پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها صبر ایوب ناملایمات و ناگواریهای زندگی از اندازه فزون و گاهی از حدود مقدورات و توانایی بشر خارج است. واقعا مرد میخواهد که بار سنگین مصایب و تالمات را بر دوش کشد و در مقابل حوادث و وساوس شیطانی استقامت و پایداری نماید سهل است بلکه رنج و بلا را به جان و دل پذیرفته از بارگاه رب العزه جز مزید صبر و شکر و ایمان و بندگی چیزی نخواهد به دادهاش شکر کند و ندادهاش را به اقتضا و مشیت الهی تلقی نماید. ایوب از فرزندان لاوی بن یعقوب و از انبیا و امرای معروف عرب بود که یک قرن قبل از ابراهیم پیغمبر در سرزمین یمن میزیست. مدفنش در هشتاد میلی عدن بر قلهی کوه جحاف قرار دارد. مردی ثروتمند و نیکوکار بود به قسمی که تا ده نفر گرسنه را سیر نمیکرد نان نمیخورد و تا ده نفر مستمند را نمیپوشانید هرگز جامعه نمیپوشید : «هفت هزار میش و بره و سه هزار شتر و پانصد جفت گاو نر و پانصد ماده الاغ داشت.» تا اینکه امتحان الهی بر ایوب نازل گشت و خداوند خواست ایوب را بیازماید. پس مال او برفت فرزندانش هلاک گشتند و بدبختی بر او چیره گشت. زینا همسر ایوب که از آن همه رنج و بلا و مصیبت به تنگ آمده و سخنان دلنشین شیطان نیز مزید بر علت شده بود بیدرنگ به سوی ایوب شتافت و گفت : «تا کی خدایت به رنج و زحمت میدارد و به دست درد و مصیبت باید مبتلا باشی ؟ آن همه مال و ثروت چه شد ؟ جگر گوشههای عزیزت به کجا رفتند ؟ دوستان و آشنایانت کجا هستند ؟ آن همه عزت و جوانی و جاه و جلالت کو ؟ چرا از خدا نمیخواهی که بیش از این ترا رنج ندهد و ابرهای تیره مصایب و بلیات را از بالای سرت دور کند ؟» ایوب گفت : «روزگار عزت و سلامت چند سال دوام داشت ؟» زینا جواب داد : «هشتاد سال» ایوب گفت : «اکنون چند سال است که در رنج و بلا به سر میبریم ؟» زینا جواب داد : «هفت سال» ایوب گفت : «من از خدا شرم دارم پیش از آن که روزگار رنج و بلا با دوران نعمت و آسایش برابر شود رفع گرفتاری خود را از او بخواهم. معلوم میشود که ایمان تو ضعیف و سستی گرفت. من اگر روزی از این رنج و بلا رهایی پیدا کنم ترا صد تازیانه خواهم زد. از نزد من دور شو که دیگر خوردن و آشامیدن از دست تو حرام میدانم.» سپس حق تعالی در برابر صبر ایوب دو برابر مال و منالش را به او باز پس داد. هفت فرزندش را زنده کرد و فرزندان صالح دیگری نیز نصیبش ساخت و در خانهاش یک روز از صبح تا شام ملخ طلا بارید و هفتاد سال دیگر به عزت بزیست !!!
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها صبر کنید تا من تفی به دستم بکنم در بید هند نطنز برای کسی این مثل را میآورند که سر بزنگاه کار بیموردی بکند و در موقع خطر دست به دست کند. در زمانهای قدیم یک عده پنج نفری برای برداشتن لانهی لاشخوری رفتند که در وسط کوه بود. نقشهشان این بود که از بالای کوه یکی آویزان شود و دومی پای اولی را بگیرد و آویزان شود و سومی پای دومی و چهارمی پای سومی و پنجمی را هم با طناب به کوه ببندند تا بتوانند لانهی لاشخور را بردارند. چون به بالای کوه رسیدند و مطابق نقشه عمل کردند و آویزان شدند نفر اول گفت : «صو کری دمن یه تفی د دس خوسن» این را گفت و دستش را رها کرد و همگی از آن بالا به زیر افتادند و مردند !
