سر برداشتم : زنبوری در خیالم پر زد یا جنبش ابری خوابم را شكافت؟ در بیداری سهمناك آهنگی دریا - نوسان شنیدم، به شكوه لب بستگی یك ریگ و از كنار زمان برخاستم. هنگام بزرگ بر لبانم خاموشی نشانده بود. در خورشید چمن ها خزنده ای دیده گشود: چشمانش بیكرانی بركه را نوشید. بازی، سایه پروازش را به زمین كشید و كبوتری در بارش آفتاب به رؤیا بود. پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ! در این جوش شگفت انگیز، كو قطره وهم؟ بال ها، سایه پرواز را گم كرده اند. گلبرگ، سنگینی زنبور را انتظار می كشد. به طراوت خاك دست می كشم، نمناكی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند. به آب روان نزدیك می شوم ، نه پیدایی دو كرانه را زمزمه می كند. رمزها چون انار ترك خورده نیمه شكفته اند. جوانه شور مرا دریاب، نو رسته زود آشنا! درود، ای لحظه شفاف! در بیكران تو زنبوری پر می زند. سهراب