پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها فوراه چون بلند شود سرنگون شود نیم بیتی بالا که به صورت ضرب المثل درآمده است در موردی به کار میرود که آدمی از حدود مقدر و مشخص ***** نماید و دست به کاری زند که فوق قدرت و توانایی و بلکه شان و شخصیت او باشد. سادهتر آنکه شخص از گلیم خود پا را فراتر نهد و از محدودهی خود به محیطی برتر و بالاتر پرواز نماید. بدیهی است نقاد روزگار هرکس را در صف خود جای میدهد سهل است بلکه گاهی شتاب سقوط و اعاده به مقام و محل اولیه به قدری شدید میباشد که به تلاشی و انهدام عامل جسور منتهی میگردد. در چنین موقعی است که ضرب المثل بالا مصداق پیدا میکند وصرفا آن را مورد استناد واصطلاح قرار میدهند. گاهی این ضرب المثل در مورد مخالفان و دشمنان بکار میرود یعنی اگر مخالف و معاند در مسیر ارتقاء و ترقی بیش از حد تصور پیشرفت کند به این صورت بیان میکنند. اقبال خصم هرچه فزونتر شود نکوست ===== فواره چون بلند شود سرنگون شود
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها مگه رفتي پطرزبورگ؟ اصلا معلوم نيست که اين همه روابط حسنه بعد از جنگهاي طولاني و خونين ميان ايران و روسيه چطوري آغاز شد که اين همه مردم کوچه و بازار گرفتار واژههاي روسي شدند. اصلا باورکردني نيست، براي مردم کوچه و بازار آن روزگار بعضي از شهرهاي روسيه شد آخر آخر دنيا. مثلا همين پطرزبورگ که از زمان فتحعليشاه قاجار مردم آن را ميشناختند. اصلا با گوشت و پوستشان احساساش ميكردند. بهخصوص بعد از اينکه توپ مرواريد که ميگفتند ساخت روسيه است وارد ايران شد. آخر روايت است که فتحعليشاه قاجار آمد ايستاد در ميدان مشق و بادي به غبغب انداخت و دستور داد: «توپي در کنيد که تا پطرزبورگ برود.» خب شايد از آن روز به بعد بود که مردم همه فکر کردند واقعا پطرزبورگ کجاست؟ خب وسايل ارتباط جمعي هم که نبود راديور هم نبود. تلويزيون هم نبود که در نخستين سفرهاي ناصرالدينشاه همراه باشد و لحظهبهلحظه راپورت دهد. آن هم سال 1290 با تشويق مشيرالدوله و با مقدماتي که ملکمخان ناظمالملک سفير ايران در لندن فراهم کرده بود. شايد از آن زمان هم مردم ميدانستند که چقدر پطرزبورگ دور است. در اين مسافرت که قريب پنج ماه مدت گرفت در همهجا سلاطين و روساي ممالک اروپا از شاه ايران بهخوبي استقبال کردند. از همان روزها مردم تهرون قديم يک اصطلاح داشتند. که وقتي کسي راه کوتاهي را طول ميداد ميپرسيدند: «مگه رفتي پطرزبورگ»؟ بايد اعتراف کرد که جاي تعجب است چگونه نام يک شهر در يک کشور براي مردمي ديگر يک اصطلاح است و بار معنايي خودش را هم دارد.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها باج به شغال نمیدهيم گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب میکند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایهای تبعیت و پیروی کند و دستور وفرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید. ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمیروند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن میدانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومایه بروند. تمام مال و خواسته را در پیش پای رادمردان میریزند ولی دیناری عنفا به دون همتان نمیپردازند. جان به جانان میدهند ولی قدمی در راه فرومایگان برنمیدارند. خلاصه« تاج به رستم میبخشند ولی باج به شغال نمیدهند» باید دانست که ضرب المثل بالا به دلیلی که بعدا خواهد آمد شغاد صحیح است نه شغال. گو اینکه شغال در مقایسه با شیر ژیان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولی صحیح ترین روایت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است که به داستان تاریخی رستم و شغاد مرتبط میباشد و در شاهنامهی فردوسی به تفصیل آمده است. ذیلا اجمالی از آن تفصیل بیان میشود : در اندرون خانه زال، پدر رستم، کنیزک ماهرویی بود که خوش میخواند و رود مینواخت. زال را از آن کنیزک خوش آمد و او را به همسری برگزید. پس از مدت مقرر : کنیزک پسر زاد از وی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی ببالا و دیدار، سام سوار وزو شاد شد دوده نامدار ستاره شناسان و گنده آوران زکشمیر و کابل گزیده سران بگفتند با زال و سام سوار که ای از بلند اختران یادگار چو این خوب چهره بمردی رسد یگانه دلیری و گردی رسد کند تخمه سام نیرم تباه شکست اندر آرد بدین دستگاه همه سیستان زو شود پر خروش وز شهر ایران بر آید بجوش زال زر از این پیشگویی غمگین شد و به خدا پناه برد که خاندانش را از کید دشمنان مفاسد بیگانگان محفوظ دارد. به هر تقدیر نام نوزاد را شغاد نهاد و به ترتیب و پرورش او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسید او را نزد شاه کابل فرستاد تا در کشورداری و تمشیت امور مملکت بصیر و خبیر شود. شاه کابل دخترش را با وی تزویج کرد و در بزرگداشتش از گنج و خواسته دریغ نورزید. در آن موقع باج و خرابی کشور کابل (افغانستان امروزی) به رستم دستان میرسید و همه ساله معمول چنان بود که یک چرم گاوی باژ و ساو میستاندند و برای تهمتن به زابلستان میفرستادند. چنان بد که هر سال یک چرم گاو ز کابل همی خواستی باژو ساو وقتی که شغاد به دامادی شاه کابل درآمد انتظار داشت که برادرش رستم باج و خراج از شاه کابل نستاند و در واقع کابلیان باج به شغاد بدهند. اهالی کابل چون این خبر شنیدند از بیم سطوت رستم و یا از جهت آنکه شغاد را در مقام مقایسه با برادر نامدارش رستم مردی لایق و کافی نمیدانستند همه جا در کوی و برزن و سروعلن به یکدیگر میگفتند : «تا وقتی که رستم زنده است ما باج به شغاد نمیدهیم»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها باج سبيل هرگاه با زور و قلدری به عنف از کسی پول وجنس بگیرند در اصطلاح عمومی آن را به باج سبیل تعبیر می کنند و می گویند : فلانی باج سبیل گرفت در عصر حاضر که دوران زور و قلدری به معنی و مفهوم سابق سپری شده از این مثل و اصطلاح بیشتر در مورد اخاذی به ویژه رشاء و ارتشاء تعبیر مثلی می شود. اما ریشه ی تاریخی آن : انسان های اولیه و غارنشین با ریش تراشی آشنایی نداشته اند و مردان و زنان با انبوه ریش و گیس می زیسته اند. در کاوش ها و حفریات اخیر وسایل و ابزاری شبیه به تیغ سلمانی به دست آمده که باستان شناسان قدمت آن را به چهار هزار سال قبل تشخیص داده اند. ظاهرا مردمان آن دوره ریش و موهای خود را با همین تیغ های ساده و ابتدایی کوتاه و مرتب می کرده اند نه آن که از ته بتراشند. مادی ها و پارسی ها در حجاری های باستانی با ریش و موی بلند تصویر شده اند و اتفاقا همین ریش و موی بلند باعث زحمت و دردسر آنان می شد، چه یونانی ها که ریش خود را می تراشیدند در جنگ های تن به تن ریش بلند سربازان ایرانی را به دست می گرفتند و با ضربات خنجر آن ها را از پای در می آوردند. در عهد اشکانیان سواران و جنگجویان پارت موی بلند و ریش انبوه داشته اند ولی قیافه ی پر هیبت، به خصوص فریادهای هول انگیز آنان به هنگام جنگ در سپاه دشمن چنان رعب و وحشتی ایجاد می کرد که جرات نمی کردند به جنگجویان ایرانی نزدیک شوند و احیانا ریش آنان را به دست گیرند. خلاصه در آن روزگاران ریش و سبیل برای مردان و گیسوان بلند برای زنان ایرانی تا آن اندازه مایه ی زیبایی و مباهات بود که چون می خواستند گناهکاری را شدیدا مجازات کنند اگر مرد بود ریشش را می تراشیدند و چنان که زن بود گیسویش را می بریدند. ریش تراشیدن و گیسو بریدن در ایران باستان بزرگ ترین ننگ شناخته می شد و محکومی که چنین مجازاتی در مورد او اعمال می شد تا زمانی که ریش یا گیسویش بلند شود از شدت خجلت و شرمساری جرات نمی کرد سرش را بلند کند. اما ریش در عهد ساسانیان به قدر سبیل اعتبار و رونق نداشت. ایرانیان در این عصر سبیل های بلند داشتند و بعضا ریش را به کلی می تراشیدند در صدر بعد از اسلام همان طوری که در مقاله ی سبیل کسی را چرب کردن یاد آور شده ایم سبیل از این رونق افتاد و ریش های بلند و انبوه قدر و اعتبار یافت. از نکته های جالب تاریخ ریش و سبیل، مخالفت شدید شاه عباس پادشاه مقتدر صفوی با گذاشتن ریش بوده است و شاه عباس ریش بلند را خوش نداشت و در زمان او ریش های بلند ترکان را ایرانیان سخت زشت می شمردند و آن