1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    عروس ِخودم می‌دونم


    هرگاه مادری به دختر بی‌هنر و سبک­سر خود نصیحت کند که بیا و چیزی یاد بگیر و دختر خیره‌سری کند و بگوید : «بلدم اینها که چیزی نیست» مادر می‌گوید : «عروس خودم می‌دونم ! بی‌خشت خومی هم بیذار روش».
    دختری تازه شوهر کرده بود و سر خانه بخت رفته بود اما بس که بازیگوش و لجباز بود توی خانه باباش و زیر دست مادرش هیچ کمالی یاد نگرفته بود. یک روز شوهرش گفت : «امشب یک دمپخت عدس و کلم بپز» دخترک که بلد نبود چه بایدش کرد رفت پیش پیرزن همسایه و گفت : «می‌خوام دمپخت عدس کلم بار کنم چه کارش کنم ؟» پیره‌زن گفت : «ننه‌جون ! اول برنجش را خوب پاک کن و چند تا آب بشور». دختر گفت: «خودم می‌دونم» بعد گفت : «پوست کلم را بیگیر و عدسشم ریگ شور کن» هنوز حرف پیرزن تمام نشده بود که باز گفت : «خودم می‌دونم» پیرزن حوصله کرد و گفت : «گوشتشم تکه‌تکه کن و بوشور و تمیز کن». باز دخترک نگذاشت حرف پیرزن تمام بشود گفت : «می‌دونم» پیرزن دنیا دیده فهمید که دخترک آب بی‌لگام خورده و تربیت نشده اما ابدا به رویش نیاورد و گفت : «وقتی که عدست پخت و برنجت دانه آمد همین که دیدی داره آبش جمع می­شه دورش را بالا بکش ...» دخترک با بی‌حوصلگی توی حرف پیرزن دوید و گفت : «می‌دونم» صحبت که به اینجا رسید و پیرزن دید فایده ندارد به همچی دخترک فضولی منع و نصیحت کند گفت «جونم ! حالو که خودت می‌دونی بی‌خشت خومی ام بیذار روش و دمش کن» دخترک سبکسر گفت : «خودم می‌دونم» شب شد و شوورو خونه اومد و زنک دمپخت را کشید. شوهرو همین که یک لقمه تو دهنش گذاشت دید این دمپخت عدس کلم نیست بلکه دمپخت گل و ریگ هست. چوب کشید به بختار دخترک، حالا نزن کی بزن ! دخترک گفت : «والله پیرزن همسایه‌مان یادم داد» مرد رفت پیش پیرزن تا گله بکند. پیرزن گفت : «هرچی به زنت گفتم ئی‌جوری بکن گفت خودم می‌دونم ! من هم گفتم حالو خودت می‌دونی بی‌خشت خومی ام بیذار روش !»
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    فيها خالدون


    گاهی اتفاق می­افتد که شخصی موضوع ساده­ای را تا نقطه­ی انتها که ضرور و لازم به نظر نمی­رسد دنبال می­کند. در چنین مواقع در باب تمثیل و کنایه می­گویند : «می­خواهد تا فیها خالدون برود»
    همچنین در مورد ناطق و سخنرانی که مطلب واضح و پیش پا افتاده­ای را به تطویل و درازا بکشاند و به اطناب سخن بپردازد در مقام تعریض و کنایه می­گویند :«عجب حوصله­ای دارد، می­خواهد تا فیها خالدون را بگوید»
    البته همه کس می­داند که عبارت «فیها خالدون» از آیات قرآن است و «آیة الکرسی» به این جمله ختم می­شود. اساس دعای آیة الکرسی و تلاوت آن به طریق ده وقف به منظور نیت و استجابت دعا تا عبارت : «وهو العی العظیم» است که اگر تلاوت ده مرتبه سوره الحمد را نیز به آن علاوه کنیم وقت زیادی را می­گیرد بنابراین چنان­چه کسی پس از انجام این برنامه مفصل بقیه­ی آیة الکرسی تا آخر آیه یعنی : «هم فیها خالدون» ادامه دهد افراد کم حوصله به چنین شخصی البته از باب شوخی و مطایبه می­گوید: «لزونی ندارد تا هم فیها خالدون بروی».
    البته مقصود متکلم این است که پس از نیت کردن و استجابت دعا به طریق ده وقف که به عبارت : «وهوالعی العظیم» منتهی می­شود دیگر لزومی ندارد که تا فیها خالدون خوانده شود.
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    فوراه چون بلند شود سرنگون شود


