليقه‌ها تن در نمي‌دهد و در اين گستره نمي‌توان مسايل را طبق "راي اکثريت" حل کرد و ناچار بايد ميدان وسيع‌تري به استعدادها و برخوردهاي فردي داد. بايد گذاشت دعاوي مکتب هاي مدرنيستي شکل‌گرا بيش از پيش در دادگاه تاريخ عيارسنجي شود.
    فرماليسم در تقابل با ذهنيت گرايي شاعرانه توسط هنرمنداني مطرح گرديده است ( هنرمندان هنرناب) که بر جلوه ي ظاهري و ساختار هندسي پديده ها تاکيد داشتند. از آن جمله اند رونالد بلادن و ديويد اسميت. فرماليسم بيش تر به فرم و شکل بيروني هر چيز علاقمند است تا واقعيت آن ها.

    فرماليسم روشي تربيتي نيز هست که در آن به قراردادهاي اجتماعي احترام گذاشته مي شود بدون آن که واقعن دغدغه اي براي ديگران وجود داشته باشد. فرماليسم قضايي نيز شيوه اي است که تنها به اجراي قوانين خشک علاقمند است تا به يک امتحان وبررسي دقيق از مسايل مورد داوري.
    فمينيسم ( Feminisme)
    فمينيسم جنبشي فکري است که بر مبارزه براي برابري حقوق زن ومرد متمرکز گرديده است. جريان فمينيستي جرياني وبژه ي سده ي 1? در غرب بوده است که اکنون نيز ادامه دارد و اغلب داراي گرايشات افراطي است. ژرژسان (George Sand ) نويسنده ي زن فرانسوي با نام اصلي آماندين دودوا از بنيادگذاران آن است. MLF (جنبش آزادي زنان) ازمشهورترين سازمان هاي اين نهضت در اروپا است.
    فوو يسم (Fauvisme )
    فوويسم مکتبي فرانسوي در زمينه ي نقاشي است که در آغاز سده ي ?? پديدار شد.
    سبک فوويسم بهره گيري جسورانه و نا متعارف از رنگ هاي خشن است که در قرن بيستم در فرانسه ، توسط هنري ماتيس ، مانگن و مارکه ايجاد شد . هنرمندان اين سبک با تلفيق اصول امپرسيونيسم و سمبوليسم و طراحي دقيق و با استفاده از رنگ هاي کريه ، پرشور ، غير واقعي و نامتعارف آثار خود را مي آفريدند.در صورتي که اين رنگ هاي غير منطقي از نقاشي هاي اين سبک حذف شود و رنگ هاي منطقي جايگزين آن گردد، نقاشي ناتوراليسم يا رئاليسم ايجاد مي شود.
    هنرمندان برجسته ي اين سبک هنري ماتيس ، آندره د ِرَن ، ولامينگ ، ژرژروئو ، مانگن و مارکه هستند

    کلاسيسيم (Classicisme)
    اسلوب هنري کلاسي سيستم (از ريشه لاتين Classicus يعني نمونه، سرمشق) براي هنر اروپا در دوران سلطنت‌هاي مطلقه، يعني سده هاي 1? و 1? مرسوم و متداول بوده است و شاعر معروف درباري فرانسوي بوآلو در هنر شعر (1???) تئوري اين اسلوب را بيان داشته است و آثار هنري باستاني يونانيان و روميان سر مشق هنري آن است ولي البته به مقتضاي زمانه مسايل روز و روحيات روز نيزدر آن بازتاب يافته است.
    کلاسيسيم اغلب به عنوان مکتبي مخالف رومانتيسم و باروک تلقي مي شود.

    ويژگي هاي کلاسيسيم عبارت است از:
    - اثر هنري به کار هنري و تکنيکي نيز نياز دارد و از الهام تنها ناشي نمي شود.
    - نويسنده ي کلاسيک بر اين باور است که طبيعتي بشري وجود دارد و ترسيم اين روح بشري در طي اعصار با ارزش و با دوام باقي خواهد ماند.
