1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    باش تا صبح دولتت بدمد


    این مصراع که از «کمال الدین اصفهانی» شاعر قرن هفتم هجری است در مواردی به کار می­رود که آدمی به آثار و نتایج نهایی اقدامات خود که شمه­ای از آن بروز و ظهور کرده باشد به دیده تامل و تردید بنگرد. در آن صورت مصراع بالا را بر زبان می­آوردند تا مخاطب به فرجام کارش با نظر اطمینان و یقین نگاه کند.
    این مصراع بر اثر واقعه تاریخی زیر به صورت ضرب المثل درآمده است.
    باری، به طوری که اهل ادب و تحقیق می­دانند همان­طور که امروزه از دیوان خواجه­ی شیراز فال می­گیرند قبل از آن­که صیت شهرت حافظ در مناطق پارسی زبان به اوج کمال برسد ایرانیان و پارسی زبانان از دیوان کمال الدین اصفهانی که قدمت و تقدم شهرت داشت فال گرفتند و حتی بعد از مشهور شدن حافظ نیز اگر احیانا دیوانش در دسترس نبود مانعی نمی­دیدند که دیوان کمال را به منظور تفال مورد استفاده قرار دهند، کما این­که در آن تاریخ که خبر قیام شاه عباس کبیر و حرکت وی از خراسان به سمت قزوین - پایتخت اولیه­ی سلاطین صفوی - در اردوی پدرش سلطان شایع شد سران قوم و همراهان سلطان محمد برای اطلاع و آگاهی از عاقبت کار و سرانجام مبارزه پدر و پسر که یکی به منظور از دست ندادن تاج شاهی و دیگری به قصد جلوس بر تخت سلطنت ایران فعایت می­کرده­اند دست به تفال زدند و از دیوان کمال اصفهانی که در دسترس بود یاری جستند.
    اسکندر بیک منشی راجع به این واقعه چنین نوشته است.
    «... بالجمله چون این خبر سعادت اثر در اردو شایع گشت همگان را موجب استعجاب می­گردید تا غایت در دودمان صفوی چنین امری وقوع نیافته بود. راقم حروف از صدر اعظم قاضی خان الحسینی استماع نمودم که در سالی که نواب سکندرشان در قراباغ قشلاق داشت خواجه ضیاء الدین کاشی مشرف آلکساندرخان به اردو آمده بود از من سئوال نمود که : «خبر پادشاهی شاهزاده کامران در خراسان وقوع دارد یا نه ؟»
    من در جواب گفتم که: «بلی به افواه چنین مذکور می­شود اما هنوز تحقق نپیوسته.»
    دیوان کمال اسماعیل در میان بود، خواجه مشارالیه احوال شاهزاده را از آن کتاب تفال نمود، در اول صفحه یعنی این قطعه برآمد : ​
    خسرو تاج بخش و شاه جهان که زتیغش زمانه بر حذرست
    تحفه چرخ سوی او هر دم مژده فتح و دولت دگرست
    رای او پیر و دولتش برناست دست او بحرو خنجرش گهرست
    آسمان دوش با خرد می گفت که به نزدیک ما چنین خبرست
    که بگیرد به تیغ چون خورشید هر چه خورشید را بر آن گذرست
    خردش گفت، تو چه پنداری عرصه ملک او همین قدر ست؟
    نه، که در جنب پادشاهی او هفت گردن هنوز مختصرت
    باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر ست
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    با سلام و صلوات


    با سلام و صلوات وارد شدن یا وارد کردن، کنایه از تجلیل و بزرگداشتی است که هنگام ورود شخصیتی ممتاز به مجلس یا شهر و جمعیتی نسبت به آن شخصیت به عمل می­آید.
