پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گرگ باران دیده این ترکیب وصفی که اکنون به صورت ضرب المثل درآمده کنایه از افراد مجرب و آزموده است که گرم و سرد روزگار را چشیده، نشیب و فراز زندگی را در نور دیده، در بوته سختیها و دشواریها آبدیده شده باشند. مثل بالا بیشتر درمحل ذم و کمتر به منظور مدح و ستایش به کار میرود. علامه دهخدا در مورد این مثل سائر و مصطلح معتقد است که : « گرگ بچه از باران میترسد و در وقت باران از سوراخ خود بیرون نمیآید هرچند گرسنه و تشنه باشد، اما چون گرگی بیرون خانهی خود باشد و از اتفاقات، او را باران درگیرد و ببیند از او آفتی و ضرری نمیرسد بار دیگر دلیر میشود و از باران خائف نمیگردد .» اگر به همین دلیل و علت بسنده کنیم باید بگوییم گرگ بچه باران دیده ! نه گرگ باران دیده، زیرا واژهی گرگ در این ترکیب وصفی ناظر بر گرگهای بزرگ است که در صحاری و بیابانها به دنبال طعمه تلاش و دوندگی میکنند. اگر غرض و مقصود گرگ بچه بود اولا گرگ بچه را به جای گرگ در مثل بالا به کار میبردند. شادروان دکتر محمد معین هم در فرهنگ جامع و بینظیر خود به نقل از سایر فرهنگها ذیل واژهی گرگ راجع به ریشهی این ضرب المثل مینویسد :« گویند گرگ از باران میترسد و در باران از سوراخ خود بیرون نمیآید اما همین که در صحرا باشد و باران بخورد دیگر ترسش میریزد .» ولی از همهی اینها محتملتر « گرگ بالان دیده » میباشد که در اینجا معنی لغوی «بالان» به معنای دام و تله است. یعنی گرگی که یک بار در تله افتاده باشد و یا از دام و کمین شکارچی رسته باشد تجربهای گرانبها دارد و به قولی دیگر گرفتار نخواهد شد
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گندم خورد و از بهشت بیرون رفت کسی که صرفا به مصالح شخصی پایبند باشد و پس از نیل به مقصود، از دوستان و آشنایان خاصه آنهایی که وی را در اجابت مسئول یاری کردهاند یاد نکند و بر اسب مراد آن چنان بتازد که حتی واپس ننگرد در چنین مواردی به ضرب المثل بالا استناد کرده از باب طنز و کنایه میگویند : فلانی گندم خورد و از بهشت بیرون رفت. پیداست که فرجام کار این دسته مردم غافل که وسواس شیطانی آنها را از مراتب حق شناسی و سپاسگزاری باز میدارد همان خواهد بود که دامنگیر قهرمان اصلی این داستان یعنی جد بزرگوار ما بابا آدم (آدم ابوالبشر) شده است ! چون خلقت بابا آدم (آدم ابوالبشر) از طرف پروردگار پروردگاران به انجام رسید و همچنین همسرش حوا نیز زیور هستی یافت در سرای شادمانی به زندگانی مرفه و سبكبار پرداختند . خدای متعال آن دو را با استفاده از کلیه نعمتها و میوههای بهشتی مجاز فرمود مگر میوه یک درخت که همان گندم باشد. ابلیس که به علت سرپیچی از فرمان الهی و سجده نکردن به بابا آدم (آدم ابوالبشر) از وارد شدن به بهشت محروم شده بود در مقام انتقام برآمد و با حیله و نیرنگ که در کتب تاریخی و مذهبی شرح داده شده است به بهشت درآمد و در لباس پندگویی دلسوز چندان وسوسه کرد که آدم و حوا به خوردن گندم راغب شدند و از آن خوردند: یعنی از گندم بهشت خوردند و عورتهایشان نمودار شد . به ناچار از برگهای بهشتی خود را پوشانیدند و سترعورت کردند . آری سركشی و نافرمانی آدم از پروردگارش موجب زیان و ضرر گردیده است. خدای تعالی ایشان را از نعمت بهشت محروم ساخت و ندا داد که: آیا شما را از این جهت نهی نکردم و نگفتم که شیطان شما را دشمنی آشکار است ؟ در این هنگام آدم و حوا از کرده خود پشیمان شدند و زبان به توبه گشودند . خدای تعالی توبه آنها را قبول کرد و آن دو را آمرزید. آدم و حوا از پذیرش توبه امیدوار گشتند که حتماً در بهشت میمانند و از نعمتهایش کامیاب خواهند شدند ولی فرمان خدا برخروج آنها از بهشت و نزول به زمین صادر گردید و به ایشان خبر داد که این دشمنی میان آدم و شیطان همچنان ادامه خواهد داشت ولی باید از اندیشههای بد ِ شیطان به دور باشند و هدایت الهی را هیچ گاه از نظر دور ندارند تا رستگار شوند :« پس درخت طوبی شاخههای خود را به هم آورده آدم و حوا را بر گرفت و از بهشت بیرون انداخت. آدم به کوه سر اندیب در هندوستان فرود آمد و صد سال درآنجا گریست تا توبه او قبول شد .» روایت است که آدم ابوالبشر (بابا آدم) پس از خروج از بهشت به پیرا گَردی (طواف) خانهی آباد (بیت المعمور) که موضع آن همین خانه کعبه است مامور گردید و به انجام نیایگاهان (مناسك) حج پرداخت . آن گاه به اشارات پروردگار