پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها عروس ِخودم میدونم هرگاه مادری به دختر بیهنر و سبکسر خود نصیحت کند که بیا و چیزی یاد بگیر و دختر خیرهسری کند و بگوید : «بلدم اینها که چیزی نیست» مادر میگوید : «عروس خودم میدونم ! بیخشت خومی هم بیذار روش». دختری تازه شوهر کرده بود و سر خانه بخت رفته بود اما بس که بازیگوش و لجباز بود توی خانه باباش و زیر دست مادرش هیچ کمالی یاد نگرفته بود. یک روز شوهرش گفت : «امشب یک دمپخت عدس و کلم بپز» دخترک که بلد نبود چه بایدش کرد رفت پیش پیرزن همسایه و گفت : «میخوام دمپخت عدس کلم بار کنم چه کارش کنم ؟» پیرهزن گفت : «ننهجون ! اول برنجش را خوب پاک کن و چند تا آب بشور». دختر گفت: «خودم میدونم» بعد گفت : «پوست کلم را بیگیر و عدسشم ریگ شور کن» هنوز حرف پیرزن تمام نشده بود که باز گفت : «خودم میدونم» پیرزن حوصله کرد و گفت : «گوشتشم تکهتکه کن و بوشور و تمیز کن». باز دخترک نگذاشت حرف پیرزن تمام بشود گفت : «میدونم» پیرزن دنیا دیده فهمید که دخترک آب بیلگام خورده و تربیت نشده اما ابدا به رویش نیاورد و گفت : «وقتی که عدست پخت و برنجت دانه آمد همین که دیدی داره آبش جمع میشه دورش را بالا بکش ...» دخترک با بیحوصلگی توی حرف پیرزن دوید و گفت : «میدونم» صحبت که به اینجا رسید و پیرزن دید فایده ندارد به همچی دخترک فضولی منع و نصیحت کند گفت «جونم ! حالو که خودت میدونی بیخشت خومی ام بیذار روش و دمش کن» دخترک سبکسر گفت : «خودم میدونم» شب شد و شوورو خونه اومد و زنک دمپخت را کشید. شوهرو همین که یک لقمه تو دهنش گذاشت دید این دمپخت عدس کلم نیست بلکه دمپخت گل و ریگ هست. چوب کشید به بختار دخترک، حالا نزن کی بزن ! دخترک گفت : «والله پیرزن همسایهمان یادم داد» مرد رفت پیش پیرزن تا گله بکند. پیرزن گفت : «هرچی به زنت گفتم ئیجوری بکن گفت خودم میدونم ! من هم گفتم حالو خودت میدونی بیخشت خومی ام بیذار روش !»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها فيها خالدون گاهی اتفاق میافتد که شخصی موضوع سادهای را تا نقطهی انتها که ضرور و لازم به نظر نمیرسد دنبال میکند. در چنین مواقع در باب تمثیل و کنایه میگویند : «میخواهد تا فیها خالدون برود» همچنین در مورد ناطق و سخنرانی که مطلب واضح و پیش پا افتادهای را به تطویل و درازا بکشاند و به اطناب سخن بپردازد در مقام تعریض و کنایه میگویند :«عجب حوصلهای دارد، میخواهد تا فیها خالدون را بگوید» البته همه کس میداند که عبارت «فیها خالدون» از آیات قرآن است و «آیة الکرسی» به این جمله ختم میشود. اساس دعای آیة الکرسی و تلاوت آن به طریق ده وقف به منظور نیت و استجابت دعا تا عبارت : «وهو العی العظیم» است که اگر تلاوت ده مرتبه سوره الحمد را نیز به آن علاوه کنیم وقت زیادی را میگیرد بنابراین چنانچه کسی پس از انجام این برنامه مفصل بقیهی آیة الکرسی تا آخر آیه یعنی : «هم فیها خالدون» ادامه دهد افراد کم حوصله به چنین شخصی البته از باب شوخی و مطایبه میگوید: «لزونی ندارد تا هم فیها خالدون بروی». البته مقصود متکلم این است که پس از نیت کردن و استجابت دعا به طریق ده وقف که به عبارت : «وهوالعی العظیم» منتهی میشود دیگر لزومی ندارد که تا فیها خالدون خوانده شود.