    فی المثل می­گویند: «فلانی را با سلام و صلوات وارد کردند»
    یا به اصطلاح دیگر: «از فلانی با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد»
    اما ریشه تاریخی این مثل :
    اخلاق و عادات و سنن جوامع بشری در احترام به یکدیگر از قدیمی­ترین ایام تاریخی، همیشه متفاوت بوده است و هم اکنون نیز این احترام متقابل در میان ملل و اقوام جهان به صور و اشکال مختلفه تجلی می­کند. بعضی­ها در موقع برخورد و ملاقات با یکدیگر درود و سلام می­گویند. برخی ضمن درود گفتن با یکدیگر دست می­دهند، که در حال حاضر این سنت و رویه در همه جا و تقریبا تمام کشورهای جهان معمول و متداول است.
    هندی­ها کف دست­ها را به هم می­چسبانند و آن­ها را محاذی صورت نگاه می­دارند.
    ژا پنی­ها خم می­شوند و تعظیم می­کنند.
    بعضی اقوام در خاور دور بینی­ها را به هم می­مالند... و قس علی هذا.
    در ایران قدیم بر طبق نوشته­های مورخین یونانی، احترام به یکدیگر با وضع حاضر تفاوت فاحشی داشت.
    هرودوت درباره­ی اخلاق و عادات ایرانیان قدیم می­گوید : «وقتی در کوچه­ها به یکدیگر می­رسند از کردار آن­ها می­توان دانست که طرفین مساوی­اند یا نه، زیرا درود با حرف به عمل نمی­آید بل آن­ها یکدیگر را می­بوسند، و هرگاه طرفی از طرف دیگر خیلی پست­تر باشد به زانو در آمده پای طرف دیگر را می­بوسد.»
    محقق معاصر آقای «علیقلی بهروزی» ضمن نامه­ی محبت آمیزی راجع به ریشه­ی تاریخی سلام و صلوات، نظر و عقیده­ی دیگری اظهار داشته­اند که عینا درج می­گردد :
    «... از قرن­ها پیش هرگاه کسی به مکه و یا یکی از اعتاب مقدسه مشرف می­شد - و این توفیق عظیمی بود - وقتی که به شهر خودش برمی­گشت بیرون شهر اقامت می­کرد ویا قبلا به خانواده­ی خود روز ورود خویش را خبر می­داد و لذا عده­ی زیادی از اقوام و اقارب و دوستان و حتی اهل محل به پیشواز او می­رفتند. در شهرها کسانی بودند که آن­ها را «چاوش» می­نامیدند. یکی از این چاوش­ها را هم با خود می­بردند. این چاوش از همان­جا شروع می­کرد به اشعار مذهبی با صدای بلند و آواز خواندن. بعد از هر بیت مردمی که با او بودند صلوات می­فرستادند. این جمعیت با چاوش زائر را جلو انداخته تا خانه­اش او را با سلام و صلوات می­بردند. این ضرب المثل با سلام و صلوات از این رسم پسندیده که هنوز هم در روستاها و بعضی شهرک­ها رواج دارد گرفته شده است.»
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    بادنجان دور قاب چین


    افراد متملق و چاپلوس را به این نام و نشان می­خوانند و بدین وسیله از آنان و رفتار خفت آمیزشان به زشتی یاد می­کنند.
    اما ریشه­ی تاریخی آن :
    در دو مقاله­ی آش شله قلمکار و سبزی پاک کردن، راجع به تشریفات آشپزان در زمان فتحعلی شاه و چگونگی تهیه و طبخ آش شله قلمکار در عهد ناصرالدین شاه قاجار تفصیلا بحث شد که برای اطلاع بیشتر می­توانید به دو مقاله­ی مزبور مراجعه کنید.
    آن­چه که مخصوصا در آشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود و برای شناخت متملقان و چاپلوسان ریاکار که در هر عصر و زمان به شکل و هیاتی خود نمایی می­کنند آموزندگی داشت، موضوع سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال قوم بود که با این عمل و رفتار خویش جلافت و بی­مزگی در امر تملق و چاپلوسی را تا حد پستی و دنائت طبع می­رسانیدند.
