1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    ميرزا ميرزا رفتن

    آهسته و با تانی راه رفتن یا غذا خوردن را اصطلاحا در دهات و روستاها «میرزا میرزا رفتن» و «میرزا میرزا خوردن» گویند كه پیداست به جهت وجود كلمه ی میرزا باید علت تسمیه و ریشه ی تاریخی داشته باشد.
    واژه ی میرزا خلاصه ی كلمه ی امیرزاده است كه تا چندی قبل به شاهزادگان و فرزندان امرا و حكام درجه ی اول ایران اطلاق می شد. این واژه اولین بار در عصر سربداران در قرن هشتم هجری معمول و متداول گردیده كه به گفته ی محقق دانشمند عباس اقبال آشتیانی : «خواجه لطف الله را چون پسر امیر مسعود بوده مردم سبزوار میرزا یعنی امیرزاده می خواندند و این گویا اولین دفعه ای است كه در زبان فارسی كلمه ی میرزا معمول شده است.»

    واژه ی میرزا بر اثر گذشت زمان مراحل مختلفی را طی كرد یعنی ابتدا امیرزاده می گفتند. پس از چندی از باب ایجاز و اختصار به صورت امیرزا مورد اصطلاح قرار گرفت : «عازم اردوی پادشاه بودند و پادشاه امیرزا شاهرخ بوده به سمرقند رفته بود.» دیری نپایید كه حرف اول كلمه ی امیرزا هم حذف شد و در افواه عامه به صورت میرزا درآمد.

    اما اطلاق كلمه ی میرزا به طبقه ی باسواد و نویسنده از آن جهت بوده است كه در عهد و اعصار گذشته تنها شاهزادگان و امیرزادگان معلم سرخانه داشته علم و دانش می آموختند. مدارس و حتی مكتب خانه ها نیز به تعدادی نبود كه فرزندان طبقات پایین سوادآموزی كنند و چیزی را فرا گیرند. به همین جهات و ملاحظات رفته رفته دامنه ی معنی و مفهوم كلمه ی میرزا از امیرزاده بودن و شاهزاده بودن به معانی و مفهوم باسواد و ملا و منشی و مترسل و دبیر و نویسنده و جز این ها گسترش پیدا كرد و حتی بر اثر مرور زمان معنی و مفهوم اصلی تحت الشعاع معانی و مفاهیم مجازی قرار گرفت به قسمی كه ملاها و افراد باسواد در هر مرحله و مقام را میرزا می گفته اند خواه امیرزاده باشد و خواه روستازاده.

    توضیح آن كه چون درزمان های گذشته افراد باسواد خیلی كم بوده اند لذا میرزاها قرب و منزلتی داشته و مردم برای آن ها احترام خاصی قائل بوده اند. میرزاها هم چون به میزان احترام و احتیاج مردم نسبت به خودشان واقف گشتند از باب فخرفروشی و یا به منظور رعایت شخصیت خود شمرده و لفظ قلم حرف می زدند و مخصوصا در كوچه ها و شوارع عمومی خیلی آرام و سنگین راه می رفتند تا انظار مردم به سوی آنها جلب شود و بر متانت و وزانت آنان افزوده گردد.

     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نان و انگور و این همه جنجال ؟


    هر وقت چند نفر سخن همدیگر را نفهمند و بر سر موضوعی واحد با هم جدال کنند کردها گویند : «نان و انگور و این همه جنجال ؟»
    روزی سه نفر همسفر که اولی کرد بود و دومی فارس و سومی ترک، به شهری رسیدند. هر سه نفر زبان همدیگر را نمی‌فهمیدند، قرار بود ناهار بخورند. اولی به کردی گفت : «من نان و تری اخوم»
    دومی نیز به فارسی گفت : «من نان و انگور می‌خورم»
    و سومی هم به ترکی گفت : «من اوزوم چورک ییرم»
    ولی اولی نفهمید که دومی همان نان و انگور را می‌خواهد و دومی هم نفهمید که سومی مایل به خوردن نان و انگور است. درنتیجه کارشان به نزاع و مجادله و زد و خورد رسید. چند نفر که زبان هر سه را بلد بودند میانجی شدند و به آنان فهماندند که هر سه نفر یک حرف می‌زنند.