را جاروی خانه می نامیدند. با این ترتیب می توان گفت ریش در زمان شاه عباس کبیر بازارش کساد شد و اعتبار سبیل از نو رونق یافت. پس از این که در آغاز سلطنت خود دشمنان و رقبای سرکش داخلی را سرکوب کرد با صدور یک فرمان به همه ی مردان ایرانی دستور داد که ریش های بلند خود را از ته بتراشند. حتی روحانیون نیز از این دستور معاف نبودند اما گذاشتن سبیل آزاد بود و خود شاه عباس نیز در تصویرهایش با سبیل بلند و افراشته ای دیده می شود. باری ، سپاهیان و سوار کهنسال دوران صفویه فقط دو سبیل بزرگ و چماقی داشته اند. که مرتبا آن را نمو و جلا می دادند و تا بنا گوش می رسانیدند که مانند قلابی در آنجا بند می شد. عشق و علاقه ی شاه عباس به سبیل گذاشتن تا به حدی بود که شاه عباس کبیر سبیل را آرایش صورت می شمرد و بر حسب بلندی و کوتاهی آن بیشتر و کمتر حقوق می پرداخت. پیداست که همین اخذ جبری و به عنف و قلدری ستاندن موجب گردید که بعدها از معانی مجازی و مفاهیم استعاره ای باج سبیل در مورد اخاذی و رشاء و ارتشاء استفاده و تمثیل شده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها بادنجان دور قاب چین افراد متملق و چاپلوس را به این نام و نشان میخوانند و بدین وسیله از آنان و رفتار خفت آمیزشان به زشتی یاد میکنند. اما ریشهی تاریخی آن :آنچه که مخصوصا در آشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود و برای شناخت متملقان و چاپلوسان ریاکار که در هر عصر و زمان به شکل و هیاتی خود نمایی میکنند آموزندگی داشت، موضوع سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال قوم بود که با این عمل و رفتار خویش جلافت و بیمزگی در امر تملق و چاپلوسی را تا حد پستی و دنائت طبع میرسانیدند. اما دستهی دوم کسانی بودند که در امر طبخ و آشپزی مطلقا چیزی نمیدانستند و کاری از آنها ساخته نبود. این عده که در صدر آنها صدر اعظم قرار داشت دو وظیفهی مهم و خطیر !! بر عهده داشتند : یکی آنکه چهار زانو بر زمین بنشینند و مثل خدمههای آشپزخانه بادنجان را پوست بکنند. دیگر آنکه این بادنجانها را پس از پخته شدن در دور و اطراف قابهای آش و خورش بچینند. شادروان عبدالله مستوفی مینویسد : «من خود عکسی از این آشپزان دیدهام که صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان، و سایرین هریک به کاری مشغول بودند.» این آقایان رجال و بزرگان کشور طوری حساب کار را داشتند که بادنجانها را موقعی که شاه سری به چادر آنها میزد به دور قاب میچیدند و مخصوصا دقت و سلیقه به کار میبردند که بادنجانها را به طرزی زیبا و شاه پسند دور قابها بچینند تا مسرت خاطر ناصرالدین شاه فراهم آید و نسبت به مراتب اخلاص و چاکری آنها اظهار تفقد و عنایت فرماید. دکتر فورویه طبیب مخصوص ناصرالدین شاه مینویسد: «... اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آنجا که میتوانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجک به شاه گفت بادنجانهایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است. شاه امر را به شوخی گذراند و محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجانهایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدتا آنها را با نوک کارد بر میچید تا دستش به بادنجانهایی که دست من به آنها خورده بود نخورد. بعد بادنجانها و سینی و کارد را با خود بیرون برد ...» در هر صورت اصطلاح بادنجان دور قاپ چین از آن تاریخ ناظر بر افراد متملق و چاپلوس گردیده رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها باش تا صبح دولتت بدمد این مصراع که از «کمال الدین اصفهانی» شاعر قرن هفتم هجری است در مواردی به کار میرود که آدمی به آثار و نتایج نهایی اقدامات خود که شمهای از آن بروز و ظهور کرده باشد به دیده تامل و تردید بنگرد. در آن صورت مصراع بالا را بر زبان میآوردند تا مخاطب به فرجام کارش با نظر اطمینان و یقین نگاه کند. این مصراع بر اثر واقعه تاریخی زیر به صورت ضرب المثل درآمده است. باری، به طوری که اهل ادب و تحقیق میدانند همانطور که امروزه از دیوان خواجهی شیراز فال میگیرند قبل از آنکه