    راجع به سبزی پاک کردن در مقاله­ای به همین عنوان بحث شد. اما دسته­ی دوم کسانی بودند که در امر طبخ و آشپزی مطلقا چیزی نمی­دانستند و کاری از آن­ها ساخته نبود. این عده که در صدر آن­ها صدر اعظم قرار داشت دو وظیفه­ی مهم و خطیر !! بر عهده داشتند :
    یکی آن­که چهار زانو بر زمین بنشینند و مثل خدمه­های آشپزخانه بادنجان را پوست بکنند.
    دیگر آن­که این بادنجان­ها را پس از پخته شدن در دور و اطراف قاب­های آش و خورش بچینند.
    شادروان عبدالله مستوفی می­نویسد : «من خود عکسی از این آشپزان دیده­ام که صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان، و سایرین هریک به کاری مشغول بودند.» این آقایان رجال و بزرگان کشور طوری حساب کار را داشتند که بادنجان­ها را موقعی که شاه سری به چادر آن­ها می­زد به دور قاب می­چیدند و مخصوصا دقت و سلیقه به کار می­بردند که بادنجان­ها را به طرزی زیبا و شاه پسند دور قاب­ها بچینند تا مسرت خاطر ناصرالدین شاه فراهم آید و نسبت به مراتب اخلاص و چاکری آن­ها اظهار تفقد و عنایت فرماید.
    دکتر فورویه طبیب مخصوص ناصرالدین شاه می­نویسد: «... اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آن­جا که می­توانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجک به شاه گفت بادنجان­هایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است. شاه امر را به شوخی گذراند و محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجان­هایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدتا آن­ها را با نوک کارد بر می­چید تا دستش به بادنجان­هایی که دست من به آن­ها خورده بود نخورد. بعد بادنجان­ها و سینی و کارد را با خود بیرون برد ...»
    در هر صورت اصطلاح بادنجان دور قاپ چین از آن تاریخ ناظر بر افراد متملق و چاپلوس گردیده رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده است.
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    باج سبيل


    هرگاه با زور و قلدری به عنف از کسی پول وجنس بگیرند در اصطلاح عمومی آن را به باج سبیل تعبیر می­کنند و می­گویند : «فلانی باج سبیل گرفت»
    در عصر حاضر که دوران زور و قلدری به معنی و مفهوم سابق سپری شده از این مثل و اصطلاح بیشتر در مورد اخاذی به ویژه رشاء و ارتشاء تعبیر مثلی می­شود.
    اما ریشه­ی تاریخی آن :
    انسان­های اولیه و غارنشین با ریش تراشی آشنایی نداشته­اند و مردان و زنان با انبوه ریش و گیس می­زیسته­اند. در کاوش­ها و حفریات اخیر وسایل و ابزاری شبیه به تیغ سلمانی به دست آمده که باستان شناسان قدمت آن را به چهار هزار سال قبل تشخیص داده­اند. ظاهرا مردمان آن دوره ریش و موهای خود را با همین تیغ­های ساده و ابتدایی کوتاه و مرتب می­کرده­اند نه آن­که از ته بتراشند.
    مادی­ها و پارسی­ها در حجاری­های باستانی با ریش و موی بلند تصویر شده­اند و اتفاقا همین ریش و موی بلند باعث زحمت و دردسر آنان می­شد، چه یونانی­ها که ریش خود را می­تراشیدند در جنگ­های تن به تن ریش بلند سربازان ایرانی را به دست می­گرفتند و با ضربات خنجر آن­ها را از پای در می­آوردند.
    در عهد اشکانیان سواران و جنگجویان پارت موی بلند و ریش انبوه داشته­اند ولی قیافه­ی پر هیبت، به خصوص فریادهای هول انگیز آنان به هنگام جنگ در سپاه دشمن چنان رعب و وحشتی ایجاد می­کرد که جرات نمی­کردند به جنگجویان ایرانی نزدیک شوند و احیانا ریش آنان را به دست گیرند.