    حضرت «مولانا جلال‌الدین محمد بلخی» در مثنوی معنوی حکایتی آورده است با این عنوان :
    «بیان منازعات چهار کس جهت انگور با همدگر به علت آن­که زبان یکدیگر را نمی‌دانستند»
    که با این ابیات آغاز می‌شود :
    چارکس را داد مردی یک درم هر یکی از شهری افتاده به هم
    فارسی و ترک و رومی و عرب جمله با هم در نزاع و در غضب
    فارسی گفتا از این چون وارهیم هم بیا کاین را به انگوری دهیم
    آن عرب گفتا معاذ الله لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا
    آن یکی کز ترک بد گفت ای کزم من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
    آنکه رومی بود گفت این قیل را ترک کن خواهم من استافیل را
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نان گدایی را گاو خورد دیگر به کار نرفت


    شیارکاری با یک بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود، گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی، سیفال تو پالان (چالوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که : «خدا برکت بده، چشمه­ی خواجه خضره، برکت به گوشه کرت باشه، یه مش گندم به من بده پیش خدا گم نمیشه».
    شیار کار گفت : «بابا این گندما به این زحمت میباس برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بکشیم تا فصل تابستون گندمی درو کنیم و خودمون و بچه بارمون و اهل و عیالمون و ارباب و مباشر و حیون و حشر و مرغ و چرغ و یه مش زن و مرد شهری هم بخورن ما وسیله­ی کار وسیله‌ساز هستیم؛ تو هم زحمت بکش بهتر از بیکاری و گداییه از همه گذشته ‌این گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نمی‌کنم برکتش ورداشته می­شه».
    گدا قانع شد و گفت: «من از راه دوری آدم یه ساتویی ایجو دراز می­شم.»
    توبره گداییش را گذاشت کنار دستش و خواب غفلت نر قلندری و بیعاری او را از جا برداشت. شیار کار هم مشغول شیار کردن و شخم زدن بود تا کارش تمام شد. گاوهایش را طبق معمول ول کرد که بروند آب بخورند، خودش هم رفت یک گوشه نشست که خستگیش در برود. یکی از گاوها خود را به توبره­ی گدا رساند و سفره­ی نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیارکار متوجه شوند گاو نان را بلعید. شیارکار خود را به گاو رساند و چوب را کشید به بخت گاو و حالا نزن کی بزن. گدا ماتش زد و گفت : «بابا طوری نشده، نشنیدی میگن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی تفاوتی نداره».
    شیارکار که گاوش فرار کرده بود، تو سر خودش می‌زد و خداخدا می‌کرد. باز گدا گفت : «بابا ! من حرفی ندارم، دگه تو چرا خودته می‌زنی بیا منه بزن وای به حال حیون زبون بسته که به گیر تو آدم ندیده افتاده؛ تو که راضی نمیشی گوت نون کس دگه ر بخوره چطور راضی میشی زن و بچه‌ت نون توره بخورن ؟»
    شیارکار گفت : «ها راست میگی ولی اینجور نیس، تو میری تو ده باز نونی گدایی می‌کنی اما گو من که نون گدایی خورد دگه به کار نمیره».

    روایت دوم
    زارعی در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشه‌ای بسته بود و خودش به دنبال کارش رفته بود؛ یک نفر پیله‌ور آمد و در نزدیکی گاو بار انداخت و از کثرت خستگی به خواب رفت. گاو هم خودش را به خورجین پیله‌ور رساند و سرش را توی خورجین کرد و هرچه خوردنی در آن بود خورد. پیله‌ور پس از مدتی بیدار شد دید گاو هرچه خوردنی داشته خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت که خسارت خودش را از او بگیرد. وقتی که مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد : «اشتباه کردی تو باید پول گاو مرا بدهی»
    پیله‌ور گفت : «چرا من باید پول گاو تو را بدهم ؟» صاحب گاو جواب داد : «برای اینکه تو لقمه­ی گدایی به گاو من دادی و گاو که نان گدایی و نان مفت خورد دیگر به درد کار نمی‌خورد».
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نقل کفر، کفر نیست

    هرگاه کسی به منظور تحقیر و تخفیف طرف مقابل از خود چیزی نگوید بلکه نقل قول کند چنانچه طرف مقابل که روی سخن با اوست احیانا در مقام اعتراض برآید گوینده­ی مطلب به عبارت مثلی بالا تمثل می­جوید و از خود سلب مسوولیت می­کند.
    اگرچه عبارت بالا جنبه­ی مذهبی دارد زیرا به طوری که می­دانیم از نظر احکام و تعالیم مذهبی نقل کفر، کفر نیست.
    مثلا اگر گفته شود : «خدا شریک دارد» کفر محض است ولی اگر این مطلب از قول دیگری نقل شود بحث و حد شرعی بر گوینده جاری است نه نقل کننده.

