افتاد. و چه پژواكی كه شنید اهریمن. و چه لرزی كه دوید از بن غم تا به بهشت. من در خویش، و كلاغی لب حوض. خاموشی، و یكی زمزمه ساز. تنه تاریكی، تبر نقره نور. و گوارایی بی گاه خطا،بوی تباهی ها، گردش زیست. شب دانایی. و جدا ماندم: كو سختی پیكرها، كو بوی زمین، چینه بی بعد پری ها؟ اینك باد، پنجره ام رفته به بی پایان. خونی ریخت،بر سینه من ریگ بیابان باد! چیزی گفت، و زمان ها بر كاج حیاط، همواره وزید و وزید. اینهم گل اندیشه،آنهم بت دوست. نی، كه اگر بوی لجن می آید، آنهم غوك، كه دهانش ابدیت خورده است. دیدار دگر،آری:روزن زیبای زمان. ترسید،دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من: غم نامیرا. سهراب سپهری