پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گورت را گم کن کنایه از دور شو ، رفع زحمت کن ، (به هنگام توهین و تحقیر استعمال می شود.) "فرهنگ معین"
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گاوبندی هرگاه بین دو یا چند نفر در عمل و اقدامی مواضعه و تبانی شود عبارت گاوبندی مورد استشهاد و تمثیل قرار میگیرد . به قول علامه دهخدا :« با کسی گاوبندی داشتن ، یعنی : در منافعی نامشروع با هم شریک بودن یا آنکه با کسی گاوبندی کردن یعنی : با اودر عملی شریک شدن .» کشاورزانی که در قرا و قصبات ایران به امر کشت و زرع اشتغال دارند دو دسته هستند : دسته اول کشاورزان مقیم که در محل کار، صاحب خانه و زندگی هستند و همان جا کشاورزی می کنند که آنها را صاحب نسق می گویند . دسته دوم کشاورزان غیرمقیم هستند که این دسته را در اصطلاح عمومی خوش نشین و در منطقه مازندران اکاره می گویند . خانه و زندگی خوش نشینها در روستاهای دیگر است ولی چون درمحل سکونت و زادگاهشان اراضی دایر و مزروع به قدر کفایت و احتیاج وجود ندارد اوایل بهار که فصل کشت و زرع است به روستاهای دوردست می رفتند و هرکدام قطعه زمینی از مالک قریه می گرفتند و مانند کشاورزان مقیم در زمین مورد اجاره گاوبندی و زراعت می کردند و پس از برداشت محصول و پرداخت بهره مالکانه به روستاهای خویش باز می گشتند . عبارت گاوبندی در اصطلاح کشاورزی به معنی استفاده از گاونر- گاو کاری – برای شخم و زراعت است به این ترتیب که یک جفت گاو کاری را با نهادن یوغ در گردن به خیش می بندند و از آن برای شخم زدن و آماده کردن زمین برای زراعت استفاده می کردند . تا چندی قبل که تراکتور و سایرآلات و ابزار موتوری وجود نداشت چون گاوکاری مورد استفاده قرار می گرفت لذا عبارت گاوبندی با امور کشت و زرع ترادف پیدا کرد و از آن به منظور کشاورزی و زراعت افاده معنی می شد . اما معنی مجازی آن یعنی مواضعه و تبانی و شرکت در منافع نامشروع ، از آنجا سرچشمه گرفته است که مباشران و متصدیان وصول بهره مالکانه برای آنکه منافع بیشتری نصیبشان گردد با یک یا چند نفر از خوش نشینها در زراعت و گاوبندی شریک می شدند و منافع حاصله را با یکدیگر تنصیف و تقسیم می کردند . منتها جان کلام اینجاست که در موقع برداشت بهره مالکانه که برمبنای مساحت اراضی تحت کشت تعیین و از کشاورزان وصول می شد جناب مباشر! مساحت زمینهای شراکتی را که با خوش نشینها گاوبندی کرده کمتر از میزان مقرر تقویم می کرد و یا اصولاً به حساب نمی آورد تا زیان و ضرری متوجه او و شریک گاوبندیش نشود . علت اینکه مباشر یا کارپرداز با کشاورزان مقیم صاحب نسق گاوبندی نمی کرد ، یعنی شریک نمی شد ، و این کار با خوش نشینها و اکاره ها انجام می داد از این جهت بود که کشاورزان مقیم به اوضاع و احوال و مساحت زمینهای تحت کشت یکدیگر کاملاً آشنا بودند و احتمال می رفت که تبانی و گاوبندی مباشر با آنان به وسیله سایر کشاورزان مقیم فاش و برملا شود ولی خوش نشین و اکاره این شرایط را نداشت ، از جای دور آمده بود و میل داشت رضایت خاطر نماینده مالک ( مباشر ) را به هر نحوی جلب کند تا سالهای آینده نیز بتواند در آن منطقه کشاورزی و بهره برداری کند . به این جهت مباشر یا کارپرداز با اطمینان خاطر می توانست با او گاوبندی کند و منافع حاصله را بدون دغدغه و نگرانی بالا بکشد . استمرار در این عمل از طرف مباشر و خوش نشین موجب شد که از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تباین و شرکت در منافع نامشروع استناد و تمثیل کنند .