    اما چون ماجرایی تاریخی است که مسئله­ی فقهی را به صورت ضرب المثل درآورده است بی­مناسبت نیست که به شرح واقعه بپردازیم.
    شاه شجاع فرزند امیر مبارزالدین محمد و دومین پادشاه دودمان آل مظفر بود که مدت پنجاه سال از نیمه­ی دوم قرن هشتم هجری را در منطقه­ی جنوب ایران حکومت کرد.
    شجاع، سلطانی متواضع، کریم، خوش خلق و دانشمند بود. نسبت به فضلا و دانشمندان زمان علاقه و توجه خاصی داشت. خود شعر می­گفت و از اشعار زیبایش این رباعی است :

    در مجلس دهر ساز مستی پست است نه چنگ به قانون و نه دف بر دست است
    رندان همه ترک می پرستی کردند جز محتسب شهر که بی می مست است
    از افتخارات او همین بس که ممدوح حافظ بود و خواجه­ی شیراز در قصیده­ی مطولی از او به وجه شایسته مدح و ستایش کرده که چند بیت از آن قصیده را در اینجا نقل می­کنیم :
    شد عرصه­ی زمین چو بساط ارم جوان از پرتو سعادت شاه جهان ستان
    دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان
    ماهی که شد بطلعتش افروخته زمین شاهی که شد بهمتش افراخته زمان
    سیمرغ وهم را نبود قوت عروج آنجا که باز همت او سازد آشیان
    شاه شجاع در اوایل سلطنت خود، نهایت علاقه و محبت خود را نسبت به خواجه مبذول می­داشت ولی چون چندی گذشت و آوازه­ی شهرت حافظ عالمگیر شد از آنجایی که شاه شجاع خود شعر می­گفت و از این رهگذر نمی­توانست پا به پای حافظ پیش برود حس حسادتش تحریک شد و در هر مجلس و محفلی خواجه را به زعم خود تحقیر و تخفیف می­کرد و یا بقولی بر اثر تحریک عماد فقیه شاعر و صومعه دار معروف کرمان، امیر فارس نسبت به حافظ تغییر عقیدت می­دهد و در مقام ایذای شاعر برمی­آید.
    قضا را روزی در مجلسی که قاطبه­ی شاعران و دانشمندان جمع بودند و پیداست خواجه شیراز نیز شمع آن جمع بود شاه شجاع از فرصت استفاده کرده به حافظ گفت :
    «غزلیات تو دارای یک وحدت موضوع نیست و هر شعری برای خودش سازی می­زند و حال آنکه دیگران که می­خواهند شعری بگویند موضوع و مضمون خاصی را در نظر دارند و روی آن موضوع تکیه می­کنند.»

    حافظ گفته بود : «سخن پادشاه صحیح و درست است و به همین دلیل هم هست که غزل حافظ هنوز تمام نشده به اکناف عالم می­رود ... ولی شعرهای دیگران ! سال­ها می­گذرد و از دروازه­ی شیراز پا بیرون نمی­گذارد.»
    شاه شجاع همسر و خاتونی در حرم داشت که از ذوق و ظرافت ادبی بی­بهره نبود. این خاتون غالبا در مجالس شعرخوانی شاه شجاع و شاعران دربار حاضر می­شد و بعضی مواقع شوخی­های تند بین او و خواجه­ی شیراز رد و بدل می­شد.
    وقتی که خاتون از پاسخ دندان *** حافظ به همسرش شاه شجاع آگاه شد در مقام انتقام برآمد و روزی که شاعران و دانشمندان در محضر سلطان جمع بودند از پشت پرده این شعر را قرائت کرد :

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
    آنگاه از باب تمسخر و استهزاء از حافظ پرسید : «آیا تو هم حضور داشتی ؟»
    حافظ هم به عنوان شوخی جواب داد :«بلی»!
    خاتون دوباره سوال کرد : «گل آدم کاه هم داشت ؟!»

    خواجه گفت : «نه، کاه نداشت !»
    خاتون که منظورش تخطئه و تخفیف حافظ بود مجددا پرسید : «چرا کاه نداشت !»
    حافظ بدوا از اقامه­ی دلیل معذرت خواست ولی بر اثر اصرار شاه شجاع و خنده­ی حاضران جواب داد : «دلیلش نزد خاتون است !»
    خاتون گفت : «من نزد خود دلیلی نمی­بینم.»
    حافظ سر به زیر انداخت و گفت : «اگر گاه داشت بعضی جاها ! اصولا ترک برنمی­داشت.»

    شاه شجاع چون سخن نیشدار حافظ را شنید بیشتر رنجیده خاطر شد و به انتظار فرصت نشست تا چشم زخمی به او برساند.
    دیری نگذشت که این فرصت به دست آمد و معاندان خبر دادند که بیتی از یکی از غزلیات حافظ بوی کفر می­دهد و برای تعقیب شرعی و گوشمالی او می­توان به آن اتخاذ سند کرد.
    شاه شجاع درنگ و تأمل را جایز ندیده قاضی القضات شیراز را احضار کرد و از او خواست که راجع به این شعر حافظ اظهار نظر کند.

