پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها باش تا صبح دولتت بدمد این مصراع که از «کمال الدین اصفهانی» شاعر قرن هفتم هجری است در مواردی به کار میرود که آدمی به آثار و نتایج نهایی اقدامات خود که شمهای از آن بروز و ظهور کرده باشد به دیده تامل و تردید بنگرد. در آن صورت مصراع بالا را بر زبان میآوردند تا مخاطب به فرجام کارش با نظر اطمینان و یقین نگاه کند. این مصراع بر اثر واقعه تاریخی زیر به صورت ضرب المثل درآمده است. باری، به طوری که اهل ادب و تحقیق میدانند همانطور که امروزه از دیوان خواجهی شیراز فال میگیرند قبل از آنکه صیت شهرت حافظ در مناطق پارسی زبان به اوج کمال برسد ایرانیان و پارسی زبانان از دیوان کمال الدین اصفهانی که قدمت و تقدم شهرت داشت فال گرفتند و حتی بعد از مشهور شدن حافظ نیز اگر احیانا دیوانش در دسترس نبود مانعی نمیدیدند که دیوان کمال را به منظور تفال مورد استفاده قرار دهند، کما اینکه در آن تاریخ که خبر قیام شاه عباس کبیر و حرکت وی از خراسان به سمت قزوین - پایتخت اولیهی سلاطین صفوی - در اردوی پدرش سلطان شایع شد سران قوم و همراهان سلطان محمد برای اطلاع و آگاهی از عاقبت کار و سرانجام مبارزه پدر و پسر که یکی به منظور از دست ندادن تاج شاهی و دیگری به قصد جلوس بر تخت سلطنت ایران فعایت میکردهاند دست به تفال زدند و از دیوان کمال اصفهانی که در دسترس بود یاری جستند. اسکندر بیک منشی راجع به این واقعه چنین نوشته است. «... بالجمله چون این خبر سعادت اثر در اردو شایع گشت همگان را موجب استعجاب میگردید تا غایت در دودمان صفوی چنین امری وقوع نیافته بود. راقم حروف از صدر اعظم قاضی خان الحسینی استماع نمودم که در سالی که نواب سکندرشان در قراباغ قشلاق داشت خواجه ضیاء الدین کاشی مشرف آلکساندرخان به اردو آمده بود از من سئوال نمود که : «خبر پادشاهی شاهزاده کامران در خراسان وقوع دارد یا نه ؟» من در جواب گفتم که: «بلی به افواه چنین مذکور میشود اما هنوز تحقق نپیوسته.» دیوان کمال اسماعیل در میان بود، خواجه مشارالیه احوال شاهزاده را از آن کتاب تفال نمود، در اول صفحه یعنی این قطعه برآمد : خسرو تاج بخش و شاه جهان که زتیغش زمانه بر حذرست تحفه چرخ سوی او هر دم مژده فتح و دولت دگرست رای او پیر و دولتش برناست دست او بحرو خنجرش گهرست آسمان دوش با خرد می گفت که به نزدیک ما چنین خبرست که بگیرد به تیغ چون خورشید هر چه خورشید را بر آن گذرست خردش گفت، تو چه پنداری عرصه ملک او همین قدر ست؟ نه، که در جنب پادشاهی او هفت گردن هنوز مختصرت باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر ست
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها با سلام و صلوات با سلام و صلوات وارد شدن یا وارد کردن، کنایه از تجلیل و بزرگداشتی است که هنگام ورود شخصیتی ممتاز به مجلس یا شهر و جمعیتی نسبت به آن شخصیت به عمل میآید. فی المثل میگویند: «فلانی را با سلام و صلوات وارد کردند» یا به اصطلاح دیگر: «از فلانی با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد» اما ریشه تاریخی این مثل : اخلاق و عادات و سنن جوامع بشری در احترام به یکدیگر از قدیمیترین ایام تاریخی، همیشه متفاوت بوده است و هم اکنون نیز این احترام متقابل در میان ملل و اقوام جهان به صور و اشکال مختلفه تجلی میکند. بعضیها در موقع برخورد و ملاقات با یکدیگر درود و سلام میگویند. برخی ضمن درود گفتن با یکدیگر دست میدهند، که در حال حاضر این سنت و رویه در همه جا و تقریبا تمام کشورهای جهان معمول و