1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

قضیه عجیب( ولف میسینگ )

شروع موضوع توسط para3to ‏7/10/11 در انجمن علوم متفرقه

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    قضیه عجیب( ولف میسینگ )
    ​
    [HR][/HR] ولف میسینگ که در روزهای جنگ جهانی دوم شهرتش جهانی بود در مجله

    علم و دین شوروی ( در ماههای ژوئیه ، اوت و سپتامبر سال 1965)می

    نویسد :

    وقتی روز اول سپتامبر سال 1939 میلادی تانکها و زره پوشهای آلمان از

    مرز لهستان عبور کردند ، من در لهستان بودم ودر آن هنگام نازیها برای

    دستگیر کردن من دویست هزار مارک جایزه تعیین کرده بودند . این برای آن

    بود که من دو سال قبل از آن تاریخ یعنی در سال 1937 پیشگویی کرده بودم

    که ( هیتلر ) عاقبت با وضع فجیعی خواهد مرد و این پیشگویی در برابر

    هزاران نفر تماشاگر یکی از تماشاخانه های شهر < ورشو > انجام گرفته بود .

    وقتی شنیدم برای سر من جایزه گزافی تعیین کرده اند سعی کردم از چشم

    ماموران هیتلر به دور باشم ، بنابراین ریش درازی گذاشتم و خودم را به

    عنوان یک نقاش هنرمند معرفی کردم .

    یک روز همان طور که با آن قیافه در خیابان کنار دیواری یستاده بودم و

    اگهی بزرگی را که در آن عکس و مبلغ جایزه دستگیری من چاپ شده بود

    می خواندم ، ناگهان یک افسر آلمانی به من نزدیک شد و گفت : داری عکس

    خودت را تماشا می کنی ؟ ولف میسینگ خود تو هستی ، این تو بودی که

    خبر مرگ فجیع پیشوای آلمان را پیشگویی کردی !

    به این ترتیب من دستگیر شدم و در اولین باز جویی افسر باز پرس آنچنان

    مشتی به صورتم زد که شش دندانم یکجا شکست و موقعی که دهانم را باز

    کردم آن شش دندان همراه با خون زیادی به دامنم ریخت .

    بعد مرا که بیهوش شده بودم به یک سلول انفرادی انداختند و وقتی که بهوش

    آمدم تصمیم گرفتم از قدرتهای استثنایی خودم استفاده کنم و از زندان مرگ

    بگریزم ، این بود که با اراده خاص خود ، اول نگهبان را به داخل سلول

    احضار کردم بعد او را به خواب مغناطیسی فرو بردم و در حالی که خوابیده

    بود به او دستور دادم همچنان بی حرکت باقی بماند و سپس از زندان بیرون آمدم و فرار کردم .

    بعدا سازمان نهضت مقاومت لهستان که در آن روزها مخفیانه عمل می کرد

    مرا از شهر ورشو فراری داد و به وسیله ارابه ای که پر از علف و یونجه

    بود و من هم لا بلای آنها پنهان شده بودم از دست جلادان هیتلر جان سالم به در بردم .

    چند ماه بعد من در خاک شوروی بودم و خوشبختانه پول زیادی هم همراه

    داشتم . شب اول را با یک گروه یهودی پناهنده که از لهستان گریخته بودند

    در یک کلیسا خوابیدیم و بعد از دولت شوروی خواستم به من اجازه ورود به

    جرگه هنرمندان را بدهد تا به عنوان غیبگو در سالنهای موزیک و تاتر

    سرگرم کار بشوم و با وجود آنکه در آن تاریخ ، پیشگو ها و تله پاتها را به

    چشم نیرنگ بازان نگاه می کردند پس از آزمایشهایی که روانشناسان و

    دانشمندان روی من انجام دادند اجازه این کار صادر گردید و من رسما به

    خدمت دولت شوروی در آمدم و شروع به کار کردم و مدتی بعد بود که

    عجیب ترین واقعه زندگیم به وقوع پیوست .

    شبی دو ناشناس که کاسکت سبز بسر داشتند وارد سالن محل کار من شدند و

    به من گفتند : توباید همراه ما بیایی . این دو لباس پلیس سیاسی شوروی را به

    تن داشتند ، اما به نظر می آمد که قصد آزار مرا ندارند . آنها به من گفتند :

    لطفا دنبال ما بیایید ، برایتان در یک هتل اتاقی گرفته ایم و جامه دانهایتان را هم به آنجا برده ایم .

    همرا این دو پلیس سیاسی ، نخست به هتل رفتم و بعد آنها مرا به مقصد نا

    معلومی بردند . آنجا یک اتاق تاریک بود در یک اداره دولتی و مردی که

    سبیل پر پشتی داشت بلا فاصله پس از ورود من به آن اتاق ، داخل شد و

    دوستانه به من سلام داد . او استالین بود و دیدنش مرا سخت به وحشت

    انداخت ، آخر استالین با من چه کاری ممگن است داشته باشد ؟ استالین از

    اوضاع لهستان از من پرسید و بعد خواست که ماجرای فرار خودم را

    برایش بگویم و من هم صادقانه همه چیز را تعریف کردم و در پایان به من

    گفت : بسیار خوب تو می توانی بروی ، ما درباره صحت گفته های تو

    تحقیق خواهیم کرد . آنگاه دولت شوروی با کمک دانشمندانش درباره من به

    یک رشته تحقیقات دست زد که نخستین آزمایش از این تحقیقات متاسفانه به

    یک حادثه نا مطلوب منجر شد .

