1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

شروع موضوع توسط ATENA ‏20/10/11 در انجمن سایر رشته ها

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سر و کیسه کردن



    این ضرب المثل که در اصطلاح عوام «سر کیسه کردن» هم گفته می شود، در معنی و مفهوم استعاره ای کنایه از این است که تمام موجودی و مایملک کسی را از او گرفته باشند.

    امروزه این اصطلاح در محیط قمارخانه و قماربازی بیشتر مصطلح است و به افرادی که تمام موجودی را باخته باشند اصطلاحا می گویند : «فلانی را سر کیسه کردند»
    البته در مورد افراد ساده لوح هم که بر اثر زبان بازی اشخاص دغلباز و فریبکار همه چیز را از دست بدهند این ضرب المثل از باب استشهاد و تمثیل به کار برده می شود.
    در ادوار گذشته که وسایل نظافت و آرایش و پیرایش تا این اندازه موجود نبود، اکثرا کیسه کشی و سر تراشی در ضمن حمام می شد، یعنی دلاک حمام بدوا سر حمام گیرنده را کلا یا بعضا می تراشید. آن گاه وی را کیسه می کشید و صابون میزد تا موی اضافی و چرک های بدن به کلی زدوده شود و شستشوی کامل به عمل آید زیرا در عرف عقاید گذشتگان اصطلاح سر وکیسه کردن شستشوی کامل تلقی می شد و هر کس این دو کار را توام انجام می داد آن چنان پاک و پاکیزه می شد که به زعم خودش تا یک هفته احتیاج به تجدید نظافت و پاکیزگی نداشت.
    اگر چه امروز عمل سر و کیسه کردن در تمام شهرها و غالب روستاهای ایران مورد استعمال ندارد ولی معنی استعاره ای آن باقی مانده است و مخصوصا در اصطلاحات عامیانه رواج کامل دارد.
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سایه ی تان از سرما کم نشود



    در عبارت بالا معنی مجازی و استعاره ای سایه همان محبت و مرحمت و تلطف و توجه مخصوصی است که مقام بالاتر و موثرتر نسبت به کهتران و زیردستان مبذول می دارد. این عبارت بر اثر لطف سخن نه تنها به صورت امثله سائره درآمده بلکه دامنه آن به تعارفات روزمره نیز گسترش پیدا کرده در عصر حاضر هنگام احوالپرسی یا جدایی و خداحافظی از یکدیگر آن را مورد استفاده و اصطلاح قرار می دهند.
    زمانی که اسکندر مقدونی در کورنت بود شهرت وارستگی دیوژن را شنید و با شکوه و دبدبه سلطنتی به ملاقاتش رفت. دیوژن که در آن موقع دراز کشیده بود و در مقابل تابش اشعه خورشید خود را گرم می کرد اعتنایی به اسکندر ننموده از جایش تکان نخورده است. اسکندر برآشفت و گفت : «مگر مرا نشناختی که احترام لازم به جای نیاوری ؟» دیوژن با خونسردی جواب داد : «شناختم ولی از آنجا که بنده ای از بندگان من هستی ادای احترام را ضروری ندانستم.»
    اسکندر توضیح بیشتر خواست. دیوژن گفت : «تو بنده ی حرص و آز و خشم و شهوت هستی در حالی که من این خواهش های نفس را بنده و مطیع خود ساختم» به قول مولای روم :
    من دو بنده دارم و ایشان حقیر و آن دو بر تو حاکمانند و امیر
    گفت شه، آن دو چه اند، این ذلتست گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست


    به قولی دیگر در جواب اسکندر گفت : «تو هر که باشی مقام و منزلت مرا نداری، مگر جز این است که تو پادشاه و حاکم مطلق العنان یونان و مقدونیه هستی ؟»
    اسکندر تصدیق کرد ! دیوژن گفت : «بالاتر از مقام تو چیست ؟» اسکندر جواب داد : «هیچ» دیوژن بلافاصله گفت : «من همان هیچ هستم و بنابراین از تو بالاتر و والاترم !» اسکندر سر به زیر افکند و پس از لختی تفکر گفت : «دیوژن، از من چیزی بخواه و بدان که هر چه بخواهی می دهم.» آن فیلسوف وارسته از جهان و جهانیان، به اسکندر که در آن موقع بین او و آفتاب حایل شده بود گوشه چشمی انداخت و گفت : «سایه ات را از سرم کم کن» به روایت دیگر گفت : «می خواهم سایه خود را از سرم کم کنی.»
    این جمله به قدری در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بی اختیار فریاد زد : «اگر اسکندر نبودم می خواستم دیوژن باشم.»
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سه دزد بی صدا دارم الهی، حاجی و مشهدی و کربلایی




    در زمان سابق سه نفر، حاجی و مشهدی و کربلایی همسفر شدند. روز گذرشان از کنار شهری افتاد چون خسته بودند بیرون شهر کنار باغی زیر سایه درخت سیبی اتراق کردند. شاخه سیب از دیوار باغ بیرون بود آنها چشمشان که به درخت سیب افتاد هوس خوردن سیب کردند.
    حاجی و کربلایی به مشهدی گفتند : «چند تا سیب بچین تا بخوریم». مشهدی شاخه درخت را گرفت و تکان داد. باغبان از داخل باغ صدا زد : «های مشتی، نکن» ربع ساعتی گذشت حاجی و مشهدی به کربلایی گفتند : «کربلایی ! خبری از باغبان نیست، نوبت شماست بلند شو و سیب بچین» کربلایی هم چند بار درخت را تکان داد. باغبان دوباره از داخل باغ صدا زد : «آی کربلایی نکن، بسه» پس از یکی دو ساعت دیگر که آن سه نفر می خواستند حرکت کنند مشهدی و کربلایی گفتند : «حاجی ! می خواهیم حرکت کنیم برای بین راه مقداری سیب بچین، این بار نوبت شماست»
    حاجی از دیوار باغ به بالای درخت رفت و آنقدر به شاخه لگد زد که شاخه سیب خرد شد و صدای شکستن شاخه باغبان را از خواب پراند. باغبان این بار صدا زد : «های حاجی مگه بس نبود که درخت را شکستی ؟» آن سه نفر به باغبان گفتند : «ای باغبان باید تو به ما بگی از کجا ما را شناختی ؟»
    باغبان پشت دیوار باغ آمد و گفت : «نفر اولی که درخت را تکان داد چون طمعش کم بود مشهدی بود، من جار زدم مشتی نکن، برای بار دوم که صدای درخت آمد فهمیدم که طمع این یکی به کربلایی ها می رود، صدا زدم کربلایی نکن، بسه، خلاصه پس از آن من به خواب رفتم یک مرتبه در بین خواب صدای شکسته شدن شاخه درخت مرا از خواب پراند نگاه کردم دیدم یک نفر با ریش و عبا و ظاهر آراسته بالای درخت سیب رفته، فهمیدم که این حتما حاجی هست که حرصش تمامی ندارد»
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سبزی پاک کردن



    عبارت مثلی بالا در مورد افراد متملق و چاپلوس به کار می رود، بخصوص چاپلوسانی که جز چرب زبانی و تقرب از طریق سالوسی و ریاکاری هنر دیگری ندارند. این دسته از متملقان چاپلوس به منظور تامین مقاصد خویش طرف مقابل را به عرش اعلی می رسانند و از هرگونه مدح و ستایش در حق ممدوح دریغ و مضایقت ندارند.

    «... شاه بر صندلی جلوس کرده عملیات آشپزان با نوای موسیقی شروع می گشت. سپس شاه می رفت و وزرا مشغول پاک کردن سبزی می شدند و واقعا سبزی پاک می کردند، من خود عکسی از این آشپزان دیده ام که در صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان و سایرین هر یک به کاری مشغول بودند.
    این آش در چندین دیگ پخته شده و برای وزرا و رجال و هفتاد هشتاد زن شاه در قدح های چینی تقسیم شده، و از قراری که می گفتند غذای با مزه معطر مقوی هم بوده است.» این اصطلاح و عبارت سبزی پاک کردن از ان زمان معمول گردید و امروزه به تمام انواع تملقات و چاپلوسی ها اطلاق می شود.
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سبیلش آویزان شد




