با عشق درآمیخت نفس های نهانم دندان زده شد سیب پلاسیده ی جانم چون پنجره چشمی به تماشای جهان شد این کالبد منجمد بی هیجانم چشمان تماشا زده ام تاول خون بست از هیمنه ی عشق فروریخت زبانم خون صاعقه زد ساقه ی چشمان مرا سوخت افتاد سپیدار نگاه نگرانم شد صورت من زردتر از بیشه ی خورشید بیدار شد از خواب گران روح جوانم عبدالجبار کاکایی