ای سکوتت لحظه لحظه مرگ من آسمانی! با توام، حرفی بزن بوی باران می دهد نجوای تو گفتگوی سبز و بی پروای تو می توان در بستر یادت شکفت می توان همچون تو شعری تازه گفت با غزل، با مثنوی، با انتظار! یاد تو باغی است سرشار از بهار بی ستاره تو دور می شوی و انگار ابرها ستاره ام را می چینند و تک شقایقم در مرداب می میرد و حال در بطن این لحظه های سرد سبد های سیب پر از خالی است ومن اهسته زیر سایه ی درخت ها تب می کنم و در اغتشاش توهم برگ ها هذیان می گویم اه تو هرکجا هستی سری به خواب من بزن [FONT="]وببین که هنوز بی شقایق بی ستاره در چشم سیب ها رنگ می بازم[/FONT]