صیت شهرت حافظ در مناطق پارسی زبان به اوج کمال برسد ایرانیان و پارسی زبانان از دیوان کمال الدین اصفهانی که قدمت و تقدم شهرت داشت فال گرفتند و حتی بعد از مشهور شدن حافظ نیز اگر احیانا دیوانش در دسترس نبود مانعی نمیدیدند که دیوان کمال را به منظور تفال مورد استفاده قرار دهند، کما اینکه در آن تاریخ که خبر قیام شاه عباس کبیر و حرکت وی از خراسان به سمت قزوین - پایتخت اولیهی سلاطین صفوی - در اردوی پدرش سلطان شایع شد سران قوم و همراهان سلطان محمد برای اطلاع و آگاهی از عاقبت کار و سرانجام مبارزه پدر و پسر که یکی به منظور از دست ندادن تاج شاهی و دیگری به قصد جلوس بر تخت سلطنت ایران فعایت میکردهاند دست به تفال زدند و از دیوان کمال اصفهانی که در دسترس بود یاری جستند. اسکندر بیک منشی راجع به این واقعه چنین نوشته است. «... بالجمله چون این خبر سعادت اثر در اردو شایع گشت همگان را موجب استعجاب میگردید تا غایت در دودمان صفوی چنین امری وقوع نیافته بود. راقم حروف از صدر اعظم قاضی خان الحسینی استماع نمودم که در سالی که نواب سکندرشان در قراباغ قشلاق داشت خواجه ضیاء الدین کاشی مشرف آلکساندرخان به اردو آمده بود از من سئوال نمود که : «خبر پادشاهی شاهزاده کامران در خراسان وقوع دارد یا نه ؟» من در جواب گفتم که: «بلی به افواه چنین مذکور میشود اما هنوز تحقق نپیوسته.» دیوان کمال اسماعیل در میان بود، خواجه مشارالیه احوال شاهزاده را از آن کتاب تفال نمود، در اول صفحه یعنی این قطعه برآمد : خسرو تاج بخش و شاه جهان که زتیغش زمانه بر حذرست تحفه چرخ سوی او هر دم مژده فتح و دولت دگرست رای او پیر و دولتش برناست دست او بحرو خنجرش گهرست آسمان دوش با خرد می گفت که به نزدیک ما چنین خبرست که بگیرد به تیغ چون خورشید هر چه خورشید را بر آن گذرست خردش گفت، تو چه پنداری عرصه ملک او همین قدر ست؟ نه، که در جنب پادشاهی او هفت گردن هنوز مختصرت باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر ست
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها با سلام و صلوات با سلام و صلوات وارد شدن یا وارد کردن، کنایه از تجلیل و بزرگداشتی است که هنگام ورود شخصیتی ممتاز به مجلس یا شهر و جمعیتی نسبت به آن شخصیت به عمل میآید. فی المثل میگویند: «فلانی را با سلام و صلوات وارد کردند» یا به اصطلاح دیگر: «از فلانی با سلام و صلوات استقبال به عمل آمد» اما ریشه تاریخی این مثل : اخلاق و عادات و سنن جوامع بشری در احترام به یکدیگر از قدیمیترین ایام تاریخی، همیشه متفاوت بوده است و هم اکنون نیز این احترام متقابل در میان ملل و اقوام جهان به صور و اشکال مختلفه تجلی میکند. بعضیها در موقع برخورد و ملاقات با یکدیگر درود و سلام میگویند. برخی ضمن درود گفتن با یکدیگر دست میدهند، که در حال حاضر این سنت و رویه در همه جا و تقریبا تمام کشورهای جهان معمول و متداول است. هندیها کف دستها را به هم میچسبانند و آنها را محاذی صورت نگاه میدارند. ژا پنیها خم میشوند و تعظیم میکنند. بعضی اقوام در خاور دور بینیها را به هم میمالند... و قس علی هذا. در ایران قدیم بر طبق نوشتههای مورخین یونانی، احترام به یکدیگر با وضع حاضر تفاوت فاحشی داشت. هرودوت دربارهی اخلاق و عادات ایرانیان قدیم میگوید : «وقتی در کوچهها به یکدیگر میرسند از کردار آنها میتوان دانست که طرفین مساویاند یا نه، زیرا درود با حرف به عمل نمیآید بل آنها یکدیگر را میبوسند، و هرگاه طرفی از طرف دیگر خیلی پستتر باشد به زانو در آمده پای طرف دیگر را میبوسد.» محقق معاصر آقای «علیقلی بهروزی» ضمن نامهی محبت آمیزی راجع به ریشهی تاریخی سلام و صلوات، نظر و عقیدهی دیگری اظهار داشتهاند که عینا درج میگردد : «... از قرنها پیش هرگاه کسی به مکه و یا یکی از اعتاب مقدسه مشرف میشد - و این توفیق عظیمی بود - وقتی که به شهر خودش برمیگشت بیرون شهر اقامت میکرد ویا قبلا به خانوادهی خود روز ورود خویش را خبر میداد و لذا عدهی زیادی از اقوام و اقارب و دوستان و حتی اهل محل به پیشواز او میرفتند. در شهرها کسانی بودند که آنها را «چاوش» مینامیدند. یکی از این چاوشها را هم با خود میبردند. این چاوش از همانجا شروع میکرد به اشعار مذهبی با صدای بلند و آواز خواندن. بعد از هر بیت مردمی که با او بودند صلوات میفرستادند. این جمعیت با چاوش زائر را جلو انداخته تا خانهاش او را با سلام و صلوات میبردند. این ضرب المثل با سلام و صلوات از این رسم پسندیده که هنوز هم در روستاها و بعضی شهرکها رواج دارد گرفته شده است.»