    خلاصه در آن روزگاران ریش و سبیل برای مردان و گیسوان بلند برای زنان ایرانی تا آن اندازه مایه­ی زیبایی و مباهات بود که چون می­خواستند گناهکاری را شدیدا مجازات کنند اگر مرد بود ریشش را می­تراشیدند و چنان­که زن بود گیسویش را می­بریدند.
    ریش تراشیدن و گیسو بریدن در ایران باستان بزرگ­ترین ننگ شناخته می­شد و محکومی که چنین مجازاتی در مورد او اعمال می­شد تا زمانی که ریش یا گیسویش بلند شود از شدت خجلت و شرمساری جرات نمی­کرد سرش را بلند کند. اما ریش در عهد ساسانیان به قدر سبیل اعتبار و رونق نداشت.
    ایرانیان در این عصر سبیل­های بلند داشتند و بعضا ریش را به کلی می­تراشیدند در صدر بعد از اسلام همان طوری که در مقاله­ی سبیل کسی را چرب کردن یاد آور شده­ایم سبیل از این رونق افتاد و ریش­های بلند و انبوه قدر و اعتبار یافت.
    از نکته­های جالب تاریخ ریش و سبیل، مخالفت شدید شاه عباس پادشاه مقتدر صفوی با گذاشتن ریش بوده است و شاه عباس ریش بلند را خوش نداشت و در زمان او ریش­های بلند ترکان را ایرانیان سخت زشت می­شمردند و آن را جاروی خانه می­نامیدند.
    با این ترتیب می­توان گفت ریش در زمان شاه عباس کبیر بازارش کساد شد و اعتبار سبیل از نو رونق یافت.
    پس از این­که در آغاز سلطنت خود دشمنان و رقبای سرکش داخلی را سرکوب کرد با صدور یک فرمان به همه­ی مردان ایرانی دستور داد که ریش­های بلند خود را از ته بتراشند. حتی روحانیون نیز از این دستور معاف نبودند اما گذاشتن سبیل آزاد بود و خود شاه عباس نیز در تصویرهایش با سبیل بلند و افراشته­ای دیده می­شود.
    باری ، سپاهیان و سوار کهنسال دوران صفویه فقط دو سبیل بزرگ و چماقی داشته­اند. که مرتبا آن را نمو و جلا می­دادند و تا بنا گوش می­رسانیدند که مانند قلابی در آنجا بند می­شد. عشق و علاقه­ی شاه عباس به سبیل گذاشتن تا به حدی بود که «شاه عباس کبیر سبیل را آرایش صورت می­شمرد و بر حسب بلندی و کوتاهی آن بیشتر و کمتر حقوق می­پرداخت.»
    پیداست که همین اخذ جبری و به عنف و قلدری ستاندن موجب گردید که بعدها از معانی مجازی و مفاهیم استعاره­ای باج سبیل در مورد اخاذی و رشاء و ارتشاء استفاده و تمثیل شده است.
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    باج به شغال نمی­دهيم


    گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب می­کند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایه­ای تبعیت و پیروی کند و دستور وفرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید.
    ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمی­روند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن می­دانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومایه بروند. تمام مال و خواسته را در پیش پای رادمردان می­ریزند ولی دیناری عنفا به دون همتان نمی­پردازند. جان به جانان می­دهند ولی قدمی در راه فرومایگان برنمی­دارند.
    خلاصه« تاج به رستم می­بخشند ولی باج به شغال نمی­دهند»
    باید دانست که ضرب المثل بالا به دلیلی که بعدا خواهد آمد شغاد صحیح است نه شغال. گو اینکه شغال در مقایسه با شیر ژیان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولی صحیح ترین روایت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است که به داستان تاریخی رستم و شغاد مرتبط می­باشد و در شاهنامه­ی فردوسی به تفصیل آمده است.