    گر مسلمانی از اینست که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
    قاضی القضات معروض داشت که باید حافظ را خواست و دید منظورش از سرودن این شعر چه بوده است ؟ بدیهی است اگر نتواند جواب قانع کننده­ای دهد کیفر شدیدی در انتظارش خواهد بود.
    یکی از مریدان حافظ که اتفاقا در آن مجلس حضور داشت جریان قضیه را به سمع وی رسانید تا برای برائت و نجات خویش را چاره و علاجی بیندیشد.

    خانواده­ی حافظ از شدت هول و ترس به خیال از میان بردن مدارک جرم، جمیع نوشته­ها و مسوده­های حافظ را که در زمره­ی عالی­ترین تراوشات اندیشه­ی بشری بود پاره پاره کرده یا به آب شستند.
    قضا را در آن روزها عارف وارسته، شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی به عزم سفر حج از طیبات خراسان به شیراز آمده بود و میان او و خواجه­ی شیراز علاقه­ی زایدالوصفی وجود داشت، چنان که حافظ پس از اطلاع از اعلام ورودش به شیراز غزلی به این مطلع سروده بوده است :

    مژده ای دل که مسیحا نفسی می­آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می­آید
    حافظ با اضطراب خاطر به نزد شیخ شتافت و از او چاره جویی کرد. شیخ زین الدین پس از مطالعه­ی غزل و اندکی تأمل و تفکر گفت : «با کینه ای که شاه شجاع از تو در دل دارد از این شعر بوی خون می­آید زیرا همه عارف نیستند تا مقصود ترا درک و فهم کنند. راه چاره و گریز این است که شعری نقل قول از دیگران بسازی و مقدم به این شعر قرار دهی تا بیت دستاویز شاه تکرار سخن دیگران و به اصطلاح فقیهان، مقول قول باشد و جنبه­ی کفر پیدا نکند و مجال عذری باقی ماند.»
    خواجه به دستور شیخ عمل کرد و در موعد مقرر به حضور قاضی القضات رفت. وجوه معاریف و ادبای شهر جمع بودند و شاه شجاع نیز در آن جمع حضور داشت تا با نقطه ضعفی که بدین ترتیب از خواجه گرفته بود او را گوشمالی دهد.
    قاضی القضات شهر که باتبختر و تفرعن بر مسند قضا جلوس کرده بود خواجه را مخاطب قرار داد و علت سرودن این شعر و مقصودش را از اظهار چنین مطلبی که کفر محض به نظر می­رسد استفسار نمود.

    حافظ تقاضا کرد غزل را از اول تا آخر بخوانند. چون غزل خوانده شد و به شعر مورد بحث رسیدند حافظ با ارائه­ی یک نسخه از آن غزل که به همراه داشت در مقام اعتراض برآمد که دشمنان و حاسدان شعر ماقبل این بیت را از غزل حذف کردند تا مرا کافر معرفی کنند در حالی که باید چنین خواند :
    این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می­گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
    گر مسلمانی از اینست که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
    در واقع موضوع مسلمانی را شخص ترسایی آن هم با دف و نی بیان داشت نه حافظ خلوت نشین.
    جناب قاضی تصدیق می­فرمایند که از نظر فقهی «ناقل الکفر لیس بکافر» یعنی «نقل کفر کفر نیست» تا جرم و مجازاتی داشته باشد.
    دفاع مستدل خواجه، جای شک و ابهامی باقی نگذاشت و رأی بر برائتش دادند.
    خلاصه خواجه زین الدین ابوبکر تایبادی بدین وسیله حافظ را از غوغای طاعنان رهایی بخشید.
    شاه شجاع چون خود را با رند کهنه کاری مواجه دید، دست از عناد و لجاج برداشت و حافظ شیرین سخن را بیشتر از پیش مورد تفقد و نوازش قرار داد.
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نان و پیاز