    اصطلاح بالا در امثله سائره کنایه از پکری و نکبت و ادبار است که در مورد افراد سرخورده و وارفته و ورشکسته به کار می رود.
    سبیل درباریان و ملازمان دستگاه سلاطین و حکام صفوی برای ایرانیان هوشمند، بخصوص اصفهانی های زیرک و باریک بین، فی الواقع در حکم میزان سنج بود که از شکل و هیئت آن به میزان لطف و مرحمت سلطان و مافوق نسبت به صاحب سبیل پی می بردند. فی المثل سبیل پر پشت و شفاف که تا بنا گوش می رفت و در پایان چند پیچ می خورد و به سوی بالا دایره وار حلقه می زد دلیل بر شدت علاقه و مرحمت سلطان بود که هر روز صاحب سبیل را به حضور می پذیرفت و با او به مکالمه و مشاوره می پرداخت.
    هر قدر که تعداد حلقه ها و شفافیت سبیل کمتر جلوه می کرد به همان نسبت معلوم می شد که میزان لطف و عنایت سلطان یا حاکم وقت نقصان پذیرفته است. چنانچه سبیل ها به کلی از رونق و جلا می افتاد و به علت نداشتن چربی و چسبندگی به سمت پایین متمایل و یا به اصطلاح سبیل آویزان می شد این آویزان شدن سبیل ها را بر بی مهری مافوق و کم پولی و احیانا مقروض و بدهکار بودن صاحب سبیل تلقی می کردند.
    تا آنجا که بر اثر کثرت استعمال و اصطلاح به صورت ضرب المثل در آمد از آن در موارد مشابه که حاکی از نکبت و ادبار و افلاس باشد استشهاد و تمثیل می کنند.
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سگ داند و پینه دوز در انبان چیست



    پینه دوزی از کسی طلبکار بود و بدهکار بدحسابی می کرد و طلب او را نمی داد. پینه دوز عاقبت خسته شد و یک روز مشته ای (آلتی فلزی برای کار کفش دوزی) داخل انبان گذاشت و به سراغ بدهکار رفت تا طلبش را وصول کند و کار یکسره بشود.
    وقتی به در خانه بدهکار رسید، سگش به او حمله کرد. پینه دوز انبان را بر سر سگ زد و سگ را کشت.
    یا رب سبب مرگ سگ سلطان چیست برچیدن پینه دوز را دکان چیست
    انبان که به سگ خورد و سگ افتاد و بمرد سگ داند و پینه دوز در انبان چیست
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سزای نیکی بدی است