    - نويسندگان قديمي دوران آنتيک مورد تحسين و تقليد نويسندگان کلاسيک هستند.
    - هنر کلاسيک به دنبال نظم و اعتدال درهنر است.
    يکي از عرصه هاي اصلي کاربرد کلاسيسيم در معماري است که در آن از اجزاي ساختماني عهد باستان و آنتيک بهره گرفته مي شود.

    از جمله مشهورترين معرفان اين نهضت راسين، فونتن، بروير، پاسکال، مولير، لاروشفوکو، لفايت، بوسوئه و بوآلو هستند.
    کاسمو پو ليتيسم (Cosmopolitisme)
    کاسموپوليتيسم از دو واژه يوناني cosmos به معني دنيا و polites به معني شهروندي ساخته شده است.
    اين واژه را جهان وطني ترجمه کرده اند و مفهوم آن اين است که همه ي کشورهاي دنيا يک کشور و همه ي ساکنان اين کشورها در واقع يک ملت بوده و هم وطن هستند.
    مکتب جهان وطني به وسيله دو شاعر و نويسنده ي فرانسوي والري لاربو و پل موران پايه گذاري شده است.
    کوبيسم (Cubisme ) حجم گرايي
    کوبيسم از واژه ي لاتيني Cubus به معني "مکعب" ساخته شده است جنبش هنري کوبيسم در آغاز سده ي ?? ميلادي با نقاشي هاي پابلو پيکاسو Picasso و ژرژ براک Braqueبه اوج خود رسيد. نقاشي هاي اين دو هنرمند موجب تحول عميق نقاشي در اروپا گرديد، زيرا آنان به تقليد از سزان Cezanne تصاوير را با خطوط هندسي مي کشيدند و سايه ها را از ميان مي بردند. بدين ترتيب اشياء معناي طبيعي خود را از دست داده و معنايي هنري مي يافتند. در اين شيوه، براي بيان مضامين، نمايش توام ِ زواياي ديد مختلف (فضا سازي هم زمان) وجود دارد. با جون اين عملکردي ، ساختار واقعي شکل اصلي شکسته شده و اشکالي انتزاعي به وجود مي آيد. پيروان اين مکتب با استفاده از قوانين فيزيک کوانتومي ، سعي در القاي عامل زمان به بينندگان دارند.
    کوبيسم در ادبيات موجب ترکيب شعر و تصوير گرديده است که آپولينر Apollinaire نويسنده ي فرانسوي از پيشاهنگان آن است
    هنرمندان برجسته ي ديگر اين سبک عبارتند از : فرنان لژه ،خوان گري ، روبرت دلونه ، ژاک ليپ شيتس ، کنستانتين برانکوزي ، زادکين ، آرکي پنکو و دوش ويلون.
    ليبراليسم (Liberalisme) آزادگرايي، آزاد منشي

    در اين مکتب فکري هر فرد بايد منتها درجه ي ممکن از آزادي را داشته باشد.

    ماترياليسم

    به معناي ماده‌گرايي فلسفي است. اين مکتب در مقابل ايده آليسم مطرح شد. شاخه‌هاي مهم ان ماترياليسم مکانيکي و ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي است. ماترياليسم مکانيک را فويرباخ بنيادگذاري کرد و ماترياليسم ديالکتيک و تاريخي را مارکس.