    زیاد برای شما اتفاق افتاده که از دوست و رفیقی دعوت کردید تا برای صرف شام یا ناهار به منزلتان بیاید. با وجود آنکه ممکن است تشریفات و تکلفات زیادی برای این مهمانی قایل شده باشید ولی به سابقه­ی خوی تواضع و فروتنی که از قدیم و ندیم در سرشت ایرانی خمیره شده است میهمان را اصطلاحا به عنوان صرف نان و پیاز دعوت می­کنید در حالی که احتمال وجود بره­ی بریان و ران بوقلمون و کبک و تذرو و تیهو بر روی سفره می­رود.
    این ضرب المثل گاهی در جای دیگر هم به کار می­رود و آن موقعی است که آدمی نخواهد زیر بار منت دون همتان برود و به طبع جیفه­ی دنیا حقی را باطل کند و یا باطلی را لباس حقیقت بپوشاند. در این مورد از هر گونه تهدید و ارعابی نهراسیده جواب می­دهد : «به نان و پیاز قناعت می­کنم و زیر بار منت نمی­روم.»
    عبارت نان و پیاز در بادی امر خیلی ساده و عادی به نظر می­رسد و شاید هرگز گمان نرود که ممکن است ریشه­ی تاریخی داشته باشد در صورتی که چنین نیست و همان سابقه­ی تاریخی آن را ورد زبان خاص و عام و ضرب المثل وضیع و شریف قرار داده است.
    یعقوب لیث موسس سلسله­ی صفاریان را همه کس می­شناسد. تاریخ جهان نظیر چنین حادثه­جویی را کمتر به خود دیده است. یعقوب پس از آنکه به امارت سیستان رسید و هرات و کرمان و کابل و طبرستان را نیز با مشقات و رنج­های فراوان در حیطه­ی تصرف آورده قلمرو نفوذ و قدرت خویش را تا قسمت علیای رود سند پیش برد در این موقع شنید که «المعتمد بالله» خلیفه­ی عباسی به صاحبان ری و خراسان و طبرستان نوشت که یعقوب عاصی و متمرد است، از او فرمان نپذیرند. پس نیت باطن و چهره­ی ضدتازی و نهضت میهنی خویش را نشان داد و به منطقه­ی فارس حمله کرد.
    «ابن واصل تمیمی» که از طرف خلیفه حاکم فارس بود با یورش یعقوب از آن دیار رانده شد و کار منطقه­ی جنوب ایران فیصله یافت. یعقوب از دوران جوانی آرزو داشت که روزی حکومت عرب را از سرزمین ایران براندازد و اکنون در سی و دو سالگی برای تحقق این آرزوی بزرگ و شکوهمند می­شتافت و با قشون منظم و مجهز خویش جانب بغداد را در پیش گرفت. سپاهیان یعقوب و خلیفه در منطقه­ی «دیرالعاقول» واقع در مشرق دجله بین بغداد و تیسفون (مداین) با هم روبرو شدند. در این جنگ بر سر راه یعقوب نهری عظیم کندند و آب دجله را به سوی محل استقرار و تمرکز سپاهیانش گشودند و با تمهید و تفصیلی که در کتاب ارزنده­ی «یعقوب لیث» تالیف دکتر «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» آمده :
    «... لشکر یعقوب بیشتر هلاک شدند. خود یعقوب جان به هزار حیله به کنار کشید.» در این جنگ جمعی از یاران یعقوب مثل حسن درهمی و محمدبن کثیر کشته شدند و خود یعقوب هم سه تیر به گلو و دست­هایش خورد و بر اثر گشودن آب دجله در نهر سبت قریب ده هزار راس از چهارپایان اردوی یعقوب از بین رفت و از پشت سر هم که اردوگاه یعقوب را آتش زده بودند شتران و قاطرها و بار و بنه و همچنین پنج هزار نفر شتر بختی که در این اردو بود همه سوختند و یا پراکنده شدند. تنها یعقوب لیث و یا به قول مورخین «یعقوب سندان» که با این شکست فاحش کمترین خللی در اراده و تصمیم او وارد نیامده برای تجدید قوا نه مصالحه و پوزش به «گندی شاپور» عقب نشست.
    ولی به علت بیماری قولنج و به قولی دل درد بستری گردید. در این موقع قاصد خلیفه با تحف و هدایای بسیار و لوا (درفش) و منشور حکومت فارس به نزد وی آمد تا او را از جنگ بازدارد. یعقوب دستور داد مقداری پیاز و نان خشک و یک قبضه شمشیر در طبقی نهند و پیش فرستاده­ی خلیفه آورند. چون این بساط حاضر شد رو به رسول کرد و گفت : «خلیفه را بگوی که من خسته و وامانده­ام و شاید بمیرم و تو از دست من خلاص شوی و من نیز از تو. اما اگر زنده ماندم این شمشیر میان من و تو حکم می­شود. در صورتی که تو غالب آمدی من با این نان و پیاز می­سازم و ترک امارت می­گویم.» به قولی دیگر گفته است : «من رویگر زاده­ام و از پدر رویگری آموخته­ام و خوردن من نان جوین و پیاز و ماهی و تره بوده است و این پادشاهی و گنج و خواسته از سر عیاری و شیرمردی به دست آورده­ام. نه از میراث پدر یافته­ام و نه از تو دارم ... اگر از بستر بیماری برخاستم حکم میان من و خلیفه این شمشیر است ... اگر مطلوب من تسری پذیرفت فبها، و الا نان کشکین و حرفه­ی رویگری برقرار است. یا آنچه گفتم به جای آورم یا با سر نان جوین و ماهی و پیاز و تره شوم.»
    و به گفته­ی «سرجان ملکم» : «نه خلیفه و نه روزگار بر کسی که عادت به خوردن این گونه طعام کرده است دست نخواهند یافت.»
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نعل وارونه می زند