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها فوراه چون بلند شود سرنگون شود نیم بیتی بالا که به صورت ضرب المثل درآمده است در موردی به کار میرود که آدمی از حدود مقدر و مشخص ***** نماید و دست به کاری زند که فوق قدرت و توانایی و بلکه شان و شخصیت او باشد. سادهتر آنکه شخص از گلیم خود پا را فراتر نهد و از محدودهی خود به محیطی برتر و بالاتر پرواز نماید. بدیهی است نقاد روزگار هرکس را در صف خود جای میدهد سهل است بلکه گاهی شتاب سقوط و اعاده به مقام و محل اولیه به قدری شدید میباشد که به تلاشی و انهدام عامل جسور منتهی میگردد. در چنین موقعی است که ضرب المثل بالا مصداق پیدا میکند وصرفا آن را مورد استناد واصطلاح قرار میدهند. گاهی این ضرب المثل در مورد مخالفان و دشمنان بکار میرود یعنی اگر مخالف و معاند در مسیر ارتقاء و ترقی بیش از حد تصور پیشرفت کند به این صورت بیان میکنند.اقبال خصم هرچه فزونتر شود نکوست فواره چون بلند شود سرنگون شود
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها فروغی نماند در آن خاندان در آن ایام اعصاری که کلیهی شئون مملکت در دست مردان بود و زنان ایرانی را جز کنج خانه و گوشهی مطبخ جایی نبوده است اگر برحسب اتفاق یا تصادف، بانویی در میان جامعه سر بلند میکرد و استعداد فطری و نبوغ ذاتی خود را در امری از امور به احسن وجه نشان میداد مردان را عرق حسادت و خودخواهی به جوش میآمد و شعر بالا را دور از انصاف و معدلت در زیر لب زمزمه میکردند. «خیر النساء بیگم» همسر سلطان محمد خدابنده و مادر شاه عباس کبیر از لحاظ نسب، مازندرانی است و تا ده پشت به «قوام الدین مرعشی» مشهور به «میر بزرگ» میرسد. خیر النساء بیگم دختر «میر عبد الله خان» والی مازندرانی بود که چون میر عبدالله خان به تحریک پسر عمویش «میر سلطان مراد» به قتل رسید، «شاه طهماسب اول» خیر النساء بیگم را به عقد پسر بزرگ خود «محمد میرزا» درآورد و با وی به هرات فرستاد. محمد میرزا پس از انقضای پادشاهی پدرش شاه طهماسب و برادرش شاه اسماعیل دوم به نام سلطان محمد خدابنده بر اریکهی سلطنت تکیه زد ( 885 هجری) ولی چون کور بود، یا به قولی ضعف بصر داشت. همسرش مهد علیا یعنی همان خیر النساء بیگم زمام امور سلطنت را به دست گرفت، و به عزل و نصب حکام و ماموران کشوری و لشکری پرداخت. مهد علیا زنی غیور، قدرت طلب، تند خو، لجوج و کینه توز بود. امرا وسرداران قزلباش و ارکان دولت صفوی را به چشم حقارت مینگریست و بیصواب دید آنان در انتصابات و تغییرات متصدیات و مسولان امور کشور راسا اقدام میکرد. کار جاه طلبی و فرمانروایی مطلق این زن به جایی رسیده بود که هیچ امری از امور مهمهی کشور بدون اشاره و صلاح دید او صورت نمیگرفت. به همین جهت یکی از شعرای شوخ طبع زمان با اشاره به سنتی خرافی که در میان ایرانیان هنوز هم بیاعتبار نیست این شعر را سرود :فروغی نمانـَد در آن خاندان که بانگ خروس آید از ماکیان
