1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گرگ باران دیده این ترکیب وصفی که اکنون به صورت ضرب المثل درآمده کنایه از افراد مجرب و آزموده است که گرم و سرد روزگار را چشیده، نشیب و فراز زندگی را در نور دیده، در بوته سختی­ها و دشواری­ها آبدیده شده باشند.
    مثل بالا بیشتر درمحل ذم و کمتر به منظور مدح و ستایش به کار می­رود.
    علامه دهخدا در مورد این مثل سائر و مصطلح معتقد است که :
    « گرگ بچه از باران می­ترسد و در وقت باران از سوراخ خود بیرون نمی­آید هرچند گرسنه و تشنه باشد، اما چون گرگی بیرون خانه­ی خود باشد و از اتفاقات، او را باران درگیرد و ببیند از او آفتی و ضرری نمی­رسد بار دیگر دلیر می­شود و از باران خائف نمی­گردد .»
    اگر به همین دلیل و علت بسنده کنیم باید بگوییم گرگ بچه باران دیده ! نه گرگ باران دیده­، زیرا واژه­ی گرگ در این ترکیب وصفی ناظر بر گرگ­های بزرگ است که در صحاری و بیابان­ها به دنبال طعمه تلاش و دوندگی می­کنند. اگر غرض و مقصود گرگ بچه بود اولا گرگ بچه را به جای گرگ در مثل بالا به کار می­بردند.
    شادروان دکتر محمد معین هم در فرهنگ جامع و بی­نظیر خود به نقل از سایر فرهنگ­ها ذیل واژه­ی گرگ راجع به ریشه­ی این ضرب المثل می­نویسد :« گویند گرگ از باران می­ترسد و در باران از سوراخ خود بیرون نمی­آید اما همین که در صحرا باشد و باران بخورد دیگر ترسش می­ریزد .»
    ولی از همه­ی اینها محتمل­تر « گرگ بالان دیده » می­باشد که در اینجا معنی لغوی «بالان» به معنای دام و تله است. یعنی گرگی که یک بار در تله افتاده باشد و یا از دام و کمین شکارچی رسته باشد تجربه­ای گرانبها دارد و به قولی دیگر گرفتار نخواهد شد
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گندم خورد و از بهشت بیرون رفت


    کسی که صرفا به مصالح شخصی پای‌بند باشد و پس از نیل به مقصود، از دوستان و ‏آشنایان خاصه آن­هایی که وی را در اجابت مسئول یاری کرده‌اند یاد نکند و بر اسب مراد ‏آن چنان بتازد که حتی واپس ننگرد در چنین مواردی به ضرب المثل بالا استناد کرده از ‏باب طنز و کنایه می‌گویند :
    فلانی گندم خورد و از بهشت بیرون رفت.

    پیداست که فرجام کار این دسته مردم غافل که وسواس شیطانی آنها را از مراتب حق ‏شناسی و سپاسگزاری باز می‌دارد همان خواهد بود که دامنگیر قهرمان اصلی این ‏داستان یعنی جد بزرگوار ما بابا آدم (آدم ابوالبشر) شده است ! ‏
    چون خلقت بابا آدم (آدم ابوالبشر) از طرف پروردگار پروردگاران به انجام رسید و همچنین ‏همسرش حوا نیز زیور هستی یافت در سرای شادمانی به زندگانی مرفه و سبكبار ‏پرداختند . ‏
    خدای متعال آن دو را با استفاده از کلیه نعمتها و میوه‌های بهشتی مجاز فرمود مگر میوه ‏یک درخت که همان گندم باشد.‏
    ابلیس که به علت سرپیچی از فرمان الهی و سجده نکردن به بابا آدم (آدم ابوالبشر) از ‏وارد شدن به بهشت محروم شده بود در مقام انتقام برآمد و با حیله و نیرنگ که در کتب ‏تاریخی و مذهبی شرح داده شده است به بهشت درآمد و در لباس پندگویی دلسوز ‏چندان وسوسه کرد که آدم و حوا به خوردن گندم راغب شدند و از آن خوردند: یعنی از ‏گندم بهشت خوردند و عورتهایشان نمودار شد . به ناچار از برگهای بهشتی خود را ‏پوشانیدند و سترعورت کردند . ‏
    آری سركشی و نافرمانی آدم از پروردگارش موجب زیان و ضرر گردیده است. خدای ‏تعالی ایشان را از نعمت بهشت محروم ساخت و ندا داد که: آیا شما را از این جهت نهی ‏نکردم و نگفتم که شیطان شما را دشمنی آشکار است ؟ ‏
    در این هنگام آدم و حوا از کرده خود پشیمان شدند و زبان به توبه گشودند . ‏
    خدای تعالی توبه آنها را قبول کرد و آن دو را آمرزید. آدم و حوا از پذیرش توبه امیدوار ‏گشتند که حتماً در بهشت می‌مانند و از نعمتهایش کامیاب خواهند شدند ولی فرمان ‏خدا برخروج آنها از بهشت و نزول به زمین صادر گردید و به ایشان خبر داد که این ‏دشمنی میان آدم و شیطان همچنان ادامه خواهد داشت ولی باید از اندیشه‌های بد ِ ‏شیطان به دور باشند و هدایت الهی را هیچ گاه از نظر دور ندارند تا رستگار شوند :« پس ‏درخت طوبی شاخه‌های خود را به هم آورده آدم و حوا را بر گرفت و از بهشت بیرون ‏انداخت. آدم به کوه سر اندیب در هندوستان فرود آمد و صد سال درآنجا گریست تا توبه ‏او قبول شد .» ‏
    روایت است که آدم ابوالبشر (بابا آدم) پس از خروج از بهشت به پیرا گَردی (طواف) ‏خانه‌ی آباد (بیت المعمور) که موضع آن همین خانه کعبه است مامور گردید و به انجام ‏نیایگاهان (مناسك) حج پرداخت . ‏
    آن گاه به اشارات پروردگار نیرومند به کوه عرفات شتافت و در طلب حوا به تجسس ‏پرداخت . ‏
    اتفاقاً حوا نیز از جده به آن حدود آمده بود . هر دو در زیر آن کوه یکدیگر را دیدند ولی ‏نشناختند . جبرئیل امین سبب معرفت و آشنایی آنها شد و بدین جهت آن کوه را کوه ‏عذفات و آن شهر را به مناسبت نزول و مدفن حوا که جده آدمیان است شهر جده گویند . ‏
    آدم و حوا سپس به جانب سر اندیب به راه افتادن و به زندگانی زناشویی و بقای نسل ‏پرداختند. هربار که حوا حامله می‌شد یک پسر و یک دختر می‌زایید که آدم به موجب ‏وحی آسمان، دختر بطنی را با پسر بطن دیگر در سلک ازدواج می‌کشید و این امر ‏موجب تکثیر نسل و تشکیل جوامع بشری گردید . ‏
    در خاتمه برای مزید اطلاع خواننده محترم لازم است این نکته را متذکر شود که به گفته ‏فقیه دانشمند شادروان سید محمود طالقانی : ‏
    ‏«... این بهشت که آدم در آغاز در آن می‌زیست نباید بهشت موعود باشد ... چون کسی ‏که اهل این بهشت گردید از آن بیرون نمی‌رود و محیط وسوسه شیطان نمی‌باشد به ‏این جهت عرفای اسلامی برای بهشت نخستین و فرو افتادن آن توجیهاتی نموده به ‏تاویلاتی پرداخته‌اند ... ‏
    چنان که در روایت معتبر آمده است:« این بهشت از باغهای زمین بوده و آفتاب و ماه بر آن ‏می‌تافته. اگر بهشت جاودانه بود هیچ گاه از آن بیرون نمی‌رفت و ابلیس داخل آن ‏نمی‌شد .» تا آنجا که بعضی از مفسرین برای تعیین و سرزمین آن بهشت بحث ‏نموده‌اند. ‏