    نیم بیتی بالا که به صورت ضرب المثل درآمده است در موردی به کار می­رود که آدمی از حدود مقدر و مشخص ***** نماید و دست به کاری زند که فوق قدرت و توانایی و بلکه شان و شخصیت او باشد.
    ساده­تر آن­که شخص از گلیم خود پا را فراتر نهد و از محدوده­ی خود به محیطی برتر و بالاتر پرواز نماید. بدیهی است نقاد روزگار هرکس را در صف خود جای می­دهد سهل است بلکه گاهی شتاب سقوط و اعاده به مقام و محل اولیه به قدری شدید می­باشد که به تلاشی و انهدام عامل جسور منتهی می­گردد.
    در چنین موقعی است که ضرب المثل بالا مصداق پیدا می­کند وصرفا آن را مورد استناد واصطلاح قرار می­دهند. گاهی این ضرب المثل در مورد مخالفان و دشمنان بکار می­رود یعنی اگر مخالف و معاند در مسیر ارتقاء و ترقی بیش از حد تصور پیشرفت کند به این صورت بیان می­کنند.
    اقبال خصم هرچه فزونتر شود نکوست فواره چون بلند شود سرنگون شود
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    فروغی نماند در آن خاندان


    در آن ایام اعصاری که کلیه­ی شئون مملکت در دست مردان بود و زنان ایرانی را جز کنج خانه و گوشه­ی مطبخ جایی نبوده است اگر برحسب اتفاق یا تصادف، بانویی در میان جامعه سر بلند می­کرد و استعداد فطری و نبوغ ذاتی خود را در امری از امور به احسن وجه نشان می­داد مردان را عرق حسادت و خودخواهی به جوش می­آمد و شعر بالا را دور از انصاف و معدلت در زیر لب زمزمه می­کردند.
    «خیر النساء بیگم» همسر سلطان محمد خدابنده و مادر شاه عباس کبیر از لحاظ نسب، مازندرانی است و تا ده پشت به «قوام الدین مرعشی» مشهور به «میر بزرگ» می­رسد. خیر النساء بیگم دختر «میر عبد الله خان» والی مازندرانی بود که چون میر عبدالله خان به تحریک پسر عمویش «میر سلطان مراد» به قتل رسید، «شاه طهماسب اول» خیر النساء بیگم را به عقد پسر بزرگ خود «محمد میرزا» درآورد و با وی به هرات فرستاد. محمد میرزا پس از انقضای پادشاهی پدرش شاه طهماسب و برادرش شاه اسماعیل دوم به نام سلطان محمد خدابنده بر اریکه­ی سلطنت تکیه زد ( 885 هجری) ولی چون کور بود، یا به قولی ضعف بصر داشت. همسرش مهد علیا یعنی همان خیر النساء بیگم زمام امور سلطنت را به دست گرفت، و به عزل و نصب حکام و ماموران کشوری و لشکری پرداخت.
    مهد علیا زنی غیور، قدرت طلب، تند خو، لجوج و کینه توز بود. امرا وسرداران قزلباش و ارکان دولت صفوی را به چشم حقارت می­نگریست و بی­صواب دید آنان در انتصابات و تغییرات متصدیات و مسولان امور کشور راسا اقدام می­کرد. کار جاه طلبی و فرمانروایی مطلق این زن به جایی رسیده بود که هیچ امری از امور مهمه­ی کشور بدون اشاره و صلاح دید او صورت نمی­گرفت. به همین جهت یکی از شعرای شوخ طبع زمان با اشاره به سنتی خرافی که در میان ایرانیان هنوز هم بی­اعتبار نیست این شعر را سرود :
    فروغی نمانـَد در آن خاندان که بانگ خروس آید از ماکیان
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    فوت کاسه گری را نمی داند