نیرومند به کوه عرفات شتافت و در طلب حوا به تجسس پرداخت . اتفاقاً حوا نیز از جده به آن حدود آمده بود . هر دو در زیر آن کوه یکدیگر را دیدند ولی نشناختند . جبرئیل امین سبب معرفت و آشنایی آنها شد و بدین جهت آن کوه را کوه عذفات و آن شهر را به مناسبت نزول و مدفن حوا که جده آدمیان است شهر جده گویند . آدم و حوا سپس به جانب سر اندیب به راه افتادن و به زندگانی زناشویی و بقای نسل پرداختند. هربار که حوا حامله میشد یک پسر و یک دختر میزایید که آدم به موجب وحی آسمان، دختر بطنی را با پسر بطن دیگر در سلک ازدواج میکشید و این امر موجب تکثیر نسل و تشکیل جوامع بشری گردید . در خاتمه برای مزید اطلاع خواننده محترم لازم است این نکته را متذکر شود که به گفته فقیه دانشمند شادروان سید محمود طالقانی : «... این بهشت که آدم در آغاز در آن میزیست نباید بهشت موعود باشد ... چون کسی که اهل این بهشت گردید از آن بیرون نمیرود و محیط وسوسه شیطان نمیباشد به این جهت عرفای اسلامی برای بهشت نخستین و فرو افتادن آن توجیهاتی نموده به تاویلاتی پرداختهاند ... چنان که در روایت معتبر آمده است:« این بهشت از باغهای زمین بوده و آفتاب و ماه بر آن میتافته. اگر بهشت جاودانه بود هیچ گاه از آن بیرون نمیرفت و ابلیس داخل آن نمیشد .» تا آنجا که بعضی از مفسرین برای تعیین و سرزمین آن بهشت بحث نمودهاند. بقول حافظ شیرازی:پدرم روضهی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گواه ِشاهد ِصادق، در آستین باشد این ضرب المثل موقعی به کار میرود که گوینده در اظهار مطلب و مدعی در اثبات دعوی، محتاج دلیل آشكار نباشد و امارات و قراین موجود بر اثبات حقیقت و حقانیت کفایت کند. اصل ضرب المثل بالا « عاشق، صادق بُوَد » و بعدها به درخواست موضوع و مطلب تحریف شد که در ادامه به شرح ریشهی تاریخی آن میپردازیم. بعد از انقراض سلسلهی تیموریان به خصوص درعصر صفویه، فساد و انحطاط اخلاقی در شهرهای بزرگ ایران به ویژه شهر اصفهان رواج داشت چه وفور نعمت و ثروت بود و مردم از امنیت و آرامش نسبی برخوردار بودهاند. از طرف دیگر با در نظر گرفتن جمعیت مملکت، موسسات تربیتی و مربیان کافی و بسنده وجود نداشت که مردم را با تعالیم اخلاقی و مذهبی و اندرزهای حکیمانه از شادیچهها (ملاهی) و منافی باز دارند و راه راست نیكیها نفسانی و برتریهای اخلاقی هدایت کنند. به همین جهات و ملاحظات جوانان مرفه و بیکاره غالبا در میخانهها و معروفه خانهها به سر میبردند و بعضی از آنها که عشق شهوانی عقل و دینشان را ربوده بود از میان زنان معروفه، معشوقه میگرفتند و بر اثر رقابت و همچشمی جاهلانه هرچه داشتند در راه جلب علاقه و محبت معشوقههای هر جایی نثار میکردند. یکی از جهانگردان نیز در این زمینه چنین نوشته است: « ایرانیان تمایل جنسی زیادی دارند. در پارهای موارد برای نشان دادن شدت علاقه خود به زنی بازوی خود را با آهن تفته داغ میکنند و میخواهند بگویند که آتش عشق دلشان از آتشی که بازویشان را داغ میکند سوزناکتر است. یکی از بزرگزادگان که با من دوستی نزدیک داشت سوختگیهای متعددی را که در بازو و دیگر نقاط بدنش داشت به من نشان میداد و میگفت این کار را برای اظهار شدت علاقهام به یک زن صیغهای که همواره با زن اولم در جدال بود کردهام.»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گشادبازی گشادبازی همان اسراف و تبذیراست ! هرکس در زندگانی مادی جانب اعتدال و اقتصاد را رعایت نکند و برای ولخرجیها و هوسبازیهایش حدی قائل نشود، این چنین کسی را مُسرف و مُبذر و یا به زبان شیرین فارسی «گشادباز» گویند زیرا در برنامهی زندگی این گونه افراد به طور کلی اقتصاد و مال اندیشی مفهومی ندارد و از فرط غفلت و مستی، پای برسر هستی میکوبند. گشادبازی به ظاهر واژهای مرکب است و ریشهی تاریخی جالبی دارد که بیمناسبت نیست اجمالی از آن واقعه را شرح دهیم. به طوری که در تذکرهها مسطور است در آن تاریخ که «امیر تیمور گورکانی» بر«شاه منصور» غالب آمد و منطقهی فارس را مسخر ساخت «لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ» هنوز در قید حیات بوده است. تیمور با شکوه و جلال خاصی وارد شیراز شد و تمام وجوه معاریف شهر به استقبالش شتافتند. تنها خواجهی شیراز بود که قدرت و سیطره پادشاه گورکانی کمترین اثری در ارکان همت عالی و استغنای طبع او نداشت و گوشهی عزلت را که به زعم عارفان، صدر مصطبه عزت است رها نکرد. امیر تیمور کسی فرستاد و حافظ را به حضور طلبید. حماری مرکوب خواجه بود بر آن سوار شد و نزد تیمورآمد. شاه گورکانی با خشونت و تندی پرسید : « چرا بر حمار خود سوار نشدی و به پیشواز ما نیامدی تا از اسب سلطنت به زیر آییم و آن چنان تجلیل و بزرگداشتی به عمل آوریم که در آینده از آن داستانها گویند ؟ » خواجهی شیراز که در رندی نادره زمان بود سری به علامت احترام فرود آورد و گفت :« امیربه سلامت باشد، حافظ اهل تکبر وتبختر نیست و به علاوه کرا زهره جرات است که در پیشگاه سلطان مقتدر گورکانی تمرد و جسارت ورزد. حقیقت مطلب این است که از آن بیم داشتم با مرکب ناتوانم به استقبال و پیشواز آیم ولی تراکم مستقبلین، امیر را از نیکو داشت این درویش خلوت نشین باز دارد. تصدیق میفرمایند که در آن صورت به شکل دیگری در کتب تاریخی منعکس میشد و آیندگان از آن به صورتی دیگر قضاوت میکردند ! بندهی کمترین برای احتراز از همین واقعهی احتمالی خلوت نشینی را به درک فیض حضور و شرکت دراستقبال امیرترجیح داد.» تیمور گفت :« در این مورد به تو حق میدهم زیرا بعید نبود که گرفتاریها و اشتغال به امور مستقبلین مرا از تجلیل و بزرگداشت تو باز دارد ولی مطلب دیگری را که میخواهم با تو در میان بگذارم این است که من اکثر ربع مسکون را با این شمشیر مسخرساختم و هزاران بلد و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مالوف و تختگاه است آبادان و مفتخر سازم. تو مردک به یک خال هندوی ترک شیرازی، سمرقند و بخارای ما را میفروشی چنان که در این بیت گفتهای : اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را خواجه زمین ادب بوسید و جواب داد :« از آن بخشندگی و گشادبازی است که به این روز افتادهام .» صاحبقران را از این لطیفه خوش آمد و خواجهی شیراز را مورد تفقد و عنایت قرار داد. این نکته را هم نگفته نگذاریم که چون شاه شجاع بسیار زیبا و خوش صورت بود دکتر باستانی پاریزی اصطلاح ترک شیرازی در شعر بالا را ناظر بر مادر شاه شجاع میداند و مینویسد : « شاید آن رند خانمان سوز نیز این بیت را در وصف مخدومشاه که مادرش بود سروده باشد .» درهرصورت اصطلاح گشادبازی از آن تاریخ ضرب المثل و به جای اسراف و تبذیر بر زبانها جاری گردید.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گرگ دهن آلوده ویوسف ندریده هرگاه بیگناهی مورد تهمت واقع شود از مصراع مثلی بالا به منظوراثبات برائت و بیگناهی خویش استفاده میکند. این مثل مصراع دوم بیتی از یکی از غزلیات سعدی شیرازی است. اما ریشهی تاریخی این مثل : «یعقوب» پسر «اسحاق» که از انبیای بنی اسراییل است از دو همسرش به نام «لیا» و «راحیل» و دو کنیز به اسامی «بلهه» و «زلفه» دوازده پسر به وجود آورد که در کتب مذهبی به نام اسباط معروفند. نام این اسباط چنین است : «روبیل»، «شمعون»، «لاوی»، «یهودا»، «ایساخو» و «زابلیون» فرزندان لیا، «یوسف» و «بنیامین» فرزندان راحیل، «دان» و «نفتالی» فرزندان بلهه کنیز راحیل، «جاد» و «اشیر»، فرزندان زلفه کنیز لیا، که همگی در خدمت پدر بودند و یک جا زندگی میکردند. شبی یوسف خواب دید که یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده گزاردهاند. جریان خواب را به عرض پدر میرساند ، یعقوب به او بشارت میدهد که رویای صادقانه است و قریبا از طرف خدای متعال به مقامی ارجمند نایل خواهد آمد. ضمنا به یوسف موکدا سفارش کرده است که این خواب را به هیچ کس به ویژه برادرانش نگوید زیرا حس حقد و حسادتشان تحریک میشود و ممکن است برای وی ایجاد زحمت کنند. اتفاقا یوسف در آن هنگام پسری زیبا طلعت و پاکیزه اندام و دلربا بود. هنوز دوازده سال از سنش نگذشته بود که مادرش راحیل درگذشت و او و برادرش بنیامین بیمادر شدند. چون این دو طفل خردسال از طرف پدر احتیاج به نوازش بیشتر داشتند لذا یعقوب آنها را بیشتر از سایر فرزندانش دوست میداشت خلاصه آنکه موضوع خواب یوسف هم دراین زمینه مزید برعلت گردیده علاقه پدر را تشدید کرده بوده است. با وجود آنکه یعقوب در اخفاء و پنهان داشتن علاقه و محبتش نسبت به یوسف و بنیامین میکوشید مع هذا حقیقت مکتوم نمانده نایره حسد و غیرت برادران یوسف زبانه کشید. انجمنی ترتیب دادند و پس از شور و کنکاش فراوان تصمیم به قتل یوسف گرفتند. دلیل و منطقشان این بود که چون یوسف از بین برود یعقوب چند صباحی از فراقش بیتابی میکند و بر اثر مرور زمان عشق یوسف فراموش میشود و علاقه پدر به سوی ایشان