    بقول حافظ شیرازی:
    پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت ‏ ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گواه ِشاهد ِصادق، در آستین باشد


    این ضرب المثل موقعی به کار می‌رود که گوینده در اظهار مطلب و مدعی در اثبات دعوی، ‏محتاج دلیل آشكار نباشد و امارات و قراین موجود بر اثبات حقیقت و حقانیت کفایت ‏کند.
    اصل ضرب المثل بالا « عاشق، صادق بُوَد » و بعدها به درخواست موضوع و مطلب تحریف ‏شد که در ادامه به شرح ریشه­ی تاریخی آن می‌پردازیم. ‏
    بعد از انقراض سلسله­ی تیموریان به خصوص درعصر صفویه، فساد و انحطاط اخلاقی در ‏شهرهای بزرگ ایران به ویژه شهر اصفهان رواج داشت چه وفور نعمت و ثروت بود و مردم ‏از امنیت و آرامش نسبی برخوردار بوده‌اند.
    از طرف دیگر با در نظر گرفتن جمعیت مملکت، موسسات تربیتی و مربیان کافی و بسنده ‏وجود نداشت که مردم را با تعالیم اخلاقی و مذهبی و اندرزهای حکیمانه از شادیچه‌ها ‏‏(ملاهی) و منافی باز دارند و راه راست نیكی‌ها نفسانی و برتری‌های اخلاقی هدایت ‏کنند. به همین جهات و ملاحظات جوانان مرفه و بیکاره غالبا در میخانه‌ها و معروفه ‏خانه‌ها به سر می‌بردند و بعضی از آن­ها که عشق شهوانی عقل و دینشان را ربوده بود از ‏میان زنان معروفه، معشوقه می‌گرفتند و بر اثر رقابت و همچشمی جاهلانه هرچه ‏داشتند در راه جلب علاقه و محبت معشوقه‌های هر جایی نثار می‌کردند.
    یکی از جهانگردان نیز در این زمینه چنین نوشته است: ‏
    ‏« ایرانیان تمایل جنسی زیادی دارند. در پاره‌ای موارد برای نشان دادن شدت علاقه خود ‏به زنی بازوی خود را با آهن تفته داغ می‌کنند و می‌خواهند بگویند که آتش عشق ‏دلشان از آتشی که بازویشان را داغ می‌کند سوزناکتر است. یکی از بزرگزادگان که با ‏من دوستی نزدیک داشت سوختگی­های متعددی را که در بازو و دیگر نقاط بدنش داشت ‏به من نشان می‌داد و می‌گفت این کار را برای اظهار شدت علاقه‌ام به یک زن صیغه‌ای ‏که همواره با زن اولم در جدال بود کرده‌ام.»
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گشادبازی