    ذیلا اجمالی از آن تفصیل بیان می­شود :
    در اندرون خانه زال، پدر رستم، کنیزک ماهرویی بود که خوش می­خواند و رود می­نواخت. زال را از آن کنیزک خوش آمد و او را به همسری برگزید. پس از مدت مقرر :​
    کنیزک پسر زاد از وی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی
    ببالا و دیدار، سام سوار وزو شاد شد دوده نامدار
    ستاره شناسان و گنده آوران زکشمیر و کابل گزیده سران
    بگفتند با زال و سام سوار که ای از بلند اختران یادگار
    چو این خوب چهره بمردی رسد یگانه دلیری و گردی رسد
    کند تخمه سام نیرم تباه شکست اندر آرد بدین دستگاه
    همه سیستان زو شود پر خروش وز شهر ایران بر آید بجوش
    زال زر از این پیشگویی غمگین شد و به خدا پناه برد که خاندانش را از کید دشمنان مفاسد بیگانگان محفوظ دارد. به هر تقدیر نام نوزاد را شغاد نهاد و به ترتیب و پرورش او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسید او را نزد شاه کابل فرستاد تا در کشورداری و تمشیت امور مملکت بصیر و خبیر شود. شاه کابل دخترش را با وی تزویج کرد و در بزرگداشتش از گنج و خواسته دریغ نورزید. در آن موقع باج و خرابی کشور کابل (افغانستان امروزی) به رستم دستان می­رسید و همه ساله معمول چنان بود که یک چرم گاوی باژ و ساو می­ستاندند و برای تهمتن به زابلستان می­فرستادند.​
    چنان بد که هر سال یک چرم گاو ز کابل همی خواستی باژو ساو
    وقتی که شغاد به دامادی شاه کابل درآمد انتظار داشت که برادرش رستم باج و خراج از شاه کابل نستاند و در واقع کابلیان باج به شغاد بدهند. اهالی کابل چون این خبر شنیدند از بیم سطوت رستم و یا از جهت آن­که شغاد را در مقام مقایسه با برادر نامدارش رستم مردی لایق و کافی نمی­دانستند همه جا در کوی و برزن و سروعلن به یکدیگر می­گفتند : «تا وقتی که رستم زنده است ما باج به شغاد نمی­دهیم»
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر باشه بهتر این نمی خونه


    هنگامی که کارفرما به کارگرش مزدی ناچیز بدهد و از او مؤاخذه کند که چرا خوب کار نکرده‌ای یا وقتی که ارباب به نوکر خود پرخاش کند که فلان دستور مرا چرا خوب انجام ندادی و نوکر از مزد خود رضایت نداشته باشد، در جواب او این مثل را می‌گوید.
    سه نفر برای دزدیدن زردآلوی شکرپاره وارد باغی شدند. ولی در بین درختان آن باغ فقط یک درخت زردآلوی هلندر میوه داشت و از زردآلوی شکرپاره اثری دیده نمی‌شد، به ناچار تن به دزدیدن نقد موجود در دادند. یک نفر از آن­ها برای تکاندن شاخه‌‌ها بالای درخت رفت. دو نفر برای جمع کردن میوه در پای درخت ماندند. در این بین سر و کله باغبان از دور پیدا شد، دو نفری که در پای درخت بودند پا به فرار گذاشتند ولی چون فرصت نکردند از باغ خارج شوند یکیشان به زیر شکم الاغی که در گوشه­ی باغ بسته بود پناه برد. دیگری خود را در جوی کوچکی به رو انداخت و دراز کشید.