معطوف خواهد گردید. هر یک از برادران در آن انجمن برای نابودی یوسف راهی پیشنهاد کرد و طریقی اندیشید اما یهودا که عاقلتر از دیگران بود قتل یوسف را که هیچ گناهی مرتکب نشده بود دور از عقل و دین و وجدان دانسته مصلحت در این دید که او را در سر راه بیت المقدس و مصر در چاهی بیندازند تا کاروانی او را بردارد و با خود به جای دوردست ببرد. در واقع با این تدبیرهم مقصود برادران حاصل میشد و هم قتل نفس روی نمیداد. برادران متفقا رای یهودا را پسندیدند و نزد پدر شتافتند تا اجازه فرماید که چون برای تعلیف و چرانیدن گوسپندان و سرکشی از مزارع به صحرا میروند یوسف را نیز همراه برند زیرا به قدری یوسف را دوست دارند که نمیتوانند دوری و مفارقتش را تحمل کنند ! یعقوب اظهار نگرانی کرد که ممکن است به علت جوانی و اشتغال به امور گله داری و کشاورزی ازیوسف غافل بمانید و او را گرگ برباید. برادران سوگند خوردند که یوسف را چون جان شیرین مراقبت خواهند کرد تا در پرتو صفای کشتزارها و در زیر آسمان بهجت انگیز کنعان جست و خیز و بازی کند و جسم و جانش نشاط و انبساط یابد. یعقوب با نهایت بی میلی خواهش فرزندان را پذیرفت و بامدادان که تازه نسیم صبح وزیدن گرفته بود برادران نابکار، یوسف را برداشته یکسر بر سر چاه رفتند و او را برهنه کرده در نهایت قساوت و بی رحمی به چاه افکندند. شامگاهان که تاریکی همه جا را فرا گرفته بود با قیافهی مغموم و غمگین به خدمت پدر آمدند و پیراهن یوسف را که قبلا به خون حیوانی آلوده کرده بودند در کنارش نهاده عرض کردند : ای پدر ! میدانیم که قول وگفتار ما را در عین صداقت و درستی باور نمیکنی ولی حقیقت این است که یوسف را نزد اسباب و اثاثیه گذاشته به دنبال اسب دوانی و تیراندازی رفته بودیم. گرگ از کمینگاه خارج شده و او را پاره پاره کرد .... این پیراهن خون آلود اوست که به حضور آوردیم تا بر صحت گفتار و عرایض ما گواه باشد. یعقوب پیراهن یوسف را دید و گفت :« من هرگز گرگ هشیارتر از این ندیدم، پسر مرا از میان پیراهن بخورد و پیراهن بر او ندرد .» غرض این است که چون گرگ در این میان گناهی نداشت علی هذا عبارت «گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده» از آن تاریخ مورد استناد و تمثیل قرار گرفت و شیخ اجل سعدی در غزل زیبایی به آن اشاره کرده چنین فرموده است : ای یار جفا کردهی پیوند بریده این بود وفاداری وعهد تو ندیده درکویتومعروفم و ازروی تومحروم گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گوشت شتر قربانی ***** و تعدی به حقوق دیگران را در عرف اصطلاح با ظلم و ستم میخوانند؛ ولی هرگاه این ***** به صورت چپاول و تاراج انجام پذیرد فی المثل اموال افراد ضعیف یا جمعیت و یا دولت را آنچنان به یغما ببرند که نه از تاک و نه از تاک نشان اثری باقی بماند، در این صورت اصطلاحا گفته میشود: «مگر گوشت شتر قربانی است.» باید دید گوشت شتر قربانی چه خواص و مزایایی داشته که به صورت ضرب المثل در آمده است ؟ در باور مسلمانان «عید قربان» یا «عید اضحی» یادگار حضرت ابراهیم خلیل و تصمیم وی در قربانی کردن فرزندش حضرت اسماعیل است که به فرمان الهی گوسفندی را به جای اسماعیل قربانی کرد. روز عید قربان روز دهم ذیحجهی هر سال هنگام انجام مناسک در «منی» است. در این روز زائران کعبه و هر مسلمان مستطیعی موظف است به فرا خور تمکن و قدرت مالی گاو یا گوسفند و یا اقلا مرغی را قربانی و در راه خدا انفاق کند. به طوری که از مندرجات کتب تاریخی استنباط گردید شتر قربانی به شکلی که مورد بحث است از زمان سلاطین صفویه در ایران معمول گردید و سیاح ایتالیایی «پیتر ودولاواله» که معاصر «شاه عباس کبیر» بود در این زمینه مینویسد: «... اکنون به شرح شتر قربانی که در این روزهای اخیر ناظر آن بودم میپردازم. نهم دسامبر امسال مصادف با عید قربان بود که عید پاک مسلمانان است. قربانی بدین ترتیب انجام میشود که سه روز قبل از عید یک شتر ماده را در حالی که به گل بنفشه و گلهای دیگر و حتی سبزی و برگ و شاخههای گل زینت داده بودند در شهر میگردانند و برای او نقاره و طبق و شیپور میزنند و یک نفر ملا یعنی روحانی مسلمانها نیز گاهگاه اشعاری میخواند و سخنان دینی بر زبان جاری میسازد. ... هرجا این شتر میگذرد مردم دور او جمع میشوند و دستهای از پشم او را به عنوان تبریک و تیمن میکنند و حفظ میکنند ... این جریان سه روز به طول میانجامد. سپس در روز عید، صبح خیلی