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گدای سامره اگرچه کسانی هستند که درعین ناداری و بیچارگی با سیلی صورت خویش راسرخ نگاه می دارند و منت نمی پذیرند ولی این گونه آحاد و افراد آدمی شاد و نادر هستند و مستمندان قاطباً دست نیاز و توسل به سوی این و آن دراز می کنند و از ارباب مکنت و ثروت برای دفع نیازمندیهای خویش استرحام و استمداد می کنند . اگر دادند می گیرند و دعای خیر نثار می کنند اگر ندادند معمولاً سربه زیر انداخته به دیگری می پردازند . متاسفانه در میان این عده کسانی هستند که گدایی را به مرحله وقاحت و سماجت می کشانند و تا چیزی نستانند دست از دامن مسئول برنمی دارند . این دسته گدایان و گداصفتان را به گدای سامره تشبیه و تمثیل می کنند که لازم است دانسته شود سامره کجاست و گدایان سامره چه نوع گدایانی هستند که اعمال و رفتارشان صورت ضرب المثل پیدا کرده است . سامره یا سامرا از بلاد شمالی کشور عراق و به فاصله یک و صدوبیست کیلومتری شهر بغداد و در کنار شط دجله واقع شده است . نام اصلی آن به روایتی سرمن رای بود یعنی هرکس آن را ببیند مسرور می شود که اکنون براثر کثرت استعمال سامرا شده است . بعضی از مورخین آن را سام راه یعنی راه سام می دانند ولی علت تسمیه آن به این شرح است : « به عهد ملوک عجم جزیه بنی اسراییلیان ستدندی آن جایگاه هرسالی ، و به حال عمارت بود ، و ساو به عبارت و لفظ پهلوی آن است که تقریری برکسی نهند که چندینی بدهد چون جزیت و جزیت گزیت است معرب کرده ، و مره عدد باشد به پارسی . پس سامره خواندنی یعنی به عدد سرها جزیت ستانند ، ساومره .» اما گدای سامره : غالب سکنه فعلی سامره از پیروان اهل سنت و جماعت هستند و حتی به طوری که نگارنده شخصاً از افراد مطلع و موجد کسب اطلاع کرد خادمان و زیارتنامه خوانهای حرم مطهر عسکریین نیز علی اکثر سنی هستند . این خادمان که غالباً گردنهای کلفت و چشمان دریده و شکمهای برآمده دارند به محض آنکه زائری داخل صحن شود او را چون نگین انگشتر در میان می گیرند و هریک به نحوی اصرارمی ورزد که آداب دخول و زیارت را برای او انجام دهد . اگر زائر بیچاره سواد نداشته باشد عرصه را چنان براو تنگ می کنند که فریادش به آسمان می رسد ولی کسی نیست که به دادش برسد زیرا همه متحد هستند و حتی پلیس هم کمتر جرات مداخله می کند . چنانچه زائر باسواد باشد و به آنها بگوید که خود می تواند آداب و تشریفات مذهبی را انجام دهد به هیچ وجه زیربار نرفته وقاحت و سماجت را به حد اعلی می رسانند . خلاصه تاچیزی نگیرند دست برنمی دارند و چنانچه زائری در مقابل آنها مقاومت نماید از دشنام و ناسزا و حتی تهمت و افترا نیز دریغ نمی ورزند . عجیبتر آنکه گدایان واقعی درسامره زیاد هستند ولی آن بیچارگان جرات نمیکنند که با وجود این گداصفتان ثروتمند که هرکدام چندخانه و مسافرخانه دارند روی نشان دهند و از زائران پاکدل درهم و دیناری برای اعاشه و ارتزاق عایله خویش بستانند . آری ، منظور از گدای سامره بعضی از خدام حرمین شریفین شهرسامره هستند که در لجاج و سماجت روی گدایان لاشیئی مستمند را سفید کرده اند .