    روزی یک نفر چوپان در بیابان می گذشت تا زمین علف دار خوبی برای گوسفندان خود پیدا کند. دید جنگل آتش گرفته، ماری هم در میان آتش مانده است، با خود گفت : «خوب است که این مار را از آتش نجات بدهم» رفت مار را برداشت در توبره کرد و رفت که از آتش بگذرد. یکدفعه مار سر از توبره درآورد و گفت : «اشهدت را بگو که میخواهم تو را نیش بزنم»
    چوپان بیچاره گفت : «خیلی خب این هم مزد من بود؟ بیا بریم از سه تا موجود دیگر بپرسیم اگر گفتند سزای نیکی بدی است مرا نیش بزن والا از توبره بیا بیرون و برو» مار گفت : «بسیار خب» رفتند و رفتند تا رسیدند به جوی آبی، چوپان از آب پرسید : «آیا سزای نیکی بدی است؟» آب گفت : «بلی» چوپان پرسید : «چرا؟» آب گفت : «برای اینکه از من زراعت می کنی و سر جوی آب بعد از آب خوردن دست و روی خودت را می شویی و آب دهانت را در من می اندازی»
    در اینجا چوپان بیچاره یک سوال را باخت و ناامید شد. مار گفت : «دیدی که یک سوال را باختی، برو تا دو سوال دیگر را بکنی» چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به درختی، چوپان از درخت پرسید : «آیا سزای نیکی بدی است؟» درخت گفت : «بلی» چوپان باز دلش شکست و پرسید : «چرا؟» درخت گفت : «شما می آیید پای درخت که من باشم در سایه ام استراحت می کنید از میوه ام می خورید، برگم را به گوسفندانتان می دهید و در آخر هم شاخه های مرا برای چوبدست می ***ید»
    در اینجا امید چوپان قطع شد مار گفت : «دیدی دو سوال را باختی یک سوال دیگر داری» چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به یک روباهی، چوپان تا به روباه رسید گفت : «شیخ روباه بگو ببینم سزای نیکی بدی است؟» روباه گفت : «باید من اصل مطلب را بدانم بعد بگویم» چوپان داستان آتش گرفتن جنگل و گرفتار بودن مار را برای روباه تعریف کرد. روباه با خود فکری کرد و گفت : «من اول باید ببینم وقتی که تو مار را توی توبره کردی چطور به میان توبره رفت حالا هم مار را با توبره به زمین بگذار و مار یک مرتبه دیگر برود به میان توبره که من ببینم و دربیایید که فتوی بدهم»
    مار از توبره درآمد به محض اینکه رفت به میان توبره روباه گفت : «امانش نده ! بزن با سنگ او را بکش که سزای نیکی بدی است و این را هم در گوش بگیر که دوباره مار را در آستین خود راه ندهی !»
    فردوسی بزرگ نیز می فرمایند :
    سر ناکسان را برافراشتن وز آنان امید بهی داشتن
    سر رشته خویش گم کردن است به جیب اندرون مار پروردن است
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سگ و درویش



    دو نفر که با هم نسازند و بر سر هر امر جزیی و کار کوچکی به هم درآویزند مردم می گویند :
    «این دو تا مثل سگ و درویش دم به دم به هم می پرند !»

    در زمان نوح که به امر خداوند قرار بود دنیا را آب بگیرد، نوح کشتی بزرگی ساخت و از هر جانور یک جفت نر و ماده در کشتی گذاشت. قبل از طوفان، نوح به مردم گفت : «مادامی که ما در این کشتی هستیم کسی با هم جفت نشود که کشتی غرق می شود». چند روز گذشت، یک روز دیدند که کشتی سخت در تلاطم افتاده. آنها که در کشتی بودند گفتند که حتما دو نفر با هم همآغوشی کرده اند و این شر را به گردن درویش انداختند. درویش هرچه قسم خورد هیچکس باور نکرد. تا اینکه شب شد. درویش کشیک نشست دید دو تا سگ، جفتگیری می‌کنند و با تبرزین سگ نر را کشت.
    پس از چندی سگ ماده زایید. یک روز توله های سگ به مادرشان گفتند : «مگر ما پدر نداشتیم ؟» ماده سگ گفت : «چرا، درویش او را با تبرزین کشت.» توله ها گفتند : «پدرمان وصیتی نکرد؟» ماده سگ گفت : «چرا، پدرتان وصیت کرد که به بچه هایم بگو هر جا درویشی دیدند تلافی خون مرا از او بگیرند.»
    حالا هر جا درویشی می گذرد سگ به او حمله می کند.
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سرابی می گوید اندراب است، اندرابی می گوید سراب است



    مردی بود، دو زن داشت، یکی در سراب، دیگری در اندراب. یک روز این مرد برای دیدن زن دیگرش از سراب حرکت می کند تا به اندراب برود.
    بین راه رودخانه ای بود، در موقع عبور از آن می افتد به آب و خیلی تلاش می کند و خسته می شود و تا صبح همانجا می ماند در آنجا می گوید : «حالا سرابی میگه اندرابه، اندرابی میگه سرابه، دیگر نمی دانند توی آب درحال شاراپ شاراپه»
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : ريشه ضرب المثلهاي ايراني و كاربرد آنها

