1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نه می خواهم خدا گوساله را به همسایه ام بدهد و نه ماده گاو را به من.


    این مثل را برای مردم حسود می آورند و می گویند :
    «زنی همیشه به همسایه ها و دیگران حسودی می كرد و از این بابت خیلی هم عذاب می كشید، روزی به درگاه خداوند متعال نالید و از او یك ماده گاو درخواست كرد. همسایه ای كه شاهد تقاضای او بود، گفت : «چون تو خیلی حسودی، خدا به تو گاو نمی دهد، مگر از خدا بخواهی كه اول گوساله ای به همسایه ات بدهد و بعد ماده گاوی به تو». زن حسود در جواب گفت : «حالا كه اینطور است، نه می خوام خدا گوساله را به همسایه ام بدهد، نه ماده گاوی را به من.»
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هفتخوان

    مسایل بغرنج و پیچیده و راه­های پر پیچ وخم را که در حصول مقصود و وصول به مقصد ایجاد اشکال کند به «هفتخوان» یا «هفتخوان رستم» تعبیر و تشبیه می­کنند.
    در تاریخ باستانی ایران دو هفت خان آمده است که یکی مربوط به «رستم دستان» و دیگری مربوط به «اسفندیار» است.
    این هفت خوان­ها در داستان­های شاهنامه آمده است.
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هم خدا را می خواهد هم خرما را عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار می­رود که بخواهند از دو نفع و فایده­ی مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند.
    این گونه افراد از هر رهگذر حتی اگر به ضرر دیگران هم منتهی شود جلب نفع شخصی را از نظر دور نمی­دارند.
    قبایل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می­رفتند و قربانی تقدیم می­کردند. معروف­ترین بت­های سرزمین عربستان عبارت بودند از : «هبل» بر وزن زحل، «ود» بر وزن رد، «بعل» بر وزن لعل، «منات»، «عزی»، «سعد»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق»، که تقریبا کلیه­ی قبایل عرب در زمان جاهلیت آن­ها را می­پرستیدند و قربانی می­دادند.
    علاوه بر بت­های مذکور، سدها بت دیگر هم مورد ستایش و نیایش بود که ذکر اسامی آن­ها از حوصله و بحث این مقاله خارج است.
    اما جالب­ترین بت پرستی­ها که مورد بحث ما می­باشد بت پرستی طایفه­ی «حنیفه» بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانیده بودند که بت معبود خویش را از آرد و خرما می­ساختند و آن را می­پرستیدند. در یکی از سال­های مجاعه و قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله­ی حنیفه آن خدای خرمایی را بین خود قسمت کردند و خوردند !!
    پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح «اکل ربه زمن المجاعة» رواج یافت و با تحریف و تصرفی که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی «هم خدا را می­خواهد هم خرما را» در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد.
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هم از گندم ری افتاد، هم از خرمای بغداد این عبارت مثلی در مواردی به کار می­رود که کسی قصد تامین منابع از دو جانب را داشته باشد به این معنی که مقصودش از یک سو حاصل است و به علت حرص و طمع یا جهات دیگر بخواهد از طریق دیگر، خواه معقول و خواه نا معقول، به اقناع و ارضای مطامع خویش اقدام کند ولی نه تنها در این مورد مقصودش حاصل نیاید بلکه منافع اولیه را نیز از دست بدهد.
    ابن زیاد فرمان حکومت ری را به نام «عمربن سعدبن ابی وقاص» صادر کرد و او را با چهار هزار سپاهی ماموریت داد که پس از سرکوبی دیلمیان به حکومت آن سامان (ری) برود. عمر سعد یا به قول روضه خوانان «ابن سعد» مشغول تدارک سفر شد و حمام اعین را لشکرگاه ساخت تا به طرف ایران عزیمت کند و مانند پدرش که پس از فتح قادسیه بر سریر فرمانروایی تیسفون (مدائن) تکیه زده بود او نیز شیر مردان جبال دیلم را منکوب کرده برتخت حکمرانی شهر ری که در آن موقع از بلاد معظم ایران به شمار می­رفت جلوس نماید و از گندم سفید و معنبر ری که در آن عصر و زمان بهترین گندم­های خاورمیانه بوده است نان برشته و خوش خوراکی تناول کند !
    از آنجا که به قول معروف «گردش دهر نه بر قاعده­ی دلخواهست» واقعه­ی کربلا پیش آمد و ابن زیاد به او تکلیف کرد که قبلا به جنگ حسین بن علی برود و پس از آنکه کارش را یکسره کرد آن گاه به جانب ایران برای تصدی حکومت ری عزیمت کند.
    چون «ابن اثیر» مورخ قرن ششم هجری در این مورد حق مطلب را به خوبی ادا کرده است به منظور خودداری از اطناب سخن به نقل ترجمه­ی گفتارش می­پردازیم :
    «... چون کار حسین بدان گونه رسید ابن زیاد، عمربن سعد را خواند و گفت : «برو برای جنگ حسین که اگر ما از او آسوده شویم تو به محل ایالت خود خواهی رفت». عمربن سعد عذر خواست. ابن زیاد گفت : «قبول می­کنم به شرط اینکه فرمان ری را به ما پس بدهی.»
    چون آن سخن را شنید گفت : «یک روز به من مهلت بده که من مطالعه و مشورت کنم.» چون عمرسعد وارد سرزمین کربلا شد روزی حسین بن علی برایش پیغام داد که با تو سخنی دارم و بهتر آن است که امشب با من ملاقات کنی. عمر سعد اجرای امر کرد و با پسر و غلامش دور از انظار سپاهیان به ملاقات حسین رفت.
    حسین به او گفت : «تو می­دانی که من پسر کیستم. از این اندیشه ناصواب درگذر و سلوک طریقی اختیار کن که متضمن صلاح دنیا و آخرت تو باشد. از اهل ضلال ببر و به من پیوند و بر خارف دنیای غدار مغرور مشو.» عمر سعد جواب داد : «می­ترسم ابن زیاد خانه­ام در کوفه خراب کند.»
    حسین گفت : «سرایی بهتر از آن به تو می­دهم.» ابن سعد گفت : «در ولایت کوفه ضیاع و عقار دارم، از آن می­اندیشم که پسر مرجانه همه را تصرف و مصادره کند.»
    حسین مجددا گفت که اگر آن ضیاع و عقار هم تلف شوند تو را در حجاز مزارع سرسبزی می­بخشم که هزار بار از مزارع کوفه بهتر و مفیدتر باشد. چون عمرسعد متوجه شد که در مقابل سخنان راستین فرزند علی بن ابی طالب جوابی ندارد بدهد سردرپیش افکند و پس از لختی تامل گفت : «حکومت ری را چه کنم که دل در گروی آن دارم ؟»
    چه به گفته «حمدالله مستوفی» ملک ری به عظیمی بوده که آرزوی حکومتش در دل عمر سعد علیه العنه باعث قتل امیرالمومنین حسین بن علی شد. حسین بن علی پس از شنیدن این سخن از حب جاه و حرص و آز پسر سعد و قاص در شگفت شد و فرمود : «لااکلت من برالری» یعنی : «امیدوارم از گندم ری نخوری.» عمرسعد با وقاحت جواب داد : «اگر گندم نباشد جو توان خورد.»
    پس از واقعه کربلا و شهادت حسین بن علی و یارانش بر اثر حوادث متواتری که رخ داده است عمرسعد نه تنها به مقصود نرسید و از گندم ری نخورد بلکه سر بر سر این سواد گذاشت و به فرمان برادر زنش مختاربن ابوعبیده ثقفی که بر کوفه تسلط یافته عبیدالله زیاد و اکثر قاتلان جانباختگان کربلا را از میان برداشت و عمرسعد و فرزندش حفض نیز به هلاکت رسیدند.
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هالو گیر آوردن