متداول است. هندیها کف دستها را به هم میچسبانند و آنها را محاذی صورت نگاه میدارند. ژا پنیها خم میشوند و تعظیم میکنند. بعضی اقوام در خاور دور بینیها را به هم میمالند... و قس علی هذا. در ایران قدیم بر طبق نوشتههای مورخین یونانی، احترام به یکدیگر با وضع حاضر تفاوت فاحشی داشت. هرودوت دربارهی اخلاق و عادات ایرانیان قدیم میگوید : «وقتی در کوچهها به یکدیگر میرسند از کردار آنها میتوان دانست که طرفین مساویاند یا نه، زیرا درود با حرف به عمل نمیآید بل آنها یکدیگر را میبوسند، و هرگاه طرفی از طرف دیگر خیلی پستتر باشد به زانو در آمده پای طرف دیگر را میبوسد.» محقق معاصر آقای «علیقلی بهروزی» ضمن نامهی محبت آمیزی راجع به ریشهی تاریخی سلام و صلوات، نظر و عقیدهی دیگری اظهار داشتهاند که عینا درج میگردد : «... از قرنها پیش هرگاه کسی به مکه و یا یکی از اعتاب مقدسه مشرف میشد - و این توفیق عظیمی بود - وقتی که به شهر خودش برمیگشت بیرون شهر اقامت میکرد ویا قبلا به خانوادهی خود روز ورود خویش را خبر میداد و لذا عدهی زیادی از اقوام و اقارب و دوستان و حتی اهل محل به پیشواز او میرفتند. در شهرها کسانی بودند که آنها را «چاوش» مینامیدند. یکی از این چاوشها را هم با خود میبردند. این چاوش از همانجا شروع میکرد به اشعار مذهبی با صدای بلند و آواز خواندن. بعد از هر بیت مردمی که با او بودند صلوات میفرستادند. این جمعیت با چاوش زائر را جلو انداخته تا خانهاش او را با سلام و صلوات میبردند. این ضرب المثل با سلام و صلوات از این رسم پسندیده که هنوز هم در روستاها و بعضی شهرکها رواج دارد گرفته شده است.»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها بادنجان دور قاب چین افراد متملق و چاپلوس را به این نام و نشان میخوانند و بدین وسیله از آنان و رفتار خفت آمیزشان به زشتی یاد میکنند. اما ریشهی تاریخی آن : در دو مقالهی آش شله قلمکار و سبزی پاک کردن، راجع به تشریفات آشپزان در زمان فتحعلی شاه و چگونگی تهیه و طبخ آش شله قلمکار در عهد ناصرالدین شاه قاجار تفصیلا بحث شد که برای اطلاع بیشتر میتوانید به دو مقالهی مزبور مراجعه کنید. آنچه که مخصوصا در آشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود و برای شناخت متملقان و چاپلوسان ریاکار که در هر عصر و زمان به شکل و هیاتی خود نمایی میکنند آموزندگی داشت، موضوع سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال قوم بود که با این عمل و رفتار خویش جلافت و بیمزگی در امر تملق و چاپلوسی را تا حد پستی و دنائت طبع میرسانیدند. راجع به سبزی پاک کردن در مقالهای به همین عنوان بحث شد. اما دستهی دوم کسانی بودند که در امر طبخ و آشپزی مطلقا چیزی نمیدانستند و کاری از آنها ساخته نبود. این عده که در صدر آنها صدر اعظم قرار داشت دو وظیفهی مهم و خطیر !! بر عهده داشتند : یکی آنکه چهار زانو بر زمین بنشینند و مثل خدمههای آشپزخانه بادنجان را پوست بکنند. دیگر آنکه این بادنجانها را پس از پخته شدن در دور و اطراف قابهای آش و خورش بچینند. شادروان عبدالله مستوفی مینویسد : «من خود عکسی از این آشپزان دیدهام که صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان، و سایرین هریک به کاری مشغول بودند.» این آقایان رجال و بزرگان کشور طوری حساب کار را داشتند که بادنجانها را موقعی که شاه سری به چادر آنها میزد به دور قاب میچیدند و مخصوصا دقت و سلیقه به کار میبردند که بادنجانها را به طرزی زیبا و شاه پسند دور قابها بچینند تا مسرت خاطر ناصرالدین شاه فراهم آید و