    باغبان نزد اولی رفت و گفت : «مردک کی هستی و این­جا چه می‌کنی ؟»
    مرد جواب داد : «من کره‌خرم»
    باغبان گفت: «احمق نادان ! این خر که نر است»
    گفت: «باشد. مانعی ندارد. من از پیش ننه‌ام قهر کرده‌ام آمده‌ام پیش بابام»
    باغبان پیش دومی رفت و گفت : «تو دیگر کی هستی ؟»
    مرد گفت : «من سگم»
    باغبان گفت : «این­جا چه می‌کنی ؟»
    گفت : «معلومه، سگی از این طرف عبور می‌کرد. مرا اینجا گذاشت و رفت»
    باغبان رفت پیش سومی که خود را روی درخت جمع و گرد کرده بود و پشت شاخه‌‌ها قایم شده بود. گفت : «تو بگو ببینم کی هستی ؟»
    گفت : «من بلبلم»
    باغبان گفت: «اگر بلبلی یک نوبت آواز بخوان ببینم»
    مردکه نره غول با صدای نکره و زشتی که داشت، بنای آوازخوانی گذاشت. باغبان گفت : «خفه شو ! بلبل که به این بدی نمی‌خواند»
    گفت : «احمق مگر نمی‌دانی بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر است بهتر از این نمی‌خواند ؟»
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    الان خر دجال شده


    عبارت مثلی بالا هنگامی به کار می­رود که انجام کاری بیش از حد انتظار به طول انجامد و یا آن­که با همه­ی سعی و تلاش و مجاهدت، آن­جا که می­رود به پایانش نزدیک شده به طور کلی خاتمه پذیرد به مانع و مشکلی برخورد کند و دوباره، سه باره و چندباره از سر گرفته شود.
    در چنین مورد صرفا از باب طنز و تعریض اصطلاحا می­گویند : «پالان خر دجال شده» وگاهی هم گفته می­شود «پالان خر دجال شده، شب می­دوزد صبح از هم وا می­شود».
    این مثل در موردی به کارمی­رود که اجرای کاری زیاده ازحد انتظار طولانی شود یا هرچند درراه آن بکوشند هر دفعه به مانعی برخورد و ناتمام بماند.
    طبیعی است لجاج و یکدندگی وخیره رایی و پیروی از عقل لجوج که به قول اهل اصطلاح نوعی از مهلکات غضبی است دست کمی از پالان خر دجال ندارد که نسنجیده و بدون تامل و تفکر می­بافند و هنوز دیر زمانی نگذشته همه و همه پنبه می­شود.​
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    پیراهن عثمان


    بعضی افراد برای غلبه بر حریف به هر دستاویزی متمسک می­شوند و هر لغزش و اشتباه ناچیز از ناحیه­ی رقیب را گناهی نابخشودنی جلوه می­دهند.
    تلاش آن­ها صرفا غلبه و پیروزی بر حریف نیست بلکه ناظر به این موضوع است که مبارزاتشان را قبلا توجیه کنند و هرگونه توهم و اشابه ذهنی را مرتفع نمایند تا اذهان و انظار دیگران را به سوی خود جلب کرده باشند.
    به همین جهات و ملاحظات کوچک­ترین نقطه ضعف حریف را امری خطیر وکم­ترین انحراف را ذنبی لایغفر جلوه می­دهند.
    در چنین موقع و مورد است که مثل بالا مورد استفاده قرار می­گیرد و ظرفا و گوشه نشینان از باب طنز و کنایه می­گویند : «فلانی مطلب ساده­ای را پیرهن عثمان کرد.» و یا به قول عرب زبان­ها «قمیص عثمان» کرد تا حریف را تخفیف و مدعایش را توجیه کرده باشد.
    عثمان هفتاد سال داشت که خلافت به وی رسید. مردی ملایم و نرم­خو بود. مال اندیشی ابوبکر و عمر را نداشت. در صورتی که برای اداره کردن کشور پهناوری چون کشور اسلامی ! دقت و مال اندیشی از صفات لازم و ضروری است. نرم­خویی و ملایمت عثمان تا به جایی رسیده بود که عیاشی و اقسام لهو و لعب در مدینه شیوع یافت. چون عثمان در مقام جلوگیری برآمد گروهی از وی دلگیر شدند. بعضی از مسلمانان که جمعی از صحابه نیز از آن جمله بوده­اند به علل و جهات دیگر از عثمان دل خوشی نداشتند.
