پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - سرود آبشار مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت یاد که من با یاد او از یاد بردم روزگارم را پس از عمری هنوز ای جان به یاری زنده می دارد نسیم اشتیاق من چراغ انتظارم را خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت که دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم به دست نا امیدی ها دل امیدوارم را هنوز از برگ و بار عمر من یک غنچه نشکفته است که من در پای او میریزم کنون برگ و بارم را
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - تو نسیتی که ببینی تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا می کنند هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون اینه پک آب می نگرند تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر تو مگاه تو درترانه من تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه دیرن خانه ست غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده سکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - ابر تا غم آویز آفاق خاموش ابرها سینه بر هم فشرده خنده روشنی های خورشید در دل تبرگی های فسرده ساز افسانه پرداز باران بانگ زاری به افلک برده ناودان ناله سر داده غمنک روز در ابرها رو نهفته کس نمی گیرد از او سراغی گر نگاهی دود سوی خورشید کور سو میزند شب چراغی ور صدایی به گوش اید از دور هوی باد است و های کلاغی چشم هر برگ از اشک لبریز می برد باد تا سینه دشت عطر خاطر نو از بهاران می کشد کوه بر شانه خویش انه روزگاران من در این صبحگاه غم انگیز دل سپرده به آهنگ باران باغ چشم انتظار بهار است دیر گاهی است کاین ابر انبوه از کران تا کران تار بسته آسمان زلال از دم او همچو ایینه ز نگار بسته عنکبوتی است کز تار ظلمت پیش خورشید دیوار بسته صبح پژمرده تر از غروب است تا بشنویم ز دل ابر غم را در سر من هوای شراب است باده ام گر نه داروی خواب است با دلم خنده جام گوید پشت این ابرها آفتاب است بادبان میکشد زورق صبح
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - نه خون نه آب نه آتش چگونه اینهمه باران چگونه این همه آب که آسمان و زمین را به یکدیگر پیوست به خشک سال دل و جان ما نمی فشاند ؟ چه شد ؟ چگ.نه شد آخر که دست رحمت ابر که خار و خک بیابان خشک را جان داد لهیب تشنگی جاودانه ما را به جرعه ای ننشاند نه هیچ ازین همه خون که تیغ کینه ز دلهای گرم ریخت به خک ایمد معجزه ای که ارغوان شکوفان مهربانی را به دشت خاطر غمگین ما برویاند نه هیچ از اینهمه آتش که جاودانه درین خکدان زبانه کشید امید آنکه تر و خشک را بسوزاند بپرس و باز بپرس بپرس و باز ازین قصه دراز بپرس بپرس و باز ازین راز جانگداز بپرس چه شد چگونه شد آخر که بذر خوبی را نه خون نه آب نه آتش یکی به کار نخورد بگو کزین برهوت غربت ظلمانی چگونه باید راهی به روشنایی برد ؟ کدام باد دریندشت تخم نفرت کاشت ؟ کدام دست درین جک زهر نفرین ریخت ؟ کدام روزنه را می توان گشود و گذشت ؟ کدام پنجره را می توان شکست و گریخت ؟ بزرگوارا ابرا به هر بهانه مبار که خشک سال دل و جان غم گرفته ما به خشک سال دیار دگر نمی ماند نه خون نه آب نه آتش مگر زلال سرشک گیاه مهری ازین سرزمین برویاند
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - از همان روزی كه دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی كه فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی است صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است من كه از پژمردن یك شاخه گل از نگاه ساكت یك كودك بیمار از فغان یك قناری در قفس از غم یك مرد در زنجیر حتی قاتلی بردار، اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم؟ صحبت از پژمردن یك برگ نیست وای، جنگل را بیابان میكنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند صحبت از پژمردن یك برگ نیست فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست در كویری سوت و كور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است...
