پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها نان و پیاز زیاد برای شما اتفاق افتاده که از دوست و رفیقی دعوت کردید تا برای صرف شام یا ناهار به منزلتان بیاید. با وجود آنکه ممکن است تشریفات و تکلفات زیادی برای این مهمانی قایل شده باشید ولی به سابقهی خوی تواضع و فروتنی که از قدیم و ندیم در سرشت ایرانی خمیره شده است میهمان را اصطلاحا به عنوان صرف نان و پیاز دعوت میکنید در حالی که احتمال وجود برهی بریان و ران بوقلمون و کبک و تذرو و تیهو بر روی سفره میرود. این ضرب المثل گاهی در جای دیگر هم به کار میرود و آن موقعی است که آدمی نخواهد زیر بار منت دون همتان برود و به طبع جیفهی دنیا حقی را باطل کند و یا باطلی را لباس حقیقت بپوشاند. در این مورد از هر گونه تهدید و ارعابی نهراسیده جواب میدهد : «به نان و پیاز قناعت میکنم و زیر بار منت نمیروم.» عبارت نان و پیاز در بادی امر خیلی ساده و عادی به نظر میرسد و شاید هرگز گمان نرود که ممکن است ریشهی تاریخی داشته باشد در صورتی که چنین نیست و همان سابقهی تاریخی آن را ورد زبان خاص و عام و ضرب المثل وضیع و شریف قرار داده است. یعقوب لیث موسس سلسلهی صفاریان را همه کس میشناسد. تاریخ جهان نظیر چنین حادثهجویی را کمتر به خود دیده است. یعقوب پس از آنکه به امارت سیستان رسید و هرات و کرمان و کابل و طبرستان را نیز با مشقات و رنجهای فراوان در حیطهی تصرف آورده قلمرو نفوذ و قدرت خویش را تا قسمت علیای رود سند پیش برد در این موقع شنید که «المعتمد بالله» خلیفهی عباسی به صاحبان ری و خراسان و طبرستان نوشت که یعقوب عاصی و متمرد است، از او فرمان نپذیرند. پس نیت باطن و چهرهی ضدتازی و نهضت میهنی خویش را نشان داد و به منطقهی فارس حمله کرد. «ابن واصل تمیمی» که از طرف خلیفه حاکم فارس بود با یورش یعقوب از آن دیار رانده شد و کار منطقهی جنوب ایران فیصله یافت. یعقوب از دوران جوانی آرزو داشت که روزی حکومت عرب را از سرزمین ایران براندازد و اکنون در سی و دو سالگی برای تحقق این آرزوی بزرگ و شکوهمند میشتافت و با قشون منظم و مجهز خویش جانب بغداد را در پیش گرفت. سپاهیان یعقوب و خلیفه در منطقهی «دیرالعاقول» واقع در مشرق دجله بین بغداد و تیسفون (مداین) با هم روبرو شدند. در این جنگ بر سر راه یعقوب نهری عظیم کندند و آب دجله را به سوی محل استقرار و تمرکز سپاهیانش گشودند و با تمهید و تفصیلی که در کتاب ارزندهی «یعقوب لیث» تالیف دکتر «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» آمده : «... لشکر یعقوب بیشتر هلاک شدند. خود یعقوب جان به هزار حیله به کنار کشید.» در این جنگ جمعی از یاران یعقوب مثل حسن درهمی و محمدبن کثیر کشته شدند و خود یعقوب هم سه تیر به گلو و دستهایش خورد و بر اثر گشودن آب دجله در نهر سبت قریب ده هزار راس از چهارپایان اردوی یعقوب از بین رفت و از پشت سر هم که اردوگاه یعقوب را آتش زده بودند شتران و قاطرها و بار و بنه و همچنین پنج هزار نفر شتر بختی که در این اردو بود همه سوختند و یا پراکنده شدند. تنها یعقوب لیث و یا به قول مورخین «یعقوب سندان» که با این شکست فاحش کمترین خللی در اراده و تصمیم او وارد نیامده برای تجدید قوا نه مصالحه و پوزش به «گندی شاپور» عقب نشست. ولی به علت بیماری قولنج و به قولی دل درد بستری گردید. در این موقع قاصد خلیفه با تحف و هدایای بسیار و لوا (درفش) و منشور حکومت فارس به نزد وی آمد تا او را از جنگ بازدارد. یعقوب دستور داد مقداری پیاز و نان خشک و یک قبضه شمشیر در طبقی نهند و پیش فرستادهی خلیفه آورند. چون این بساط حاضر شد رو به رسول کرد و گفت : «خلیفه را بگوی که من خسته و واماندهام و شاید بمیرم و تو از دست من خلاص شوی و