پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها امروز كار خانه با فضه است هرگاه كسی گاه گاه كاری غیر از وظیفه خود را بر عهده گیرد یا كاری به تساوی اشتراك بین دو یا چند نفر انجام پذیرد، هر یك از افراد كه نوبت انجام كار به وی رسد در پاسخ افراد از باب شوخی و مطایبه می گوید :«امروز كارخانه با فضه است.» یعنی امروز تمشیت امور خانه بر عهده وی قرار دارد. چون فاطمه بنت رسول الله به سن بلوغ رسید پدرش محمد بن عبدالله در سال اول هجرت او را در میان همه خواستگاران صاحب عنوان و ثروت با پسر عم بزرگوارش علی بن ابی طالب تزویج كرد كه از مال دنیا فقط یك شمشیر و یك دست زره و یك نفر شتر آبكش داشت. مدت یك سال علی و فاطمه در امور خانه به تساوی كار می كردند. به این ترتیب كه تهیه و تدارك خوراك وپوشاك وحمل آب مشروب و نظافت خانه به عهده ی علی بود و آرد كردن گندم وجو و خمیر كردن نان و پختن را فاطمه انجام می داد ولی از موقعی كه فاطمه دارای فرزند شد پرورش و پرستاری كودك مانع از آن بود كه به تمشیت امور منزل و وظایف محموله در امر خانه داری بپردازد. مخصوصا كه دست های فاطمه بر اثر گردانیدن دستاس پر از آبله شده بود و دیگر نمی توانست كار بكند، پس با اجازه همسرش به خدمت پدر رفت و چاره جویی كرد. میر خواند می نویسد : «... مصطفی فرمود كه من شما را چیزی تعلیم كنم كه به از خادم باشد. باید كه به هنگام درآمدن به جامه خواب سی و چهار بار الله اكبر و سی و سه نوبت الحمدالله و سی و سه نوبت سبحان الله بگویید كه شما را بهتر بود از خدمتكار.» فاطمه به دستور پدرش چندی بدین منوال عمل كرد تا خدمتكار سیاهی به نام فضه برایش پیدا شد و بار سنگین زندگی بر دخت پیغمبر سبك گردید. در غالب خانه ها معمول است كه كدبانو دستور می دهد و خدمتكاران كلیه كارهای خانه را انجام دهد، ولی فاطمه چنین نكرد، زیرا می دانست كه خدمتكار هم انسان است، قلب و اعصاب دارد، از كار زیاد رنج می برد وخسته می شود. رضایت و خشنودی خدا و رسول در این است كه با بانوی خانه شریك كار و زندگی در امور خانه داری باشد، به همین جهت تا زنده بود و توانایی كار داشت امور خانه را با فضه به تناوب انجام می داد یعنی یك روز خودش كار می كرد و فضه به استراحت می پرداخت، روز دیگر امور خانه را بر عهده فضه می گذاشت و خود عبادت و استراحت می كرد. خلاصه این كار پسندیده و عمل وجدانی دختر رسول در آن عصر و زمانی كه برای تنوگر و خدمتكار ارج و مقداری قایل نبودند تا آن اندازه جلب توجه كرد كه به عنوان درس اخلاق و تربیت، در زبان فارسی و عربی معمول گردید.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها ايراد بني اسرائيلي هر ایرادی كه مبتنی بر دلایلی غیر موجه باشد آن را ایراد بنی اسرائیلی می گویند. اصولا ایراد بنی اسرائیلی احتیاج به دلیل و مدرك ندارد زیرا اصل بر ایراد است - خواه مستند و خواه غیر مستند - برای ایراد گیرنده فرقی نمی كند. ایراد بنی اسرائیلی به اصطلاح دیگر همان بهانه گیری و بهانه جویی است، گاهی از حدود متعارف ***** كرده و به صورت توقع نابجا در می آید. بنی اسرائیل همان پسران یعقوب و پیروان فعلی دین یهود