    گشادبازی همان اسراف و تبذیراست ! هرکس در زندگانی مادی جانب اعتدال و اقتصاد را رعایت نکند و برای ولخرجی­ها و هوسبازی­هایش حدی قائل نشود، این چنین کسی را مُسرف و مُبذر و یا به زبان شیرین فارسی «گشادباز» گویند زیرا در برنامه­ی زندگی این گونه افراد به طور کلی اقتصاد و مال اندیشی مفهومی ندارد و از فرط غفلت و مستی، پای برسر هستی می­کوبند.
    گشادبازی به ظاهر واژه­ای مرکب است و ریشه­ی تاریخی جالبی دارد که بی­مناسبت نیست اجمالی از آن واقعه را شرح دهیم.
    به طوری که در تذکره­ها مسطور است در آن تاریخ که «امیر تیمور گورکانی» بر«شاه منصور» غالب آمد و منطقه­ی فارس را مسخر ساخت «لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ» هنوز در قید حیات بوده است.
    تیمور با شکوه و جلال خاصی وارد شیراز شد و تمام وجوه معاریف شهر به استقبالش شتافتند. تنها خواجه­ی شیراز بود که قدرت و سیطره پادشاه گورکانی کمترین اثری در ارکان همت عالی و استغنای طبع او نداشت و گوشه­ی عزلت را که به زعم عارفان، صدر مصطبه عزت است رها نکرد.
    امیر تیمور کسی فرستاد و حافظ را به حضور طلبید.
    حماری مرکوب خواجه بود بر آن سوار شد و نزد تیمورآمد. شاه گورکانی با خشونت و تندی پرسید : « چرا بر حمار خود سوار نشدی و به پیشواز ما نیامدی تا از اسب سلطنت به زیر آییم و آن چنان تجلیل و بزرگداشتی به عمل آوریم که در آینده از آن داستان­ها گویند ؟ »
    خواجه­ی شیراز که در رندی نادره زمان بود سری به علامت احترام فرود آورد و گفت :« امیربه سلامت باشد، حافظ اهل تکبر وتبختر نیست و به علاوه کرا زهره جرات است که در پیشگاه سلطان مقتدر گورکانی تمرد و جسارت ورزد. حقیقت مطلب این است که از آن بیم داشتم با مرکب ناتوانم به استقبال و پیشواز آیم ولی تراکم مستقبلین، امیر را از نیکو داشت این درویش خلوت نشین باز دارد. تصدیق می­فرمایند که در آن صورت به شکل دیگری در کتب تاریخی منعکس می­شد و آیندگان از آن به صورتی دیگر قضاوت می­کردند ! بنده­ی کمترین برای احتراز از همین واقعه­ی احتمالی خلوت نشینی را به درک فیض حضور و شرکت دراستقبال امیرترجیح داد.»
    تیمور گفت :« در این مورد به تو حق می­دهم زیرا بعید نبود که گرفتاری­ها و اشتغال به امور مستقبلین مرا از تجلیل و بزرگداشت تو باز دارد ولی مطلب دیگری را که می­خواهم با تو در میان بگذارم این است که من اکثر ربع مسکون را با این شمشیر مسخرساختم و هزاران بلد و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مالوف و تختگاه است آبادان و مفتخر سازم. تو مردک به یک خال هندوی ترک شیرازی، سمرقند و بخارای ما را می­فروشی چنان که در این بیت گفته­ای :
    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
    خواجه زمین ادب بوسید و جواب داد :« از آن بخشندگی و گشادبازی است که به این روز افتاده­ام .»
    صاحبقران را از این لطیفه خوش آمد و خواجه­ی شیراز را مورد تفقد و عنایت قرار داد.
    این نکته را هم نگفته نگذاریم که چون شاه شجاع بسیار زیبا و خوش صورت بود دکتر باستانی پاریزی اصطلاح ترک شیرازی در شعر بالا را ناظر بر مادر شاه شجاع می­داند و می­نویسد : « شاید آن رند خانمان سوز نیز این بیت را در وصف مخدومشاه که مادرش بود سروده باشد .»
    درهرصورت اصطلاح گشادبازی از آن تاریخ ضرب المثل و به جای اسراف و تبذیر بر زبان­ها جاری گردید.
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گرگ دهن آلوده ویوسف ندریده