    انسان را اشياء بي نهايت زياد و متنوعي احاطه کرده است که برخي از آن ها از کوچک‌ترين ذرات اتم گرفته تا عظيم‌ترين ستارگان کيهاني بي جان هستند و برخي ديگر از ساده‌ترين موجودات يک سلولي گرفته تا بغرنج ترين و رشد يافته‌ترين جانوران که انسان باشد جان دارند. اين اشيا بي نهايت متفاوت داراي خواص گوناگون هستند. بشر در طول تاريخ و در نتيجه آزمايش‌هاي پياپي خود با پيشرفت دانش وگسترش فعاليت‌هاي پراتيک خويش کم کم دريافت که هر قدر هم اشياء و خواص شان گوناگون باشد با اين همه آن ها داراي مباني مشترکي هستند. در دوران‌هاي باستان گروهي از فلاسفه يونان باستان اين مبناي مشترک يا اساس جهان و پايه واقعيت را اين يا آن چيز مثلن آب يا آتش مي‌‌دانستند. نزد متفکران باستاني چين و هند نظير همين عوامل دو، چهار يا پنجگانه بوده است و در ايران کهن نيز عقيده مربوط به وجود چهار آخشيج (يا عنصر): آب، هوا، آتش، خاک و يا طبايع چهارگانه: گرمي، خشکي، سردي و تري با رخنه از منابع هندي و يوناني رايج بوده است.
    زروانيان، "زروان بيکران" يا گيتي ماده را عنصر نخستين مي‌‌دانستند که تمام موجودات از آن پا به عرصه وجود نهاده است. دمکريت فيلسوف بزرگ يونان باستان مي‌‌گفت اصل جهان از يک عنصر تجزيه ناپذير است که از ترکيب آن، اشياء مختلف پديد مي‌‌آيد و آن را "اتم" (ا به معناي نفي، تم از واژه بريدن و قطع کردن) يا "بخش ناپذير" (در اصطلاح فلسفي ما ـ جزء لايتجزي) ناميد.
    با تکامل انديشه بشري اين کشف بزرگ به عمل آمد که آن پايه مشترک و اساسي عمومي را نبايد با اشکال مختلف اشتباه کرد، بلکه اين نتيجه فلسفي حاصل شد که در درجه اول همه اشياء جهان در اين اصل شريکند که به خودي خود و مستقل از انسان، مستقل از تفکر و انديشه و احساسات وتمايلات انسان، يعني به طور عيني، وجود دارند. مثلن علوم طبيعي ثابت کرده است که ميليون‌ها سال قبل از پيدايش هر گونه موجود زنده‌اي زمين و اجرام کيهاني وجود داشته‌اند و اين خود نشان مي‌‌دهد که طبيعت عيني است، مستقل از انسان و شعور اوست. به عبارت ديگر اين عقل نيست که ماده را خلق کرده، بلکه در کره زمين تکامل چندين ميليارد ساله ماده است که منجر به پيدايش شعور و خرد انساني شده است.
    پراتيک بشري آزمايش و تجربه روزانه، فعاليت توليدي و علوم طبيعي با تمام دستاوردهاي خود به ما نشان مي‌‌دهد که جهان به طور عيني وجود دارد. عينيت جهان يعني وجود آن در خارج و مستقل از شعور و اراده و خرد به معناي آن است که جهان مادي است. اين کلمه معناي فلسفي ديگري ندارد .
    از نگاه تاريخي دانش ما متأثر از وضعيت اقتصادي و اجتماعي ما است. در اين زمينه توليد اجتماعي نقش بزرگي را بازي مي کند. توليد اجتماعي تعيين کننده ترين عامل در شناخت بشر است. به اين معني که شناخت ما بر اساس رشد توليد اجتماعي ما رشد مي کند. به اين اساس رشد توليد اجتماعي را مي توان به دو مرحله تقسيم کرد. يکي توليد اجتماعي طبيعي و دوم توليد اجتماعي دستي يا صنعتي. در توليد اجتماعي طبيعي قواي طبيعي نقش مهمي را بازي مي کنند. توليد اجتماعي طبيعي در سه دوره توليد تاريخي بازتاب يافته است. در سه دوره تاريخي کمون اوليه، برده داري و فئودالي، شيوه ي توليد شيوه طبيعي بوده است. در تمام اين دوره هاي تاريخي قواي طبيعي در رشد توليد و اساس توليد نقش مهمي را بازي نموده است. از اين رو بشر در اين سه دوره ي تاريخي به قواي طبيعي متکي بوده است. اين اتکا به قواي طبيعي در نحوه ي تفکر آنان نقش مهمي را بازي مي نموده است. آنان به هر نحو خود را مديون قواي طبيعي مي دانسته اند. هر گونه تفکر آزاد و انساني نا ممکن بوده است.