زود یعنی قبل از سر زدن آفتاب بعد از نماز صبحگاهی تمام سران و بزرگان حتی خود شاه هرجا که هست با جمع کثیری از مردم، از هر طبقه و دسته، جمعی سوار و جمعی پیاده در محلی خارج از شهر، مثلا در اصفهان در محلی که اقلا دو میل با دیوار شهر فاصله دارد، با سلام و صلوات و سر و صدا جمع میشوند. ... در آنجا حلقهی بزرگی مرکب از تماشاچیان تشکیل میشود که افراد سرشناس سوار بر اسب در وصف اول آن قرار دارند و به همین ترتیب پیاده و سواره طبقات مختلف در پشت آن قرار گرفتهاند و در این سه روز همه سعی میکنند بهترین لباسهای خود را به تن کنند. ... جماعت بیصبرانه در انتظار باقی میمانند تا اینکه حیوان با همان تشریفات از راه برسد و قبلا نیز حیوان را در طویلترین خیابانهای شهر گردانیدهاند چون در مشرق زمین پنجره رو به خیابان وجود ندارد مردم از بالای درب خانهها و دکانها و دیوار باغها منظرهی گذشتن او را تماشا کردهاند. ... در جلو یک نفر نیزهای را حمل میکند که دارای نوک تیز و درخشانی است و بعدا برای کشتن حیوان مورد استفاده قرار خواهد گرفت. وقتی دستهای به محل مورد نظر میرسد به محوطهای که به همین منظور در وسط جمعیت خالی مانده است هدایت میشود و از محلههای مختلف نیز عدهای با اسب و عدهای پیاده و هه چماق به دست در آنجا حضور دارند که پس از انجام قربانی بلافاصله با قلدری قطعهی بزرگی از لاشه را طبق آداب و رسوم به محلهی خود ببرند. در موقع عبور حیوان از وسط جمعیت مردم بیش از پیش پشم او را میکنند و بعد هر کسی در جایی قرار میگیرد و منتظر عاقبت کار میشود. ... البته من نتوانستم به خوبی این جریان را ببینم ولی قبلا شنیده بودم با عنوانترین فرد حاضر باید حیوان را بکشد و دیدم که «حیدر سلطان» یعنی نگهبان حرمسرای شاه که با لباس فاخر رو به روی اسب تزیین شدهای قرار گرفته بود نیزهای را طوری به دست گرفت که نوک تیزش رو به عقب بوده و به ترتیبی ایستاد که حیوان سمت راست او واقع شد و سپس چنان گلوی حیوان را سوراخ کرد که نیزه تا قلبش فرو رفت. ... بلافاصله حاضرین سیل آسا به سمت لاشه هجوم بردند و هرکس با تبر و ساطور و شمشیر و کارد وهرچه که در دست داشت مشغول بردیدن تکهای از گوشت شد. ... قسمتی از این گوشت را همان روز برای تبرک میخورند و قسمتی دیگر را نمک میزنند و در تمام مدت سال برای دفع بیماری یا شفای مریض از آن استفاده میکنند. سر شتر به خانهی شاه فرستاده شد و تصور میکنم همه ساله به همین ترتیب رفتار میشود...» از مراسم و تشریفات شتر قربانی به شکل و هیئت مزبور در زمان سلسلههای افشاریه و زندیه اطلاع در دست نیست ولی در زمان سلاطین قاجاریه خالی از رونق نبود. به طوری که دکتر «فووریه» طبیب مخصوص ناصرالدین شاه نوشته است: «... ناصرالدین شاه قاجار در روز عید قربان امر به کشتن شتری میدهد ولی چون شخصا از مباشرت در نحر شتر اکراه دارد و از این حق شاهانه صرف نظر میکند و آن را به یک نفر شبیه خود که روز عید لباس فاخر در بر میکند و بر اسبی آراسته مینشیند واگذار میکند. این مرد به قدری به شاه شبیه است که تا مدتی مردم او را به جای ناصرالدین شاه میگرفتند.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گوش خواباندن عبارت بالا مجازا به معنی و مفهوم منتهز و مترصد فرصت بودن است تا افراد دوراندیش و مال اندیش با استفاده از موقع و فرصت، به منظور دست یابند و مقصد و مقصود حاصل آید. آنچه نگارنده را به تأمل واداشت که عبارت بالا باید ریشهی تاریخی داشته باشد، واژهی گوش و خوابانیدن گوش است که ظاهرا هیچگونه مناسبت و ارتباطی با منتهز و مترصد فرصت بودن و استفاده از موقع ندارد. سرانجام پس از بررسی و پیجویی به این نتیجه رسید که این ضرب المثل هم چون سایر امثال و حکم معمول و مصطلح ریشهی تاریخی دارد و نقش اصلی را در این عبارت همان گوش بازی میکند تا فرصت مغتنم از دست نرود و علاج واقعه قبل از وقوع بشود. در قرون و اعصار قدیمه که وسایل موتوری و سلاح گرم و آتشین هنوز اختراع نشده بود سپاهیان بر اسبان تیزتک و راهوار سوار میشدند و با سلاحهای سرد از قبیل نیزه و شمشیر و تیر و کمان و دشنه و خنجر و کارد و کمند و فلاخن و جز اینها در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده به جنگ و ستیز میپرداختهاند و غالب و مغلوب وقتی معلوم میشد، مغلوبین پشت به دشمن کرده راه هزیمت و فرار میگیرفتند و سپاه غالب تا مسافتی آنان را تعقیب کرده آنچه از سپاه منهزم