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گربه رقصانی گربه رقصانی کنایه از کارهای بی مغز و مایه و اعمال کودکانه است . یا به تعبیر دیگر درکارها مانع به وجود آوردن ، کاری را به تاخیرانداختن ، تعلل و امروز و فردا کردن در ادای حقی که در تمام موارد با ضرب المثل بالا تشبیه و تمثیل می شود . اکنون باید دید که رقص گربه یا به اصطلاح دیگر گربه رقصانی با اعمال بی مغز و بی رویه و تاخیر در امور چه ارتباط و بستگی دارد . در ازمنه قدیم نه عروسک صامت پیدا می شد و نه عروسک ناطق پس بهترین راه چاره برای دختر بچه ها این بود که بچه گربه ملوس و مانوسی را که در غالب خانه ها نگاهداری می شد با همان تکه پارچه ها قنداق کنند یعنی دستها و پاهایش را در درون قنداق قرار دهند تا پنجه نزند و فرار نکند.آنگاه او را در بغل گرفته در گوش او لالایی بخوانند تا به زعم خویش او را بخوابانند . گاهی هم به این حد قناعت نکرده به قول شادروان مستوفی :« دختر بچه ها گربه را قنداق می کردند و سردست گرفته می رقصانیدند که گربه رقصانی کنایه از همین کارهای بی مغز و مایه بچگانه است .» اتفاقا گربه را قنداق کردن و رقصانیدن در مازندران ما هم معمول و متداول بود و شاید در بعضی روستاها نیز هنوز معمول و رایج باشد . سابقا بچه گربه ها به قدری ملوس و مانوس بودند که برای بزرگترها در هنگام فراغت و برای دختر بچه ها در همه حال وسیله سرگرمی و نشاط به شمار می آمدند و کمبودها را از لحاظ تفریح و انبساط خاطر و رفع بیکاری بدان وسیله جبران می کردند . البته بزرگترها با انگشتان دست و دستمال و رشته های تسبیح که غالباً در دست داشتند بچه گربه ها را به بازی می گرفتند و دختر بچه ها از ترس آنکه بچه گربه ها با ناخنهای تیزش پنجه نزند او را قنداق کرده به اصطلاح گربه رقصانی می کردند ولی امروزه نه آن بچه گربه ها را در خانه نگاهداری می کنند و نه برنامه های متنوع رادیو و تلویزیون و دستگاههای ضبط صوت و نوارهای موسیقی مجال چنین تفنن را می دهد . به هرحال گربه رقصانی از مشغولیات شیرین و لذت بخش دختر بچه ها در ازمنه گذشته بود و این وسیله سرگرمی و نشاط آن چنان مورد توجه و عنایت اطفال قرار داشت که رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده هرکار بی رویه و بچگانه را که نفع و فایدتی برآن متصور نباشد به آن تشبیه و تمثیل کرده اند .
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گرگ منشی اعمال و رفتار وحشیانهای که دوراز صفات و ملکات انسانی باشد و خواندن و شنیدن آن بیرحمیها و سفاکیها موی بر بدن راست کند درعرف اصطلاح و امثله به گرگ منشی تعبیر و تفسیر شده است. از آنجا که این خوی و منش در میان تمام درندگان عالم به جهاتی که اشارت خواهد رفت صرفاً اختصاص به گرگ دارد و به همین ملاحظات در مورد گرگ صفتان جهان از آن استفاده و اصطلاح شده است لذا لازم دانست ریشه و علت تسمیه آن فی الجمله گفته آید . حقیقت این است که شیر و ببرو پلنگ وخرس کفتار و روباه وشغال و بالاخره کلیه درندگان گوشتخواری که می شناسیم و یا نامشان در کتب حیوان شناسی آمده است سبعیت و درندگی آنها نسبت به همنوعان خودشان نیست یعنی از گوشت بدن یکدیگرتغذیه نمی کنند بلکه هنگام گرسنگی به سایر حیوانات وحشی و اهلی ، بخصوص گاو کوهی و بز کوهی وآهوان بیابانی و جنگلی که گوشت لذیذ و مطبوع دارند حمله می برند و مهم آنکه از گوشت آن حیوانات به مقداری که سدجوع شود می خورند و بقیه را برای سایر حیوانات گوشتخوار که قدرت و توانایی صید حیوانات قویتر از خود را ندارند باقی می گذارند ولی گرگ این حیوان سبع و درنده علاوه بر آنکه دشمن حیوانات اهلی است و پنجه ها و ناخنهای تیزش پوست گاو وگوسفند و چهارپایان راهر قدر هم کلفت و زمخت و سطبر باشد به یک حمله از هم می درد بلکه در فصل زمستان که زمین مستور از برف می شود و حیوانات علفخوار از لانه و آشیانه خارج نمی شوند به صورت دسته جمعی هفت تایی تا دوازده تایی حرکت می کنند و برای یافتن صید و طعمه از هرجا سردر می کنند و حتی گهگاه بدون ترس و وحشت از سگهای چوپانی به آغل گوسفندان و اصطبل گاوان و چهارپایان نیز یورش می برند . چه بسا اتفاق افتاده که گرگان گرسنه به آدمیان حمله کرده اند و اطفال و کودکان را در داخل و خارج روستاها ربوده اند . با این وصف گاه اتفاق می افتد که چندروز در میان برف و بوران صیدی به چنگ نمی آورند و گرسنه می مانند ، در چنین مواردی به گفته استاد دکتر محمد جعفرمحجوب :« تمام آنان دایره وار می نشینند و به دقت یکدیگررا زیرنظر می گیرند . به محض آنکه یکی ازآنان کوچکترین ضعفی نشان داد و گرسنگی زودتر از دیگران بروی چیره شد . بی درنگ همه بر سر او می ریزند و به سرعت او را می خورند و دوباره دایره را تشکیل می دهند و به مراقبت یکدیگر می پردازند .» به طوری که ملاحظه شد خوی و روش گرگ منشی یعنی حمله به همنوع و تغذیه از گوشت و خون همجنس صرفاً اختصاص به گرگ دارد که به هنگام احساس گرسنگی چنان سبع و درنده می شود که خودی و بیگانه نمی شناسد و هرچه را که ضعیفتر و نزدیکتر ببیند از هم می درد و می خورد در حالی که سایر حیوانات گوشتخوار و درنده اگر از گرسنگی بمیرند به همنوعشان حمله نمی کنند و از گوشت و خونشان تغذیه نمی نمایند .