من نیز از تو. اما اگر زنده ماندم این شمشیر میان من و تو حکم میشود. در صورتی که تو غالب آمدی من با این نان و پیاز میسازم و ترک امارت میگویم.» به قولی دیگر گفته است : «من رویگر زادهام و از پدر رویگری آموختهام و خوردن من نان جوین و پیاز و ماهی و تره بوده است و این پادشاهی و گنج و خواسته از سر عیاری و شیرمردی به دست آوردهام. نه از میراث پدر یافتهام و نه از تو دارم ... اگر از بستر بیماری برخاستم حکم میان من و خلیفه این شمشیر است ... اگر مطلوب من تسری پذیرفت فبها، و الا نان کشکین و حرفهی رویگری برقرار است. یا آنچه گفتم به جای آورم یا با سر نان جوین و ماهی و پیاز و تره شوم.» و به گفتهی «سرجان ملکم» : «نه خلیفه و نه روزگار بر کسی که عادت به خوردن این گونه طعام کرده است دست نخواهند یافت.»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها عجب سرگذشتی داشتی کل علی چون یک نفر به دقت تمام برای دیگری حرف بزند اما آخر کار ببیند که حرفش در او اثر نکرده، این مثل را به زبان میآورد. یک بابایی مستطیع شده بود و به مکه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجی و همه به او میگفتند : حاجلی (حاج علی) اما یک دوست قدیمی داشت که مثل قدیم باز به او میگفت : کللی (کل علی ـ کربلایی علی). مثل اینکه اصلا قبول نداشت که این بابا حاجی شده ! این بابا هم از آن آدمهایی بود که تشنهی عنوان و لقب هستند و دلشان لک زده برای عنوان ! اگر هزار بلا سرشان بیاید راضیند اما به شرط اینکه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند ! حاج علی پیش خودش گفت : باید کاری بکنم تا رفیقم یادش بماند که من حاجی شدهام به این جهت یک شب شام مفصلی تهیه دید و رفیقش را دعوت کرد. بعد از اینکه شام خوردند، نشستند به صحبت کردن و او صحبت را به سفر مکهاش کشاند و تا توانست توی کله رفیقش کرد که حاجی شده ! توی راه حجاز یک نفر سرش به کجاوه خورد و شکست و یک همچین دهن وا کرد، آمدند و به من گفتند حاج علی از آن روغن عقربی که همراهت آوردهای به این پنبه بزن، بعد گذاشتند روی زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خیر ببینی حاج علی که جان بابا را خریدی. در مدینه که داشتم زیارت میخواندم یکی از پشت سر صدا زد «حاج علی» من خیال کردم شما هستی برگشتم، دیدم یکی از همسفرهاست، به یاد شما افتادم و نایبالزیاره بودم. توی کشتی که بودیم دو نفر دعوایشان شد نزدیک بود خون راه بیفتد همه پیش من آمدند که حاج علی بداد برس که الان خون راه میافتد. وسط افتادم و آشتیشان دادم همسفرها گفتند : «خیر ببینی حاج علی که همیشه قدمت خیر است.» نزدیکیهای جده بودیم که دریا طوفانی شد نزدیک بود کشتی غرق شود که یکی از مسافرها گفت : «حاج علی ! از آن تربت اعلات یک ذره بینداز توی دریا تا دریا آرام بشود.» همین که تربت را توی دریا انداختم دریا شد مثل حوض خانهمان ... همه همسفرها گفتند : «خدا عوضت بده حاج علی که جان همه ما را نجات دادی.» خلاصه گفت و گفت تا رسید به در خانهشان : همه اهل محل با قرابههای گلاب آمدند پیشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علی زیارت قبول ... همین که پایم را گذاشتم توی دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد گفت : وای حاج علیجون ... همین را گفت و از حال رفت. خلاصه هی حاج علی حاج علی کرد تا قصه سفر مکهاش را به آخر رساند وقتی که خوب حرفهاش را زد، ساکت شد تا اثر حرفهاش را در رفیقش ببیند، رفیقش هم با تعجب فراوان گفت : «عجب سرگذشتی داشتی کل علی !!!»