    در دوره ي تاريخي بورژوازي توليد صنعتي بوده است. در اين دوره ي تاريخي ديگر بشر به قواي طبيعي متکي نيستند. از اين رو مي توانند مستقل از قواي طبيعي عمل و فکر کنند. اين دوره را مي توان دوران آزادي انسان از قواي طبيعي و دوره تفکر آزاد انساني ناميد. بشر با شکل گيري اين دوره ي تاريخي بوده است که توانسته است آزادانه فکر کند. به همين دليل آغاز اين دوره با آغاز رنسانس انساني مزين گرديده است. صرفن با آغاز اين دوره بود که انسان توانست جدايي شعور و طبيعت را وجدان نمايد. همچنين انسان در طبيعت به مقام به سزاي خودش دست يافت. ماترياليسم ديالکتيک تنها مي توانست تحت چون اين شرايطي پا بگيرد. شرايطي که انسان از قواي طبيعي آزاد عمل مي کند. قواي طبيعي را در خدمت خودش در مي آورد و صنعت اساس توليد قرار مي گيرد.
    اين که اشيا را خارج از شعور خود مي دانيم نتيجه ي بهبود شرايط توليد اجتماعي ما است. جغرافياي توليد صنعتي و جغرافياي تفکر آزاد مادي با هم همخواني دارند. هر اندازه به جوامع صنعتي نزديک مي شويم يقين و ايقان مردم به ضعف ايده هاي مذهبي بيش تر مي گردد.

    مدرنيسم
    عنوان دوره‌اي است در تاريخ ادبيات، هنر و انديشگي ِ غرب است که به لحاظ ظهور مشخصه‌هاي جديدي در عرصه‌ي موضوع، شکل، مفاهيم و سبک از دوره‌هاي قبل متمايز است. آغاز اين دوره در کشورهاي مختلف تاريخ متفاوتي دارد. نخستين طليعه‌هاي ظهور مدرنيسم در فرانسه از دهه‌ي پايانيسده ي نوزدهم آشکار شد و تا دهه‌ي 1940 ادامه يافت. اما در روسيه از سال‌هاي پيش از انقلاب اکتبر 191?تا دهه‌ي 1920، در آلمان از دهه‌ي 1890 تا دهه‌ي 1920، در انگلستان از اوايل سده ي بيستم تا دهه‌ي 19?0، و در امريکا از اندکي پيش از جنگ جهاني اول تا جنگ دوم جهاني را در بر مي‌گيرد.

    مکتب تشنجي
    گروهي از شاعران سده ي 19 که در دهه‌ي 1840 و 18?0 شهرت قابل توجهي در انگلستان و امريکا کسب کردند. سه عضو اصلي اين گروه پي.ج.بيلي، سيدني دابل و الکساندر اسميت بودند. از آثار مشهورشان Festus اثر بيلي، The Roman اثر دابل و درام زندگي اثر الکساندر اسميت است. اين نمايش‌نامه‌هاي منظوم پر آب و تاب و مفصل به نظم "نو رمانتيک" اغراق‌آميز و پرطنطنه‌اي نوشته شده‌اند و چندان ضابطه‌اي بر قالب و ساختار آن‌ها حاکم نيست. در سال 18??م چارلز کينگزلي کار آنان را "تشنجي" ناميد.
    مکتب غرقه در اشک اصطلاحي تمسخرآميز مربوط به شاعران رمانتيک متقدم که بر جنبه هاي غمبار و ناخوش زندگي درنگ مي کردند و به آن گرايش داشتند است.
    مکتب غرقه در اشک
    اصطلاحي تمسخرآميز است مربوط به شاعران رمانتيک متقدم که بر جنبه هاي غمبار و ناخوش زندگي درنگ مي کردند و به آن گرايش داشتند .