درآن ازمنه و اعصاری که بشر در غارها زندگی می کرد و نیروی فکری و ملکات عقلانیش چندان رشد نکرده بود از آنجا که خَلقاً وخُلقاً مدنی الطبع بود دسته جمعی و به شکل گله ها و دسته ها می زیست و همان نظام ابتدایی جامعه عصر خویش را گردن می نهاد . در میان همین گله ها و دسته های انسانهای اولیه که برای بدست آوردن غذا و به منظور تغذیه در حرکت و تلاش و تکاپو بوده اند گاهگاهی آن چنان جدالهای سخت و پیکارهای بی رحمانه روی می داد که مانند گرگان گرسنه به جان یکدیگر می افتادند و احیاناً گوشت و پوست و مقتولین و کشته شدگان را می خوردند . بعدها این روال و رویه از جهت مشابهت با خوی و منش گرگان گرسنه به گرگ منشی تعبیر و تفسیر شد و از آن در موارد مقتضی که متاسفانه در طول تاریخی به کرات مشاهده شده و می شود استفاده و استناد کرده اند .
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گرنگهدار من آنست که من میدانم نگارش : بهزاد فرهانیه 30 امرداد 1385 ساعت 18:16 ایمان به خدا و توکل به عنایت پروردگاری از نعمتهای موهوبی است که چون نصیب آدمی شود به جرات می توان گفت به همه چیز دست یافته و هیچ عاملی نخواهد توانست که او ر در مسیر زندگی شیرین رویاانگیزش منحرف سازد . افراد معتقد و مومن سعادتمندترین مردان روزگار هستند زیرا چون نقطه اتکای خویش را قوی و زورمندی ببینند و به طور کلی به اصل و اساس لایزالی پای بند هستند لذا هرگونه محرومیت و ناکامی را از روزنه دیده و خواسته معشوق و معبود نگریسته برآن لبخند می زنند و شداید و سختیها را به حسن قبول تلقی می کنند . ورد زبانشان همواره ضرب المثل منظوم بالاست و به هنگام تلخکامی برای آرامش خاطر چنین زمزمه می کنند : گرنگهدارمن آنست که من می دانم شیشه را دربغل سنگ نگه می دارد اکنون به واقعه ای تاریخی بپردازیم که این شعر را به صورت ضرب المثل درآورده است . آقامحمدخان قاجار در دوران سلطنت خویش دوباربه جنگ روسها و فتح گرجستان شتافت . بار اول در سال 1029 هجری قمری با شصت هزار سپاهی به گرجستان عزیمت کرد و هراکلیوس ولی آنجا را که به جانب روس متمایل بود گوشمالی داده شهر تفلیس را قتل عام و کلیساها را خراب کرد . کشیشها را دست و پا بسته در آب افکند و دختران و پسران تفلیسی را به اسارت گرفت . بار دوم در سال 1211 هجری بود که خبررسید کاترین ملکه روسیه سپاهی بیکران به جانب ایران گسیل داشته گرجستان و دربند و باکو وگنجه و طالش در معرض خطرقرار گرفت . آقا محمدخان جنگ با امیر بخارا را به تعویق انداخته سریعاً به سوی گرجستان حرکت کرد ولی در همان اوقات کاترین فوت شد و جانشین او پل امر به مراجعت لشکریان منصرف شده به سوی قراباغ شتافت و تصمیم به تسخیر قلعه شوشی گرفت چه ابراهیم خلیل خان رییس ایل جوانشیر و حاکم قلعه شوشی سر مخالفت داشت و به هیچ وجه حاضر به اطاعت و تمکین نبود . توضیحاً یادآور می شود که قلعه شیشه هم می گفتند و در کتب تاریخی با هر دو اسم معروف و مشهور است . سرسلسله قاجار قلعه شوشی یا شیشه را در محاصره گرفت و برای آنکه از خونریزی و کشتار جلوگیری شود این شعر را برای ابراهیم خلیل خان حاکم قلعه فرستاد : زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار؟ که منظور از آبگینه حصار همان قلعه شیشه یا شوشی است . ابراهیم خلیل خان که سرتسلیم و اطاعت نداشت این شعر را که منسوب به خیرانی است در پاسخ آقا محمدخان فرستاد : گرنگهدار من آنست که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد که البته در این بیت مراد و مقصود ابراهیم خلیل خان از شیشه همان قلعه شیشه یا شوشی بوده که با استفاده از صنعت شعری ابهام آن را به کار برده است .درهرصورت شعر بالا از آن تاریخ ضرب المثل شد و بالمناسبه مورد استناد و تمثیل قرار گرفت . برای آنکه فرجام کار دانسته شود یادآور می شود که قلعه شوشی به زودی فتح شد ولی این آخرین فتح آقا محمدخان قاجار بود زیرا چند روز بعد در شب جمعه بیست و یکم ذیحجه سال 1211 هجری به دست دو نفر مجرم که حکم قتلشان را صادر کرده بود به قتل رسید .
