آمدي پاييز مغرورانه سر بالا گرفت/ آسمان خنديد،آبان شاد شد،باران نوشت:/ "کاش باشي شادمان درهر زمان/ کاش هرچيزي که داري آرزو،گردد همان"/ ماه آبان خنده اي مستانه کرد/ خنده هايش بس بلند و مثل رعد/ اشک هاي شوق آبان را ببين/ کرده پشت ابر چشمانش کمين/ فرش سرخي زير پايت پهن کرد از برگ ها پاييز سرد/ فرش مخمل،سرخ و نارنجي و گاهي سبز و زرد/ باد پاييزي تورا زلفي پريشان هديه داد/ تا که با آن قلب دختر ها دهي در دست باد!/ راستگو من را ببخشا گر که هستم بيسواد!/ من فقط يک چيز مي خواهم:که باشي شاد شاد/ يک هزاران ماه آبان را ببيني بعد از اين/ گر که شعرم بود بد ، من را ببخشاي و نبين!/ *** امروز27مهر-فقط10روز تا تولدت مونده
پاسخ : شمارش معکوس! عزیزم ، تماشای هشتمین شفق از هفتمين روز آبان، تماشای حضور لطیف توست در دل معطر هستی . . . تولدت مبارک . . . ای روشني گسترده، ای زیبایی محض ، ای آسمان بی کران مهربانی کلامی می آفرینم تا با تو سخن بگویم سالروز زمینی شدنت مبارک . . . خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا تولدت مبارک هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . . سالروز شکفتنت مبارک تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم تولدت آذین زندگی ام باد . . .
پاسخ : شمارش معکوس! سلام آسمون! چه کردی ! منظورم اون شعری بود که گفتی! قشنگ شعر میگی آفرین... فقط بیخیال بابا ! ده روز دیگه تولدمه ! کاش که هفتا شوهر کور و کچل گیرت بیاد ازدواج کنی تا هفتاد سالگیت خیلی زیاد بعد مرگ هفتمی بگی کجایی راسگو جون که دلم تو رو می خواد! تو رو می خواد! تو رو می خواد!!!
پاسخ : شمارش معکوس! پسرم! انقده شيطون بوديو خبر نداشته آسمون؟ دوس داري حتي تو هفتاد سالگيم هم بکشم منتتون؟ واقعا دوتا چشات ناز خريدني داره صدوبيست ساله اگر هم که بشي ميگم بمون ولي راستش يه چيزاي رو ميخواستم که بگم شايدم وقتيکه خوندي خنده دار باشه يه کم! اولا شعرم اگه خوبه که اين لطف شماس ولي من بازم بايد پيش شما بيام کلاس! لُنگ بايد که پهن کنم پيش شما! شما استادم بشيد راستگو آقا! اون دعا چي بود پسر 7تا شوهر بودش کجا! يني دق ميکنه هرکس که بياد سراغ ما؟ توي ذهنت مگه از من تو چي ساختي راسگو جون ديو7سر،اژدها،عزرائيل و بلاي جون؟! تو که1ذره به ما محل نميدي لا اقل آرزوي مرگ همسر خياليم رو نکن!!!!!! حالا اين درست که من نبايد ازدواج کنم چون که هيچ کي من رو و من کسي رو نميشناسم! ميرسيم به بحث اينکه وقتي پير شدم بيام و بگم راسگو جونم تو رو ميخوام،تو رو ميخوام! تو الانش منو تحويل نميگيري گلکم! بعد که با عصا ميام ميخواي محل بدي به من!؟ بهتره ازين خيالات خودم رها بشم! بيخيال نخواستيمت، رفتم اَصَن!!!!!