برجای مانده بود به غنیمت میبردند. در عهد باستان چه در ایران و چه در سایر ممالک جهان شبیخون زدن و اتخاذ تدابیر امنیتی و حیلههای جنگی که امروزه به صوَر و اشکال دیگر منطبق و متناسب با سلاحهای آتشین خودنمایی میکند وجود داشت و طرفین متخاصم، هرکدام مغزهای متفکر و فرماندهی لایق و کار آزموده داشتند که با استفاده از تدابیر و حیلههای آنها بر سپاه دشمن غلبه میکردند. دو نوع از تدابیر امنیتی، «آب زیر کاه» و «نعل وارونه» بوده که دربارهی آنها خواهیم نوشت. تدبیر امنیتی دیگر موضوع «گوش خواباندن» عنوان این مقاله است که ریشهی تاریخی آن فی الجمله شرح داده میشود: در محاربات قدیم وقتی که فرمانده یکی از سپاهیان متخاصم لازم میدید از محل و موضع دشمن آگاهی حاصل کند و مخصوصا هنگام شب که اردو زده و سربازان و دواب همه در خواب خوش غنوده بودند کاملا هوشیار باشد که دشمن از تاریکی شب استفاده نکند و با سواران خویش بر او و اردوی بیسلاحش شبیخون نزند از افراد تیزهوش و تیزگوشی که در اردو داشت استفاده میکرد. به این ترتیب که افراد مزبور در مسیر جادهی دشمن روی زمین دراز میکشیدند و گوش راست یا چپشان را بر روی زمین میچسباندند و دقیقا گوش میکردند. قوهی شنوایی این افراد به قدری تیز بود که اگر سواران دشمن از چند کیلومتری در حال حرکت به سوی آنان بودند صدای سم اسبان را میشنیدند و از چگونگی زیر و بم صداها، تعداد تخمینی سواران دشمن را که در چه مسافتی بودند به اطلاع فرماندهی سپاه میرسانیدند. این عمل تنها درمیدانهای جنگ انجام نمیگرفت، بلکه سربازان قلاع نظامی نیز از اینگونه افراد تیزگوش در قلعهها داشتند که عنداللزوم خارج از چهار دیوار قلعه در مسیر جادههای مورد نظر که احتمال یورش دشمن میرفت به نوبت گوش میخوابانیدند و اعمال و اطوار دشمنان و هر جمعیت و کاروانی را که به سوی قلعه میآمد مراقبت میکردند تا غافلگیر نشوند و مورد تعرض ومحاصرهی دشمن قرار نگیرند. همچنین سابقا مُقَنیانی بودند که با گوش خواباندن جاری بودن صدای آب را در اعماق زمین میشنیدند و نخستین کلنگ مادر چاه را همان جا میزدند. در واقع همان عملی را که امروزه رادار در مورد هواپیماهای دشمن از لحاظ تعداد و مسیر و سرعت حرکت هواپیماها انجام میدهد، افراد تیزگوش قدیم تعرض و شبیخون دشمن از راه دور را به وسیلهی گوش خوابانیدن و گوش فرا دادن تشخیص میدادند و به حالت آماده باش در میآمدند.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گهی پشت به زین و گهی زین به پشت مصراع مثلی بالا حاکی از تطور زمانه است که گاهی آدمی را به کمال مطلوب میرساند و هرچه خواست و آرزویش باشد برمیآورد. زمانی آن چنان پشت میکند که تمام خان و مان و مال و خواسته را به باد فنا نیستی میسپارد. آزادهی طوس «حکیم ابوالقاسم فردوسی» در شرح زندگانی پهلوان نامی ایران رستم دستان سروده است. پس از آنکه سردار نامدار ایران رستم پیلتن از جنگ با افراسیاب تورانی پیروزآمد و مدتی در زابلستان به استراحت پرداخت مجددا بار سفر بست و در محل سمنگان واقع در مرز ایران و توران که دشتی وسیع و مرغزاری طرب انگیز بود به شکار گورخر پرداخت: به تیر و کمان و به گرز و کمند بیفکند بر دشت، نخجیر چند زخار و ز خاشاک و شاخ درخت یکی آتشی برفروزید سخت چو آتش پراکنده شد پیلتن درختی بجست از دریا بزن ؟ یکی نره گوری بزد بر درخت که در چنگ او پر مرغی بسخت چو بریان شد از هم بکند و بخورد ز مغز استخوانش برآورد گرد پس آنگه خرامان بشد نزد آب چو سیراب شد، کرد آهنگ خواب بخفت و برآسود از روزگار چمان و چران رخش در مرغزار تنی چند از سواران تورانی که سالها در پی فرصت بودند تا از پشت اسب تیز تک رستم رخش کره بگیرند در این موقع که رستم به خواب رفته بود موقع را مغتنم دیدند و به آن حیوان کوه پیکر که در مرغزار سمنگان میچمید و میچرید، یورش بردند.