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها نعل وارونه می زند افراد مُزَور و مُذبذِب پایبند صراط مستقیم نیستند و اصولا برنامه و برداشت زندگی آنها برمدار صحت و صداقت نیست. روال و رویهی کارشان بیشتر بر این است که مقصود و منظور خویش را از راه معکوس انجام دهند و از راهی به سوی مقصد پیش بروند که در بادی امر جلب نظر نکند و به اصطلاح دست آنها خوانده نشود. این گونه آحاد و افراد را در عرف اصطلاح عامه مذبذب و عمل آنها را «نعل وارونه» میگویند که در قرون معاصر رنگ سیاسی نیز به خود گرفته است زیرا دول معظمه و آن عده سیاسیون کهنه کاری که در صحنهی سیاست جهانی با شکست مواجه میشدند و افکار ملل ضعیف و استثمار شده را به سوی خود معطوف نمیدیدند از همان طریقی وارد میشدند که مورد علاقه و خاطرخواه همان ملت باشد ولی در باطن دست به کار میشدند و منظور نهایی خویش را به کرسی اجابت مینشاندند. نعل وارونه در سیاست فعلی دنیا نیز گاهگاهی بی ارج و مقدار نیست و زورمندان عالم از رهگذر سیاست نعل وارونه استفاده میکنند یعنی به ظاهر عیسی رشته و مریم بافته جلوهگری میکنند ولی باطنا دست شیطان را از پشت میبندند. به عبارت اخری نعل وارونه میزنند تا ردپای خویش را در جهت مصالح ملتهای ضعیف و ناتوان بنمایانند ولی منافع ملک و ملت خود را از نظر دور نمیدارند. اما ریشهی تاریخی این ضرب المثل : منطقهی عربستان سرزمینی است سوزان و بایر، بیابانی است کران تا کران مسطح و هموار. در حال حاضر اگر باران نعمت و ثروت از رهگذر طلای سیاه نفت بر سکنهی این مرز و بوم باریدن گرفت اما در اعصار گذشته و در عهد جاهلیت بخصوص در آن قرون متمادی که خود با سوسمار و موش صحرایی و شیر شتر تغذیه میکردند کار و حرفهی اصلی آنها علی الاکثر جنگ و خونریزی، ***** و تعدی، دستبرد و سرقت بود. به قبایل یکدیگر میتاختند و هرچه به دستشان میآمد یکسره به یغما میبردند. حتی به این هم قناعت نکرده و زنان و دختران و کودکان قبیلهی مغلوب را چون بردگان در معرض من یزید و بیع و شری قرار میدادند. به راستی فقر و بیکاری بدبلایی است، هیچ مصیبتی بالاتر از این نیست که آدمی استعداد کار و قدرت تحرک داشته باشد ولی امکان فعالیت برای او فراهم نباشد تا با آرامش خاطر زندگی کند و به حکم اضطرار و مسکنت ناگزیر از انحراف و تخطی نگردد. اعراب بدوی به تمام معنای کلمهی مصداق عبارت بالا بودند. در سرزمینی زندگی میکردند که شنهای متحرک سراسر آن را پوشانده آب و نان به منزلهی اکسیر بود. برای این دسته از مردم که در صحاری سوزان و لم یزرع غوطه میخوردند پیداست که قتل و غارت، شبیخون زدن به قوافل، حمله و تهاجم به مناطق معمور عربستان مستعد به نظر نمیرسید. میزدند و میکشتند و از هرگونه ایذا و اضرار کوتاهی و واهمه نداشتند. این نکته هم ناگفته نماند که بعضی از اعراب، به حکم ضرورت و احتیاج در تشخیص ردپا مهارت به سزایی داشتند. هر کس به قبیلهی آنها دستبرد میزد از ردپای اسب و انسان به دنبالش میشتافتند و سارق و م***** را به هرجا که فرار میکرد بالاخره دستگیر میکردند. چون مهاجمین و م*****ین به این مسئله واقف بودند لذا برای آنکه ردپای آنها و مرکوبشان معلوم و مشخص نگردد همیشه به سم پای اسبان خویش نعل وارونه میزدند تا مسیر رفت و برگشت آنها مخدوش شود و ردپا شناسان نتوانند بر آنها دست یابند. تعبیر «نعل وارونه» پس از چندی به سایر مناطق نیز سرایت کرد و حتی ترکمانان در صحاری وسیع و پهناور ترکمنستان از این شیوه پیروی کردهاند.