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گربهی عابد گربه ی عابد به کسانی اطلاق میشود که در لباس زهد و تقوی اعمال ریاکارانه از آنان سربزند و در کسوت خدمتگزاری و نوع دوستی مردم را فریب دهند ، خود را امین و صادق و منزه و متقی جلوه دهند ولی از هر عمل و حقه بازی که متضمن منافع و مصالح شخصی باشد خودداری نورزند. این گونه افراد گندم نما و جوفروش را اهل اصطلاح گربهی عابد میخوانند و مردم ظاهربین را از زهد فروشی آنان برحذر میدارند . اما ریشه و منشا تاریخی این ضرب المثل : «خواجه عمادالدین فقیه کرمانی» معروف به عماد فقیه از مشایخ عرفا و شعرای کرمان است که در نیمهی دوم قرن هشتم هجری به عهد امیرمبارزالدین محمد و شاه شجاع سلاطین آل مظفر در کرمان میزیست و این دو پادشاه نسبت به او اخلاص و ارادت میورزیدهاند . عماد فقیه با وجود مقام فقاهت شعر میگفت و مخصوصا در سرودن غزل توانا بود. عماد فقیه در کرمان زاویه و خانقاهی داشت که صوفیان کرمان و افرادی که به شیخ ارادت میورزیدهاند در آن خانقاه جمع میشدند اما اخلاص و ارادت مردم نسبت به عماد تنها از جنبه شعر و شاعری و فقاهتش نبوده است بلکه عماد فقیه گربه ای داشت و آن را طوری تعلیم کرده بود که چون نماز میگزارد آن گربه نیز به متابعت وی در رکوع و سجود میرفت و چنان وانمود میشد که گربه عابد مانند نمازگزاران صف جماعت شیخ را اقتدا میکند . پیداست که مردم ظاهربین ازجمله مبارزالدین محمد و شاه شجاع این معنی را حمل بر کرامت عماد فقیه کرده بیش از پیش در راه اخلاص نسبت به شیخ میکوشیدند و تقرب به آستانش را اجری کریم و فوزی عظیم میپنداشتند .
