قایق تنهاییم را به دریای خروشان دلت انداختم کاغذی بود و سبک واژگون شد ناگهان در آب رفت قایق صداقتم از سنگ بود غرق شد با من در اعماق دلت در خواب رفت. اینک اما قایقی میسازم از جنس حباب قایقم را میفرستم روی آب قایقم گرچه حبابی بیش نیست آرزوهای محالم را در آن بنهاده ام فکر ویران کردنش در خواب کن من تو را آری به دست سرد گورستان غمها داده ام