نسبت به مراتب اخلاص و چاکری آنها اظهار تفقد و عنایت فرماید. دکتر فورویه طبیب مخصوص ناصرالدین شاه مینویسد: «... اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آنجا که میتوانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجک به شاه گفت بادنجانهایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است. شاه امر را به شوخی گذراند و محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجانهایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدتا آنها را با نوک کارد بر میچید تا دستش به بادنجانهایی که دست من به آنها خورده بود نخورد. بعد بادنجانها و سینی و کارد را با خود بیرون برد ...» در هر صورت اصطلاح بادنجان دور قاپ چین از آن تاریخ ناظر بر افراد متملق و چاپلوس گردیده رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها باج سبيل هرگاه با زور و قلدری به عنف از کسی پول وجنس بگیرند در اصطلاح عمومی آن را به باج سبیل تعبیر میکنند و میگویند : «فلانی باج سبیل گرفت» در عصر حاضر که دوران زور و قلدری به معنی و مفهوم سابق سپری شده از این مثل و اصطلاح بیشتر در مورد اخاذی به ویژه رشاء و ارتشاء تعبیر مثلی میشود. اما ریشهی تاریخی آن : انسانهای اولیه و غارنشین با ریش تراشی آشنایی نداشتهاند و مردان و زنان با انبوه ریش و گیس میزیستهاند. در کاوشها و حفریات اخیر وسایل و ابزاری شبیه به تیغ سلمانی به دست آمده که باستان شناسان قدمت آن را به چهار هزار سال قبل تشخیص دادهاند. ظاهرا مردمان آن دوره ریش و موهای خود را با همین تیغهای ساده و ابتدایی کوتاه و مرتب میکردهاند نه آنکه از ته بتراشند. مادیها و پارسیها در حجاریهای باستانی با ریش و موی بلند تصویر شدهاند و اتفاقا همین ریش و موی بلند باعث زحمت و دردسر آنان میشد، چه یونانیها که ریش خود را میتراشیدند در جنگهای تن به تن ریش بلند سربازان ایرانی را به دست میگرفتند و با ضربات خنجر آنها را از پای در میآوردند. در عهد اشکانیان سواران و جنگجویان پارت موی بلند و ریش انبوه داشتهاند ولی قیافهی پر هیبت، به خصوص فریادهای هول انگیز آنان به هنگام جنگ در سپاه دشمن چنان رعب و وحشتی ایجاد میکرد که جرات نمیکردند به جنگجویان ایرانی نزدیک شوند و احیانا ریش آنان را به دست گیرند. خلاصه در آن روزگاران ریش و سبیل برای مردان و گیسوان بلند برای زنان ایرانی تا آن اندازه مایهی زیبایی و مباهات بود که چون میخواستند گناهکاری را شدیدا مجازات کنند اگر مرد بود ریشش را میتراشیدند و چنانکه زن بود گیسویش را میبریدند. ریش تراشیدن و گیسو بریدن در ایران باستان بزرگترین ننگ شناخته میشد و محکومی که چنین مجازاتی در مورد او اعمال میشد تا زمانی که ریش یا گیسویش بلند شود از شدت خجلت و شرمساری جرات نمیکرد سرش را بلند کند. اما ریش در عهد ساسانیان به قدر سبیل اعتبار و رونق نداشت. ایرانیان در این عصر سبیلهای بلند داشتند و بعضا ریش را به کلی میتراشیدند در صدر بعد از اسلام همان طوری که در مقالهی سبیل کسی را چرب کردن یاد آور شدهایم سبیل از این رونق افتاد و ریشهای بلند و انبوه قدر و اعتبار یافت. از نکتههای جالب تاریخ ریش و سبیل، مخالفت شدید شاه عباس پادشاه مقتدر صفوی با گذاشتن ریش بوده است و شاه عباس ریش بلند را خوش نداشت و در زمان او ریشهای بلند ترکان را ایرانیان سخت زشت میشمردند و آن را جاروی خانه مینامیدند. با این ترتیب میتوان گفت ریش در زمان شاه عباس کبیر بازارش کساد شد و اعتبار سبیل از نو رونق یافت. پس از اینکه در آغاز سلطنت خود دشمنان