هستند كه پیغمبر آنها حضرت موسی و كتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل اجداد كلیمیان امروزی و نخستین ملت موحد دنیا هستند كه از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین سكونت داشته به چوپانی وگله چرانی مشغول بوده اند. بنی اسرائیل به چند قبیله قسمت می شدند و هر قبیله رئیسی داشت كه او را شیخ یا پدر می گفتند. از معروفترین شیوخ آنها حضرت ابراهیم بود كه پدر تمام اقوام عبرانی محسوب می شود. بنی اسرائیل در زمان یعقوب به مصر مهاجرت كردند و بعد از مدتی به راهنمایی حضرت موسی به شبه جزیره سینا عازم شدند. چهل سال میان راه سر گردان بودند، موسی در گذشت و یوشع آنها را به كنعان رسانید. بعد از فوت سلیمان (974 قبل از میلاد) دو سلطنت تشكیل دادند یكی دولت اسراییلی و دیگری دولت یهود. دولت اسراییلی را سارگن پادشاه آسور و دولت یهود را بخت النصر یا نبوكدنزر پادشاه كلده منقرض كرد و عده كثیری از آنها را به اسارت برد كه بعد از هفتاد سال كورش كبیر شهر زیبای بالا را فتح كرد همه را به فلسطین عودت داد. باری پس از آنكه حضرت موسی به پیغمبری مبعوث گردید و آنها را به قبول دین و آئین جدید دعوت كرد، اقوام بنی اسرائیل به عناوین مختلفه موسی را مورد سخریه و تخطئه قرار می دادند و هر روز به شكلی از او معجزه و كرامت می خواستند. حضرت موسی هم هر آنچه مطالبه می كردند به قدرت خداوندی انجام می داد ولی هنوز مدت كوتاهی از اجابت مسئول آنها نمی گذشت كه مجددا ایراد دیگری بر دین جدید وارد می كردند و معجزه دیگری از او می خواستند. قوم بنی اسراییل سال های متمادی در اطاعت و انقیاد فرعون مصر بودند و از طرف عمال فرعون همه گونه عذاب و شكنجه و قتل و غارت و ظلم و بیدادگری نسبت به آنها می شد. حضرت موسی با شكافتن شط نیل آنها را از قهر و سخط آل فرعون نجات بخشید. ولی این قوم ایرادگیر بهانه جو به محض اینكه از آن مهلكه بیرون جستند مجددا در مقام انكار و تكذیب بر آمدند و گفتند : «ای موسی، ما به تو ایمان نمی آوریم مگر آنكه قدرت خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و علف به شكل و صورت دیگری بر ما نشان دهی.» پس فرمان الهی بر ابر نازل شد كه بر آن قوم سایبانی كند و تمام مدتی را كه در آن بیابان به سر می بردند برای آنها غذای ماكولی از من و سلوی فرستاد. پس از چندی از موسی آب خواستند . حضرت موسی عصای خود را به فرمان الهی به سنگی زد و از آن دوازده چشمه خارج شد كه اقوام و قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند. آنچه گفته شد شمه ای از ایرادات عجیب وغریب قوم بنی اسرائیل بر حقیقت و حقانیت حضرت موسی بود كه گمان می كنم برای روشن شدن ریشه تاریخی ضرب المثل ایراد بنی اسراییلی كفایت نماید.