    سرم را ب***، نرخم را ن***




    عبارت بالا از امثله سائره است که بیشتر ورد زبان کسبه بازار و صاحبان دکان های بقالی در برخورد با مشتریانی است که زیاد چانه می زنند تا فروشنده مبلغی از نرخ جنس بکاهد ولی فروشنده با عبارت مثلی بالا به مشتری پاسخ گوید. نرخ شکستن نقطه مقابل نرخ بالا کردن و به معنی کم کردن قیمت است که فروشنده حاضر است سرش را ب***د ولی نرخ کالایش ن***د و پایین نیاید.
    مثل بالا در مورد دیگر هم به کار می رود و آن موقعی است که کسی در عقیده و نیتی که دارد مقام و ثابت قدم باشد و دیگران بخواهند وی را از آن عقیده و نیت که گاهی با مصالح و منافعشان تضاد و تباین پیدا می کند باز دارند که در این صورت برای اثبات عقیده و نیتش به ضرب المثل بالا متبادر می شود.
    خشایار ( خشایارشا) و یا به قولی گزرسس فرزند داریوش بزرگ از آتس سا دختر کوروش کبیر و سومین پادشاه سلسله هخامنشی، پس از آنکه شورش مصریان و بابلیان را فرو نشانید بر طبق وصیت پدرش تصمیم گرفت به یونان حمله کند و شکست دشت ماراتن را که در زمان داریوش بزرگ رخ داده است جبران نماید. خشایارشا تا چهار سال بعد از تسخیر ثانوی مصر به تدارکات و تجهیزات جنگی پرداخت و در سال پنجم تهیه حرکت خود را دیده است.
    نیروی زمینی وقتی که به کنار بغازداردانل رسید به فرمان خشاریارشا دو پل به طول 1150 ذرع از اتصال کشتی ها به یکدیگر ساخته بودند، یکی را فنیقی ها از طناب هایی که از کتان سفید بافته شده و دیگری را مصری ها از ریسمان هایی از کاغذ حصیری ساختند. ولی پس از آنکه پل ها ساخته شد باد شدیدی برخاست و امواج کوه پیکر دریا چند کشتی آن پل را به یکدیگر کوبیده پل ها را خراب کرد.
    معماران دیگر مامور ساختن پل شدند و سیصد و شصت کشتی پنجاه پارویی و تعداد کافی کشتی های عظیم دیگر به نام «تری رم» را به سمت دریای سیاه و 314 کشتی از همین نوع کشتی ها را به سمت بغاز داردانل با طناب های ضخیم چهارلا به هم اتصال داده دو پل محکم ساخته و قشون و بارو بنه را مدت هفت شبانه روز از روی آن عبور دادند. آخرین نفر خشایارشا بود که با تشریفات کامل از پل گذشت و قدم در خاک یونان گذاشت.
    آن گاه سفیرانی به تمام مناطق یونان فرستاد و پیشنهاد تسلیم و اطاعت کرد ولی به آتن و اسپارت سفیرانی نفرستاده بود زیرا سفرای داریوش کبیر را آتنی ها به گودالی موسوم به باراتر و اسپارتی ها به چاهی انداخته گفته بودند :«در آنجا برای شاه خاک خواهید یافت و هم آب» سپس خشایارشا در سر راه خود هر مقاومتی دید سرکوب کرده پیش رفت تا به معبر و تنگه ی «ترموپیل» رسید.
    یونانی ها این تنگه را که باریکترین معبر برای عبور قشون بود و فقط یک ارابه می توانست از آن عبور کند برای پایداری مناسب دانستند و همین طور هم بود ولی سپاه ایران بر اثر راهنمایی یک نفر یونانی به نام «افی یالت» از یک راه بسیار تنگ و باریک دیگر در تاریکی شب و با روشنایی چراغ پیش رفته طلیعه صبح به قله کوه رسیدند و از آنجا سرازیر شده یونانی ها را غافلگیر کردند.