    افراد مُزَور و مُذبذِب پایبند صراط مستقیم نیستند و اصولا برنامه و برداشت زندگی آنها برمدار صحت و صداقت نیست.
    روال و رویه­ی کارشان بیشتر بر این است که مقصود و منظور خویش را از راه معکوس انجام دهند و از راهی به سوی مقصد پیش بروند که در بادی امر جلب نظر نکند و به اصطلاح دست آنها خوانده نشود.

    این گونه آحاد و افراد را در عرف اصطلاح عامه مذبذب و عمل آنها را «نعل وارونه» می­گویند که در قرون معاصر رنگ سیاسی نیز به خود گرفته است زیرا دول معظمه و آن عده سیاسیون کهنه کاری که در صحنه­ی سیاست جهانی با شکست مواجه می­شدند و افکار ملل ضعیف و استثمار شده را به سوی خود معطوف نمی­دیدند از همان طریقی وارد می­شدند که مورد علاقه و خاطرخواه همان ملت باشد ولی در باطن دست به کار می­شدند و منظور نهایی خویش را به کرسی اجابت می­نشاندند.
    نعل وارونه در سیاست فعلی دنیا نیز گاهگاهی بی ارج و مقدار نیست و زورمندان عالم از رهگذر سیاست نعل وارونه استفاده می­کنند یعنی به ظاهر عیسی رشته و مریم بافته جلوه­گری می­کنند ولی باطنا دست شیطان را از پشت می­بندند.
    به عبارت اخری نعل وارونه می­زنند تا ردپای خویش را در جهت مصالح ملت­های ضعیف و ناتوان بنمایانند ولی منافع ملک و ملت خود را از نظر دور نمی­دارند.

    اما ریشه­ی تاریخی این ضرب المثل :
    منطقه­ی عربستان سرزمینی است سوزان و بایر، بیابانی است کران تا کران مسطح و هموار. در حال حاضر اگر باران نعمت و ثروت از رهگذر طلای سیاه نفت بر سکنه­ی این مرز و بوم باریدن گرفت اما در اعصار گذشته و در عهد جاهلیت بخصوص در آن قرون متمادی که خود با سوسمار و موش صحرایی و شیر شتر تغذیه می­کردند کار و حرفه­ی اصلی آنها علی الاکثر جنگ و خونریزی، ***** و تعدی، دستبرد و سرقت بود. به قبایل یکدیگر می­تاختند و هرچه به دستشان می­آمد یکسره به یغما می­بردند.
    حتی به این هم قناعت نکرده و زنان و دختران و کودکان قبیله­ی مغلوب را چون بردگان در معرض من یزید و بیع و شری قرار می­دادند.

    به راستی فقر و بیکاری بدبلایی است، هیچ مصیبتی بالاتر از این نیست که آدمی استعداد کار و قدرت تحرک داشته باشد ولی امکان فعالیت برای او فراهم نباشد تا با آرامش خاطر زندگی کند و به حکم اضطرار و مسکنت ناگزیر از انحراف و تخطی نگردد.
    اعراب بدوی به تمام معنای کلمه­ی مصداق عبارت بالا بودند. در سرزمینی زندگی می­کردند که شن­های متحرک سراسر آن را پوشانده آب و نان به منزله­ی اکسیر بود. برای این دسته از مردم که در صحاری سوزان و لم یزرع غوطه می­خوردند پیداست که قتل و غارت، شبیخون زدن به قوافل، حمله و تهاجم به مناطق معمور عربستان مستعد به نظر نمی­رسید. می­زدند و می­کشتند و از هرگونه ایذا و اضرار کوتاهی و واهمه نداشتند.
    این نکته هم ناگفته نماند که بعضی از اعراب، به حکم ضرورت و احتیاج در تشخیص ردپا مهارت به سزایی داشتند. هر کس به قبیله­ی آنها دستبرد می­زد از ردپای اسب و انسان به دنبالش می­شتافتند و سارق و م***** را به هرجا که فرار می­کرد بالاخره دستگیر می­کردند. چون مهاجمین و م*****ین به این مسئله واقف بودند لذا برای آنکه ردپای آنها و مرکوبشان معلوم و مشخص نگردد همیشه به سم پای اسبان خویش نعل وارونه می­زدند تا مسیر رفت و برگشت آنها مخدوش شود و ردپا شناسان نتوانند بر آنها دست یابند.
    تعبیر «نعل وارونه» پس از چندی به سایر مناطق نیز سرایت کرد و حتی ترکمانان در صحاری وسیع و پهناور ترکمنستان از این شیوه پیروی کرده­اند.
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نقش آوردن