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها این به آن در گاهی اتفاق می افتد كه افرادی در مقام قدرت نمایی بر می آیند و زیان و ضرر مادی یا معنوی می رسانند. شك نیستد كه طرف مقابل هم دست به كار می شود و تا عمل دشمن را متقابلا پاسخ نگوید از پای نمی نشیند. عبارت مثلی بالا هنگام عمل متقابل مورد استفاده قرار می گیرد. مغیره بن شعبه در سال پنجم هجرت اسلام آورد و در جنگ های حدیبیه و یمامه و فتوح شام حضور داشت و یك چشم خود را در جنگ یرموك از دست داد و در جنگ های قادیسه و نهاوند و همدان و جز آن نیز شركت داشت. مغیره اول كسی بود كه پس از رحلت پیامبر اسلام از ماجرای سقیفه بنی ساعده آگاه گشت و جریان را به اطلاع عمر بن خطاب رسانید. شاید اگر هوش و تیزبینی او نبود مسیر تاریخ اسلام عوض می شد و خلافت در قبضه انصار مدینه قرار می گرفت. بعدها از طرف خلیفه دوم به حكومت بصره منصوب گردید ولی دیر زمانی نگذشت كه به زنا متهم شده نزدیك بود حد زنا از طرف خلیفه عمر بر او جاری شود كه به علت لكنت زبان احد از شهود زیادبن ابیه از مجازات و همچنین ولایت بصره معاف گردید. مغیره بن شعبه یكی از عوامل غیر مستقیم در قتل خلیفه دوم عمر بوده است چه اگر غلام ایرانیش ابولولو بر اثر ظلم وستم وی شكایت به خلیفه نمی برد قطعا آن واقعه رخ نمی داد مغیره سالها حكومت كوفه را داشت و چون عثمان كشته شد گوشه نشینی اختیار كرد . در واقعه جمل و صفین شركت نداشت و لی می گویند در اجماع حكمین دست اندر كار بوده است. برای اثبات حب دنیا و مادی گری مغیره ی بن شعبه همین بس كه چون تشخیص داد علی ابن ابی طالب از دنیا روی بر تافته است جانب معاویه را گرفت و به سوی شام روانه شد. در پیمان صلح بین امام حسن مجتبی و معاویه حاضر و ناظر بود و چون معاویه خواست عبد الله عمر و عاص را به حكومت كوفه بگمارد از باب خیر خواهی ! گفت : «ای پسر سفیان پدر را به حكومت مصر و پسر را به حكومت كوفه می گماری و خویشتن را در میان دو كف شیر شرزه قرار می دهی؟» معاویه از این سخن بیمناك شد و صلاح در آن دید كه مغیره را كماكان به حكومت منصوب دارد تا خسارت انزوار و گوشه نشینی چند ساله را از بیت المال كوفه جبران كند. پس از چندی عمرو عاص به جریان قضیه و سعایت مغیره واقف شد و برای آنكه خدعه و نیرنگ مغیره را بلاجواب نگذارد به معاویه فهمانید كه پول در دست مغیره به سرعت ذوب می شود، مصلحت در این است كه دیگری عهده دار امر خراج كوفه گردد و مغیره فقط به كار نماز و اجرای احكام و تعالیم اسلامی بپردازد ! معاویه نصیحت امرو عاص را بكار بست و مغیره را تنها مسئول و متصدی كار جنگ نماز كرد. دیر زمانی نگذشت كه بین عمرو عاص و مغیره بن شعبه اتفاق ملاقات افتاد. عمرو عاص نیشخندی زد و گفت : «هذه بتلك» یعنی «این به آن در ! »
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها به در می گوید دیوار بشنود به منظور تحذیر یا تنبیه کسی به دیگری گوشه و کنایه زدن یا تغیر و پرخاش نمودن.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها بوقش را زدند عبارت بالا که غالبا از باب طنز وتعریض و کنایه گفته میشود مراد از این است که فلانی روی در نقاب کشید و از دار دنیا رفت. این مثل بیشتر در مورد مردگانی به کار میرود که با وجود ثروت سرشار و زندگی مرفه منشا آثار خیر نبوده به زعم و گمان آنکه عمر جاودان دارند همهچیز را صرفا برای خود و فرزندانشان میخواستهاند. ضمنا این عبارت مثلی ناظر بر افرادی نیز خواهد بود که از مشاغل حساس برکنار شده کوس قدرت وتوانایی آنان فروکش