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها هفتخوان مسایل بغرنج و پیچیده و راههای پر پیچ وخم را که در حصول مقصود و وصول به مقصد ایجاد اشکال کند به «هفتخوان» یا «هفتخوان رستم» تعبیر و تشبیه میکنند. در تاریخ باستانی ایران دو هفت خان آمده است که یکی مربوط به «رستم دستان» و دیگری مربوط به «اسفندیار» است. این هفت خوانها در داستانهای شاهنامه آمده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها هم خدا را می خواهد هم خرما را عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار میرود که بخواهند از دو نفع و فایدهی مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند. این گونه افراد از هر رهگذر حتی اگر به ضرر دیگران هم منتهی شود جلب نفع شخصی را از نظر دور نمیدارند. قبایل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن میرفتند و قربانی تقدیم میکردند. معروفترین بتهای سرزمین عربستان عبارت بودند از : «هبل» بر وزن زحل، «ود» بر وزن رد، «بعل» بر وزن لعل، «منات»، «عزی»، «سعد»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق»، که تقریبا کلیهی قبایل عرب در زمان جاهلیت آنها را میپرستیدند و قربانی میدادند. علاوه بر بتهای مذکور، سدها بت دیگر هم مورد ستایش و نیایش بود که ذکر اسامی آنها از حوصله و بحث این مقاله خارج است. اما جالبترین بت پرستیها که مورد بحث ما میباشد بت پرستی طایفهی «حنیفه» بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانیده بودند که بت معبود خویش را از آرد و خرما میساختند و آن را میپرستیدند. در یکی از سالهای مجاعه و قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیلهی حنیفه آن خدای خرمایی را بین خود قسمت کردند و خوردند !! پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح «اکل ربه زمن المجاعة» رواج یافت و با تحریف و تصرفی که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی «هم خدا را میخواهد هم خرما را» در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها صبر کنید تا من تفی به دستم بکنم در بید هند نطنز برای کسی این مثل را میآورند که سر بزنگاه کار بیموردی بکند و در موقع خطر دست به دست کند. در زمانهای قدیم یک عده پنج نفری برای برداشتن لانهی لاشخوری رفتند که در وسط کوه بود. نقشهشان این بود که از بالای کوه یکی آویزان شود و دومی پای اولی را بگیرد و آویزان شود و سومی پای دومی و چهارمی پای سومی و پنجمی را هم با طناب به کوه ببندند تا بتوانند لانهی لاشخور را بردارند. چون به بالای کوه رسیدند و مطابق نقشه عمل کردند و آویزان شدند نفر اول گفت : «صو کری دمن یه تفی د دس خوسن» این را گفت و دستش را رها کرد و همگی از آن بالا به زیر افتادند و مردند
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها رقص شتری کسانی که از فنون رقص چیزی ندانند و ناشیانه و بیقاعده، پایکوبی کنند این گونه رقص را اصطلاحا و از باب کنایه و تعریض رقص شتری میگویند. باید دید رقص شتری چیست که به صورت ضرب المثل درآمده و حرکات نابهنجار را به آن تشبیه و تمثیل میکنند. رقص شتری : جالبتر از شتردوانی در میان ساربانان بازی رقص شتری است که ساربانان به طریق خاصی شتر را به رقص وامیدارند و این سرگرمی جالب ساعتها موجب خنده و تفریح ساربانان و مسافران میشود. پیداست چون رقص شتری نظم و قاعدهای ندارد لذا رفته رفته هرگونه رقص بیقاعده را به آن تشبیه و تمثیل کردهاند. اکنون که موضوع رقص مطرح شد باید دانست که رقص و پایکوبی ساربانان در شبها، گرد آتشهای فروزان نیز دیدنی و تماشایی است. آنها با روح سرکش خود که میراث کویر و صحاری سوزان است پس از خوابانیدن کاروان شتر به رقص و شادی مشغول میشوند