    در جنگ ترموپیل به گفته ی هرودوت بیست هزار ایرانی و هشت هزار یونانی از جمله «لئونیداس» سردار معروف اسپارتی کشته شدند و از آن پس سپاهیان ایران بلامانع پیش رفته تا به شهر آتن رسیدند و به انتقام آتش زدن شهر سارد و معبد و جنگل مقدسش، آن شهر خالی از سکنه و ارگ آن را که جز معدودی فقیر و بیچاره در آن ساکن نبودند به حکم و فرمان خشایارشا آتش زدند. اما نیروی دریایی ایران که از سه هزار فروند کشتی جنگی بزرگ و کوچک تشکیل شده بود در میان جزایر بیشمار دریای اژه پیش می رفت و به سواحل یونان نزدیک می گردید. یونانی ها که در دریانوردی مهارت کامل داشتند تصمیم گرفتند نیروی دریایی ایران را با آنکه از لحاظ کم و کیف بر نیروی دریایی آنها برتری داشت به هر طریقی که ممکن باشد از پای در آوردند و شکست نیروی زمینی خویش جبران کنند. به این منظور و برای تعیین محل جنگ و تاکتیک جنگی کنفرانسی با حضور «اوری بیاد» رییس بحریه و «تمیستوکل» سردار آتنی و «آدی مانت» سردار کورنتی و سایر فرماندهان معروف دریایی یونان تشکیل داده به بحث و مشاوره پرداختند.
    تمیستوکل در این جلسه مشاوره قبل از اینکه اوری بیاد رییس بحریه سخنی بگوید شروع به حرف زدن کرد تا عقیده خود را بقبولاند. در این موقع آدی مانت سردار کورنتی اعتراض کرده گفت : «تمیستوکل، در مسابقه ها شخصی را که قبل از موقع بر می خیزد، می زنند !» تمیستوکل جواب داد : «صحیح است ولی کسی که عقب می ماند جایزه نمی گیرد !» آن گاه روی به اوری بیاد کرد و گفت : «اگر در دریا باز جنگ کنی برای کشتی های ما که از حیث عده کمتر از کشتی های دشمن و از حیث وزن سنگین تر است خطرناک خواهد بود ولی در جای تنگ ما قویتر خواهیم بود و به کشتی های ایران به علت تنگی جا و مکان مجال تحرک و تردد نخواهیم داد، گوش کن، دلایل مرا بسنج و کشتی ها را از خلیج سالامین خارج نکن که خلیج سالامین به طور قطع و یقین بهترین و مناسبترین محل برای جنگ دریایی و برتری بحریه یونان بر ایران خواهد بود...»
    آدی مانت سردار کورنتی بار دیگر در مقام اعتراض بر آمده گفت : «شخصی که وطن ندارد باید سکوت کند» و مقصودش این بود که زادگاه تو یعنی شهر آتن به دست پارسی ها افتاده و تو بی وطن هستی و برای نجات شهر خود می خواهی ما را به کشتن دهی و هلاک کنی. چیزی نمانده بود که اوری بیاد تحت تاثیر سخنان آدی مانت و سایر فرماندهان قرار گیرد و از تمرکز نیروی دریایی یونان در خلیج سالامین انصراف حاصل کند که تمیستوکل سردار هوشیار آتنی رو به اوری بیاد کرده فریاد زد : «در خلیج سالامین میمانی و خود را مردی شجاع خواهی شناساند، یا می روی و یونان را به اسارت سوق می دهی ؟» گفتار اخیر و کوبنده تمیستوکل به قدری رییس بحریه یونان را عصبانی کرده بود که عصای فرماندهی را بلند کرد تا بر فرق تمیستوکل بکوبد اما تمیستوکل که به طرح و نقشه خود اطمینان کامل داشت با نهایت خونسردی سرش را خم کرد و گفت : « سرم را ب*** و حرفم را ن***» این گفته و ژست مدبرانه تمیستوکل موجب گردید که به فرماندهی کشتی های یونانی در خلیج سالامین منصوب گردید و تلفات سنگینی بر نیروی دریایی ایران وارد آورده بحریه یونان را همانطوری که پیش بینی کرده بود به موفقیت و پیروزی رسانیده است.
    باری، عبارت «سرم را ب*** و حرفم را ن***» بر اثر مرور زمان تحریف و تصریفی در آن به عمل آمده به صورت : «سرم را ب*** نرخم را ن***» ضرب المثل گردیده، بالمناسبه مورد استناد و تمثیل قرار می گیرد.