    مکتب گورستان
    در تاريخ ادبيات انگلستان، به شعر دسته اي از شاعران که در ميانه ي سده ي هجدهم مي زيستند و بر خلاف شاعران نوکلاسيک عصر خود، به مضامين اندوهناک و رازگونه مي پرداختند، شعر مکتب گورستان اطلاق مي شود. اين شاعران بيش تر به مرگ و صحنه هاي تيره و راز آلوده توجه داشتند و آثارشان مقدمات برخي از جنبه هاي اندوهگنانه در مکتب رمانتيسم را فراهم آورد. شاعران اصلي اين مکتب پارنل، روبرت بلر و ادوارد يانگ بوده اند ولي مشهورترين شعر اين مکتب را با نام "مرثيه اي در گورستان دهکده" توماس گري سروده است.

    ميستيسيسم (Mysticisme )
    عبارتي که بيانگروحدت دروني بين فرد با خداست و موقعيت کسي که بدنبال رابطه مستقيم الهي است.
    ناتوراليسم طبيعت گرايي
    ناتوراليسم مکتبي است که احساس و عاطفه و تخيل را کنار مي گذارد و بر واقعيت هاي طبيعت و اصول و قانون هاي علمي تکيه دارد. انسان را موجودي اسير در چنگال غريزه هاي خود و وراثت و قانون هاي طبيعي مي شناسد. اين مکتب که در سال هاي پاياني سده ي نوزدهم ميلادي پديد آمد، پيروان چنداني جز در اروپا نيافت. اميل زولا نويسنده فرانسوي، تورگنيف نويسنده روسي و جورج اليوت نويسنده انگليسي از پيشگامان اين مکتب بودند.
    ناتوراليسم نه تنها يک اسلوب بلکه سيستمي از نظريات استه‌تيک ( زيبايي شناسي)است که در نيمه دوم سده ي نوزدهم پديد شد و پايه فلسفي آن مکتب پوزيتيويسم اوگوست کنت و هربرت اسپنسر و هيپوليت تن (Hippolyte Taine ) و ديگران بود
    ناتوراليسم يا طبيعت‌گرايي رخنه در روند‌هاي ماهوي و عمقي واقعيت را وظيفه ي خود نمي‌شناسد، بلکه کافي مي‌داند که خلاقيت هنري به کپي کردن اشيا و پديده‌هاي تصادفي و انفرادي واقعيت بپردازد.
    اميل زولا را معمولن از برجسته‌ترين نمايندگان اين اسلوب و مکتب ياد مي‌کنند اين مطلب درست است ولي خلاقيت هنري زولا غالبن با نظريات تئوريک او در تضاد بوده است و اين خود نمودار متناقض بودن بينش استه‌تيک طبيعت گرايان است، زولا نظريات تئوريک خود را در آثاري مانند رمان تجربي (1???) و طبيعت‌گرائي در نمايش (1??1) بيان داشته است. خلاصه ي اين تئوري آنست که پديده‌هاي زيستي (بيولوژيک) و اجتماعي داراي يکساني و اينهماني است و هنر از سياست و اخلاق مستقل است. ولي زولا همان گونه که گفتيم خود نتوانست در آثار برجسته‌اي که آفريد اين تئوري را به کار ببندد و نوعي واقع گرايي در فعاليت هنري او خود را با قوت نشان مي‌دهد.