کرده باشد. اگر مرد یا زن بیماری بههنگام شب از دار دنیا میرفت با آهنگ مخصوصی که میتوان آن را به آهنگ عزا تعبیر کرد بوق میزدند تا سکنه آن آبادی آگاه شوند و صبحگاهان در تشییع جنازه متوفی شرکت کنند. دیر زمانی پس از انجام این مراسم اگر احیانا افراد بیخبر از جریان مرگ آن شخص، از حال و احوالش میپرسیدند مخاطب از باب طنز یا کنایه جواب میداد بوقش را زدند یعنی ازاین دنیا رفت و روی در نقاب خاک کشید. این عبارت رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و اکنون نه تنها در مورد اموات و مردگان به کار میرود بلکه درباره افرادی که از مشاغل حساس برکنار شده باشند نیز مورد استشهاد و تمثیل قرار میگیرد ، فیالمثل میگویند فلانی بوقش را زدند یعنی دیگر کارهای نیست و از گردونه خارج شده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها به رخ کشیدن هرگاه نیکیها و خدمات خود و همچنین بدیها و ناجوانمردیهای کسی را یکایک برشمرند و در معرض دیدش قرار دهند تا جای انکار و تکذیب باقی نماند به این عمل در اصطلاح عامه گفته میشود «به رخش کشیدند» یا به عبارت دیگر «بالاخره فلانی به رخش کشید»، یعنی با ایراد حجت و برهان قاطع به طرف مقابل مجال انکار و تکذیب نداد. اکثریت مردم ایران و سایر فارسی زبانان گمان میکنند رخ همان چهره و صورت آدمی است و از اصطلاح به رخ کشیدن این طور باید استنباط کرد که مطلب مورد نظر از مقابل چهره و صورتش گذرانیده شد تا از نزدیک ببیند و دیگر مجال انکار و تکذیب نداشته باشد. ولی آنچه از گفتار اهل اصطلاح و آثار محققان بر میآید از این رخ معنی چهره افاده نمیشود. بلکه رخ در این مثل و اصطلاح یکی از مهرههای بازی شطرنج است که جهت نقش موثری که بازی میکند در افواه عامه به صورت ضرب المثل در آمده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها به خاک سياه نشاندن عبارت مثلی بالا کنایه از بدبختی و بیچارگی است که در وضعی غیر متقربه دامنگیر شود و آدمی را از اوج عزت و شرافت به حضیض مذلت و افلاس و مسکنت سرنگون کند و مال و منال و دار و ندار را یکسره به زوال و نیستی کشاند. در چنین موردی تنها عبارتی که میتواند وافی به مقصود و مبین حال آن فلک زده واقع شود این است که اصطلاحا گفته شود: «فلانی به خاک سیاه نشسته» و یا به عبارت دیگر: «فلانی را به خاک سیاه نشاندهاند.» در این مقاله بحث بر سر خاک سیاه است که دانسته شود این خاک چیست و چه عاملی آن را به صورت ضرب المثل در آورده است. به طوری که صاحب «معجم البلدان» نقل کرده، در نزدیکی بیت المقدس و شش میلی شهر رمله کورهای است به نام عمواس که : «طاعون معروف سال هیجدهم هجری در روزگار خلافت عمر، در این ناحیه پدید آمده بود و از آنجا به دیگر نواحی شام سرایت کرد. تعداد تلفات این طاعون را بیست و پنج هزار تن نوشتهاند.» در این طاعون که به نام عمواس خوانده شده جمعی از اصحاب پیغمبر به اسامی «ابو عبیده جراح» و «معاذبن جبل» و «یزیدبن ابی سفیان» نیز هلاک شدند ولی «عمروعاص» آن داهی محیل و دور اندیش عرب چون وضع را وخیم دید با بسیاری از متعبان خویش از منطقهی عمواس گریخته جان سالم به در بردند. مطلب مورد بحث ما این است که سال مزبور را «عام الرماد»، یعنی «سال خاکستر» هم نام نهادند و در این زمینه صاحب کتاب عجایب المخلوقات مینویسد : «... و بعد از آن عام الرماد، در آن سال خاک سیاه ببارید و بیست و پنج هزار آدمی در این سال بمرد. و این خاک در صحرا و در خانه ها و حجرهها ببارید، تا مرد از جامهی خواب برخاستی بر خاک سیاه بودی. آن را عام الرماد گفتند.»