و رقبای سرکش داخلی را سرکوب کرد با صدور یک فرمان به همهی مردان ایرانی دستور داد که ریشهای بلند خود را از ته بتراشند. حتی روحانیون نیز از این دستور معاف نبودند اما گذاشتن سبیل آزاد بود و خود شاه عباس نیز در تصویرهایش با سبیل بلند و افراشتهای دیده میشود. باری ، سپاهیان و سوار کهنسال دوران صفویه فقط دو سبیل بزرگ و چماقی داشتهاند. که مرتبا آن را نمو و جلا میدادند و تا بنا گوش میرسانیدند که مانند قلابی در آنجا بند میشد. عشق و علاقهی شاه عباس به سبیل گذاشتن تا به حدی بود که «شاه عباس کبیر سبیل را آرایش صورت میشمرد و بر حسب بلندی و کوتاهی آن بیشتر و کمتر حقوق میپرداخت.» پیداست که همین اخذ جبری و به عنف و قلدری ستاندن موجب گردید که بعدها از معانی مجازی و مفاهیم استعارهای باج سبیل در مورد اخاذی و رشاء و ارتشاء استفاده و تمثیل شده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها باج به شغال نمیدهيم گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب میکند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایهای تبعیت و پیروی کند و دستور وفرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید. ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمیروند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن میدانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومایه بروند. تمام مال و خواسته را در پیش پای رادمردان میریزند ولی دیناری عنفا به دون همتان نمیپردازند. جان به جانان میدهند ولی قدمی در راه فرومایگان برنمیدارند. خلاصه« تاج به رستم میبخشند ولی باج به شغال نمیدهند» باید دانست که ضرب المثل بالا به دلیلی که بعدا خواهد آمد شغاد صحیح است نه شغال. گو اینکه شغال در مقایسه با شیر ژیان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولی صحیح ترین روایت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است که به داستان تاریخی رستم و شغاد مرتبط میباشد و در شاهنامهی فردوسی به تفصیل آمده است. ذیلا اجمالی از آن تفصیل بیان میشود : در اندرون خانه زال، پدر رستم، کنیزک ماهرویی بود که خوش میخواند و رود مینواخت. زال را از آن کنیزک خوش آمد و او را به همسری برگزید. پس از مدت مقرر :کنیزک پسر زاد از وی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی ببالا و دیدار، سام سوار وزو شاد شد دوده نامدار ستاره شناسان و گنده آوران زکشمیر و کابل گزیده سران بگفتند با زال و سام سوار که ای از بلند اختران یادگار چو این خوب چهره بمردی رسد یگانه دلیری و گردی رسد کند تخمه سام نیرم تباه شکست اندر آرد بدین دستگاه همه سیستان زو شود پر خروش وز شهر ایران بر آید بجوشزال زر از این پیشگویی غمگین شد و به خدا پناه برد که خاندانش را از کید دشمنان مفاسد بیگانگان محفوظ دارد. به هر تقدیر نام نوزاد را شغاد نهاد و به ترتیب و پرورش او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسید او را نزد شاه کابل فرستاد تا در کشورداری و تمشیت امور مملکت بصیر و خبیر شود. شاه کابل دخترش را با وی تزویج کرد و در بزرگداشتش از گنج و خواسته دریغ نورزید. در آن موقع باج و خرابی کشور کابل (افغانستان امروزی) به رستم دستان میرسید و همه ساله معمول چنان بود که یک چرم گاوی باژ و ساو میستاندند و برای تهمتن به زابلستان میفرستادند.