    در عصر ما طبيعت‌گرايي در هنر بار ديگر قد علم کرده و اين بار حتا از سنن تئوريک طبيعت گرايان سده ي نوزدهم فراتر رفته است. طبيعت گرايان امروزي معمولن از ستايندگان نظام موجود بورژوايي هستند. خصلت نمونه‌وار مکتب و اسلوب آنان فيزيولوژيسم است يعني گرايش به بيان صريح کليه فعل وانفعالات جسماني. جستجوي اشکال مبتذل تفريح آور، توجه افراطي به نمايش‌هاي آميخته با موسيقي (ملودراميسم)، توجه به زيبايي ظاهري چشمگير در ژانرهاي مختلف، آن چه که آن را "هنر توده‌ها" (Pop art) ناميده‌اند. اين اسلوب خواه به شکل مستقيم و خواه به شکل غير مستقيم روح انفعالي در جامعه، احتراز از نبرد اجتماعي، بي‌تفاوتي نسبت به غم و شادي ديگران و تمايل ويژه به غرايز جانورانه را موعظه مي‌کند و به اسلوب هنري شکل‌گرايي (فرماليسم) سخت نزديک است.
    از نظر فلسفي ناتوراليسم به قدرت کامل و محض طبيعت که نظم بي نظيري داشته باشد مي گويند و از جهت ادبي اين مکتب تقليد موبه مو و دقيق از طبيعت است.
    برخي از نويسندگان ناتوراليست معتقدند که ادبيات و هنر بايد جنبه ي علمي داشته باشد. به گفته اميل زولا همانطور که زيست شناس درباره ي موجود جان دار به بررسي تجربي مي پردازد نويسنده نيز بايد شيوه يک زيست شناس را پيروي کرده و روش تجربي را مورد توجه قرار دهد.
    ويژگي هاي سبک ناتوراليسم عبارتند از:
    1- فرد و اجتماع داراي هيچ گونه امتياز خارجي نيستند و قانون تنازع بقا در همه ي کارها و اتفاقات به چشم مي خورد، يعني اگر موجودي به کار خوب يا بدي دست بزند اين نتيجه ي اراده اش نيست بلکه جبر و قوانين طبيعت او را به اين کار وادار کرده است.
    ?- در نوشته هاي ناتوراليستي بيش از حد و اندازه به جزييات توجه مي شود و باريک بيني و ريزه کاري و ذکر عوامل و حوادث بسيار جزيي گاهي خسته کننده و بي هوده مي شود.
    اين ذکر جزييات شامل کوچک ترين حرکات قهرمان داستان تا جزيي ترين چيز در محيط او و فرعي ترين حادثه در زندگي او مي شود.
    3- در اين سبک، جسم بيش از روح ارزش دارد يعني هر نوع نظم يا بي نظمي مربوط به جسم آدمي مي شود که آن هم نتيجه ي توارث است و روان و روح فقط حکم سايه را دارد.
    ?- در سبک ناتوراليسم مکالمه هاي طولاني و بي مورد به آن اندازه موضوع رمان و نمايشنامه را اشغال مي کند که گاه آن را از حقيقت نمايي و لطف مي اندازد.
    نام دار نرين شاعران و نويسندگان ناتوراليست عبارتند از:
    اميل زولا پيشواي ناتوراليست هاي فرانسه،جرج مور از انگلستان، وان لانپ امانتس از هلند ، کرتزر، هولتس شلاف، هاپتمان از آلمان و هنريک ايبسن نروژي.
    ناتوراليسم زاده فلسفه اثباتي "اگوست کنت" و شارح و مفسر آن "هيپوليت تن " نقاد معروف فرانسوي است. تن مي گويد همان طور که زندگي به وسيله علوم طبيعي مورد مطالعه قرار مي گيرد، هنر و ادبيات نيز بايد با قوانين علمي تطبيق کند. او معتقد است آن چه نويسنده به وجود مي آورد اجبارن به عواملي وابسته است و فکر انسان از قوانين نيرومندي که رفتار او را تعيين مي کند اطاعت مي نمايد.
    ناتوراليسم پا به پاي رئاليسم به وجود آمده است و بزرگ ترين نماينده ناتوراليسم يعني اميل زولا و يارانش سعي دارند به هنر و ادبيات جنبه علمي بدهند.