    این مثل را وقتی به کار می‌برند که بخواهند بگویند یک نفر بسیاری چیزها را می‌داند ولی یک چیز مهم آن را نمی‌داند.
    کوزه ‌گری بود که کوزه و کاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این کوزه‌­گر یک شاگرد زرنگ داشت. چون کوزه­‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت از یاد دادن به او کوتاهی نمی‌کرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام کارهای کوزه­‌گری و کاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فکر کرد که حالا می‌تواند یک کارگاه جدا درست کند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من کم است» کوزه‌گر قدری مزدش را زیاد کرد ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت : «من با این مزد نمی‌توانم کار کنم» کوزه‌گر گفت : «آیا در این شهر کسی را می‌شناسی که از این بیشتر به تو مزد بدهد ؟» شاگرد گفت : «نه ! نمی‌شناسم ولی خودم می‌توانم یک کوزه ­گری باز کنم» کوزه ­گر گفت : «بسیار خب ولی بدان من خیلی زحمت کشیدم تا کارهای کوزه­گری را به تو یاد دادم انصاف نیست که مرا تنها بگذاری» شاگرد گفت : «درست است ولی دیگر حاضر نیستم اینجا کار کنم» کوزه­‌گر گفت : «بسیار خب حالا بیا شش ماه هم با ما بساز تا یک شاگرد پیدا کنم» شاگرد گفت : «نه ! حرف مرد یکی است» و بعد از آن رفت و یک کارگاه کوزه­‌گری باز کرد و مقداری کوزه و کاسه‌های لعابی ساخت تا با استادش رقابت کند و بازار کارهای استادش را بگیرد. ولی هرچه ساخت دید بی‌رنگ و کدر است و مثل کاسه‌های ساخت استادش نیست. هرچه فکر دید اشتباهی در درست کردن آنها نکرده ولی کاسه‌ها خوب نشده‌اند. بعد از فکر زیاد فهمید که یک چیز از کارها را یاد نگرفته. پیش استادش رفت و درحالی که یکی از کاسه‌هایش دستش بود به استادش گفت : «ای استاد عزیز ! حقیقت این بود که من می‌خواستم با تو رقابت کنم ولی هرچه سعی کردم کاسه‌هایم بهتر از این نشد. آیا ممکن است به من بگویی که چرا اینطور شده ؟» کوزه‌گر پرسید : «خاک را از کدام معدن آوردی ؟» گفت : «از فلان معدن» استاد گفت : «درست است، گل را چطور خمیر کردی ؟» گفت : «اینطور ...» استاد گفت : «این هم درست، لعاب شیشه را چطور ساختی ؟» گفت : «اینطور ...» استاد گفت : «درست است آتش کوره را چه جور روشن کردی ؟» شاگرد گفت : «همانطور که تو می‌کردی» استاد گفت : «بسیار خب، تو مرا در این موقع تنها گذاشتی و دل مرا شکستی من از تو شکایت ندارم چون هر شاگردی یک روز باید استاد شود ولی اگر بیایی و یکسال دیگر برای من کار کنی یاد می‌گیری» شاگرد قبول کرد و به کارگاه برگشت ولی دید تمام کارها همانطور مثل همیشه است. یکسال تمام شد.
    شاگرد پیش استاد رفت. استاد گفت : «حالا که پسر خوبی شدی بیا تا یادت بدهم» استاد رفت کنار کوره و به شاگردش گفت : «کاسه‌ها را بده تا در کوره بچینم و خوب هم چشمانت را باز کن تا فوت و فن کار را یاد بگیری». استاد کاسه‌ها را از دست شاگرد گرفت و وقتی خواست توی کوره بگذارد چند تا فوت محکم به کاسه‌ها کرد و گرد و خاکی را که از آنها بلند شد به شاگردش نشان داد و گفت : «همه­ی حرف‌ها در همین فوتش هست. تو این فوت را نمی‌کردی» شاگرد گفت : «نه من فوت نمی‌کردم ولی این کار چه ربطی به رنگ لعاب دارد ؟» استاد گفت : «ربطش اینست، وقتی که این کاسه‌ها ساخته می‌شود چند روز در کارگاه می‌ماند و گرد و خاک روشان می‌نشیند وقتی چند تا فوت کنیم گرد و غبار پاک می‌شود و رنگ لعاب روی آن روشن و شفاف می‌شود و جلا پیدا می‌کند. حالا برو و کارگاهت را روبراه کن».
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها


    هر گاه چند نفر از افراد فامیلی مثلا پدر و مادر و برادران و خواهران و سایر اعضای طبقه اول از یك خانواده محفل انسی تشكیل داده گرد هم آیند،
    این جمعیت خانوادگی را ظرفا و اهل اصطلاح به افراد تحت الكسا تشبیه و تمثیل می¬كنند و می گویند : «عجب، اصحاب كسا تشكیل داده اند. فاطمه و ابوها و بعلهل و بنوها»
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    (دیوار موش داره موشم گوش داره ) یعنی هر جا نشستی همه حرفها نزن غیبت نکن
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    قاپ کسی را دزدیدن


    عبارت مثلی بالا کنایه از این است که کسی را به لطایف الحیل تحت تاثیر قرار دهند و آن­چنان نظر مساعدش را به خود جلب کنند که :« هرچه از او بخواهند بکند و هر حرفی به او بگویند باور نماید و مخصوصا در مورد قسمت دوم بیشتر موقع استعمال دارد .»
    قاپ در آنندراج به معنی : استخوانی خُرد در پاچه­ی گوسفند و غیره آمده وآن را قاپ مورد نظر استخوان پاشنه و سر زانوی گوسفند است که با آن قاپ بازی می­کنند.
    این بازی اختصاص به افراد و جوانان طبقه­ی سوم دارد و با آن چند نوع بازی می­کنند که اهم آن­ها عبارت از قاپ سرپا که به دو طریقه­ی تیلی و پئی که امروزه رواج چندانی ندارد، و سه قاپ وچهار قاپ و جز این­هاست.
    بازی سه قاپ همان طوری که از اسمش پیداست از سه قاپ تشکیل شده و راجع به طرز و کیفیت این نوع بازی در نوشتار «نقش آوردن» به تفضیل بحث شده است.
    قاپ بازی به این ترتیب است که مقداری قاپ معمولی را در وسط دایره­ای به شکل افقی می­چینند. هریک از بازیکنان یک شاه قاپ در میان دو انگشت دست دارند و در خارج دایره متناوبا و پشت سرهم با شاه قاپ­ها به قاپ­های وسط دایره می­زنند. هرکس توانست قاپ­های بیشتری را بزند و از دایره خارج کند برنده شناخته می­شود.
    مطلب و موضوع نوشتار بر سرهمین شاه قاپ است. شاه قاپ بزرگتر از قاپ­های معمولی است. و برای آن­که سنگین باشد معمولا قسمت مقعر وفرو رفته آن را که جیک می­گویند با سرب پر می­کنند و یا به طور کلی آنرا سوراخ کرده درونش را سرب می­ریزند تا به علت ثقل وسنگینی بتواند قاپ­ها را از وسط دایره خارج کند. این عمل را بارزدن قاپ و آن قاپ را قاپ پر یا «قاپ بار زده» می­گویند.
    به قول دانشمند معاصرآقای جمال زاده :« مردم، کهنه قالتاق و کاربر و آزموده و ناقلا را نیز می­گویند : فلانی قاپش پراست.»
    پیداست هرکس قاپش از نظر سنگینی خوش­دست و آماده­تر باشد در بازی موفق­تر است. در بازی­های دیگر هم بعضی­ها با قاپ­های مخصوص خودشان که قبلا آن را پر کرده­اند بازی می­کنند تا هر نقشی را که بخواهند بر زمین بنشیند.
    این قاپ­ها در نزد اهل فن خیلی قیمت دارد و اگراین قاپ­ها دزدیده شود سارق و رباینده آن، هرچه از صاحب قاپ بخواهد ناچار است تمکین کند و قاپش را پس بگیرد. در ازمنه واعصار گذشته که بازی­ها و تفریحات سالم به قدر کفایت وجود نداشت قاپ بازی در نزد جوانان وحتی پیران و سالمندان فارغ البال کاملا رایج بوده است.​
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    قوش کریمخانی