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گربهی مرتضی علی به افراد «ابن الوقت» و کسانی که نان را به نرخ روز بخورند و همواره جهت منافع خود را در هر زمان و مکانی منظور داشته باشند ، گربه مرتضی علی گفته میشود و یا به اصطلاح دیگر میگویند : « فلانی گربهی مرتضی علی است از هرجا بندازید با دست به زمین میآید و پشتش به زمین نمیرسد .» اما ریشه تاریخی این ضرب المثل : گربه حیوانی است که در بیشتر خانهها هست و روی دیوارها و پشت بامها دیده می شود . چنگالها و دندانها و نیش بسیار تیز دارد. با آدمی انس میگیرد و در عین مکاری وحیله گری ، حیوانی تمیز و پاکیزه است که چون سیر شد دست و رویش را با آب دهان میشوید. دوست دارد با کودکان بازی کند ولی چون اذیتش میکنند غالبا از آنها میگریزد و در آغوش زنان و مردان خانه جای میگیرد . اما مثل مورد بحث یعنی گربه مرتضی علی علاوه بر آنکه با وضع جسمانی و ساختمان دست و پای گربه مرتبط است چون ریشه تاریخی نیز دارد از آن فی الجمله بحث میشود : جای شک و تردید نیست که مرتضی علی تا جایی که در تاریخ آمده است اهل گربه بازی و کبوتربازی و از این قبیل بازیها نبوده و اگر هم که به فرض محال بوده، آن فرصت و مجال را نداشته که در دوران زمامداری و خلافت به این گونه اعمال متبادر شود. پس این فرضیه پیش میآید که این مرتضی علی صاحب گربهی معروف، شخص دیگری غیر از علی بن ابی طالب است که متاسفانه تاکنون با وجود مراجعه به کتابهای بسیار و پرسش و پژوهش از صاحب نظران هویتش به درستی مشخص نگردیده است. تنها پاسخی که در این مورد از چند نفر شنیدهایم این بوده است که گربهی مرتضی علی در اصل گربهی «مرتاض علی» بوده و نام مرتاض علی به علت قرابت ذهنی و مرور زمان به مرتضی علی تبدیل شده است. راجع به مرتاض علی همچنین نقل کردهاند که این مرد از مرتاضان هندی بود . سالی به ایران آمد و چند چشمه تردستی و به اصطلاح عمومی شعبده بازی و چشم بندی نشان داد. از جمله شیرینکاریهایش گربهی سیاه براق دست پروردهای بود که آن حیوان را گاهی سر و گاهی از پا یا دم در حال چرخش به هوا پرتاب میکرد. این گربهی مرتاض علی به هر شکلی که پرتاب میشد با دو دست پایین میآمد بدون آنکه پشتش به زمین برسد و یا احساس کمترین ناراحتی کند. البته این گفته و شایعه به جهات مختلف قابل قبول نیست و نمیتوان آن را ریشهی مستند و موجه قرار دارد. نخست اینکه هویت این مرتاض علی معلوم و مشخص نیست که در درچه عصر و زمانی میزیست. دوم اینکه با چهار دست و پا پایین آمدن اختصاص به گربهی مرتاض علی ندارد که آن را به صورت امثله سائره درآورده باشد.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گرز رستم گرو است عبارت مثلی بالا از نظر معنی و مفهوم واقعی ناظر بر عظمت شهر تهران است که از عصر قاجاریه و پایتخت شدن آن که رو به گسترش و بزرگ شدن گذاشت به کار میرفت ولی از نظر مجازی و استعارهای هنگامی مورد استعمال و استناد قرار میگیرد که مشکلات بزرگی در امر زندگی یا سایر امور مهم رخ دهد و بخواهند عظمت آن مشکل را بنمایند، در آن صورت میگویند : گرز رستم در اینجا گرو است، یعنی : این مشکل علی رغم گفتهی شاعر« مشکلی نیست که آسان نشود » ، سنگلاخ ناهمواری است که برای تسطیع و هموار کردن آن « گاو نر میخواهد و مرد کهن » چنانچه آن امر مهم در شهر تهران رخ داده و دفع و رفع آن خالی از اشکال نباشد اصطلاحا میگویند : « اینجا تهران است، گرز رستم در اینجا گرو است » اطلاع و آگاهی از ریشهی تاریخی و علت تسمیه این عبارت و اصطلاح مستلزم آن است که شهر تهران را بهتر بشناسیم تا بدان وسیله گرز رستم به دست آید . قصبه تهران در شمال شهرقدیمی و تاریخی ری در میان انبوهی از جنگل که تا قلهی توچال را در برگرفته بود قرار داشت و جنگل مزبور به علت وفور حیوانات وحشی و شکاری به ویژه قرقاول و آهوی جنگلی به نام شوکا بهترین شکارگاه ساکنان ری قدیم بوده است که متاسفانه بر اثر عدم توجه و قطع بی امان درختان حتی یک اصله درخت جنگلی در کوههای شمیرانات دیده نمیشود