سواران ز هر سو برو تاختند کمند کیانی در انداختند چو رخش آن کمند سواران بدید چو شیر ژیان آنگهی بردمید دو کس را بزخم لگد کرد پست یکی را سر از تن بدندان گسست سه تن کشته شد زان سواران چند نیامد سر رخش جنگی به بند پس آنگه فکندند هر سو کمند که تا گردن رخش کردند بند گرفتند و بردند پویان بشهر همی هر کس از رخش جستند بهر پس از دیر زمانی رستم بیدار شد و از مرکوبش رخش اثری ندید. ناگزیر زین اسب را بر پشت خویش گرفت و افسرده و غمگین از گردش روزگار به جانب شهر سمنگان رهسپار گردید: غمی گشت چون بارگی را نیافت سراسیمه سوی سمنگان شتافت همی گفت اکنون پیاده دوان کجا پویم از ننگ تیره روان ابا ترکش و گرز و بسته میان چنین ترک و شمشیر و ببر بیان بیابان چگونه گذاره کنم ابا جنگجویان چه چاره کنم چه گویند ترکان که رخشش که برد تهمتن بدینسان بخفت و بمرد کنون رفت باید به بیچارگی به غم دل نهادن بیکبارگی همی بست باید سلیج و کمر بجایی نشانش بیابم مگر برفت اینچنین دل پر از درد و رنج تن اندر بلا و دل اندر ***ج به پشت اندر آورد زین و لجام همی گفت با خود یل نیکنام چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت پی رخش برداشت ره بر گرفت بس اندیشه ها در دل اندر گرفت چون نزدیک شهر سمنگان رسید خبر زو بشاه و بزرگان رسید که آمد پیاده گو تاجبخش بنخجیر گه زو رمیدست رخش
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گوهر شبچراغ واژهی مرکب بالا در شرح و توصیف قصص و داستانها و همچنین زیبایی لعبتان طناز و دلربا به کار میرود ولی دانش پژوهان از آن در تعریف مقام رفیع دانش و معرفت استفاده میکنند، چه اگر به حقیقت مداقه نماییم علم و دانش گوهر شبچراغی است که حجاب جهل و تاریکی را دریده، حقایق و دقایق جهان را در نظر آدمی جلوهگر میسازد. به همین جهت است که غالبا در تعریف و توصیف شخیتهای بارز و موثر جهانی گفته میشود: «این دانای محقق گوهر شبچراغی است که افق آفاق را به نور کمال و هنرش روشن کرده است.» اکنون ببینیم گوهر شبچراغ چیست که تا این اندازه مورد توجه و عنایت محققان و روشنفکران جهان واقع شده است.» به طوری که در مقالهی «بادآورده را باد می برد»، شرح داده شده، خسروپرویز، پادشاه ساسانی به مال و خواسته و نفایس عجیبه و گرانبها اشتیاق وافر داشته است و به جرأت میتوان گفت تقریبا تمام خزائن و تجملاتی که بعد از جنگ قادسیه به دست اعراب افتاد، همه به وسیلهی خسروپرویز تهیه و تدارک شده بود. ماحصل مطالبی که در کتب تاریخی به ویژه کتاب «ایران در زمان ساسانیان» در این زمینه نوشته شده است به شرح زیر است: «... از عجایب و نفایس دستگاه پرویز یکی شطرنج بود که مهرههایش را از یاقوت و زمرد ساخته بودند. دیگری نرد از بُسَد و فیروزه، قطعهای زری به وزن دویست مثقال که آن را مشت افشار یا دست افشار میگفتند زیرا چون موم نرم بود و میتوانستند آن را به شکلهای مختلفه درآوردند. دیگری دستار که ظاهرا از پنبهی کوهی بود و شاه دستهایش را با آن پاک میکرد. دستار مزبور چون چرکین میشد آن را در آتش میافکندند و آتش چرکهای دستار را از بین میبرد ولی دستار را نمیسوزانید. بزرگترین نفایس خسروپروز تخت طاقدیس بود یعنی تختی به شکل طاق که در غایت وسعت و مرصع به جواهر قیمتی بود و یکصد و چهل هزار میخ نقره در اطراف آن به کار برده بودند. دیگر قالی بزرگ و زربفت موسوم به وهاری خسرو یا بهار کسری و یا به اصطلاح معروف بهارستان بود که به قول بلعمی آن را فرش زمستانی میگفتند به طول و عرض شصت ارش که تالار بزرگ قصر سلطنتی تیسفون را مفروش میکرد و گل و بوتهها و نقش و نگارهای قالی مزبور در فصل زمستان منظرهی بهاری را در نظر شاهنشاه جلوه میداده است. همچنین خسروپرویز تاج مرصعی داشت که شصت من زر خالص در آن به کار رفته بود. بدون شک این همان تاجی است که نوشتهاند مرصع به زر و سیم و یاقوت و زمرد بوده به وسیلهی زنجیری از طلا به سقف تیسفون آویخته بودهاند. این زنجیر چنان نازک بود که از دور دیده نمیشد و چون بیننده از مسافتی نسبتا بعید نگاه میکرد میپنداشت که واقعا تاج بر سر شاه قرار دارد در صورتی که این کلاه به قدری سنگین بود که هیچ سری تاب نگاه داشتن آن را نداشته است. در سقف تالار یکصد و پنجاه روزنه به قطر دوازده تا پانزده سانتیمتر تعبیه کرده بودند که نوری لطیف از آنها به درون میتافت و در این روشنایی اسرار آمیز، آن همه شکوه و جلال و تجمل، اشخاصی را که برای دفعه اول به آنجا قدم مینهادند چنان مبهوت میکرد که بیاختیار به زانو درمیآمدند. چون پادشاه پس از بار از تخت برمیخاست و میرفت، تاج همچنان آویخته بود و آن را با جامهی زربفت مستور میکردند که از گرد و غبار محفوظ بماند. حلقهای که زنجیر تاج را به سقف میبست تا سال 1812 میلادی برجای بود و در آن وقت آن را برداشتند...» باری، یاقوتهای رمانی آن در شب چون چراغ روشنایی میداد و آن را در شبهای تار به جای چراغ به کار میبردند. بدون شک مقصود از گوهر شب چراغ همین یاقوتهای رمانی تاج خسروپرویز بود که بعدها به صورت