    هرگاه بی­گناهی مورد تهمت واقع شود از مصراع مثلی بالا به منظوراثبات برائت و بی­گناهی خویش استفاده می­کند. این مثل مصراع دوم بیتی از یکی از غزلیات سعدی شیرازی است.
    اما ریشه­ی تاریخی این مثل :
    «یعقوب» پسر «اسحاق» که از انبیای بنی اسراییل است از دو همسرش به نام «لیا» و «راحیل» و دو کنیز به اسامی «بلهه» و «زلفه» دوازده پسر به وجود آورد که در کتب مذهبی به نام اسباط معروفند. نام این اسباط چنین است :
    «روبیل»، «شمعون»، «لاوی»، «یهودا»، «ایساخو» و «زابلیون» فرزندان لیا،
    «یوسف» و «بنیامین» فرزندان راحیل،
    «دان» و «نفتالی» فرزندان بلهه کنیز راحیل،
    «جاد» و «اشیر»، فرزندان زلفه کنیز لیا،
    که همگی در خدمت پدر بودند و یک جا زندگی می­کردند. شبی یوسف خواب دید که یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده گزارده­اند.
    جریان خواب را به عرض پدر می­رساند ، یعقوب به او بشارت می­دهد که رویای صادقانه است و قریبا از طرف خدای متعال به مقامی ارجمند نایل خواهد آمد. ضمنا به یوسف موکدا سفارش کرده است که این خواب را به هیچ کس به ویژه برادرانش نگوید زیرا حس حقد و حسادتشان تحریک می­شود و ممکن است برای وی ایجاد زحمت کنند.
    اتفاقا یوسف در آن هنگام پسری زیبا طلعت و پاکیزه اندام و دلربا بود. هنوز دوازده سال از سنش نگذشته بود که مادرش راحیل درگذشت و او و برادرش بنیامین بی­مادر شدند. چون این دو طفل خردسال از طرف پدر احتیاج به نوازش بیشتر داشتند لذا یعقوب آن­ها را بیشتر از سایر فرزندانش دوست می­داشت خلاصه آن­که موضوع خواب یوسف هم دراین زمینه مزید برعلت گردیده علاقه پدر را تشدید کرده بوده است. با وجود آن­که یعقوب در اخفاء و پنهان داشتن علاقه و محبتش نسبت به یوسف و بنیامین می­کوشید مع هذا حقیقت مکتوم نمانده نایره حسد و غیرت برادران یوسف زبانه کشید. انجمنی ترتیب دادند و پس از شور و کنکاش فراوان تصمیم به قتل یوسف گرفتند. دلیل و منطقشان این بود که چون یوسف از بین برود یعقوب چند صباحی از فراقش بی­تابی می­کند و بر اثر مرور زمان عشق یوسف فراموش می­شود و علاقه پدر به سوی ایشان معطوف خواهد گردید. هر یک از برادران در آن انجمن برای نابودی یوسف راهی پیشنهاد کرد و طریقی اندیشید اما یهودا که عاقلتر از دیگران بود قتل یوسف را که هیچ گناهی مرتکب نشده بود دور از عقل و دین و وجدان دانسته مصلحت در این دید که او را در سر راه بیت المقدس و مصر در چاهی بیندازند تا کاروانی او را بردارد و با خود به جای دوردست ببرد. در واقع با این تدبیرهم مقصود برادران حاصل می­شد و هم قتل نفس روی نمی­داد.
    برادران متفقا رای یهودا را پسندیدند و نزد پدر شتافتند تا اجازه فرماید که چون برای تعلیف و چرانیدن گوسپندان و سرکشی از مزارع به صحرا می­روند یوسف را نیز همراه برند زیرا به قدری یوسف را دوست دارند که نمی­توانند دوری و مفارقتش را تحمل کنند ! یعقوب اظهار نگرانی کرد که ممکن است به علت جوانی و اشتغال به امور گله داری و کشاورزی ازیوسف غافل بمانید و او را گرگ برباید.
    برادران سوگند خوردند که یوسف را چون جان شیرین مراقبت خواهند کرد تا در پرتو صفای کشتزارها و در زیر آسمان بهجت انگیز کنعان جست و خیز و بازی کند و جسم و جانش نشاط و انبساط یابد. یعقوب با نهایت بی میلی خواهش فرزندان را پذیرفت و بامدادان که تازه نسیم صبح وزیدن گرفته بود برادران نابکار، یوسف را برداشته یکسر بر سر چاه رفتند و او را برهنه کرده در نهایت قساوت و بی رحمی به چاه افکندند.
    شامگاهان که تاریکی همه جا را فرا گرفته بود با قیافه­ی مغموم و غمگین به خدمت پدر آمدند و پیراهن یوسف را که قبلا به خون حیوانی آلوده کرده بودند در کنارش نهاده عرض کردند : ای پدر ! می­دانیم که قول وگفتار ما را در عین صداقت و درستی باور نمی­کنی ولی حقیقت این است که یوسف را نزد اسباب و اثاثیه گذاشته به دنبال اسب دوانی و تیراندازی رفته بودیم. گرگ از کمینگاه خارج شده و او را پاره پاره کرد .... این پیراهن خون آلود اوست که به حضور آوردیم تا بر صحت گفتار و عرایض ما گواه باشد.
    یعقوب پیراهن یوسف را دید و گفت :« من هرگز گرگ هشیارتر از این ندیدم، پسر مرا از میان پیراهن بخورد و پیراهن بر او ندرد .»

    غرض این است که چون گرگ در این میان گناهی نداشت علی هذا عبارت «گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده» از آن تاریخ مورد استناد و تمثیل قرار گرفت و شیخ اجل سعدی در غزل زیبایی به آن اشاره کرده چنین فرموده است :
    ای یار جفا کرده­ی پیوند بریده این بود وفاداری وعهد تو ندیده
    درکوی­تومعروفم­ و ازروی تومحروم گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گوشت شتر قربانی

