كاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي مهر و وفا قانون انسان بودن است كاش قانونهايمان يكدم رعايت مي شدند اشك هاي همدلي از روي فكر است و غريب كاش روزي چشمهايمان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم اي كاشكي بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند. «...ولي افسوس...»
پاسخ : كاش روزي چشمهايمان با صداقت مي شدند غروب ها دلم مي گيرد به آسمان رو مي كنم آسمان هم مي بارد . همراه او اشك مي ريزم كه مبادا اين قلب شكسته ام ترك بردارد اما باشي هر چه تو اين برايت مي نويسم : از اول زندگي دلم را از خودم شكسته باشي مي گويم اسم من غم و شهرتم اندوه است اما مرا گفته اند انسان تا ابد زندگي كردن است بگذار حرفي كه بارها در دلم تكرار مي شود برايت باز گويم : از جانم بيشتر دوستت دارم...