    اباذرغفاری وعمار یاسر وعبدالله بن مسعود (ازبزرگان اصحاب پیغمبر) با عثمان سرگردان بودند و قبایل آن­ها نیز کینه­ی عثمان را در دل می­پرورانیدند. در ولایات نیز طبقه­ی سپاهیان و جنگجویان که غالبا با فقر و حرمان می­زیستند سخت دلگیر و ناراضی بودند.
    این عوامل و اختلاف طبقاتی عمیقی که بین ثروتمندان و قریش و سایر طبقات مردم پیش آمد همه و همه دست به دست داده حس انتقاد و اعتراض بر خلیفه و دلگیری از روش او را پدید آورد و مردم را در مدینه و سایر ولایات اسلامی به تمرد و عصیان برانگیخت و زمینه را برای تبلیغات مخالفان مهیا نمود.
    مردم مصربا شورش طلبان بصره و کوفه به سوی مدینه حرکت کردند و فتنه بالا گرفت. در بدو، مهاجمین آب را به روی عثمان بستند ولی علی بن ابی طالب برایش آب فرستاد و حسن و حسین و غلامش قنبر را برای حمایت به در خانه­اش گماشت تا به احترام دو سلاله پیغمبر کسی هجوم نکند و چنین هم شد وهیچ­کس جرات نکرد از آن راه هجوم ببرد ولی مخالفان عثمان چاره­ی دیگری اندیشیدند و از دیوار خانه بالا رفتند.
    یک نفر به نام «غافقی» خلیفه­ی سوم را به یک ضربت بکشت و با ضربت دیگری انگشت «نانله» یا «نعیله» همسر عثمان قطع گردید. آن­گاه عثمان را گردن زدند و خانه­ی وی و بیت المال را غارت کردند و علی بن ابی طالب به خلافت رسید.
    وقتی عثمان کشته شد و علی به خلافت رسید بعضی ازاصحاب مانند «سعد بن ثابت» و «ابوسعید خدری» که به عثمان متمایل بودند از بیعت با علی تخلف ورزیدند. بعضی کسان هم مانند «مغیره بن شعبه» به شام گریختند و با «معاویه» همدست شدند.
    معاویه که از اقارب وبستگان عثمان بود وخود نیز داعیه­ی خلافت بلکه سلطنت در سر می­پرورانید برای آن­که مردم را علیه علی بن ابی طالب بشوراند به اشاره­ی «عمروعاص» راه­های مختلف در پیش گرفت که یکی از آن راه­ها این بود که علی را قاتل عثمان معرفی کرد وپیراهن خون آلود وی و انگشت بریده­ی همسرش نائله را که به وسیله­ی «نعمان بن بشیر» به شام رسیده بود در مسجد آویخت ودر انظار مسلمین قرار داد تا مظلومیت عثمان را مجوز عصیان خود قرار دهد.
    غرض ازتمهید مقدمه­ی بالا این است که بدانیم چون پیراهن عثمان در تحریک مسلمین و انجام مقصود پلید معاویه نقش اساسی بازی کرد لذا برای کسانی که بخواهند با به دست آوردن دستاویزی از راه نادرست به مقصود برسند، مثل «پیراهن عثمان» را مورد استفاده قرار می­دهند.​
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    پهلوان پنبه


    پهلوان پنبه به کسی گفته می­شود که به قول علامه دهخدا : «درشت اندام و قوی هیکل ولی بی­زور و قوت باشد. ظاهری دلیر ولی باطنی جبون دارد، به ظاهر پردل و در باطن ترسو باشد.»
    در اصطلاح آذربایجانی­ها این­گونه افراد را «یالانچی پهلوان» می­گویند که ادعایشان از مرحله­ی حرف به عمل نمی­آید.
    القاب و عناوین پهلوانان به شرح زیر بوده است :
    پهلوان اول کشور : این پهلوان باید تمام پهلوانان کشور را مغلوب کرده، آخرین کشتی را در حضور پادشاه می­گرفت.