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها طشت رسوایی چون راز مهمی فاش شود و موجب فضیحت و رسوایی گردد به عبارت مثلی بالا استناد جسته اصطلاحا میگویند : «طشتش از بام افتاد» یا به عبارت دیگر : «طشت رسواییش از بام افتاد» زن حائضه به دلایل مختلف در ادوار گذشته همیشه جدیت میکرد پارچههای قرمز رنگ حیض را در جایی پنهان کند که احدی از افراد خانواده چشمش به طور اتفاق نیز به آن نیفتد. برای این کار هیچ جایی بهتر و مطمئنتر از پشت بام نبود زیرا در بلندترین نقاط خانه و دور از انظار و مسیر تردد قرار داشت. گاهی ندرتا اتفاق میافتاد که باد شدیدی میوزید و طشت و محتویاتش را از پشت بام به حیاط منزل پرتاب میکرد. پیداست از برخورد طشت با کف حیاط منزل صدای مهیبی برمیخاست و پارچههای حیض به زمین میریخت و تمام افراد خانواده و حتی همسایگان متوجه آن صدا میشدند و نتیجتا سِر مکتومه که در اختفا و پنهان داشتن آن نهایت سعی و تلاش به عمل آمده بود فاش میگردید. با این توصیف به طوری که ملاحظه شد طشت رسوایی همان طاس یا طشت محتوی پارچههای مورد بحث است که چون آشکارا و برملا میشد زنان عفیفه از این برملایی احساس شرم و آزرم میکردند و تا مدتی روی نشان نمیدادند. مولوی در مورد ضرب المثل بالا چنین ارسال مثل میکند :دردمندی کش زبام افتاده طشت زو نهان کردیم حق پنهان نگشت
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها طفره رفتن از زیر کار در رفتن ، شانه خالی کردن از انجام کاری کنایه از سستی کردن ، تعلل نمودن در کاری است لیکن از هفت سین طفلان نیز نتوان طفره رفت و باز ایستاد
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها عاقبت به خیر فکر میکنم معنی و مفهوم این ضرب المثل احتیاج به بحث و توضیح نداشته باشد چه موضوع عاقبت به خیری به قدری مهم بود که عقلای قوم در هر عصر و زمانی آن را صدر المسائل میدانستند و افراد و جماعات را به رعایت مال اندیشی توصیه میکردند. «کرزوس» آخرین پادشاه لیدی ( ترکیه امروز) چون در ثروت و عظمت به درجه اوج کمال رسید آنچنان مغرور شد که از خویش برتر و بالاتر ندید و در واقع خود را خوشبختترین و سعادتمندترین فرد روی زمین شناخت ولی از طرف دیگر شنید فیلسوف نکته سنجی به نام «سولون» در یونان زندگی میکند که برای جاه و جلال دنیوی ارج و مقداری قائل نیست و اصولا در عقیده و مشربش سعادت و خوشبختی از مجرایی ورای قدرت و ثروت سیراب میشود. تصمیم گرفت این مرد را ببیند و با نمایش دادن حشمت و شکوه درباری و ثروت بیانتهای خویش او را از گمان و تصوری که در مفهوم سعادت و خوشبختی دارد باز دارد. پس «سولون» را از یونان به لیدی دعوت کرد و قبلا فرمان داد دربار را آن چنان آیین ببندند که نظیر آن را در هیچ نقطهای از عالم ندیده و نشنیده باشد. «سولون» با نرمی و متانت در جواب بزرگنماییهای «کرزوس» گفت: « راستش این است که ما یونانیها به تنعمات دنیوی و جاه و جلال ظاهری که همواره در معرض دستبرد روزگار است اعتنا و اعتماد نداریم چه سیر زمان هر روز مستلزم حوادث گوناگون است که هرگز آدمی فکر و تصور آن را نمیکند. معلوم نیست پایان کار تو و سایر زورمندان و ثروتمندان عالم چگونه باشد تا عاقبت کار کسی معلوم نشود نمیتوان او را سعادتمند خواند. خوشبخت کسی است که عاقبت به خیر باشد.»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها علی آباد هم شهر شده هرگاه بخواهند کسی را از لحاظ مقام و فضل و ثروت و جز اینها تحقیر یا تخفیف کنند از باب تعریض و کنایه به عبارت مثلی بالا استناد کرده و میگویند: «علی آباد هم شهر شده !» یا به اصطلاح دیگر «خیال میکنه علی آباد هم شهری شده.» علی آباد در ابتدا قهوه خانهی بزرگی بود که اطاقهای متعدد برای مسافرین وچندین اصطبل و طویله برای چهار پایان داشت. ساکنان مناطق شرقی مازندران، محصولات صادراتی خویش از قبیل برنج و پنبه و کنف و کارهای دستی مانند شمد و شیر و پنیر و تافته را از طریق علی آباد و درهی سواد کوه به تهران و شهر تاریخی ری و فلات مرکزی و جنوبی ایران حمل میکردند. قهوه خانهی علی آباد در واقع شب منزل کاروانها و چهارپایان بود و به علت اهمیت موقع تدریجا توسعه پیدا کرده مسکن و مسافرخانههای زیادی در اطراف آن ساخته شده است به قسمی که پس از چندی به صورت یک بلده کوچک درآمد منتها چون صورت شهری نداشت به علت رطوبت هوا و ریزش بارانهای متوالی مخصوصا عبور و مرور هزاران راس اسب و قاطر و الاغ که شبانه روز ادامه داشت هوای آن همیشه کثیف و آلوده و راهها و کوچههای تنگ و باریک آن همواره پر از گل و لجن بوده که عبور از داخل بلده را مشکل میکرده است، به همین جهات و ملاحظات اگر کسی در آن عصر و زمان خود را علی آبادی معرفی میکرد و یا از مناظر و یا زیباییهای آن سخنی میگفت از آنجا که علی آباد قهوه خانهای بیش نبوده است از باب طنز و کنایه میگفتند: علی آباد هم شهر شده !