    ماموران شوروی از من خواستند به کمک نیروهای خودم و بدون آنکه

    حواله چک بانکی در اختیار داشته باشم از بانک دولتی مبلغ یکصد هزار

    روبل بگیرم . من همراه با چند مامور که لباس معمولی به تن داشتند و

    شناخته نمی شدند به بانک رفتم و یک راست تا برابر گیشه پرداخت پیش

    رفتم و جلوی صندوقدار ایستادم . بعد یک برگ کاغذ سفید را که هیچ گونه

    علامتی روی آن نبود به دست صندوقدار دادم و در حالی که خیره در

    چشمانش نگاه می کردم و اندیشه خودم را که تصویر یک حواله یکصد هزار روبلی بود به مغز او منتقل کردم و از او عینا همین مبلغ را خواستم .

    صندوقدار بدون هیچ شکی صد هزار روبل به من داد و من پولها را در

    جامه دان کوچکی که همراه برده بودم جای دادم و ماموران پلیس بعدا در

    نهایت حیرت گزارش خود را درباره واقعه نوشتند .

    بعد از آنکه پولها را به مقامات مربوطه نشان دادم ، خیلی زود دوباره به

    بانک رفتیم و من به اتفاق ماموران از صندوقدار خواستم پولهای موجودی

    خود را بشمارد و آن مرد بینوا پس از شمارش پولها متوجه شد که یکصد

    هزار روبل کسر دارد و موقعی که چکهایی را که گرفته بود بررسی کرد به

    عوض حواله بانکی ، با یک برگ کاغذ سفید معمولی مواجه گردید و این

    همان کاغذی بود که من به نیروی هیپنوتیزم به او القاء کرده بودم که یک

    حواله یکصد هزار روبلی است .

    صندوقدار بعد از مشاهده این کاغذ سفید ناگهان فریادی کشید و بیهوش نقش

    زمین شد . بیچاره سکته کرده بود و من دیگر این موضوع را پیش بینی

    نکرده بودم . خوشبختانه پزشکان بعدا توانستند صندوقدار را زنده نگه دارند .

    ولف میسینگ میگوید : من با آنکه قدرت عجیبی در هیپنوتیزم داشتم فقط

    یکبار در کار پزشکی دخالت کردم و آن هنگامی بود که یگی از اعیان

    ورشو مبتلا به یک بیماری روانی شده بود و دائما تصور می کرد که سی

    کبوتر در مغز او لانه کرده اند . برای درمان او یک میکروسکوپ کوچک

    با خودم بردم و بعد ار آنکه به وی اطمینان دادم کبوترها در مغز وی لانه

    دارند به وسیله آن میکروسکوپ به علامت معاینه تمام سر و مغز کله او را

    زیر نظر قرار دادم و بعد گفتم که : کار کبوترها تمم است و با خواندن چند

    ورد که ظاهرا چیزی نبود و فقط جنبه تلقین داشت اورا از آن تصور

    مضحک رها کردم . آن قبول کرد که آن سی کبوتر از درون مغزش پرواز

    کرده اند ، اما چند سال بعد یک آقای محترم از خدا بی خبر همه چیز را

    برای آن بیمار روانی تعریف کرد و گفت که من چه کرده ام و متاسفانه

    دوباره آن سی کبوتر در مغز آن مرد لانه کردند

    من کارهای عجیب زیادی کردم که شرح تمام آنها چند جلد کتاب میشود ، اما

    برای آنکه شرح حال خودم را به نحوی پایان دهم ناگزیرم ماجرای شطرنج

    بازی خودم را با یکی از قهرمانان شطرنج شوروی برایتان بازگو کنم .

    ترتیب این کار را دانشمندانی که هنوز از سر من دست برنداشته بودند ودائما

    مرا آزمایش می کردند دادند . چشمهای مرا محکم بستند و مرا مقابل یک

    قهرمان شطرنج نشاندند و معلوم شد که این بازی را من خیلی راحت از آن

    قهرمان بردم ، در صورتی که ابدا از شطرنج اطلاعی ندارم و در همه

    عمرم اولین باری بود که به این کار دست می زدم .

    بهتر است برای شما بگویم که چگونه من این بازی شطرنج را از آن قهرمان

    بردم . در سالنی که من مقابل شطرنج باز نشسته بودم و دانشمندان همه

    مراقب اوضاع بودند یک قهرمان شطرنج دیگر هم حضور داشت و چون

    دانشمندان شوروی به تله پاتی و خواندن افکار دیگران اعتقاد نداشتند از

    حضور او در آن جمع ممانعت نکرده بودند و من در تمام مدت از مغز

    قهرمان دوم شطرنج که با دقت سرگرم تماشای بازی ما بود و در فکرش

    حرکات مهره ها را تنظیم می کرد الهام می گرفتم و بازی می کردم و دلیل

    موفقیت من هم در بازی راهنمایی های فکری آن قهرمان بود که خودش از

    این عمل من اطلاع نداشت .

    عالم عجیب ارواح