    هر کس برحسب تصادف یا شانس و اقبال و یا به طور کلی بر اثر سعی و تلاش پی گیرش توفیقاتی حاصل کند اصطلاحا گفته می شود فلانی نقش آورده است یعنی محرومیت ها و ناکامی های گذشته را جبران کرد و در انجام مقصود به مراد دل رسید.
    اکنون باید دید نقش چیست و چه عاملی موجب گردیده که به صورت ضرب المثل درآمده است.
    نقش در کتب و فرهنگ ها به معانی : تصویر، شبیه، صورت و شکل تمثال، پیکر و ... آمده است ولی در این ضرب المثل واژه ی نقش را از نظر معنی و مفهوم، نه از جهت ریشه اشتقاقی، نباید مشتق و متفرع از نقاشی و نقش و نگار دانست بلکه از اصطلاحات بازی است که به همان جهت و سبب مورد استناد و تمثیل قرار گرفته است.

    در ادوار گذشته از بازی ها و تفریحات نیمه سالم که مور توجه و تعلق خاطر غالب جوانان از طبقه ی سوم و چهارم بود بازی سه قاپ در صف اول جای داشت. این بازی همان طوری که از نامش برمی آید از سه قاپ تشکیل شده و هر قاپ چهار گوشه ی غیرمنظم دارد، یک طرف آن محدب، طرف دیگر و سطوح جانبی آن مقعر است. طرف محدب را «بوک» طرف مقعر را «جیک» و از دو سطح جانبی طرف ناصاف سرکج را «اسب» و طرف دیگر را که نسبتا ناصاف است «خر» می گویند.
    بدیهی است سلامت و اصالت قاپ ها باید قبلا از طرف داور کاسه کوزه دار تضمین شده باشد و آنگاه بازی ادامه پیدا کند.
    طرز بازی سه قاپ این است که چند نفر بر روی زمین به طور چمباتمه می نشینند و هر کدام به نوبت سه قاپ را در لای انگشتان دست راست خود قرار می دهند و یک جا به زمین می اندازند.
    شگردبازی این است که قاپ باز، پس انداختن قاپ ها کف دستش را محکم به پهلوی رانش بکوبد تا صدایی از آن برخیزد. برد و باخت در بازی سه قاپ به طرز قرار گرفتن قاپ ها در روی زمین ارتباط دارد و قبل از آنکه قاپ ها به زمین انداخته شود سایر بازیکنان هر کدام به دلخواه خود مبلغی می خوانند و آن گاه سه قاپ انداخته می شود.
    به طور کلی در بازی سه قاپ سه شکل عمده وجود دارد به نام «نقش» و «بز» و «بهار» که نقش می برد و بز می بازد و برای بهار برد و باختی مترتب نیست.
    تعداد نقش ها شش شکل، تعداد بزها پنج شکل و تعداد بهارها هجده شکل است که به اقتضای مقال فقط شش صورت نقش را که برای ریزنده ی قاپ موجب برد می شود شرح می دهد :

    1- اگر اسب با دوجیک بنشیند، آن را نقش یا تک، نقش یا یک پا نقش و یا تک نقش اسبی می گویند که قاپ انداز همان مبلغ شرط بندی را از طرف مقابل می برد.
    2- اگر خر با دو بوک بنشیند آن را تک نقش خری می گویند که مانند تک نقش اسبی فقط یک سر می برد.
    3- اگر فقط دو تا از قاپ ها به شکل اسب و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک بنشیند این شکل دو اسب نامیده می شود که در واقع دو تا نقش به حساب می آید و دو سر می برد.
    4- اگر فقط دو تا از قاپ ها به شکل خر بایستد و قاپ سوم به شکل جیک یا بوک بنشیند این شکل را دو خر می نامند که مثل دو اسب دو برابر داو بازی برنده می شود.
    5 و 6 - اگر هر سه قاپ به شکل خر یا اسب بایستند این شکل را سه خر یا سه اسب گویند که قاپ انداز سه برابر آنچه را که حریفان شرط بسته اند برنده می شود.
    ضمنا باید دانست که این نقش را نقش خرکی می گویند که در میان عوام الناس به صورت ضرب المثل درآمده است.
    چنانچه هر سه قاپ به شکل اسب بایستد این شکل را سه اسب می نامند که مانند شکل سه خر سه برابر داو بازی برنده می شود.