    این مثل در مورد افراد زودباور و ساده لوح به کار می رود و از آن معانی و مفاهیم احمق و نفهم استنباط می کنند.
    مثلا گفته می شود : «فلانی را هالو گیر آوردم» یا اینکه : «خیال می کنی هالو گیر آوردی که می خواهی بنجل آب کنی ؟»
    هالو محرف خالو یعنی دایی است که لرها و بختیاری ها تلفظ می کنند، زیرا مخرج «خ» ندارند و به همین قیاس خدا را هدا و خرما را نیز هرما می گویند.
    همان طوری که در میان شیرازی ها واژه کاکو به رسم احترام به جای آقا به یکدیگر گفته می شود لرها و بختیاری ها کلمه ی هالو را نسبت به بزرگ ترها به کار می برند و از آن به منظور اظهار ادب و ادای احترام استفاده و اصطلاح می کنند؛ مثلا موقعی که می خواهند بگویند ای آقا می گویند هی هالو.
    در قرون و اعصار گذشته، سکنه ی لرستان به علت دشواری جاده ها با شهری ها ارتباطی نداشتند و از عادات و آداب شهرنشینان واقف نبودند. فقط عده ی قلیلی طبقه ی متمکن و مستطیع یا به قول لرها طبقه هالو بودند که گهگاه به منظور تجارت و مبادله ی کالا به شهرهای بزرگ می رفتند و شهریان به خصوص کسبه و بازاری ها از سادگی و زودباوری آن ها سوء استفاده می کردند و هر طور دلشان می خواست در خرید و فروش اشیا و اجناس به الوار ساده دل روشن ضمیر تحمیل می کردند.
    در پایان معامله وقتی که از آن کاسب متعدی و بازاری بی انصاف راجع به استفاده سرشار و سود کلانش می پرسیدند با پوزخند مسخره آمیزی جواب می داد : «امروز هالو گیر آوردم» یعنی لر ساده لوح زودباوری را به تور زدم و هر چه کالای بنجل و پس افتاده داشتم آب کردم.
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هفت خط