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها فوت کاسه گری را نمی داند این مثل را وقتی به کار میبرند که بخواهند بگویند یک نفر بسیاری چیزها را میداند ولی یک چیز مهم آن را نمیداند. کوزه گری بود که کوزه و کاسه لعابی میساخت. خیلی هم مشتری داشت. این کوزهگر یک شاگرد زرنگ داشت. چون کوزهگر شاگردش را خیلی دوست داشت از یاد دادن به او کوتاهی نمیکرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام کارهای کوزهگری و کاسهگری را یاد گرفت و پیش خودش فکر کرد که حالا میتواند یک کارگاه جدا درست کند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من کم است» کوزهگر قدری مزدش را زیاد کرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت : «من با این مزد نمیتوانم کار کنم» کوزهگر گفت : «آیا در این شهر کسی را میشناسی که از این بیشتر به تو مزد بدهد ؟» شاگرد گفت : «نه ! نمیشناسم ولی خودم میتوانم یک کوزه گری باز کنم» کوزه گر گفت : «بسیار خب ولی بدان من خیلی زحمت کشیدم تا کارهای کوزهگری را به تو یاد دادم انصاف نیست که مرا تنها بگذاری» شاگرد گفت : «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا کار کنم» کوزهگر گفت : «بسیار خب حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یک شاگرد پیدا کنم» شاگرد گفت : «نه ! حرف مرد یکی است» و بعد از آن رفت و یک کارگاه کوزهگری باز کرد و مقداری کوزه و کاسههای لعابی ساخت تا با استادش رقابت کند و بازار کارهای استادش را بگیرد. ولی هرچه ساخت دید بیرنگ و کدر است و مثل کاسههای ساخت استادش نیست. هرچه فکر دید اشتباهی در درست کردن آنها نکرده ولی کاسهها خوب نشدهاند. بعد از فکر زیاد فهمید که یک چیز از کارها را یاد نگرفته. پیش استادش رفت و درحالی که یکی از کاسههایش دستش بود به استادش گفت : «ای استاد عزیز ! حقیقت این بود که من میخواستم با تو رقابت کنم ولی هرچه سعی کردم کاسههایم بهتر از این نشد. آیا ممکن است به من بگویی که چرا اینطور شده ؟» کوزهگر پرسید : «خاک را از کدام معدن آوردی ؟» گفت : «از فلان معدن» استاد گفت : «درست است، گل را چطور خمیر کردی ؟» گفت : «اینطور ...» استاد گفت : «این هم درست، لعاب شیشه را چطور ساختی ؟» گفت : «اینطور ...» استاد گفت : «درست است آتش کوره را چه جور روشن کردی ؟» شاگرد گفت : «همانطور که تو میکردی» استاد گفت : «بسیار خب، تو مرا در این موقع تنها گذاشتی و دل مرا شکستی من از تو شکایت ندارم چون هر شاگردی یک روز باید استاد شود ولی اگر بیایی و یکسال دیگر برای من کار کنی یاد میگیری» شاگرد قبول کرد و به کارگاه برگشت ولی دید تمام کارها همانطور مثل همیشه است. یکسال تمام شد. شاگرد پیش استاد رفت. استاد گفت : «حالا که پسر خوبی شدی بیا تا یادت بدهم» استاد رفت کنار کوره و به شاگردش گفت : «کاسهها را بده تا در کوره بچینم و خوب هم چشمانت را باز کن تا فوت و فن کار را یاد بگیری». استاد کاسهها را از دست شاگرد گرفت و وقتی خواست توی کوره بگذارد چند تا فوت محکم به کاسهها کرد و گرد و خاکی را که از آنها بلند شد به شاگردش نشان داد و گفت : «همهی حرفها در همین فوتش هست. تو این فوت را نمیکردی» شاگرد گفت : «نه من فوت نمیکردم ولی این کار چه ربطی به رنگ لعاب دارد ؟» استاد گفت : «ربطش اینست، وقتی که این کاسهها ساخته میشود چند روز در کارگاه میماند و گرد و خاک روشان مینشیند وقتی چند تا فوت کنیم گرد و غبار پاک میشود و رنگ لعاب روی آن روشن و شفاف میشود و جلا پیدا میکند. حالا برو و کارگاهت را روبراه کن».