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها عهد بوق این مثل از جهت معانی مجازی و مفاهیم استعارهای با مثل عهد دقیانوس ترادف دارد و هرگاه بخواهند در قدمت و کهنگی و فرسودگی چیزی مبالغه کنند در لفافهی هزل و طنز آن را به عهد بوق منتسب میکنند. بوق آلت نای مانندی است که به قول علامه دهخدا: « در حمامها و آسیاها و هنگامهها نوازنده و آواز مهیب و مکروهی از آن برآید.» نوع قدیمی بوق از شاخ بود که بر اثر مرور زمان مدارجی را طی کرد و بعد آن را از استخوان و فلز ساختند امروزه انواع و اقسام بوق شاخی و استخوانی و فلزی پیدا میشود که سابقا از آن در موارد مختلف استفاده میکردند و در حال حاضر نیز بخصوص در روستاها خالی از فایده و استعمال نیست. حمامیها هرچند بار ناگزیر بودند آب خزینه را خالی کنند، سپس خزینه را با وسایل موجود بشویند، سیاهیها و کثافات و موهای لزج را از آن بزدایند و خزینه را با آب تمیز و پاکیزه پر کنند. پیداست تخلیه آب و تنظیف خزینه و گرم کردن آب تازه خزینه که از راه گلخن حمام انجام میشد مستلزم چند روز صرف وقت بود تا به صورت اولیه درآید و مورد استفاده و بهره برداری قرار گیرد. چون روز موعود فرا میرسید و حمام مورد بحث، برای پذیرفتن مشتری آماده میگشت، حمامی در نیمههای شب، بخصوص هنگام سحر به پشت بام حمام میرفت و در بوق کذایی میدمید و خفتگان را برای انجام غسل و نظافت دعوت میکرد. امروزه که تلگراف و تلفن باسیم و بیسیم اختراع شده است دیگر به بوق زدن در شاه راهای کشور احتیاج نیست. در جنگها و محاربات کنونی هم انفجارهای وحشتناک ناشی از بمبهای خانمان برانداز اتم و ناپالم و کبالت و هیدروژن و جز اینها دیگر مجال تامل نمیدهد تا محتاج بوق زدن باشند. آسیاها تبدیل به کارخانجات گندم کوبی شد. حمامها بر اثر تصفیه و لوله کشی آب و بسته شدن خزینهها همیشه و در همه حال آمادهی پذیرایی است. مرگ و میر را هم از طریق رادیو و آگهی در جراید اعلام میدارند. همچنین برای جشن و عروسی به قدری وسایل عیش و طرب فراهم آمد که بوق نقشی ندارد، ولی در ازمنه و اعصار گذشته، بوق تا آن اندازه قرب و منزلت داشت که تقریبا کلیه شئون زندگی مردم را در بر میگرفت.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها عهد دقيانوس به عقیدهی عوام الناس عهد دقیانوس از قدیمترین عهود و اعصار تاریخی است که از آن عهد و عصر قدمی فراتر نمیتوان نهاد به همین جهت هر وقت بخواهند قدمت و کهنگی چیزی یا مطلب و موضوعی را اثبات کنند در لفافهی طنز و طیبت به عهد مزبور اشاره میکنند و میگویند : «مربوط به عهد دقیانوس است»
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها عمرو در امانت خيانت نکرد، تو چرا ؟ گاهی اتفاق میافتد که انسان از نزدیکترین کسانی که همه گونه توقع و انتظار از او متصور است خیانت خلافی در امر امانت و راز داری میبیند که هرگز در مخیلهاش چنان عمل غیر متصوره خطور نکرده است. در چنین موقعی و موردی با تعجب و تاثری زاید الوصف میگویند : «عمرو در امانت خیانت نکرد تو چرا ؟» و مقصود از این عمرو همان عمرو عاصی است که شیعیان نسبت به او از لحاظ خیانتی که داشت و خیانتی که در جنگ صفین نسبت به علی بن ابی طالب ورزیده با نظر بغض و عداوت مینگرند و به همین ملاحظه با استفاده از این ضرب المثل در واقع میخواهد بگویند که عمروعاص با آن همه خباثت ذاتی در حفظ امانت و اسرار امین بود تو چرا در لباس دوستی و خصوصیت خیانت ورزیدی ؟ ولی فکر میکنم علت و جهت دیگر که معقولتر به نظر میرسد این باشد که چون اکثریت مردم ایران به صرف و نحو زبان عربی آشنا نبودهاند خیال میکردهاند که طرز تلفظ عمرو با عمر فرقی ندارد در حالی که اگر فرقی نداشت یکی را با «و» و دیگری را بدون «و» نمینوشتهاند.
پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها عجب سرگذشتی داشتی کل علی چون یک نفر به دقت تمام برای دیگری حرف بزند اما آخر کار ببیند که حرفش در او اثر نکرده، این مثل را به زبان میآورد. یک بابایی مستطیع شده بود و به مکه رفته بود و برگشته بود و شده بود حاجی و همه به او میگفتند : حاجلی (حاج علی) اما یک دوست قدیمی داشت که مثل قدیم باز به او میگفت : کللی (کل علی ـ کربلایی علی). مثل اینکه اصلا قبول نداشت که این بابا حاجی شده ! این بابا هم از آن آدمهایی بود که تشنهی عنوان و لقب هستند و دلشان لک زده برای عنوان ! اگر هزار بلا سرشان بیاید راضیند اما به شرط اینکه اسم و عنوان آنها را با آب و تاب ببرند ! حاج علی پیش خودش گفت : باید کاری بکنم تا رفیقم یادش بماند که من حاجی شدهام به این جهت یک شب شام مفصلی تهیه دید و رفیقش را دعوت کرد. بعد از اینکه شام خوردند، نشستند به صحبت کردن و او صحبت را به سفر مکهاش کشاند و تا توانست توی کله رفیقش کرد که حاجی شده ! توی راه حجاز یک نفر سرش به کجاوه خورد و شکست و یک همچین دهن وا کرد، آمدند و به من گفتند حاج علی از آن روغن عقربی که همراهت آوردهای به این پنبه بزن، بعد گذاشتند روی زخم، فردا خوب خوب شد همه گفتند خیر ببینی حاج علی که جان بابا را خریدی. در مدینه که داشتم زیارت میخواندم یکی از پشت سر صدا زد «حاج علی» من خیال کردم شما هستی برگشتم، دیدم یکی از همسفرهاست، به یاد شما افتادم و نایبالزیاره بودم. توی کشتی که بودیم دو نفر دعوایشان شد نزدیک بود خون راه بیفتد همه پیش من آمدند که حاج علی بداد برس که الان خون راه میافتد. وسط افتادم و آشتیشان دادم همسفرها گفتند : «خیر ببینی حاج علی که همیشه قدمت خیر است.» نزدیکیهای جده بودیم که دریا طوفانی شد نزدیک بود کشتی غرق شود که یکی از مسافرها گفت : «حاج علی ! از آن تربت اعلات یک ذره بینداز توی دریا تا دریا آرام بشود.» همین که تربت را توی دریا انداختم دریا شد مثل حوض خانهمان ... همه همسفرها گفتند : «خدا عوضت بده حاج علی که جان همه ما را نجات دادی.» خلاصه گفت و گفت تا رسید به در خانهشان : همه اهل محل با قرابههای گلاب آمدند پیشواز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علی زیارت قبول ... همین که پایم را گذاشتم توی دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد گفت : وای حاج علیجون ... همین را گفت و از حال رفت. خلاصه هی حاج علی حاج علی کرد تا قصه سفر مکهاش را به آخر رساند وقتی که خوب حرفهاش را زد، ساکت شد تا اثر حرفهاش را در رفیقش ببیند، رفیقش هم با تعجب فراوان گفت : «عجب سرگذشتی داشتی کل علی !!!»