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها باهمه بله با من هم بله ؟ ضرب المثل بالا ناظر بر توقع و انتظار است. دوستان و بستگان به ویژه افرادی که خدمتی انجام داده منشا اثری واقع شده باشند همواره متوقع هستند که طرف مقابل به احترام دوستی و قرابت و یا به پاس خدمت، خواستشان را بدون چون و چرا اجابت نماید و به معاذیر و موازین جاریه متعذر نگردد وگرنه به خود حق میدهند از باب رنجش و گلایه به ضرب المثل بالا استناد جویند. عبارت بالا که در میان طبقات مردم بر سر زبانهاست به قدری ساده و معمولی به نظر میرسد که شاید هرگز گمان نمیرفت ریشهی تاریخی و مستندی داشته باشد، ولی پس از تحقیق و بررسی ریشهی مستند آن به شرح زیر معلوم گردیده است. در حدود پنجاه سال قبل (یعنی نیمهی اول قرن چهاردهم هجری قمری) یکی از رجال سرشناس ایران (که از ذکر نامش معذوریم) به فرزند ارشدش که برای اولین بار معاونت یکی از وزارتخانهها را برعهده گرفته بود از باب موعظه و نصیحت گفت: «فرزندم ! مردمداری در این کشور بسیار مشکل است زیرا توقعات مردم حد و حصری ندارد و غالبا با مقررات و قوانین موضوعه تطبیق نمیکند. مرد سیاسی و اجتماعی برای آنکه جانب حزم و احتیاط را از دست ندهد لازم است با مردم به صورت کجدار و مریز رفتار کند تا هم خلافی از وی سر نزند و هم کسی را نرنجانده باشد. به تو فرزند عزیزم نصیحت میکنم که در مقابل پاسخ هر جمله با نهایت خوشرویی بگو: «بله، بله». زیرا مردم از شنیدن جواب مثبت آن قدر خوششان میآید که هر اندازه به دفع الوقت بگذرانی تاخیر در انجام مقصود خویش را در مقابل آن بله میشمارند.» فرزند مورد بحث در پست معاونت (و بعد ها کفالت) وزارتخانه مزبور پند پدر را به کار بست و در نتیجه قسمت مهمی از مشکلات و توقعات روزمره را با گفتن کلمه «بله» مرتفع میکرد. قضا را روزی پدر یعنی همان ناصح خیر خواه راجع به مطلب مهمی به فرزندش تلفن کرد و انجام کاری را جدا خواستار شد. فرزند یعنی جناب کفیل وزارتخانه بیانات پدر بزرگوارش را کاملا گوش میکرد و در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع میگفت: «بله، بله قربان !» پدر هر قدر اصرار کرد تا جواب صریحی بشنود پسر کماکان جواب میداد : «بله قربان. کاملا متوجه شدم چه میفرمایید. بله، بله!» بالاخره پدر از کوره در رفت و در نهایت عصبانیت فریاد زد: «پسر، این دستور العمل را من به تو یاد دادم. حالا با همه بله با من هم بله ؟!»