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - سبکباران ساحل ها لب دریا نسیم و آب و آهنگ شکسته ناله های موج بر سنگ مگر دریا دلی داند که ما را چه توفان هاست دراین سینه تنگ تب و تابی است در موسیقی آب کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟ فرازش شوق هستی شور پرواز فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب سپردم سینه را بر سینه کوه غریق بهت جنگلهای انبوه غروب بیشه زارانم درافکند به جنگلهای بی پایان اندوه لب دریا گل خورشید پرپر به هر موجی پری خونین شناور به کام خویش پیچاندند و بردند مرا گردابهای سرد باور! بخوان، ای مرغ مست بیشه دور که ریزد از صدایت شادی و نور قفس تنگ است و دلتنگ است ورنه هزاران نغمه دارم چون تو پرشور لب دریا غریو موج و کولاک فروپیچد شب در باد نمناک نگاه ماه در آن ابر تاریک نگاه ماهی افتاده بر خاک پریشان است امشب خاطر آب چه راهی می زند آن روح بی تاب ؟ سبکباران ساحل ها چه دانند شب تاریک و بیم موج و گرداب لب دریا شب از هنکامه لبریز خروش موجها پرهیز پرهیز در آن توفان که صد فریاد گم شد چه برمی اید از وای شباویز چراغی دور در ساحل شکفته من و دریا دو همراه نخفته همه شب گفت دریا قصه با ماه دریغا حرف من حرف نگفته
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - سرود آبشار مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را بهشت عشق من در برگ ریز یاد ها گم شد مگر از جام میگیرم سراغ چشم یارم را به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد به گوش سنگ میخواندم سرود آبشارم را به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت یاد که من با یاد او از یاد بردم روزگارم را پس از عمری هنوز ای جان به یاری زنده می دارد نسیم اشتیاق من چراغ انتظارم را خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت که دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم به دست نا امیدی ها دل امیدوارم را هنوز از برگ و بار عمر من یک غنچه نشکفته است که من در پای او میریزم کنون برگ و بارم را
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - باغ بهار میرسد اما ز گل نشانش نیست نسیم رقص گل آویز گل فشانش نیست دلم به گریه خونین ابر میسوزد که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست چنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموش بهار نیست به باغی که باغبانش نیست چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست کبوتری که در این آسمان گشاید بال دگر امید رسیدن به آشیانش نیست ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست جهان به جان من آنگونه سرد مهری کرد که در بهار و خزان کار با جهانش نیست ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - ابر تا غم آویز آفاق خاموش ابرها سینه بر هم فشرده خنده روشنی های خورشید در دل تبرگی های فسرده ساز افسانه پرداز باران بانگ زاری به افلک برده ناودان ناله سر داده غمناک روز در ابرها رو نهفته کس نمی گیرد از او سراغی گر نگاهی دود سوی خورشید کور سو میزند شب چراغی ور صدایی به گوش اید از دور هوی باد است و های کلاغی چشم هر برگ از اشک لبریز می برد باد تا سینه دشت عطر خاطر نو از بهاران می کشد کوه بر شانه خویش انه روزگاران من در این صبحگاه غم انگیز دل سپرده به آهنگ باران باغ چشم انتظار بهار است دیر گاهی است کاین ابر انبوه از کران تا کران تار بسته آسمان زلال از دم او همچو ایینه ز نگار بسته عنکبوتی است کز تار ظلمت پیش خورشید دیوار بسته صبح پژمرده تر از غروب است تا بشنویم ز دل ابر غم را در سر من هوای شراب است باده ام گر نه داروی خواب است با دلم خنده جام گوید پشت این ابرها آفتاب است بادبان میکشد زورق صبح
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام، بيدارم؛ گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم مي گذارم، خواب هاي روشني دارم، عين هشياري ! آنچنان روشن كه من در خواب، دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست ، بيداري ست، بيداري ! *** اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار، پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟ اين منم، همراه او ؟ بازو به بازو، مست مست از عشق، از اميد ؟ روي راهي تار و پودش نور، از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟ *** اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا ! خواب يا بيدار، جاوداني باد اين رؤياي رنگينم ! ***