    عبارت مثلی بالا که بیشتر در جنوب ایران و بین اهل ادب و تاریخ بکار می­رود هنگامی مورد استفاده و استناد قرار می­گیرد که دستگاهی زحمت و هزینه نگاهداریش زاید بر سود و فایده­ی آن باشد، و یا شخصی بیش از حد زحمت وافاضه­اش، توقع حقوق و دستمزد داشته باشد.
    در این­گونه موارد آن موسسه یا آن شخص را به «قوش کریمخانی» تشبیه و تمثیل می­کنند و عطای فایده­اش را به لقای توقع و مزاحمتش می­بخشند.

    اما ریشه­ی تاریخی این ضرب المثل :
    به طوری که در کتب تاریخی آمده است شاهان و رجال وبزرگان ایران غالبا عاشق شکار بوده­اند و برای صید پرندگان وحیوانات وحشی به شکل جرگه یا انفرادی از طرق مختلف استفاده می­کرده­اند که از آن جمله پرورش پرندگان شکاری بوده است.
    این پرندگان شکاری عبارت بودند از قرقی، قوش، شاهین، باز، سنقر، چرغ، الاطوغان یا آق طوغان و حتی کلاغ که آن­ها را در بازخانه و یا به اصطلاح دیگر قوشخانه برای صید پرندگان و آهو و خرگوش و جز این­ها تربیت می­کرده­اند.
    در بازخانه­ی سلاطین ایران گاهی تا هفتصد پرنده­ی شکاری از هر قبیل نگهداری می­شد که برای هریک از این پرندگان مامور ومربی مخصوص گماشته بوده­اند.
    «شاردن» سیاح معروف فرانسوی در عصر صفویه راجع به بازخانه شاهی می­نویسد :
    « در این موسسات دفتری وجود دارد که مخصوص ثبت و ضبط مرغانی است که به شاهنشاه تقدیم می­دارند و یا اعلیحضرت اعطاء می­فرمایند. در این دفاتر اسامی اشخاص و تاریخ و خصوصیات پرندگان شکاری درج می­شود. صید با مرغان شکاری در ایران خرج سنگینی دارد چون طیور صیاد فقط از گوشت تغذیه می­کنند و لاغیر، و برای بعضیشان ناگزیرند که در تمام مدت روز منحصرا مرغ خانگی بدهند.»

    روزی برای «کریمخان زند» سر دودمان سلسله­ی زندیه که مطلقا اهل این­گونه تجملات پر خرج نبوده است قوشی به عنوان تحفه آورده بودند که بسیار قشنگ و زیبا بود.
    کریمخان از بازیار پرسید :
    « خوراک این قوش چیست وچگونه باید از این حیوان پذیرایی کرد ؟»
    بازیار جواب داد :
    « این قوش شب و روزی دو وعده غذا می­خورد و هر وعده باید گوشت یک مرغ بزرگ یا دو کبوتر به او داد. در فاصله­ی دو وعده­ی غذا اگر مقداری از تنقلات نیز به اوداده شود در فربهی و سلامتی بی اثر نخوهد بود ! محل سکونت این نوع قوش­ها باید قفس بالنسبه بزرگ و بسیار زیبا باشد و روزی یک بار او را شستشو دهند تا گرد و غباری که بر سرو رویش نشسته است زایل و زدوده گردد !»
    کریمخان زند مجددا پرسید :
    « بگویید ببینم این حیوان زبان بسته در ازای این همه تیمارداری و پرستاری چه فایده­ای دارد ؟»
    جواب دادند :
    « هرگاه وکیل الرعایا قصد شکار کند و تصادفا کبک یا کبوتری را از دور ببیند قوش را رها می­کند و این حیوان احتمال دارد یکی ازآن پرندگان را صید کند و به حضور سلطان بیاورد. همچنین اگر آهویی از جرگه­ی شکار و تیررس سلطان فرار کند هنر قوش این است که خود را به آهو برساند ودر مقابل دیدگانش آن قدر پرپر می­زند تا حضرت وکیل الرعایا به آهونزدیک شوند و آن را هدف قرار دهند !»