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها هر گاه چند نفر از افراد فامیلی مثلا پدر و مادر و برادران و خواهران و سایر اعضای طبقه اول از یك خانواده محفل انسی تشكیل داده گرد هم آیند، این جمعیت خانوادگی را ظرفا و اهل اصطلاح به افراد تحت الكسا تشبیه و تمثیل می¬كنند و می گویند : «عجب، اصحاب كسا تشكیل داده اند. فاطمه و ابوها و بعلهل و بنوها»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها (دیوار موش داره موشم گوش داره ) یعنی هر جا نشستی همه حرفها نزن غیبت نکن
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها قاپ کسی را دزدیدن عبارت مثلی بالا کنایه از این است که کسی را به لطایف الحیل تحت تاثیر قرار دهند و آنچنان نظر مساعدش را به خود جلب کنند که :« هرچه از او بخواهند بکند و هر حرفی به او بگویند باور نماید و مخصوصا در مورد قسمت دوم بیشتر موقع استعمال دارد .» قاپ در آنندراج به معنی : استخوانی خُرد در پاچهی گوسفند و غیره آمده وآن را قاپ مورد نظر استخوان پاشنه و سر زانوی گوسفند است که با آن قاپ بازی میکنند. این بازی اختصاص به افراد و جوانان طبقهی سوم دارد و با آن چند نوع بازی میکنند که اهم آنها عبارت از قاپ سرپا که به دو طریقهی تیلی و پئی که امروزه رواج چندانی ندارد، و سه قاپ وچهار قاپ و جز اینهاست. بازی سه قاپ همان طوری که از اسمش پیداست از سه قاپ تشکیل شده و راجع به طرز و کیفیت این نوع بازی در نوشتار «نقش آوردن» به تفضیل بحث شده است. قاپ بازی به این ترتیب است که مقداری قاپ معمولی را در وسط دایرهای به شکل افقی میچینند. هریک از بازیکنان یک شاه قاپ در میان دو انگشت دست دارند و در خارج دایره متناوبا و پشت سرهم با شاه قاپها به قاپهای وسط دایره میزنند. هرکس توانست قاپهای بیشتری را بزند و از دایره خارج کند برنده شناخته میشود. مطلب و موضوع نوشتار بر سرهمین شاه قاپ است. شاه قاپ بزرگتر از قاپهای معمولی است. و برای آنکه سنگین باشد معمولا قسمت مقعر وفرو رفته آن را که جیک میگویند با سرب پر میکنند و یا به طور کلی آنرا سوراخ کرده درونش را سرب میریزند تا به علت ثقل وسنگینی بتواند قاپها را از وسط دایره خارج کند. این عمل را بارزدن قاپ و آن قاپ را قاپ پر یا «قاپ بار زده» میگویند. به قول دانشمند معاصرآقای جمال زاده :« مردم، کهنه قالتاق و کاربر و آزموده و ناقلا را نیز میگویند : فلانی قاپش پراست.» پیداست هرکس قاپش از نظر سنگینی خوشدست و آمادهتر باشد در بازی موفقتر است. در بازیهای دیگر هم بعضیها با قاپهای مخصوص خودشان که قبلا آن را پر کردهاند بازی میکنند تا هر نقشی را که بخواهند بر زمین بنشیند. این قاپها در نزد اهل فن خیلی قیمت دارد و اگراین قاپها دزدیده شود سارق و رباینده آن، هرچه از صاحب قاپ بخواهد ناچار است تمکین کند و قاپش را پس بگیرد. در ازمنه واعصار گذشته که بازیها و تفریحات سالم به قدر کفایت وجود نداشت قاپ بازی در نزد جوانان وحتی پیران و سالمندان فارغ البال کاملا رایج بوده است.