چنان بد که هر سال یک چرم گاو ز کابل همی خواستی باژو ساو وقتی که شغاد به دامادی شاه کابل درآمد انتظار داشت که برادرش رستم باج و خراج از شاه کابل نستاند و در واقع کابلیان باج به شغاد بدهند. اهالی کابل چون این خبر شنیدند از بیم سطوت رستم و یا از جهت آنکه شغاد را در مقام مقایسه با برادر نامدارش رستم مردی لایق و کافی نمیدانستند همه جا در کوی و برزن و سروعلن به یکدیگر میگفتند : «تا وقتی که رستم زنده است ما باج به شغاد نمیدهیم»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر باشه بهتر این نمی خونه هنگامی که کارفرما به کارگرش مزدی ناچیز بدهد و از او مؤاخذه کند که چرا خوب کار نکردهای یا وقتی که ارباب به نوکر خود پرخاش کند که فلان دستور مرا چرا خوب انجام ندادی و نوکر از مزد خود رضایت نداشته باشد، در جواب او این مثل را میگوید. سه نفر برای دزدیدن زردآلوی شکرپاره وارد باغی شدند. ولی در بین درختان آن باغ فقط یک درخت زردآلوی هلندر میوه داشت و از زردآلوی شکرپاره اثری دیده نمیشد، به ناچار تن به دزدیدن نقد موجود در دادند. یک نفر از آنها برای تکاندن شاخهها بالای درخت رفت. دو نفر برای جمع کردن میوه در پای درخت ماندند. در این بین سر و کله باغبان از دور پیدا شد، دو نفری که در پای درخت بودند پا به فرار گذاشتند ولی چون فرصت نکردند از باغ خارج شوند یکیشان به زیر شکم الاغی که در گوشهی باغ بسته بود پناه برد. دیگری خود را در جوی کوچکی به رو انداخت و دراز کشید. باغبان نزد اولی رفت و گفت : «مردک کی هستی و اینجا چه میکنی ؟» مرد جواب داد : «من کرهخرم» باغبان گفت: «احمق نادان ! این خر که نر است» گفت: «باشد. مانعی ندارد. من از پیش ننهام قهر کردهام آمدهام پیش بابام» باغبان پیش دومی رفت و گفت : «تو دیگر کی هستی ؟» مرد گفت : «من سگم» باغبان گفت : «اینجا چه میکنی ؟» گفت : «معلومه، سگی از این طرف عبور میکرد. مرا اینجا گذاشت و رفت» باغبان رفت پیش سومی که خود را روی درخت جمع و گرد کرده بود و پشت شاخهها قایم شده بود. گفت : «تو بگو ببینم کی هستی ؟» گفت : «من بلبلم» باغبان گفت: «اگر بلبلی یک نوبت آواز بخوان ببینم» مردکه نره غول با صدای نکره و زشتی که داشت، بنای آوازخوانی گذاشت. باغبان گفت : «خفه شو ! بلبل که به این بدی نمیخواند» گفت : «احمق مگر نمیدانی بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر است بهتر از این نمیخواند ؟»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها الان خر دجال شده عبارت مثلی بالا هنگامی به کار میرود که انجام کاری بیش از حد انتظار به طول انجامد و یا آنکه با همهی سعی و تلاش و مجاهدت، آنجا که میرود به پایانش نزدیک شده به طور کلی خاتمه پذیرد به مانع و مشکلی برخورد کند و دوباره، سه باره و چندباره از سر گرفته شود. در چنین مورد صرفا از باب طنز و تعریض اصطلاحا میگویند : «پالان خر دجال شده» وگاهی هم گفته میشود «پالان خر دجال شده، شب میدوزد صبح از هم وا میشود». این مثل در موردی به کارمیرود که اجرای کاری زیاده ازحد انتظار طولانی شود یا هرچند درراه آن بکوشند هر دفعه به مانعی برخورد و ناتمام بماند. طبیعی است لجاج و یکدندگی وخیره رایی و پیروی از عقل لجوج که به قول اهل اصطلاح نوعی از مهلکات غضبی است دست کمی از پالان خر دجال ندارد که نسنجیده و بدون تامل و تفکر میبافند و هنوز دیر زمانی نگذشته همه و همه پنبه میشود.