ضرب المثل درآمده است چه قبل و بعد از این تاریخی مدارک و شواهدی موجود نیست که دال بر اثر وجودی گوهر شب چراغ باشد. «شاردن» سیاح معروف فرانسوی راجع به گوهر شب چراغ نوشته است: «.. ایرانیان میگویند که یاقوت احمر و زبرجد و همچنین گوهر شب چراغ که سنگ مشهوری است که دیگر وجود خارجی ندارد و قریبت به یقین است که فقط یاقوت آتشی است که دارای رنگ و جلای عالی میباشد از کانهای مصر استخراج میگردد. در ایران برای این سنگ خاصیت درخشندگی خاصی که تمام اطراف خود را روشن کند قائل میباشند و به همین جهت آن را شب چراغ یعنی شعلهی شب مینامند و «شاه مهره» یعنی سنگ سلطانی و «شاه جواهرات» یعنی سلطان گوهرها نیز میخوانند. ایرانیان برای این سنگ صفات مافوق الطبیعهای قائلاند و برای آنکه داستان کاملا اسرارآمیز باش حکایت میکنند که گوهر شب چراغ در سر اژدهایی یا بر سر سیمرغ و یا عنقایی در کوه قاف به وجود میآید. مشرق زمینیان از این کوه جبال اقصای شمال را قصد میکنند ... »
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها لقمان را حکمت آموختن هر گاه کسی در مقام موعظه و نصیحت نسبت به افراد بزرگتر و داناتر از خود برآید قبل از تمهید مقدمه و بیان سخن از باب تواضع و فروتنی گوید:«اگر چه لقمان را حکمت آموختن شرط ادب نیست» و با این عبارت:«پند و دلالت من، حکمت به لقمان آموختن نیست» و مشابه جملات بالا که همه و همه دلالت بر حکمت سرشار لقمان می کند. اکنون ببینیم این حکیم عالیقدر کیست و میزان حکمتش تا چه پایه بوده که نام نامیش ورد زبان خاص و عام گردیده است. لقمان حکیم بنابر روایات اصلش حبشی و به روایتی غلامی سیاه از مردم سودان بود و در زمان داود پیغمبر می زیست. چهره ای سیاه و نازیبا ولی دل روشن و روحی آرام و مغزی متفکر داشت. در سنین جوانی اسیر شد و در سلک غلامان یکی از افراد بنی اسراییل درآمد. مالک و صاحبش مردی تندخود و عصبی مزاج بود و با او به سختی رفتار می کرد ولی لقمان در همان عنفوان شباب و جوانی در مقابل مشکلات و مصائب زندگی صبر و بردباری نشان می داد. گویند روزی مالک لقمان گوسفندی ذبح کرد و به لقمان دستور داد بهترین و شریفترین اعضای گوسفند ذبح شده را نزد وی بیاورد. لقمان دل و زبان گوسفند را برید و نزد صاحبش آورد. روزی دیگر که گوسفند کشته بود از لقمان خواست که بدترین و پست ترین اعضای گوسفند را حاضر کند. آن حکیم بزرگوار مجدداً همان دل و زبان گوسفند را نزد مولایش برد. چون سر این حکمت از لقمان سؤال شد جواب داد:«هر گاه که زبان از اقوال ناشایست بری و پاک باشد خردمند آن را بهترین اعضای شمارد والا بدترین اعضایند. به قول شاعر: «خوشبخت آن کسی است که دلش با زبان یکیست.» مالک اسراییلی را این سخن خوش آمد و لقمان را از قید رقیب و بندگی آزاد کرد. به قول ناصر خسرو: آباد به عدل گشت گردون و آزاد به عقل گشت لقمان شبی از شبها که لقمان در مناجات بود از درگاه قاضی الحاجات ندا رسید که:«نبوت حکمت یکی را انتخاب کن.» لقمان عرض کرد که: طاقت بار نبوت را ندارد زیرا حکومت میان مردم بس دشوار است. پس خدای تعالی ملکی فرستاد و لقمان را حکمت آموخت: ولقد آتینا لقمان الحکمة آیه. به این جهت لقمان حکیمترین مردم زمین گردید و هیچ یک از شئون زندگی و دقایق حیات از نظر تیزبین او دور نبوده است. همه چیز را به چشم بصیرت می دید و در بوته عقل می گداخت. ناسنجیده سخن نمی گفت و چون لب به سخن می گشود بیاناتش به لطایف حکمت آمیخته بوده است. صبر و سکوت در صدر برنامه زندگیش قرار داشت و همیشه شاگردانش را به رعایت این دو اصل توصیع می فرمود، چه صبر را وسیله تسکین آلام و تشفی قلب می دانست و سکوت را وسیله توجه به ذات احدیت و تفکر و اندیشه در عالم هستی می شناخت. در صبر و شکیبایی و قدرت اراده به درجه ای بود که چند فرزندش پیش چشم او جان سپردند و او از جزع و زبونی، دیدگان را به سر شک نیالود. کمتر در خانه می ماند و غالباً به دامن طبیعت پناه می برد تا محسوسات را با مشهودات بیامیزد و بیانات و مواعظش چاشنی شهود داشته باشد. لقمان همان چهره نام آوری است که ادب از بی ادبان می آموخت و این شیوه مرضیه اش ورد زبانها گردید. خلاصه لقمان اعجوبه زمان و نادره دوران بود که نصایح حکیمانه اش پس از گذشت قرون متمادی هنوز چون برگ گل طراوت و تازگی دارد. از سخنان اوست:«بدی که مردم با تو کنند و نیکی که تو با مردم کنی فراموش باید کرد. خدا و مرگ را یاد باید داشت.»