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها قوش کریمخانی عبارت مثلی بالا که بیشتر در جنوب ایران و بین اهل ادب و تاریخ بکار میرود هنگامی مورد استفاده و استناد قرار میگیرد که دستگاهی زحمت و هزینه نگاهداریش زاید بر سود و فایدهی آن باشد، و یا شخصی بیش از حد زحمت وافاضهاش، توقع حقوق و دستمزد داشته باشد. در اینگونه موارد آن موسسه یا آن شخص را به «قوش کریمخانی» تشبیه و تمثیل میکنند و عطای فایدهاش را به لقای توقع و مزاحمتش میبخشند. اما ریشهی تاریخی این ضرب المثل : به طوری که در کتب تاریخی آمده است شاهان و رجال وبزرگان ایران غالبا عاشق شکار بودهاند و برای صید پرندگان وحیوانات وحشی به شکل جرگه یا انفرادی از طرق مختلف استفاده میکردهاند که از آن جمله پرورش پرندگان شکاری بوده است. این پرندگان شکاری عبارت بودند از قرقی، قوش، شاهین، باز، سنقر، چرغ، الاطوغان یا آق طوغان و حتی کلاغ که آنها را در بازخانه و یا به اصطلاح دیگر قوشخانه برای صید پرندگان و آهو و خرگوش و جز اینها تربیت میکردهاند. در بازخانهی سلاطین ایران گاهی تا هفتصد پرندهی شکاری از هر قبیل نگهداری میشد که برای هریک از این پرندگان مامور ومربی مخصوص گماشته بودهاند. «شاردن» سیاح معروف فرانسوی در عصر صفویه راجع به بازخانه شاهی مینویسد : « در این موسسات دفتری وجود دارد که مخصوص ثبت و ضبط مرغانی است که به شاهنشاه تقدیم میدارند و یا اعلیحضرت اعطاء میفرمایند. در این دفاتر اسامی اشخاص و تاریخ و خصوصیات پرندگان شکاری درج میشود. صید با مرغان شکاری در ایران خرج سنگینی دارد چون طیور صیاد فقط از گوشت تغذیه میکنند و لاغیر، و برای بعضیشان ناگزیرند که در تمام مدت روز منحصرا مرغ خانگی بدهند.» روزی برای «کریمخان زند» سر دودمان سلسلهی زندیه که مطلقا اهل اینگونه تجملات پر خرج نبوده است قوشی به عنوان تحفه آورده بودند که بسیار قشنگ و زیبا بود. کریمخان از بازیار پرسید : « خوراک این قوش چیست وچگونه باید از این حیوان پذیرایی کرد ؟» بازیار جواب داد : « این قوش شب و روزی دو وعده غذا میخورد و هر وعده باید گوشت یک مرغ بزرگ یا دو کبوتر به او داد. در فاصلهی دو وعدهی غذا اگر مقداری از تنقلات نیز به اوداده شود در فربهی و سلامتی بی اثر نخوهد بود ! محل سکونت این نوع قوشها باید قفس بالنسبه بزرگ و بسیار زیبا باشد و روزی یک بار او را شستشو دهند تا گرد و غباری که بر سرو رویش نشسته است زایل و زدوده گردد !» کریمخان زند مجددا پرسید : « بگویید ببینم این حیوان زبان بسته در ازای این همه تیمارداری و پرستاری چه فایدهای دارد ؟» جواب دادند : « هرگاه وکیل الرعایا قصد شکار کند و تصادفا کبک یا کبوتری را از دور ببیند قوش را رها میکند و این حیوان احتمال دارد یکی ازآن پرندگان را صید کند و به