    پهلوان باشی : سرپرست پهلوانان را پهلوان باشی می­گفته­اند زیرا در عصر صفویه و قاجاریه به پهلوانانی که بر اثر کهولت و پیری از میدان خارج می­شدند سرپرستی پهلوانان وابسته به دربار یا بعضی نواحی را می­داده­اند.
    پهلوان صاحب تاج : کسی که غیر از مقام پهلوانی و استادی و نیروی بدنی به نیکنامی معروف بوده مضافا به کسوت و طریقت اهل فقر درآمده باشد ضمن انجام مراسمی به دست پیر و مرشد و مراد خویش به استعمال تاج فقر مفتخر می­گردید.
    بدافت : کشتی گیرانی که در دست حریف سرسختی نشان داده و او را به زحمت می­انداخته­اند، بدافت می­شدند.
    بدلکار : از فنون کشتی یکی بدلکاری است یعنی هر فن که حریف به کار ببرد او بدل کند وحریف را به زحمت بیندازد.
    پهلوان زورگر : زورگران معمولا از تنومندترین ورزشکاران باستانی بوده­اند که چون بدنشان با آلات سنگین ورزشی به ورزیدگی و رسایی کامل می­رسید به نمایش زورگری در نزد رجال درجه اول و حکام و خوانین و یا در محل­های عمومی می­پرداختند و از این رهگذر ارتزاق می­کردند.
    پهلوان کنفت کن : به کسی می­گفتند که در کشتی مقام و منزلتی نداشت ولی هنگام درگیری و زورآزمایی با پهلوانان نامی سرسختی نشان می­داد و با نیرنگ و زیرکی مقاومت می­کرد و گهگاه با حرکاتی ناشایست موجب لکه دار شدن حیثیت حریف می­گشت.
    پهلوان پنبه : این پهلوان که موضوع مورد بحث ماست ورزشکاری بود درشت اندام و قوی هیکل ولی بی­هنر و جبون و ترسو که نه میدان رفته و کشتی گرفته بود و نه جسارت و شجاعتی از خود نشان می­داد اما تا بخواهی ادعای پهلوانی می­کرد و در عالم حرف و پرچانگی پشت حریفان نامدار را به خاک می­مالید !
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    پنبه­اش را زدند
    اصطلاح بالا کنایه از این است که اسرارش را فاش و برملا کردند و به مردم فهمانیدند که توخالی است و چیزی در چنته ندارد. خلاصه آن طوری که بود (نه آن­چنان که می­نمود) شناسانیده و رسوا گردیده است.
    یکی از مراسم جالب که در بعض اعیاد وجشن­ها ضمن سایر برنامه­ها اجرا می­شد، این بود که مسخره و دلقکی لباس مضحک می­پوشید که داخل و لابلای آن لباس پر از پنبه بود و قسمت­های لخت و عریان بدن او هم پوشیده از گلوله­های پنبه­ای بوده است که مسخره و دلقک را به صورت پهلوان پرباد و بروتی نشان می­داد.
    این پهلوان نامدار ! با این ریخت مضحک با یک نفر حلاج که کمانی در دست داشت در مقابل تماشاچیان به رقص و پایکوبی می­پرداخت و حلاج در حال رقص و شلنگ اندازی کم کم پهلوان پنبه را با زدن کمان عور و برهنه می­کرد و این عمل را تا زمانی ادامه می­داد که تمام پنبه­های تن او بر باد می­رفت وچهره­ی واقعی و اندام نحیف و مردنی و استخوانیش نمودار می­گردید.
    در واقع چون پهلوان پنبه از آیین پهلوانی چیزی نمی­دانست وازعلایم پهلوانی هم جز پنبه­های گلوله شده که او را به صورت یک پهلوان با سینه­های برجسته و بازوان سطبر نشان می­داد نشانی دیگرنداشت، لذا چون پنبه­اش را زدند دیگر چیزی از او باقی نمی­ماند تا اظهار وجود کند. به ناچار در مقابل شلیک خنده­ی تماشاچیان ازصحنه خارج می­شد و نوبت به پهلوانان واقعی می­رسید.​