و همه از بیخ و بن کنده شده به کلی محو و نابود گردیده است. شهر تهران از زمان شاه طهماسب اول رونق و آبادی یافت زیرا چون جد اعلای صفویه سید حمزه در جوار حضرت عبدالعظیم مدفون است شاه طهماسب گاهگاه که به زیارت آن دو مرقد شریف میرفت حین عبور و مرور در حوالی تهران به شکار میپرداخت و رفته رفته به عمران و آبادی آن رغبت کرده در سال 961 هجری به فرمان او بارویی دورآن بنا کردند که شش هزار گام دورآن بود و به عدد سورههای مبارکه قرآن 114 برج برای بارو قرار دادند و در هربرجی یک سوره از قرآن مجید را دفن کردند. چهار دروازه برای شهر ساختند که در عصر قاجاریه به دروازه تبدیل یافت . این نکته هم ناگفته نماند که چون خاک دور بارو کفایت ساختن قلعه و بروج را نکرد از دو چال خاک برداشتند (چال میدان و چال حصار) که از همان وقت این دو محل به این دو اسم موسوم شد . تهران چند بازار دارد که از همه معروفتر و قدیمیتر بازار و سرای امیر از بناهای میرزا تقی خان امیرکبیر است. از چهارسوهای معروف تهران هم چهارسو کوچک است که به گفتهی شادروان عبدالله مستوفی : « ... در زیر طاق چهار سو بزرگ تهران شکل یک گرز که خیلی بزرگ و اغراق آمیز است از گچ ساخته شده و روی آن نوشتهاند گرز رستم. این اصطلاح قدیمی عوامانه شاید از این راه مصطلح شده باشد که طبقه عوام هروقت میخواستند از اشکال زندگی و عظمت تهران و اشخاص آن و حق حسابی که به عقیده آنها در آن رایج بود چیزی بگویند جملهی : « اینجا را تهرانش میگویند ، گرز رستم در اینجا گرو است » را به کار میبستند . شاید افسانهای هم برای گرو بودن گرز رستم در تهران باشد که من نشنیده باشم ...»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها گنج قارون دارد قارون در ادبیات فارسی کنایه از کسی است که در اندوختن مال و ثروت زیاده خواه و در راه خدا دیناری صرف نکند . مقصود از گنج قارون در اصطلاح عامیانه به اموال بی قیاسی اطلاق می شود که از طریق نادرست به دست آید و به فرجام نسبت به صاحب مال و ثروت وفا نکند . این ضرب المثل در جای دیگر هم به کار می رود وآن موقعی است که از ممسک و بخیلی طلب مال و اعانت و امداد شود و او برای آن که متقاضی را از سر خویش باز کند جواب می دهد : « مگر گنج قارون دارم ؟ » اکنون باید دید قارون کیست و گنج قارون تا چه میزان و مبلغ بوده و چه سرانجامی برای صاحبش داشته است. قارون که به لغت عبری او را قاروج می گویند به روایتی عموزاده حضرت موسی بوده و صورتی زیبا داشت. در اوایل کار غاشیه اطاعتش را بر دوش می کشید به قسمی که در حفظ و خواندن تورات از بیشتر بنی اسرائیل مقدم بود . صنعت کیمیا را که تا آن زمان غیر از حضرت موسی هیچ کس ندانسته بود از حضرتش بیاموخت و بدان وسیله ثروتی عظیم جمع آوری کرد که به قولی چهل شتر کلیدهای خزائنش را می کشیدند . به قولی دیگر: « چندان زینت داشت که چهل مرد کلید در گنجها بر دوش می کشیدند ». به روایت دیگر: « وی را هفتاد هزار دیگ رویین بود پرزر کرده و در خانه ها نهاده ، وهر خانه ای را کلیدی بود زرین و قفل نیز زرین . هر کلیدی یک مثقال و چندانی کلید بود که نه مرد قوی به کار بایستی آن را از جای برداشتی ... چون وی را مال جمع شد در عوض شکر نعمت علم بی نیازی افراشت » . پیوسته ثروت خویش را به رخ بنی اسراییل می کشید و در جاه طلبی افراط می کرد و از بخل و حسد سهمی سرشار داشت . بارها می گفت :« در صورتی که پیغمبری برای موسی و سرپرستی قربانگاه و خیمه اجتماع با هارون باشد پس برای من چه خواهد ماند ؟ » روشندلان بنی اسراییل از سر نصیحت با او گفتند: « ای قارون به مال دنیا دلشاد و مغرور مباش زیرا خداوند کسانی را که دلباخته مال شوند و تنها آن را مایه مسرت خود سازند دوست نمی دارد . این مال و ثروت را در راه کمک به قوم خود صرف و احسان کن » ولی قارون به سخنان ایشان گوش فرا نداده و در پاسخ گفت: « من مال فراوان و ثروت بیکران را درپرتو علم و دانش خود اندوخته ام و خداوند تنها مرا سزاوار این نعمت شناخته است و کسی را در مال من نصیبی و حق اظهار نظری نیست ». قارون روزی در زیباترین لباس و نفیسترین جواهر و در موکبی عظیم با چتر شاهی از جلال و جبروت به راه افتاد تا تجمل و حشمتش را به قوم بنی اسراییل نشان دهد . وقتی چشم مردم به او افتاد آنان که شیفته ظواهر و جواهر بودند بی اختیار گفتند :« ای کاش که ما نیز دستگاهی چون قارون داشتیم » ولی دانشمندان و روشندلان قوم که به حقایق حیات آگاه بودند در جواب آن دسته از مردم گفتند :« وای بر شما که اشه ی بو گرفته دنیا چشم دلتان را کور کرده است . ثروت روحی که نزد خدا اندوخته گردد و با تقوی و صلاح توام باشد بر گنج و ثروت قارون که موجب ظلم و سرکشی شود برتری دارد » یک روز موسی به قارون تکلیف کرد که چیتـَک (زکوت) مالش را بپردازد . قارون در ادای چیتـَک (زکوت) بخل ورزید ولی چون به قدرت و نفوذ موسی واقف بود حیله و تدبیری اندیشید تا موسی را به سلاح تهمت و افترا مورد حمله قرار دهد و آبرویش را بریزد . پس جمعی از اوباش و جهال بنی اسراییل را با خود متفق ساخت و زن روسپی بدکاره ای را نیز طبق زر و جواهر داده و با وی مقرر کرد که وقتی علما و اشراف بنی اسراییل مجتمع شوند و موسی به موعظه و نصیحت مشغول گردد او را به زنا متهم سازد . چون موعد مقرر فرا رسید قارون با تجمل و غرور به آن انجمن آمده در برابر موسی بنشست و آغاز تمسخر و استهزا کرد . آن گاه به موسی گفت: « آیا زانی را مطابق تورات نباید سنگسار کرد ؟ » موسی جواب داد: « چرا » قارون گفت: « پس در این صورت تو باید سنگسار شوی زیرا اطلاع موثق دارم که با فلان زن بدکاره ای زنا کردی » موسی زن موصوفه را احضار کرد و سوگند داد که حقیقت را در حضور قوم بیان کند . حقانیت و بیان نافذ موسی به قدرت خداوندی چنان در روحیه آن زن اثر گذاشت که بدون اختیار گفت :« قارون مرا مبلغی رشوت داد تا بگویم موسی با من زنا کرده ، ولی اکنون گواهی می دهم که موسی پیغمبر بر حق است و از عمل خود بدین وسیله اظهار ندامت و پشیمانی می کنم » . موسی از شنیدن این سخن بر کمال شقاوت قارون اطلاع یافته غضبناک شد و دست مناجات برآورده قارون را نفرین کرد . همان لحظه جبرییل امین نازل شد . فرمان الهی رسانید که :« ای موسی ، ما زمین را مطیع تو ساختیم تا هرچه خواهی درباره قارون عمل کنی .» موسی مسرور و مبتهج گشته به حاضران مجلس گفت :« خداوند مرا بر قارون مسلط ساخت . هرکه تابع و پیرو اوست با وی باشد و آنان که تبعیت نمی کنند از وی دوری جویند » . اسراییلیان متوهم گشته از قارون دوری جستن به جز دوکس که یکی دائان و دیگری ایزان نام داشت . آنگاه موسی نزد قارون رفته گفت : ای زمین او را بگیر. زمین زیر پای قارون دهان باز کرده تا کعبش را گرفت. قارون پوزخندی زد و گفت :« باز این چه سحر است که می کنی ؟» موسی دوباره فرمان داد : ای زمین او را بگیر. و تا زانوی قارون در زمین فرو رفته آغاز اضطراب کرد . نوبت دیگر فرمان داد تا کمر قارون در خاک فرو رفت . قارون تازه فهمید که سحرو جادو در میان نیست و شروع به زاری کرده ، گفت :« ای موسی ، مرا آزاد کن تا برای همیشه در امر و فرمان تو باشم و تمام اموال و ثروتم را در اختیار تو قرار دهم » موسی مجدداً بر زبان آورد که : ای زمین او را بگیر و تا گردن قارون در زمین فرو رفته بیشتر از پیشتر لوازم نیاز و زاری به تقدیم رسانید اما فایده ای نداد و زمین به دستور موسی او را به تمامی در کام کشید و خانه و گنجهایش نیز به موجب فرمان موسی در زیر زمین نابود گشت . اعتقاد علمای یهود بر آن است که در این قضیه از معاریف و روسای بنی اسراییل تعداد چهارده هزار و هفتصد نفر با قارون به قعر زمین فرو رفتند . باری ، آنان که تا دیروزبه جاه و مال قارون رشک می بردند پس از این واقعه متوجه شدند که ثروت وسیله عزت و نزدیکی به خداوندی نیست و چه بسا مال و خواسته که موجب هلاک و زیان دیدن خواهد بود . چون به این حقیقت واقف شدند گفتند :« آه ، که اگر لطف خدای متعال نبود ما نیز در پی قارون رفته بودیم . گنج قارون که فرومیرود ازقهرهنوز خوانده باشی که هم ازغیرت درویشانست ( حافظ)