    افراد بسیار زیرک و باهوش و در عین حال رند و حقه باز و حیله گر را در عرف اصطلاح عامه به «هفت خط» مثل می زنند و فی المثل می گویند :«فلانی از آن هفت خط هاست».
    هفت خط استاد چیره دستی بود که از هفت خط به بالا را که نگارش آن برای سایر خطاطان و خوشنویسان خالی از اشکال نبود در نهایت زیبایی و هنرمندی می نگاشت.
    اهمیت و اعتبار استادان هفت خط به درجه ای بود که اصطلاح هفت خط بعدها به صورت ضرب المثل درآمد و در مقام تجلیل و بزرگداشت استادان هنرمند در هر فن و حرفه می گفتند : «فلانی از هفت خط هاست.» یعنی به کلید رموز و دقایق هنر اختصاصی خویش واقف و آگاه است و نظیر و بدیلی ندارد.
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هر را از بر تمیز نمی دهد

    این مثل در رابطه با کسانی به کار می رود که بی سواد صرف هستند، معرفت ندارند و خلاصه قوه دراکه و تشخیص آنها تا آن اندازه ای ضعیف است که حتی دو کلمه ی ساده «هر» و «بر» را که شبانان می شناسند و محل به کار بردن آن دو را نیز می دانند از هم تمیز نمی دهند.
    صدای «هر» برای طلبیدن و خواندن گوسپندان است و صدای «بر» با لهجه و آهنگ مخصوصی که فقط شبانان می توانند ادا کنند برای دور کردن و به جلو راندن گوسپندان به کار می رود. چوپانان ورزیده و کارکشته به تمام صداهای چوپانی واقف هستند ولی دو صدای هر و بر را هر چوپان تازه کار و مبتدی هم می داند و باید بداند زیرا هر و بر در واقع الفبای اصطلاحات چوپانی است و فراگرفتن آن حتی برای بچه چوپان ها نیز اشکال و دشواری ندارد.
    پس در این صورت اگر کسی هیچ نداند به مثابه چوپانی است که از فرط بی شعوری و بی استعدادی هر را از بر تمیز ندهد.
    به همین جهت عبارت بالا ابتدا در منطقه ی غرب وم رفته رفته در سراسر ایران مصطلح گردیده در ادبیات ایران نیز رسوخ پیدا کرده است چنان که باباطاهر گوید :

    خوشا آنانکه هر از بر ندانند نه حرفی در نویسند و نه خوانند
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هفت شهر عشق را عطار گشت

    ضرب المثل منظوم بالا هنگامی به کار می رود که از باب تواضع و ادب بخواهند از شخصیتی تجلیل کنند و مقام و مرتبتش را برتر و بالاتر از مقام خویش جلوه دهند.
    فی المثل از شما سوال شود که فلانی را چگونه می بینید و شخصیت علمی یا ادبی او در چه پایه و مرتبه ای قرار دارد ؟ اگر شخص مورد بحث حقا اهل دانش و فضیلت باشد و مزیت و برتری او محل تامل و تردید نباشد پیداست پاسخ شما جز این نخواهد بود که :
    هفت شهر عشق را عطا گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