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها بالاتر از سياهی رنگی نيست عبارت بالا هنگامی به کار برده میشود که آدمی در انجام کار دشواری تهور وجسارت را به حد نهایت رسانیده باشد. البته آن تهور و جسارتی در اینجا منظور نظر است و میتواند مصداق ضرب المثل بالا واقع شود که مبتنی بر اجبار و اضطرار بوده عامل عمل را کارد به استخوان رسیده باشد. در اینگونه موارد اگر عواقب شوم متصوره را متذکر شوند و عامل را از اقدام به آن کار خطیر باز دارند جواب به ناصح مشفق این است که : «بالاتر از سیاهی رنگی نیست.» از سیاهی منظورشکست یا مرگ است که میخواهد بگوید از آن ترس و بیم ندارد. پیداست وقتی که معلوم میشود ممنظور از سیاهی چیست طبعا ریشهی تاریخی مطلب به دست خواهد آمد. ریشهی عبارت مثلی بالا از دو جا مایه میگیرد و دو عامل در به وجود آوردن آن موثر بوده است. یکی عامل فیزیکی و دیگری عامل تاریخی که البته در علت تسمیه ضرب المثل بالا با توجه به قدمت آن عامل تاریخی منظور نظر است نه عامل فیزیکی که کشف علمی آن قدمت چندانی ندارد. با این وصف، بیفایده نیست که عامل فیزیکی آن هم دانسته شود. عامل فیزیکی : به طوری که میدانیم نور خورشید از مجموعه الوان مختلفه ترکیب و تشکیل شده است که چون بر جسمی بتابد هر رنگی که از آن جسم تشعشع میکند جسم مزبور به همان رنگ دیده میشود چنانچه تمام رنگهای نور خورشید از آن متصاعد شود جسم به رنگ سفید نمایان میشود که روشنترین رنگهاست، ولی اگر هیچ رنگی از آن جسم تشعشع نکند و تمام نور خورشید را در خود نگه دارد در این صورت جسم به رنگ سیاه نمایان میگردد. پس ملاحظه میشود که رنگ سیاه از آن جهت که تمام رنگها را در خود جمع دارد مافوق تمام رنگهاست و به همین سبب است که گفتهاند: «بالاتر از سیاهی رنگی نیست.» عامل تاریخی : استاد سخن حکیم نظامی که گفتهاند: بالاتر از سیاهی رنگی نیست. داستانسرای نامی ایران راجع به ریشهی تاریخی ضرب المثل بالا در قسمت هفت پیکر از کتاب خمسهاش داد سخن داده، واقعهی جالب و آموزنده از زندگانی بهرام گور ساسانی را به رشته نظم کشید که سرانجام به این شعر منتهی میشود :هفت رنگ است زیر هفت اورنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها بوی حلوایش میآید عبارت مثلی بالا ناظر بر افراد معمر و سالمند و سالخورده است که آفتاب عمرشان به لب بام رسیده به اصطلاح دیگر بوی الرحمانشان بلند شده است. یکی از مراسم و تشریفاتی که هماکنون پس از تغسیل و تکفین میت به عمل میآید این است که بههنگام تشییع جنازه یک یا چند نفر از خدمه (بسته به تمکن و شخصیت متوفی) مجمعهای پراز نان و حلوا بر سر میگیرند و به عنوان پیش جنازه در جلوی تابوت حرکت میکنند. این نان و حلوا را که سابقا یک مجمعه گوشت گوسفند هم به آن اضافه میشد در گورستان و کنار قبر تازه مرده بین افراد فقیر و بیبضاعت تقسیم میکنند تا دعای خیرشان موجب آرامش روح این مهمان تازه وارد به درون قبر گردد و در پرسشها و بازجوییهای اولیه که بر طبق روایات عدیده در درون قبر انجام میپذیرد دچار وحشت و اضطراب و لغزش زبان نگردد. پیران و سالمند به علت سبقت و پیشتازی بوی حلوایشان زودتر به مشام میرسد یا به عبارت دیگر،نوجوان،جوان،و جوان،پیر میشود و پیر در طی زمان و مهاجرت از این خراب آباد به دیار ناکجا آباد پیشتازی میکند و بههمین مناسبت عبارت بالا در رابطه با سالخوردگان وپیران فرسوده مورد استناد و تمثیل قرار گرفته است.