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها پیراهن عثمان بعضی افراد برای غلبه بر حریف به هر دستاویزی متمسک میشوند و هر لغزش و اشتباه ناچیز از ناحیهی رقیب را گناهی نابخشودنی جلوه میدهند. تلاش آنها صرفا غلبه و پیروزی بر حریف نیست بلکه ناظر به این موضوع است که مبارزاتشان را قبلا توجیه کنند و هرگونه توهم و اشابه ذهنی را مرتفع نمایند تا اذهان و انظار دیگران را به سوی خود جلب کرده باشند. به همین جهات و ملاحظات کوچکترین نقطه ضعف حریف را امری خطیر وکمترین انحراف را ذنبی لایغفر جلوه میدهند. در چنین موقع و مورد است که مثل بالا مورد استفاده قرار میگیرد و ظرفا و گوشه نشینان از باب طنز و کنایه میگویند : «فلانی مطلب سادهای را پیرهن عثمان کرد.» و یا به قول عرب زبانها «قمیص عثمان» کرد تا حریف را تخفیف و مدعایش را توجیه کرده باشد. عثمان هفتاد سال داشت که خلافت به وی رسید. مردی ملایم و نرمخو بود. مال اندیشی ابوبکر و عمر را نداشت. در صورتی که برای اداره کردن کشور پهناوری چون کشور اسلامی ! دقت و مال اندیشی از صفات لازم و ضروری است. نرمخویی و ملایمت عثمان تا به جایی رسیده بود که عیاشی و اقسام لهو و لعب در مدینه شیوع یافت. چون عثمان در مقام جلوگیری برآمد گروهی از وی دلگیر شدند. بعضی از مسلمانان که جمعی از صحابه نیز از آن جمله بودهاند به علل و جهات دیگر از عثمان دل خوشی نداشتند. اباذرغفاری وعمار یاسر وعبدالله بن مسعود (ازبزرگان اصحاب پیغمبر) با عثمان سرگردان بودند و قبایل آنها نیز کینهی عثمان را در دل میپرورانیدند. در ولایات نیز طبقهی سپاهیان و جنگجویان که غالبا با فقر و حرمان میزیستند سخت دلگیر و ناراضی بودند. این عوامل و اختلاف طبقاتی عمیقی که بین ثروتمندان و قریش و سایر طبقات مردم پیش آمد همه و همه دست به دست داده حس انتقاد و اعتراض بر خلیفه و دلگیری از روش او را پدید آورد و مردم را در مدینه و سایر ولایات اسلامی به تمرد و عصیان برانگیخت و زمینه را برای تبلیغات مخالفان مهیا نمود. مردم مصربا شورش طلبان بصره و کوفه به سوی مدینه حرکت کردند و فتنه بالا گرفت. در بدو، مهاجمین آب را به روی عثمان بستند ولی علی بن ابی طالب برایش آب فرستاد و حسن و حسین و غلامش قنبر را برای حمایت به در خانهاش گماشت تا به احترام دو سلاله پیغمبر کسی هجوم نکند و چنین هم شد وهیچکس جرات نکرد از آن راه هجوم ببرد ولی مخالفان عثمان چارهی دیگری اندیشیدند و از دیوار خانه بالا رفتند. یک نفر به نام «غافقی» خلیفهی سوم را به یک ضربت بکشت و با ضربت دیگری انگشت «نانله» یا «نعیله» همسر عثمان قطع گردید. آنگاه عثمان را گردن زدند و خانهی وی و بیت المال را غارت کردند و علی بن ابی طالب به خلافت رسید. وقتی عثمان کشته شد و علی به خلافت رسید بعضی ازاصحاب مانند «سعد بن ثابت» و «ابوسعید خدری» که به عثمان متمایل بودند از بیعت با علی تخلف ورزیدند. بعضی کسان هم مانند «مغیره بن شعبه» به شام گریختند و با «معاویه» همدست شدند. معاویه که از اقارب وبستگان عثمان بود وخود نیز داعیهی خلافت بلکه سلطنت در سر میپرورانید برای آنکه مردم را علیه علی بن ابی طالب بشوراند به اشارهی «عمروعاص» راههای مختلف در پیش گرفت که یکی از آن راهها این بود که علی را قاتل عثمان معرفی کرد وپیراهن خون آلود وی و انگشت بریدهی همسرش نائله را که به وسیلهی «نعمان بن بشیر» به شام رسیده بود در مسجد آویخت ودر انظار مسلمین قرار داد تا مظلومیت عثمان را مجوز عصیان خود قرار دهد. غرض ازتمهید مقدمهی بالا این است که بدانیم چون پیراهن عثمان در تحریک مسلمین و انجام مقصود پلید معاویه نقش اساسی بازی کرد لذا برای کسانی که بخواهند با به دست آوردن دستاویزی از راه نادرست به مقصود برسند، مثل «پیراهن عثمان» را مورد استفاده قرار میدهند.