خدایا تو را که دیدم پرنده خیال پر کشید بر بام آرزو و یخ های وجود ، باریدند بر جام تهی دستانم و فقط تو بودی در ژرفای کهنه ی چشمانم خدایا تو را که دیدم اینجا ، در این تاریکخانه ی مسکوت زیر این فرسوده سقف اندوه پشت این دیوار های مسدود پرنده ای زنجیر گشود و رنگ سرور ریخت بر ویرانه ی خاموش و فقط تو بودی در ژرفای کهنه ی چشمانم دکتر احمد رضا ربیعی فر