    سرسلسله­ی دودمان زندیه که تاکنون سراپا گوش بود و دیده از حیوان تقدیمی بر نمی­داشت با تبسمی که حاکی از کمال صفا و وطن خواهی و رعایت اقتصاد و صرفه جویی در دستگاه سلطنت بود به آورندگان قوش گفت :
    « با این ترتیب به حساب شما من باید روزی چهار کبوتر ومقداری تنقلات برای تغذیه­ی این حیوان تدارک کنم و یک نفر مربی نیز برای تیمارداشت و پرستاریش استخدام نمایم ؟»
    حضار مجلس همگی به علامت تصدیق سر فرود آوردند.

    کریمخان زند پکی به قلیان زد و به لهجه لری گفت :
    « ولش کنید سی خوش بیره، سی خوش بره. (یعنی رهایش کنید تا خودش بگیرد وخودش بخورد) در دربار من ستون خرجی برای این­گونه تفریحات وتجملات بی­فایده وجود ندارد .»
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    قمپز در کردن


    آدمی ذاتا خوش دارد که از خود تعریف کند و به بعضی از اعمال و رفتار خود جنبه­ی شاهکار وپهلوانی بدهد و گمان می­برد اگرحرف­های گنده بزند وکارهای مهمی را بر خلاف حقیقت به خود نسبت دهد حقیقت مطلب همیشه مکتوم می­ماند و رازش از پرده بیرون نمی­افتد
    در حالی که چنین نیست و قیافه­ی حقیقی این گونه افراد مغرور و خودخواه به زودی نمودار می­گردد.
    این­جاست که حاضران مجلس وشنوندگان به یکدیگر چشمک می­زنند و می­گویند : «یارو قمپز در می­کند» یعنی حرف­هایش توخالی است، پایه و اساسی ندارد. بشنو وباور مکن.
    خلاصه قمپز در کردن به گفته­ی علامه دهخدا به معنی : «دعاوی دروغین کردن، بالیدن نابجا و فخر و مباهات بی­مورد کردن» است.
    اگرچه قُمپوز لغت ترکی­ای است و در لغتنامه­ی دهخدا به معنی آلتی موسیقی از ذوات الاوتار است اما بر اثر تحقیقات ومطالعات کافی، قمپوز توپی بود کوهستانی و سرپر به نام «قمپوز کوهی» که دولت امپراطوری عثمانی در جنگ­های با ایران مورد استفاده قرار می­داد. این توپ اثر تخریبی نداشت زیرا گلوله در آن به کار نمی­رفت بلکه مقدار زیادی باروت در آن می­ریختند و پارچه­های کهنه و مستعمل را با سُنبه در آن به فشار جای می­دادند و می­کوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود. سپس این توپ­ها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می­شد به طرف دشمن آتش می­کردند. صدایی آن­چنان مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به لرزه در می­آورد و تا مدتی صحنه­ی جنگ را تحت الشعاع قرار می­داد ولی کاری صورت نمی­داد زیرا گلوله­ای نداشت.
    در جنگ­های اولیه­ بین ایران و عثمانی صدای عجیب و مهیب آن در روحیه­ی سربازان ایرانیان اثر می­گذاشت و از پیشروی آنان تا حدودی جلوگیری می­کرد ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پی­بردند هرگاه صدای گوش­خراشش را می­شنیدند به یکدیگر می­گفتند :«نترسید قمپوز درمی­کنند» یعنی تو خالی است وگلوله ندارد.
    کلمه­ی قمپوز مانند بسیاری از کلمات تحریف و تصحیف شده رفته رفته به صورت قمپز تغییر شکل داده ضرب المثل شده است.