    با این ترتیب به طوری که ملاحظه شد نقش آوردن مراحل ششگانه دارد و کمال مطلوب هر قاپ باز این است که نقش سه اسب و سه خر بیاورد.
    اگر این دو نقش که به ندرت اتفاق می افتد برای قاپ باز دست نداد نقش دو اسب و دو خر و یا لااقل تک نقش اسبی و تک نقش خری برایش حاصل آید که در هر صورت مقصود نقش آوردن و برنده شدن است و به همین ملاحظات رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده مجازا در موارد مشابه مورد استعمال و استناد قرار می گیرد.
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نانش بده، نامش مپرس


    بعضی ها هنگام احسان و نیکوکاری هم دست از تعصب و تقید برنمی دارند و از کیش و آیین و سایر معتقدات مذهبی سائل مستمند پرسش می کنند به قسمی که آن بیچاره به جان می آید تا پشیزی در کف دستش گذارند در حالی که نوع پروری و بشر دوستی از آن نوع احساسات و عواطف عالیه است که ایمان و بی ایمانی را در حریم حرمتش راهی نیست به راه خود ادامه می دهد و هر افتاده ای را که بر سر راه بیند دستگیری می کند.
    احسان و نیکوکاری با دین و مسلک کاری ندارد و بیچاره در هر لباس بیچاره است و گرسنه به هر شکلی قابل ترحم می باشد. وقتی که آدمی را خداوند به جان مضایقت نفرمود افراد ثروتمند و مستطیع مجاز نیستند به نان دریغ ورزند.
    اگر چنین موردی پیش آید جواب این زمره از مردم را با استفاده از عبارت مثلی بالا می دهند و می گویند : «نانش بده، ایمانش مپرس»
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نه شیر شتر نه دیدار عرب


    خانواده ای ایلیاتی و عرب در صحرایی چادر زده بودند و به چراندن گله ی خود مشغول بودند. یک شب مقداری شیر شتر در کاسه ای ریخته بودند و زیر حصین گذاشته بودند. از قضا آن شب ماری که همان نزدیکی ها روی گنجی خوابیده بود گذارش به زیر حصین افتاد و شیر توی کاسه را خورد و یک دانه اشرفی آورد و به جای آن گذاشت.
    فردا که خانواده ی ایلیاتی از خواب بیدار شدند و اشرفی را در کاسه ی شیر دیدند خوشحال شدند و شب دیگر هم در کاسه، شیر شتر کردند و در همان محل شب پیش گذاشتند. باز هم مار آمد و شیر را خورد و اشرفی به جای آن گذاشت و رفت.
    این عمل چند بار تکرار شد تا اینکه مرد عرب ایلیاتی گفت : «خوبست کمین کنم و کسی را که اشرفی ها را می آورد بگیرم و تمام اشرفی هاش را صاحب بشوم» شب که شد مرد عرب کمین کرد. نیمه شب دید ماری به آنجا آمد مرد عرب تیر را انداخت که مار را بکشد. تیر به جای اینکه به سر مار بخورد دم مار را قطع کرد و مار بی دم فرار کرد. بعد از ساعتی که مرد عرب به خواب رفت مار برگشت و پسر جوان او را نیش زد. ایلیاتی عرب صبح که بیدار شد دید پسر جوانش مرده او را به خاک سپرد و از آن صحرا کوچ کرد.
    بعد از مدتی قحط سالی شد. بیشتر گوسفندها و حیوانات مرد عرب مردند. مرد عرب با زنش مشورت کرد و عزم کرد که برگردد به همان صحرایی که مار برایشان اشرفی می آورد. به این امید که شاید باز هم از همان اشرفی ها برایشان بیاورد.
    خلاصه به همان صحرا برگشتند و مثل گذشته شیر شتر را در کاسه ریختند و در انتظار نشستند. تا اینکه همان مار آمد ولی شیر نخورد و گفت : «برو ای بیچاره عقلت بکن گم، تا تو را پسر یاد آید مرا دم، نه شیر شتر نه دیدار عرب.»
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    نه از دل است نه از جان، از كتك است حسین جان

    این مثل را برای كسانی می گویند كه كاری را از روی ترس انجام می دهند و راضی به انجام دادن آن كار نیستند.
    می گویند در روز عاشورا چند نفر كلیمی را با زور و كتك وادار كردند كه در میان عزاداران حضرت حسین سینه بزنند. آنان از ترس اینكه مبادا كتك بخورند به سر و سینه می زدند و دم گرفته بودند : «نه از دله نه از جون، از كتكه حسین جون !»