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها خر ما از کره گی دم نداشت مرديخري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدترا (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم ازجاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده"! مردبه قصد فرار به كوچهيي دويد، بن بست يافت. خود را به خانهيي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت (حامله بود). از آنهياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانهخدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد. مردِگريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچهيي فروجست كه درآن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهءديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار درجاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست! مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و برزمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان وخونريزان به جمع متعاقبان پيوست! مردگريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم!". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازشفاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايتاو آگاه شد، مدعيان را به درون خواند. نخست از يهودي پرسيد .گفت: "اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم. قاضي گفت: "دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيشنيست.. بايد آنچشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!" و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد! جوانِ پدر مرده را پيش خواند .گفت: "اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمدهام." قاضي گفت: "پدرتبيمار بودهاست، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!" و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد! چوننوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاًهنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي ميتوان آن زن را بهحلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبرانكند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد. قاضي آواز داد: "هي! بايست كه اكنون نوبت توست!" صاحبخر همچنانكه ميدود فرياد كرد: "مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از كره گي دُم نبوده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها آب آن دو به یك جوی نخواهد رفت : مشاركت آن دو نفر دوامی نخواهد داشت. مأخذ : دربین زارعان خرده پا و ضعیف رسم است كه با همسایه زمین خود آب را به نوبت از مَمَری (جوی ) كه مشتركاً احداث كردهاند به زمین خود ببرند. این كار از چند نظر صرفهجویی است، زیرا اگر هر كدام بخواهند برای بردن آب به زمین خو مَمَری احداث كنند، علاوه بر هزینه احداث، مقدار مصرف زمین دو برابر خواهد بود. سود دیگر این اشتراك مربوط به آبی است كه آبخور جوی میشود. شبیه به این مثل، مثل " آب و گاوشان یكی است " میباشد.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها كلاهش پشم ندارد : از او نباید ترسید، مهابتی ندارد، دلیلی وجود ندارد كه از او هراس داشته باشیم. مأخذ: درزمان قدیم، نه چندان دور، در ایران صاحب منصبان نظامی به تقلید از نظامیان روس كه كلاه پشمی به سر داشتند، كلاه پشمی پوستی بر سر میگذاشتند و از آن جایی كه نظامیان مأمور نظم ونسق هستند، وقتی از دور پیدا میشدند مردم خود را جمع و جور میكردند كه مورد مؤاخذه واقع نشوند، و اگر آن صاحب منصب نظامی افسر نبود به هم میگفتند : این كه افسر نظامی نیست، كلاهش پشم ندارد.