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها پهلوان پنبه پهلوان پنبه به کسی گفته میشود که به قول علامه دهخدا : «درشت اندام و قوی هیکل ولی بیزور و قوت باشد. ظاهری دلیر ولی باطنی جبون دارد، به ظاهر پردل و در باطن ترسو باشد.» در اصطلاح آذربایجانیها اینگونه افراد را «یالانچی پهلوان» میگویند که ادعایشان از مرحلهی حرف به عمل نمیآید. القاب و عناوین پهلوانان به شرح زیر بوده است : پهلوان اول کشور : این پهلوان باید تمام پهلوانان کشور را مغلوب کرده، آخرین کشتی را در حضور پادشاه میگرفت. پهلوان باشی : سرپرست پهلوانان را پهلوان باشی میگفتهاند زیرا در عصر صفویه و قاجاریه به پهلوانانی که بر اثر کهولت و پیری از میدان خارج میشدند سرپرستی پهلوانان وابسته به دربار یا بعضی نواحی را میدادهاند. پهلوان صاحب تاج : کسی که غیر از مقام پهلوانی و استادی و نیروی بدنی به نیکنامی معروف بوده مضافا به کسوت و طریقت اهل فقر درآمده باشد ضمن انجام مراسمی به دست پیر و مرشد و مراد خویش به استعمال تاج فقر مفتخر میگردید. بدافت : کشتی گیرانی که در دست حریف سرسختی نشان داده و او را به زحمت میانداختهاند، بدافت میشدند. بدلکار : از فنون کشتی یکی بدلکاری است یعنی هر فن که حریف به کار ببرد او بدل کند وحریف را به زحمت بیندازد. پهلوان زورگر : زورگران معمولا از تنومندترین ورزشکاران باستانی بودهاند که چون بدنشان با آلات سنگین ورزشی به ورزیدگی و رسایی کامل میرسید به نمایش زورگری در نزد رجال درجه اول و حکام و خوانین و یا در محلهای عمومی میپرداختند و از این رهگذر ارتزاق میکردند. پهلوان کنفت کن : به کسی میگفتند که در کشتی مقام و منزلتی نداشت ولی هنگام درگیری و زورآزمایی با پهلوانان نامی سرسختی نشان میداد و با نیرنگ و زیرکی مقاومت میکرد و گهگاه با حرکاتی ناشایست موجب لکه دار شدن حیثیت حریف میگشت. پهلوان پنبه : این پهلوان که موضوع مورد بحث ماست ورزشکاری بود درشت اندام و قوی هیکل ولی بیهنر و جبون و ترسو که نه میدان رفته و کشتی گرفته بود و نه جسارت و شجاعتی از خود نشان میداد اما تا بخواهی ادعای پهلوانی میکرد و در عالم حرف و پرچانگی پشت حریفان نامدار را به خاک میمالید !
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها پنبهاش را زدند اصطلاح بالا کنایه از این است که اسرارش را فاش و برملا کردند و به مردم فهمانیدند که توخالی است و چیزی در چنته ندارد. خلاصه آن طوری که بود (نه آنچنان که مینمود) شناسانیده و رسوا گردیده است. یکی از مراسم جالب که در بعض اعیاد وجشنها ضمن سایر برنامهها اجرا میشد، این بود که مسخره و دلقکی لباس مضحک میپوشید که داخل و لابلای آن لباس پر از پنبه بود و قسمتهای لخت و عریان بدن او هم پوشیده از گلولههای پنبهای بوده است که مسخره و دلقک را به صورت پهلوان پرباد و بروتی نشان میداد. این پهلوان نامدار ! با این ریخت مضحک با یک نفر حلاج که کمانی در دست داشت در مقابل تماشاچیان به رقص و پایکوبی میپرداخت و حلاج در حال رقص و شلنگ اندازی کم کم پهلوان پنبه را با زدن کمان عور و برهنه میکرد و این عمل را تا زمانی ادامه میداد که تمام پنبههای تن او بر باد میرفت وچهرهی واقعی و اندام نحیف و مردنی و استخوانیش نمودار میگردید. در واقع چون پهلوان پنبه از آیین پهلوانی چیزی نمیدانست وازعلایم پهلوانی هم جز پنبههای گلوله شده که او را به صورت یک پهلوان با سینههای برجسته و بازوان سطبر نشان میداد نشانی دیگرنداشت، لذا چون پنبهاش را زدند دیگر چیزی از او باقی نمیماند تا اظهار وجود کند. به ناچار در مقابل شلیک خندهی تماشاچیان ازصحنه خارج میشد و نوبت به پهلوانان واقعی میرسید.