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها مشکینی ای شده که از انبان ترسید هر وقت کسی از یک چیز ساده و بیاهمیت بترسد این مثل را میآورند و میگویند : ?فلانی آن مشکینی را میماند که از انبان ترسید?. یک روز یک نفر از اهالی ?مشکین? برای ناهارش مقداری ماست توی انبان میریزد و زیر چادر توی صحرا میگذارد. ظهر که برای خوردن ناهار به چادر میآید و میخواهد سر انبان را باز کند صدای جوک جوکی از انبان میشنود نگو که ماست ترش کرده و صدا میکند. مردک که تا به حال همچین چیزی ندیده بود دوستانش را خبر میکند که : ?آهای ! بیایید اینجا مار هست !? هرکدام از دوستهاش هم یک چوبدستی برمیدارند و میافتند به جان انبان و آنقدر میزنند و میزنند که انبان پاره میشود و ماست ترشیده بیرون میریزد و آن وقت تازه متوجه میشوند که این ماست بوده نه مار.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها شستش خبر دار شد عبارت بالا کنایه از این است که : به او الهام شد، پیش بینی کرد، از موضوع اطلاع یافت. این مثل غالبا هنگامی به کار می?رود که دو یا چند نفر بدون اطلاع و در نظر گرفتن منافع شخصی مورد نظر تصمیم بگیرند کاری را انجام دهند ولی شخصی مورد نظر از نقشه?ی آن?ها آگاه شود و در مقام جلوگیری از اقدام حریفان به منظور تامین منافع و مصالح خویش برآید در چنین موقع که اسرار فاش و اعمال پنهانی آشکار گردید اصطلاحا می?گویند : ?فلانی شستش خبردار شد? یعنی فهمید که چه می?خواهیم بکنیم یا چه می?خواهند بکنند. واژه?ی ?شست?، معانی و مفاهیم مختلفی دارد از جمله : قلابی از آهن که ماهیگیران با آن ماهی می?گیرند. این قلاب آهنی را که به معنی دام آمده مجازا شست می?گویند. به کاربردن واژه?ی شست در مورد قلاب ماهیگیری شاید ناشی از این باشد که چون شست یعنی انگشت ابهام ماهیگیر در داخل یک سر قلاب ماهیگیری قرار دارد به همان مناسبت که زه گیر کمان را شست می?گویند این قلاب ماهیگیری را نیز شست گفته?اند. به طوری که می?دانیم هنگامی که قلاب ماهیگیری در داخل دریا یا رودخانه در حلقوم ماهی فرو رفت ماهی به تکاپو می?افتد شاید خلاصی پیدا کند. در این موقع ماهیگیر قبل از هر چیزی شستش خبر دار می?شود یعنی انگشت ابهامش بر اثر جست و خیز ماهی در دریا یا رودخانه تکان می?خورد و صیاد می?فهمد که ماهی در دام افتاده است، پس بلافاصله قلاب را بالا می?کشد و ماهی صید شده را از قلاب جدا کرده و در سبد می?اندازد.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها شمشیر از رو بستن عبارت بالا کنایه از مبارزهی علنی و آشکار است نه پنهانی. در واقع مقصود گوینده این است که اهل خدعه و حیله و فریب نیست که شمشیر در نهان داشته باشد و از پشت خنجر بزند. آشکارا مبارزه میکند و از اخافه و ارعاب دشمن و مخالف بیم و هراسی ندارد. در عصر سلسلههای اخیر داش مشدیها و لوطیها نیز در زمرهی عیاران و جوانمردان در آمدهاند و از آداب و رسوم عیاران در محلهی خویش پیروی میکردهاند یعنی از ثروتمندان و متمکنین میستاندند و به فقرا و مستمندان میبخشیدند. به علاوه داش مشدیها و لوطیها در هر کوچه و گذر چنان قدرتی داشتهاند که از ترس آنان کسی جرات نمیکرد به ناموس دیگران ***** کرده حتی به چشم بد نگاه کند. عیاران و جوانمردان از آنجا که مجامع و تشکیلات محرمانه و پنهانی داشتهاند و به ظاهر کسی آنها را نمیشناخت و نباید بشناسد لذا به هنگام انجام ماموریت شمشیر را از رو نمیبستند بلکه کمربند چرمین را در زیر لباس بر کمر میبستند و شمشیر را از حلقهی کمربند مزبور آویزان میکردند به قسمی که معلوم نشود سلاحی بر کمر دارند و احیانا شناخته شوند. بعدها که تشکیلات عیاری رونقی یافت و کار عیاران بالا گرفت هرگاه که دشمن را ضعیف و ناتوان تشخیص میدادند و مبارزهی پنهانی را ضروری نمیدیدند بدون هیچ گونه بیم و هراسی شمشیر را از رو میبستند و دشمن را از پای در میآوردند. این مثل رفته رفته بر اثر مرور زمان به صورت ضرب المثل در آمد و در موارد مبارزات علنی و آشکار و به منظور تحقیر و تخفیف طرف مقابل مورد استفاده و استناد قرار گرفت.