    ***** و تعدی به حقوق دیگران را در عرف اصطلاح با ظلم و ستم می­خوانند؛ ولی هرگاه این ***** به صورت چپاول و تاراج انجام پذیرد فی المثل اموال افراد ضعیف یا جمعیت و یا دولت را آن­چنان به یغما ببرند که نه از تاک و نه از تاک نشان اثری باقی بماند، در این صورت اصطلاحا گفته می­شود: «مگر گوشت شتر قربانی است.»
    باید دید گوشت شتر قربانی چه خواص و مزایایی داشته که به صورت ضرب المثل در آمده است ؟
    در باور مسلمانان «عید قربان» یا «عید اضحی» یادگار حضرت ابراهیم خلیل و تصمیم وی در قربانی کردن فرزندش حضرت اسماعیل است که به فرمان الهی گوسفندی را به جای اسماعیل قربانی کرد.
    روز عید قربان روز دهم ذیحجه­ی هر سال هنگام انجام مناسک در «منی» است. در این روز زائران کعبه و هر مسلمان مستطیعی موظف است به فرا خور تمکن و قدرت مالی گاو یا گوسفند و یا اقلا مرغی را قربانی و در راه خدا انفاق کند.
    به طوری که از مندرجات کتب تاریخی استنباط گردید شتر قربانی به شکلی که مورد بحث است از زمان سلاطین صفویه در ایران معمول گردید و سیاح ایتالیایی «پیتر ودولاواله» که معاصر «شاه عباس کبیر» بود در این زمینه می­نویسد:
    «... اکنون به شرح شتر قربانی که در این روزهای اخیر ناظر آن بودم می­پردازم. نهم دسامبر امسال مصادف با عید قربان بود که عید پاک مسلمانان است. قربانی بدین ترتیب انجام می­شود که سه روز قبل از عید یک شتر ماده را در حالی که به گل بنفشه و گل­های دیگر و حتی سبزی و برگ و شاخه­های گل زینت داده بودند در شهر می­گردانند و برای او نقاره و طبق و شیپور می­زنند و یک نفر ملا یعنی روحانی مسلمان­ها نیز گاه­گاه اشعاری می­خواند و سخنان دینی بر زبان جاری می­سازد. ... هرجا این شتر می­گذرد مردم دور او جمع می­شوند و دسته­ای از پشم او را به عنوان تبریک و تیمن می­کنند و حفظ می­کنند ... این جریان سه روز به طول می­انجامد. سپس در روز عید، صبح خیلی زود یعنی قبل از سر زدن آفتاب بعد از نماز صبح­گاهی تمام سران و بزرگان حتی خود شاه هرجا که هست با جمع کثیری از مردم، از هر طبقه و دسته، جمعی سوار و جمعی پیاده در محلی خارج از شهر، مثلا در اصفهان در محلی که اقلا دو میل با دیوار شهر فاصله دارد، با سلام و صلوات و سر و صدا جمع می­شوند. ... در آن­جا حلقه­ی بزرگی مرکب از تماشاچیان تشکیل می­شود که افراد سرشناس سوار بر اسب در وصف اول آن قرار دارند و به همین ترتیب پیاده و سواره طبقات مختلف در پشت آن قرار گرفته­اند و در این سه روز همه سعی می­کنند بهترین لباس­های خود را به تن کنند. ... جماعت بی­صبرانه در انتظار باقی می­مانند تا این­که حیوان با همان تشریفات از راه برسد و قبلا نیز حیوان را در طویل­ترین خیابان­های شهر گردانیده­اند چون در مشرق زمین پنجره رو به خیابان وجود ندارد مردم از بالای درب خانه­ها و دکان­ها و دیوار باغ­ها منظره­ی گذشتن او را تماشا کرده­اند. ... در جلو یک نفر نیزه­ای را حمل می­کند که دارای نوک تیز و درخشانی است و بعدا برای کشتن حیوان مورد استفاده قرار خواهد گرفت. وقتی دسته­ای به محل مورد نظر می­رسد به محوطه­ای که به همین منظور در وسط جمعیت خالی مانده است هدایت می­شود و از محله­های مختلف نیز عده­ای با اسب و عده­ای پیاده و هه چماق به دست در آن­جا حضور دارند که پس از انجام قربانی بلافاصله با قلدری قطعه­ی بزرگی از لاشه را طبق آداب و رسوم به محله­ی خود ببرند. در موقع عبور حیوان از وسط جمعیت مردم بیش از پیش پشم او را می­کنند و بعد هر کسی در جایی قرار می­گیرد و منتظر عاقبت کار می­شود. ... البته من نتوانستم به خوبی این جریان را ببینم ولی قبلا شنیده بودم با عنوان­ترین فرد حاضر باید حیوان را بکشد و دیدم که «حیدر سلطان» یعنی نگهبان حرمسرای شاه که با لباس فاخر رو به روی اسب تزیین شده­ای قرار گرفته بود نیزه­ای را طوری به دست گرفت که نوک تیزش رو به عقب بوده و به ترتیبی ایستاد که حیوان سمت راست او واقع شد و سپس چنان گلوی حیوان را سوراخ کرد که نیزه تا قلبش فرو رفت. ... بلافاصله حاضرین سیل آسا به سمت لاشه هجوم بردند و هرکس با تبر و ساطور و شمشیر و کارد وهرچه که در دست داشت مشغول بردیدن تکه­ای از گوشت شد. ... قسمتی از این گوشت را همان روز برای تبرک می­خورند و قسمتی دیگر را نمک می­زنند و در تمام مدت سال برای دفع بیماری یا شفای مریض از آن استفاده می­کنند. سر شتر به خانه­ی شاه فرستاده شد و تصور می­کنم همه ساله به همین ترتیب رفتار می­شود...»