    به عقيده ي زولا نويسنده بايد تخيل را کنار بگذارد و داراي حس واقع بيني باشد و مانند يک شيمي دان يا فيزيک دان که درباره ي مواد بي جان کار مي کند و يا چون فيزيولوژي دان که اجسام زنده را مورد آزمايش قرار مي دهد، نويسنده هم بايد درباره ي صفات و مشخصات و رفتار و عادات افراد و اجتماعات بشري به همان طريق کار کند.
    ناتوراليسم معتقد به جبر علمي است و مي گويد حوادثي که در دنيا اتفاق مي افتد، مطابق قوانين علمي و تحت تأثير علل جبري است و مطابق اين جبر از شرايط معين نتايج معين به دست مي آيد.
    به عقيده اين گروه کيفيت رواني و رفتار اشخاص را در اجتماع، وضعيت جسمي آنان تعيين مي کند. زولا دنياي بشيري را تابع همان جبري مي داند که بر ساير موجودات طبيعت حکمفرماست. وي رمان نويس را تشريح کننده ي وضع فردي و اجتماعي بشر مي داند و تاثير وراثت را در تکوين شخصيت مي پذيرد. شخصيت در رمان هاي زولا تحت تاثير وضع مزاجي و ارثي و عوامل ديگري از اين قبيل است از اين رو فرد مجبور به انجام دادن کارهاي معيني مي شود.
    نويسنده ي ناتوراليسم به توصيف جزييات هر چيز مي پردازد و اين جزييات را براي اثبات نظر علمي خاص خودش مورد توجه قرار مي دهد. او وضع رواني هر فرد را نتيجه مستقيم وضع جسمي اش مي داند. وضع جسمي هم از نظر او چيزي است که به ارث به او رسيده است. از نکات مهمي که در شيوه ناتوراليسم هست يکي توجه به زبان است و ديگري توجه به توصيف زشتي ها، نويسنده مي کوشد در نقل گفتار هر يک از شخصيت هاي داستاني خود همان جملات و عباراتي را بياورد که طبعن بايد به زبان آورد. اگر چه آن عبارات و کلمات زشت و ناهنجار باشد.
    از کساني که با زولا دوست و همکار بودند و تا حدي شيوه او را مي پسنديدند يکي "گوستاو فلوپر" است و ديگري "گي دو موپاسان". با اين همه فلوبر در بسياري موارد با زولا موافق نيست و به او اعتراضي دارد و "گي دو ماپاسان" که در واقع نخستين بار داستان کوتاه را در ادبيات فرانسوي وارد مي کند، هر چند با زولا دوست و هم عقيده است اما ناتوراليسم او نوعي رئاليسم اغراق آميز است و با آن چه زولا مي گويد تفاوت دارد.
    ناتوريسم (Naturisme)
    از بزرگان اين مکتب مي توان سن ژرژ بوئليه و اوژن مونفور را نام برد.
    شاعران ناتوريست: هم سردي و خشونت سبک پارناس و هم ريزه کاري ها و موشکافي هاي بي مايه سمبوليسم را رد مي کردند و در آثار خود، زندگي و طبيعت و عشق و کار و شجاعت را بزرگ مي داشتند.
    هرچند آنان در راه گسترش مکتب خود پيروزي نيافتند اما در خارج از مکتب روي اشعار و نوشته هاي ديگران آثار آن به خوبي پيدا شد.
    اشعار ( آنا دونوآي ) و ( فرانسيس ژامز ) شاهد گوياي آن است.
    نارسيسيسم( Narcissisme)
    در مورد فردي بکار مي رود که شيفته خودش شده و خود را تحسين مي کند. خود اين واژه اشاره اي است به نارسيس پرسوناژ اسطوره اي يونان: نارسيس پس از اينکه تصوير خود را در آب ديد شيفته اش شد و سرانجام بخاطر اينکه قادر نبود آنرا تصرف کند مرد.
    ناسيوناليسم(Nationalisme )
    در مورد فردي بکار مي رود که به ملت خودش علاقه دارد. البته ناسيوناليست بودن به معناي تنفر داشتن به ساير ملل نيست.
