1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

....

شروع موضوع توسط minaaa ‏21/10/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    یک آیینه... تصویر حقیقی یک دیوار.... جنگیدم و اینه ام شکست خورد. ناتمام است پوچی این دیوار... بی بهانه بغض شبانه ام ترک خورد. شکستن تن سروی جه بیصداست... در شوره زار باورم. چشمان مست این تبر چه زیباست... مثل چشمان مادرم. خمار و بی کس، بدون نشان از ادمیت... "انسانم ارزوست" صدایم تنها هشدار بود: رهگذران!سقف دلم کوتاه است،تنگ است... سوراخ است... اینجا اسمان ابریست.... گریه باران است... چتر بی معنی ست... بار سفر ببندید... بروید.... تو که جایت خوب است... نگاهم با تو هشدار بود: دوست!در اینجا مدارا کن... تا که این سقف را بر وجودت اوار نکردم...! یک قدم شو... در تمنای برف ، زیر بارون... با نگاهم هم صدا شو.. شاید برود این پاییز... ساعتم یخ زده باز... عقربه هایش رو به تو... تیک تاکش موزون... تنظیم.. با پلک زدن هایت... باز... چه سخت شد... این شب های عروسکی... اغوشت را رویا دارم... در عمق این وجود تمام نخی. خواهشم، هشدارم، صدایم این شد: عشق! با من ... معجزه کن... زیر بارون دل من... در این فاصله ها... پوچی دیوار را در گوشم... ارام ارام زمزمه کن....
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : ....

    تمام شب از تو خواستم تمامم کنی… خواب را هدیه دادی به چشمان کور مادرم…؟ چه بی منطق قناری را قفس کردی ، وقتی پرواز معنی شد... تمام شب از تو خواستم بازی را تمام کنی… بازی قاصدک و کودک مشتاق پیام… مگر تبعید روحمان به انزوای تنگ پلک ها پایان نشد…؟ مگر وقت باز شدن نشد…؟ گله از حبس قناری کردم… کلاغ ها آزاد تر کردی… به شاهین و عقاب ها دل بستم… اوج را برایش ساختی… از ترس کوسه ها اشک ریختم… آب را کابوس هر شبم کردی… در زیبایی شب می رقصم تا باز… جغد را پرواز روزانه ندادی…! در آخر نعشم را قدم مال کنی… بی قاعده ترین بازی را دارم و… خواهم برد………!
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : ....

    آواز دارد سینه ام... به واژه نشد... صدا نشد... خواستم خاکش کنم که نشد... در فضا ها غرق شدنش را دیدم... در خواب...که در بیداری نشد... سینه ام را سوزاند... دردی مداوم.... باز کار من نیست.... بگذارید بخوابم. بگذارید این عطش را ساغی رویا ببرد.... پیمانه هاتان را نشکنید.... بشنوید... رویا در می زند... بگذارید بخوابیم... که چشم ها،گونه ها در عطش باران است... بگذارید برویم... رویا در می زند...