حضور سلطان بیاورد. همچنین اگر آهویی از جرگهی شکار و تیررس سلطان فرار کند هنر قوش این است که خود را به آهو برساند ودر مقابل دیدگانش آن قدر پرپر میزند تا حضرت وکیل الرعایا به آهونزدیک شوند و آن را هدف قرار دهند !» سرسلسلهی دودمان زندیه که تاکنون سراپا گوش بود و دیده از حیوان تقدیمی بر نمیداشت با تبسمی که حاکی از کمال صفا و وطن خواهی و رعایت اقتصاد و صرفه جویی در دستگاه سلطنت بود به آورندگان قوش گفت : « با این ترتیب به حساب شما من باید روزی چهار کبوتر ومقداری تنقلات برای تغذیهی این حیوان تدارک کنم و یک نفر مربی نیز برای تیمارداشت و پرستاریش استخدام نمایم ؟» حضار مجلس همگی به علامت تصدیق سر فرود آوردند. کریمخان زند پکی به قلیان زد و به لهجه لری گفت : « ولش کنید سی خوش بیره، سی خوش بره. (یعنی رهایش کنید تا خودش بگیرد وخودش بخورد) در دربار من ستون خرجی برای اینگونه تفریحات وتجملات بیفایده وجود ندارد .»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها قمپز در کردن آدمی ذاتا خوش دارد که از خود تعریف کند و به بعضی از اعمال و رفتار خود جنبهی شاهکار وپهلوانی بدهد و گمان میبرد اگرحرفهای گنده بزند وکارهای مهمی را بر خلاف حقیقت به خود نسبت دهد حقیقت مطلب همیشه مکتوم میماند و رازش از پرده بیرون نمیافتد در حالی که چنین نیست و قیافهی حقیقی این گونه افراد مغرور و خودخواه به زودی نمودار میگردد. اینجاست که حاضران مجلس وشنوندگان به یکدیگر چشمک میزنند و میگویند : «یارو قمپز در میکند» یعنی حرفهایش توخالی است، پایه و اساسی ندارد. بشنو وباور مکن. خلاصه قمپز در کردن به گفتهی علامه دهخدا به معنی : «دعاوی دروغین کردن، بالیدن نابجا و فخر و مباهات بیمورد کردن» است. اگرچه قُمپوز لغت ترکیای است و در لغتنامهی دهخدا به معنی آلتی موسیقی از ذوات الاوتار است اما بر اثر تحقیقات ومطالعات کافی، قمپوز توپی بود کوهستانی و سرپر به نام «قمپوز کوهی» که دولت امپراطوری عثمانی در جنگهای با ایران مورد استفاده قرار میداد. این توپ اثر تخریبی نداشت زیرا گلوله در آن به کار نمیرفت بلکه مقدار زیادی باروت در آن میریختند و پارچههای کهنه و مستعمل را با سُنبه در آن به فشار جای میدادند و میکوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود. سپس این توپها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا میشد به طرف دشمن آتش میکردند. صدایی آنچنان مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به لرزه در میآورد و تا مدتی صحنهی جنگ را تحت الشعاع قرار میداد ولی کاری صورت نمیداد زیرا گلولهای نداشت. در جنگهای اولیه بین ایران و عثمانی صدای عجیب و مهیب آن در روحیهی سربازان ایرانیان اثر میگذاشت و از پیشروی آنان تا حدودی جلوگیری میکرد ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پیبردند هرگاه صدای گوشخراشش را میشنیدند به یکدیگر میگفتند :«نترسید قمپوز درمیکنند» یعنی تو خالی است وگلوله ندارد. کلمهی قمپوز مانند بسیاری از کلمات تحریف و تصحیف شده رفته رفته به صورت قمپز تغییر شکل داده ضرب المثل شده است.