    نئولوژيسم( Neologisme)
    اختراع کلمات جديد ياساختن معني جديد براي يک واژه را نئو لوژيسم گويند.
    ناتوريسم، طبيعت گرايي (Naturisme )
    از واژه "Nature " مي آيد به معني طبيعت. از نظر مذهبي دکتريني است که معتقد است همه مذاهب از طبيعت گرفته شده اند.
    نو کلاسيک
    نزد نويسندگان نو کلاسيک انسان هدف ادبيات است و چون شعر بازتاب زندگي انسان هاست، پس بايد جنبه ي ارشادي داشته باشد و از زيبايي نيز بي بهره نباشد. از نظر آنان، انسان جزيي از زنجيره ي بزرگ هستي است و در اين زنجيره، از مقام و موقعيت معيني برخوردار است، از اين رو بايد هدف هايي را بجويد که دستيابي به آن ها برايش امکان پذير است و در اين راه از غرور و افزون طلبي بپرهيزد. بنا به دلايلي که ذکر شد، از ديدگاه نوکلاسيک، انسان در زمينه هنر و ادبيات نيز نمي تواند فارغ از قيد و بند و محدوديت عمل کند و ذوق و قريحه هنري اش بايد تابع قوانين و نظم معيني باشد. به همين دليل دوران نوکلاسيک ها را عصر "طبيعت نظام يافته" نيز مي نامند.
    نيهيليسم (Nihilisme)
    دکتريني که بر روي پوچي ساخته شده است.نيهيليسم از واژه لاتين "Nihil" گرفته شده به معني "هيچ". براي فرد نيهيليست هيچ چيز معني ندارد. کامو نويسنده فرانسوي بدنبال راهي براي فرار از نيهيليسم بود. او در اثر "تابستان" خود مي گويد:"نيهيليسم مطلق وجود ندارد. وقتي که مي گويند همه چيز بي معني است چيزي را بيان مي کنند که معني دارد."

    واقع گرايي اجتماعي (رئاليسم سوسياليستي)
    آن چه در تئاتر به رئاليسم سوسياليستي يا واقع گرايي اجتماعي مشهور است تا حدود زيادي يک پديده ي روسي است و آناتولي لوناچارسکي (19??م) تئوري آن را بنياد نهاد. زمينه مورد نظر وي به ويژه پيشرفت تئاتر شوروي بود.

    وريسم (verisme)

    يا واقع‌گرايي محض، نام مکتب ادبي اروپايي و تقليد و تلفيقي از مکتب رئاليسم و ناتوراليسم فرانسه است.
    اين مکتب نخست در ايتاليا توسط نويسنده‌اي اهل سيسيل به نام حيوواني ورگاه به وجود آمد و در همان جا نيز از بين رفت. او با لحن سوزان و تند و خشن و بي پرده‌اي شيوه بيان نويسندگان قديم ايتاليا را با فلسفه اخلاقي توماس هاردي انگليسي درهم آميخت و مجموعه داستان قصه‌هاي روستايي و دو رمان بزرگ ديگر را خلق کرد.
    اين مکتب امروز به عنوان نمونه بي مانند هنر داستان سرايي ايتاليا تلقي مي‌‌شود.

    ورگاه در جواني داستان هاي عوام پسندي نوشته بوده در سنين بالاتر آثار باارزشي نوشت. کثرت شخصيت‌هاي انساني در داستان هاي ورگا موجب شد که او شکل تازه‌اي به رئاليسم فرانسوي بدهد.
    اين مکتب در آغاز ?0 سال گمنام ماند. اما امروز بيش تر نويسندگان ايتاليايي از آن به عنوان نمونه بي‌مانندي از هنر داستان سرايي ياد مي‌کنند. پيروان اين مکتب امروزه زيادند. از آن جمله:
    گراتسيادلدا، ماتيلدسرانو، ماريو پراتزي و لوييجي کاپوآنا.
    ​