    از مراسم و تشریفات شتر قربانی به شکل و هیئت مزبور در زمان سلسله­های افشاریه و زندیه اطلاع در دست نیست ولی در زمان سلاطین قاجاریه خالی از رونق نبود. به طوری که دکتر «فووریه» طبیب مخصوص ناصرالدین شاه نوشته است:
    «... ناصرالدین شاه قاجار در روز عید قربان امر به کشتن شتری می­دهد ولی چون شخصا از مباشرت در نحر شتر اکراه دارد و از این حق شاهانه صرف نظر می­کند و آن را به یک نفر شبیه خود که روز عید لباس فاخر در بر می­کند و بر اسبی آراسته می­نشیند واگذار می­کند. این مرد به قدری به شاه شبیه است که تا مدتی مردم او را به جای ناصرالدین شاه می­گرفتند.
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گوش خواباندن
    عبارت بالا مجازا به معنی و مفهوم منتهز و مترصد فرصت بودن است تا افراد دوراندیش و مال اندیش با استفاده از موقع و فرصت، به منظور دست یابند و مقصد و مقصود حاصل آید.
    آن­چه نگارنده را به تأمل واداشت که عبارت بالا باید ریشه­ی تاریخی داشته باشد، واژه­ی گوش و خوابانیدن گوش است که ظاهرا هیچ­گونه مناسبت و ارتباطی با منتهز و مترصد فرصت بودن و استفاده از موقع ندارد.
    سرانجام پس از بررسی و پی­جویی به این نتیجه رسید که این ضرب المثل هم چون سایر امثال و حکم معمول و مصطلح ریشه­ی تاریخی دارد و نقش اصلی را در این عبارت همان گوش بازی می­کند تا فرصت مغتنم از دست نرود و علاج واقعه قبل از وقوع بشود.
    در قرون و اعصار قدیمه که وسایل موتوری و سلاح گرم و آتشین هنوز اختراع نشده بود سپاهیان بر اسبان تیزتک و راهوار سوار می­شدند و با سلاح­های سرد از قبیل نیزه و شمشیر و تیر و کمان و دشنه و خنجر و کارد و کمند و فلاخن و جز این­ها در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده به جنگ و ستیز می­پرداخته­اند و غالب و مغلوب وقتی معلوم می­شد، مغلوبین پشت به دشمن کرده راه هزیمت و فرار می­گیرفتند و سپاه غالب تا مسافتی آنان را تعقیب کرده آن­چه از سپاه منهزم برجای مانده بود به غنیمت می­بردند.
    در عهد باستان چه در ایران و چه در سایر ممالک جهان شبیخون زدن و اتخاذ تدابیر امنیتی و حیله­های جنگی که امروزه به صوَر و اشکال دیگر منطبق و متناسب با سلاح­های آتشین خودنمایی می­کند وجود داشت و طرفین متخاصم، هرکدام مغزهای متفکر و فرماندهی لایق و کار آزموده داشتند که با استفاده از تدابیر و حیله­های آن­ها بر سپاه دشمن غلبه می­کردند.
    دو نوع از تدابیر امنیتی، «آب زیر کاه» و «نعل وارونه» بوده که درباره­ی آن­ها خواهیم نوشت.
    تدبیر امنیتی دیگر موضوع «گوش خواباندن» عنوان این مقاله است که ریشه­ی تاریخی آن فی الجمله شرح داده می­شود:
    در محاربات قدیم وقتی که فرمانده یکی از سپاهیان متخاصم لازم می­دید از محل و موضع دشمن آگاهی حاصل کند و مخصوصا هنگام شب که اردو زده و سربازان و دواب همه در خواب خوش غنوده بودند کاملا هوشیار باشد که دشمن از تاریکی شب استفاده نکند و با سواران خویش بر او و اردوی بی­سلاحش شبیخون نزند از افراد تیزهوش و تیزگوشی که در اردو داشت استفاده می­کرد. به این ترتیب که افراد مزبور در مسیر جاده­ی دشمن روی زمین دراز می­کشیدند و گوش راست یا چپشان را بر روی زمین می­چسباندند و دقیقا گوش می­کردند. قوه­ی شنوایی این افراد به قدری تیز بود که اگر سواران دشمن از چند کیلومتری در حال حرکت به سوی آنان بودند صدای سم اسبان را می­شنیدند و از چگونگی زیر و بم صداها، تعداد تخمینی سواران دشمن را که در چه مسافتی بودند به اطلاع فرمانده­ی سپاه می­رسانیدند.
    این عمل تنها درمیدان­های جنگ انجام نمی­گرفت، بلکه سربازان قلاع نظامی نیز از این­گونه افراد تیزگوش در قلعه­ها داشتند که عنداللزوم خارج از چهار دیوار قلعه در مسیر جاده­های مورد نظر که احتمال یورش دشمن می­رفت به نوبت گوش می­خوابانیدند و اعمال و اطوار دشمنان و هر جمعیت و کاروانی را که به سوی قلعه می­آمد مراقبت می­کردند تا غافلگیر نشوند و مورد تعرض ومحاصره­ی دشمن قرار نگیرند.
    همچنین سابقا مُقَنیانی بودند که با گوش خواباندن جاری بودن صدای آب را در اعماق زمین می­شنیدند و نخستین کلنگ مادر چاه را همان جا می­زدند. در واقع همان عملی را که امروزه رادار در مورد هواپیماهای دشمن از لحاظ تعداد و مسیر و سرعت حرکت هواپیماها انجام می­دهد، افراد تیزگوش قدیم تعرض و شبیخون دشمن از راه دور را به وسیله­ی گوش خوابانیدن و گوش فرا دادن تشخیص می­دادند و به حالت آماده باش در می­آمدند.​
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گهی پشت به زین و گهی زین به پشت


    مصراع مثلی بالا حاکی از تطور زمانه است که گاهی آدمی را به کمال مطلوب می­رساند و هرچه خواست و آرزویش باشد برمی­آورد. زمانی آن چنان پشت می­کند که تمام خان و مان و مال و خواسته را به باد فنا نیستی می­سپارد.
    آزاده­ی طوس «حکیم ابوالقاسم فردوسی» در شرح زندگانی پهلوان نامی ایران رستم دستان سروده است.
    پس از آن­که سردار نامدار ایران رستم پیلتن از جنگ با افراسیاب تورانی پیروزآمد و مدتی در زابلستان به استراحت پرداخت مجددا بار سفر بست و در محل سمنگان واقع در مرز ایران و توران که دشتی وسیع و مرغزاری طرب انگیز بود به شکار گورخر پرداخت:
    به تیر و کمان و به گرز و کمند بیفکند بر دشت، نخجیر چند
    زخار و ز خاشاک و شاخ درخت یکی آتشی برفروزید سخت
    چو آتش پراکنده شد پیلتن درختی بجست از دریا بزن ؟
    یکی نره گوری بزد بر درخت که در چنگ او پر مرغی بسخت
    چو بریان شد از هم بکند و بخورد ز مغز استخوانش برآورد گرد
    پس آنگه خرامان بشد نزد آب چو سیراب شد، کرد آهنگ خواب
    بخفت و برآسود از روزگار چمان و چران رخش در مرغزار
    تنی چند از سواران تورانی که سال­ها در پی فرصت بودند تا از پشت اسب تیز تک رستم رخش کره بگیرند در این موقع که رستم به خواب رفته بود موقع را مغتنم دیدند و به آن حیوان کوه پیکر که در مرغزار سمنگان می­چمید و می­چرید، یورش بردند.
    سواران ز هر سو برو تاختند کمند کیانی در انداختند
    چو رخش آن کمند سواران بدید چو شیر ژیان آنگهی بردمید
    دو کس را بزخم لگد کرد پست یکی را سر از تن بدندان گسست
    سه تن کشته شد زان سواران چند نیامد سر رخش جنگی به بند
    پس آنگه فکندند هر سو کمند که تا گردن رخش کردند بند
    گرفتند و بردند پویان بشهر همی هر کس از رخش جستند بهر
    پس از دیر زمانی رستم بیدار شد و از مرکوبش رخش اثری ندید. ناگزیر زین اسب را بر پشت خویش گرفت و افسرده و غمگین از گردش روزگار به جانب شهر سمنگان رهسپار گردید:
    غمی گشت چون بارگی را نیافت سراسیمه سوی سمنگان شتافت
    همی گفت اکنون پیاده دوان کجا پویم از ننگ تیره روان
    ابا ترکش و گرز و بسته میان چنین ترک و شمشیر و ببر بیان
    بیابان چگونه گذاره کنم ابا جنگجویان چه چاره کنم
    چه گویند ترکان که رخشش که برد تهمتن بدینسان بخفت و بمرد
    کنون رفت باید به بیچارگی به غم دل نهادن بیکبارگی
    همی بست باید سلیج و کمر بجایی نشانش بیابم مگر
    برفت اینچنین دل پر از درد و رنج تن اندر بلا و دل اندر ***ج
    به پشت اندر آورد زین و لجام همی گفت با خود یل نیکنام

    چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

    پی رخش برداشت ره بر گرفت بس اندیشه ها در دل اندر گرفت
    چون نزدیک شهر سمنگان رسید خبر زو بشاه و بزرگان رسید
    که آمد پیاده گو تاجبخش بنخجیر گه زو رمیدست رخش
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    گوهر شبچراغ
    واژه­ی مرکب بالا در شرح و توصیف قصص و داستان­ها و همچنین زیبایی لعبتان طناز و دلربا به کار می­رود ولی دانش پژوهان از آن در تعریف مقام رفیع دانش و معرفت استفاده می­کنند، چه اگر به حقیقت مداقه نماییم علم و دانش گوهر شب­چراغی است که حجاب جهل و تاریکی را دریده، حقایق و دقایق جهان را در نظر آدمی جلوه­گر می­سازد.
    به همین جهت است که غالبا در تعریف و توصیف شخیت­های بارز و موثر جهانی گفته می­شود:
    «این دانای محقق گوهر شبچراغی است که افق آفاق را به نور کمال و هنرش روشن کرده است.»

    اکنون ببینیم گوهر شبچراغ چیست که تا این اندازه مورد توجه و عنایت محققان و روشنفکران جهان واقع شده است.»
    به طوری که در مقاله­ی «بادآورده را باد می برد»، شرح داده شده، خسروپرویز، پادشاه ساسانی به مال و خواسته و نفایس عجیبه و گرانبها اشتیاق وافر داشته است و به جرأت می­توان گفت تقریبا تمام خزائن و تجملاتی که بعد از جنگ قادسیه به دست اعراب افتاد، همه به وسیله­ی­ خسروپرویز تهیه و تدارک شده بود.
    ماحصل مطالبی که در کتب تاریخی به ویژه کتاب «ایران در زمان ساسانیان» در این زمینه نوشته شده است به شرح زیر است:

    «... از عجایب و نفایس دستگاه پرویز یکی شطرنج بود که مهره­هایش را از یاقوت و زمرد ساخته بودند. دیگری نرد از بُسَد و فیروزه، قطعه­ای زری به وزن دویست مثقال که آن را مشت افشار یا دست افشار می­گفتند زیرا چون موم نرم بود و می­توانستند آن را به شکل­های مختلفه درآوردند.
    دیگری دستار که ظاهرا از پنبه­ی کوهی بود و شاه دست­هایش را با آن پاک می­کرد. دستار مزبور چون چرکین می­شد آن را در آتش می­افکندند و آتش چرک­های دستار را از بین می­برد ولی دستار را نمی­سوزانید.
    بزرگترین نفایس خسروپروز تخت طاقدیس بود یعنی تختی به شکل طاق که در غایت وسعت و مرصع به جواهر قیمتی بود و یکصد و چهل هزار میخ نقره در اطراف آن به کار برده بودند.
    دیگر قالی بزرگ و زربفت موسوم به وهاری خسرو یا بهار کسری و یا به اصطلاح معروف بهارستان بود که به قول بلعمی آن را فرش زمستانی می­گفتند به طول و عرض شصت ارش که تالار بزرگ قصر سلطنتی تیسفون را مفروش می­کرد و گل و بوته­ها و نقش و نگارهای قالی مزبور در فصل زمستان منظره­ی بهاری را در نظر شاهنشاه جلوه می­داده است.
    همچنین خسروپرویز تاج مرصعی داشت که شصت من زر خالص در آن به کار رفته بود. بدون شک این همان تاجی است که نوشته­اند مرصع به زر و سیم و یاقوت و زمرد بوده به وسیله­ی زنجیری از طلا به سقف تیسفون آویخته بوده­اند.
    این زنجیر چنان نازک بود که از دور دیده نمی­شد و چون بیننده از مسافتی نسبتا بعید نگاه می­کرد می­پنداشت که واقعا تاج بر سر شاه قرار دارد در صورتی که این کلاه به قدری سنگین بود که هیچ سری تاب نگاه داشتن آن را نداشته است.
    در سقف تالار یکصد و پنجاه روزنه به قطر دوازده تا پانزده سانتیمتر تعبیه کرده بودند که نوری لطیف از آن­ها به درون می­تافت و در این روشنایی اسرار آمیز، آن همه شکوه و جلال و تجمل، اشخاصی را که برای دفعه اول به آن­جا قدم می­نهادند چنان مبهوت می­کرد که بی­اختیار به زانو درمی­آمدند.
    چون پادشاه پس از بار از تخت برمی­خاست و می­رفت، تاج همچنان آویخته بود و آن را با جامه­ی زربفت مستور می­کردند که از گرد و غبار محفوظ بماند. حلقه­ای که زنجیر تاج را به سقف می­بست تا سال 1812 میلادی برجای بود و در آن وقت آن را برداشتند...»

