همسفرانم ؛ بر گشته ام با کوله ای از یاد خدا مهربانیش حد ندارد بر گشته ام اما خستگی هایم را به دوش میکشم روزهای خوبی نبود , روزهای غیبتم وقتی معلقی بین زمین و آسمان وقتی نمی دانی چه بر سرت می آید وقتی حتی با هر نفس کشیدنت "درد " بکشی ........ هر ثانیه هزار بار آرزوی مرگ می کنی باور کن ! می خواهم بنویسم سلام اما می ترسم میترسم از خداحافظی ِ آخر ! دلم دیگر خداحافظی نمی خواهد طعم ِ تلخ ِ حرفا هایم مرا عاجز کرده ست از نوشتن دلتنگی هایم نیز تلخ مزه شده اند ! این دنیا و خاطراتش ........ این همه دلتنگی و طعم ِ تلخ ِ نبودن طعم ِ تلخ ِ پرپر شدن ِ شکوفه ها سهم من نبود ! من "برایتان نماندم" اما ز شوق شما و کلبه ی زیبایتان آهنین می ایستم دوستان ِ خیس تر از باران من ؛ به مهربانی ِ دل زلالتان مرا عفو کنید .