به تو دلبسته شدم ، از همان روز که قاموس زمان ، چله از قلب فرو مرده من باز گشود . به تو عادت کردم ، چون دم و باز دمم ، که همه عمر مکرر شده است . و نمیدانم من . . . و نمیدانیم ماکه چه تعداد نفس ، در همه عمر دراز ، رفته در کام فرو ، گاه حتی ز تو آزرده شدم ، تو گل وحشی دشت ،من یکی مست تماشای رخت ، وه که پیکان نظر بازی تو ، خوش فرو هشت در این قلب ستمدیده من ، و من واله تو . . . به عبث در هوس چیدن تو ، دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو ، تا تو را در کشم اندر تن خود ... آه افسوس... بر این نکته نیندیشیدم. . . ساقه ناب گل وحشی دشت ، خار خود می خلد اندر تن من ، آری ای آبی نیلوفریم ، من همان شب پره ام ، که شبی راز غم عشق تو را ، با یکی شمع نهادم به میان ، شمع نالید ز شب تا دل صبح ، و شرر بر تن زارم بفکند ، و کنون باز منم شب پره سوخته پر ، و سحر نزدیک است . .. لیک اینبار دگر می دانم ، و تو هم می دانی ، عمر یک شب پره ، شب تا سحر است . پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم . تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم ، لیک ای چشمه زیبایی و نوربر بلندای افق ، گر گذر کرد دلت ، یاد این عاشق پر سوخته کن که تو را دید شبی . . . و شبی رفت ز یاد