    باری، یاقوت­های رمانی آن در شب چون چراغ روشنایی می­داد و آن را در شب­های تار به جای چراغ به کار می­بردند. بدون شک مقصود از گوهر شب چراغ همین یاقوت­های رمانی تاج خسروپرویز بود که بعدها به صورت ضرب المثل درآمده است چه قبل و بعد از این تاریخی مدارک و شواهدی موجود نیست که دال بر اثر وجودی گوهر شب چراغ باشد.
    «شاردن» سیاح معروف فرانسوی راجع به گوهر شب چراغ نوشته است:
    «.. ایرانیان می­گویند که یاقوت احمر و زبرجد و همچنین گوهر شب چراغ که سنگ مشهوری است که دیگر وجود خارجی ندارد و قریبت به یقین است که فقط یاقوت آتشی است که دارای رنگ و جلای عالی می­باشد از کان­های مصر استخراج می­گردد. در ایران برای این سنگ خاصیت درخشندگی خاصی که تمام اطراف خود را روشن کند قائل می­باشند و به همین جهت آن را شب چراغ یعنی شعله­ی شب می­نامند و «شاه مهره» یعنی سنگ سلطانی و «شاه جواهرات» یعنی سلطان گوهرها نیز می­خوانند. ایرانیان برای این سنگ صفات مافوق الطبیعه­ای قائل­اند و برای آن­که داستان کاملا اسرارآمیز باش حکایت می­کنند که گوهر شب چراغ در سر اژدهایی یا بر سر سیمرغ و یا عنقایی در کوه قاف به وجود می­آید. مشرق زمینیان از این کوه جبال اقصای شمال را قصد می­کنند ... »
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    لقمان را حکمت آموختن


    هر گاه کسی در مقام موعظه و نصیحت نسبت به افراد بزرگتر و داناتر از خود برآید قبل از تمهید مقدمه و بیان سخن از باب تواضع و فروتنی گوید:«اگر چه لقمان را حکمت آموختن شرط ادب نیست»
    و با این عبارت:«پند و دلالت من، حکمت به لقمان آموختن نیست» و مشابه جملات بالا که همه و همه دلالت بر حکمت سرشار لقمان می کند.
    اکنون ببینیم این حکیم عالیقدر کیست و میزان حکمتش تا چه پایه بوده که نام نامیش ورد زبان خاص و عام گردیده است.

    لقمان حکیم بنابر روایات اصلش حبشی و به روایتی غلامی سیاه از مردم سودان بود و در زمان داود پیغمبر می زیست. چهره ای سیاه و نازیبا ولی دل روشن و روحی آرام و مغزی متفکر داشت. در سنین جوانی اسیر شد و در سلک غلامان یکی از افراد بنی اسراییل درآمد.
    مالک و صاحبش مردی تندخود و عصبی مزاج بود و با او به سختی رفتار می کرد ولی لقمان در همان عنفوان شباب و جوانی در مقابل مشکلات و مصائب زندگی صبر و بردباری نشان می داد.
    گویند روزی مالک لقمان گوسفندی ذبح کرد و به لقمان دستور داد بهترین و شریفترین اعضای گوسفند ذبح شده را نزد وی بیاورد.
    لقمان دل و زبان گوسفند را برید و نزد صاحبش آورد. روزی دیگر که گوسفند کشته بود از لقمان خواست که بدترین و پست ترین اعضای گوسفند را حاضر کند. آن حکیم بزرگوار مجدداً همان دل و زبان گوسفند را نزد مولایش برد. چون سر این حکمت از لقمان سؤال شد جواب داد:«هر گاه که زبان از اقوال ناشایست بری و پاک باشد خردمند آن را بهترین اعضای شمارد والا بدترین اعضایند. به قول شاعر: «خوشبخت آن کسی است که دلش با زبان یکیست.» مالک اسراییلی را این سخن خوش آمد و لقمان را از قید رقیب و بندگی آزاد کرد. به قول ناصر خسرو:

    آباد به عدل گشت گردون
    و آزاد به عقل گشت لقمان
    شبی از شبها که لقمان در مناجات بود از درگاه قاضی الحاجات ندا رسید که:«نبوت حکمت یکی را انتخاب کن.» لقمان عرض کرد که: طاقت بار نبوت را ندارد زیرا حکومت میان مردم بس دشوار است.
    پس خدای تعالی ملکی فرستاد و لقمان را حکمت آموخت: ولقد آتینا لقمان الحکمة آیه.
    به این جهت لقمان حکیمترین مردم زمین گردید و هیچ یک از شئون زندگی و دقایق حیات از نظر تیزبین او دور نبوده است. همه چیز را به چشم بصیرت می دید و در بوته عقل می گداخت. ناسنجیده سخن نمی گفت و چون لب به سخن می گشود بیاناتش به لطایف حکمت آمیخته بوده است. صبر و سکوت در صدر برنامه زندگیش قرار داشت و همیشه شاگردانش را به رعایت این دو اصل توصیع می فرمود، چه صبر را وسیله تسکین آلام و تشفی قلب می دانست و سکوت را وسیله توجه به ذات احدیت و تفکر و اندیشه در عالم هستی می شناخت. در صبر و شکیبایی و قدرت اراده به درجه ای بود که چند فرزندش پیش چشم او جان سپردند و او از جزع و زبونی، دیدگان را به سر شک نیالود. کمتر در خانه می ماند و غالباً به دامن طبیعت پناه می برد تا محسوسات را با مشهودات بیامیزد و بیانات و مواعظش چاشنی شهود داشته باشد.
    لقمان همان چهره نام آوری است که ادب از بی ادبان می آموخت و این شیوه مرضیه اش ورد زبانها گردید.
    خلاصه لقمان اعجوبه زمان و نادره دوران بود که نصایح حکیمانه اش پس از گذشت قرون متمادی هنوز چون برگ گل طراوت و تازگی دارد. از سخنان اوست:«بدی که مردم با تو کنند و نیکی که تو با مردم کنی فراموش باید کرد. خدا و مرگ را یاد باید داشت.»