    راه کمال رنج های فراوان دارد و مرد جوینده و بربار خواهد تا این مقامات هفتگانه را طی کند :
    وادی طلب: نخستین مقام در طریق سیر و سلوک مقام جستجو و طلب است یعنی سالک تا نخواهد نمی تواند در راه کمال گام بردارد. جوینده یابنده است به شرط آنکه در راه مقصود کوشش و فداکاری نماید.
    وادی معرفت: مقام معرفت از مهمترین مقامات عرفانی است. مقصود از معرفت این است که هر کس به قدر شایستگی و دانش و بینش خود راهی بر می گزیند. صدر هر کس مطابق قدر، و مقام هرکس به اندازه معرفت اوست. یکی مهراب و دیگری بت را انتخاب می کند و در این راه از سد هزار، یک تن اسرار بین و مجذوب و متصل می گردد. در این وادی، گوهر علم و دانش چنان است که اگر برگیری پشیمانی، و اگر برنگیری هم پشیمان باشی.
    وادی استغفاء: عارف دانا و بینا در این مقام از همه چیز بی نیاز می شود و اسیر هوس های طفلانه نمی گردد. جیفه و حطام دنیوی را به هیچ می گیرد و مشتهات نفسانی را به سر پنجه ی استغفاء در درون خود می کشد.
    وادی توحید: عارف سالک در مقام توحید، خدا را هستی محض، و ماسوی الله را جلوه ای از هستی او می بیند. خدا را بود و سایر کائنات را نمود می شمارد. در کمون این کثرت وحدت می بیند که آن وجود معشوق ازلی است.
    وادی حیرت: مقام حیرت مقام آوارگی و آشفتگی است. مقام بهت و اقرار به جهل و نادانی است. مقامی است که سالک احساس می کند چیزی نمی داند و دانستنی های او جمله محدود بوده است.
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هولی نمکی سرش آمده

    این ضرب المثل را در مورد کسانی می گویند که اول کاری را با شتاب شروع می کنند و در آخر خسته می شوند و دست از کار می کشند.
    روزی یک هولی را می بردند نمک بارش کنند، در موقع رفتن پرسیدند : «هولی کجا می روی ؟» با شادی گفت : «نمک، نمک، نمک». چون نمک بارش کردند و برگشت، بارش سنگین بود و رنج می برد، پرسیدند : «هولی از کجا می آیی؟» با بیچارگی و بدبختی گفت : «ن... م...ک، ن... م...ک، ن... م...ک»
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    هفت شهر عشق را عطار گشت

    ضرب المثل منظوم بالا هنگامی به کار می رود که از باب تواضع و ادب بخواهند از شخصیتی تجلیل کنند و مقام و مرتبتش را برتر و بالاتر از مقام خویش جلوه دهند.
    فی المثل از شما سوال شود که فلانی را چگونه می بینید و شخصیت علمی یا ادبی او در چه پایه و مرتبه ای قرار دارد ؟ اگر شخص مورد بحث حقا اهل دانش و فضیلت باشد و مزیت و برتری او محل تامل و تردید نباشد پیداست پاسخ شما جز این نخواهد بود که :
    هفت شهر عشق را عطا گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

    راه کمال رنج های فراوان دارد و مرد جوینده و بربار خواهد تا این مقامات هفتگانه را طی کند :
    وادی طلب: نخستین مقام در طریق سیر و سلوک مقام جستجو و طلب است یعنی سالک تا نخواهد نمی تواند در راه کمال گام بردارد. جوینده یابنده است به شرط آنکه در راه مقصود کوشش و فداکاری نماید.
    وادی معرفت: مقام معرفت از مهمترین مقامات عرفانی است. مقصود از معرفت این است که هر کس به قدر شایستگی و دانش و بینش خود راهی بر می گزیند. صدر هر کس مطابق قدر، و مقام هرکس به اندازه معرفت اوست. یکی مهراب و دیگری بت را انتخاب می کند و در این راه از سد هزار، یک تن اسرار بین و مجذوب و متصل می گردد. در این وادی، گوهر علم و دانش چنان است که اگر برگیری پشیمانی، و اگر برنگیری هم پشیمان باشی.
    وادی استغفاء: عارف دانا و بینا در این مقام از همه چیز بی نیاز می شود و اسیر هوس های طفلانه نمی گردد. جیفه و حطام دنیوی را به هیچ می گیرد و مشتهات نفسانی را به سر پنجه ی استغفاء در درون خود می کشد.
    وادی توحید: عارف سالک در مقام توحید، خدا را هستی محض، و ماسوی الله را جلوه ای از هستی او می بیند. خدا را بود و سایر کائنات را نمود می شمارد. در کمون این کثرت وحدت می بیند که آن وجود معشوق ازلی است.
    وادی حیرت: مقام حیرت مقام آوارگی و آشفتگی است. مقام بهت و اقرار به جهل و نادانی است. مقامی است که سالک احساس می کند چیزی نمی داند و دانستنی های او جمله محدود بوده است.