1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    کلاس روزگار
    درسهای گونه گونه هست
    درس دست یافتن به آب و نان
    درس زیست کنار این و آن
    درس مهر
    درس قهر
    درس آشنا شدن
    درس با سرشک غم زهم جدا شدن
    در کنار این معلمان و درسها
    در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
    یک معلم بزرگ نیز
    در تمام لحظه ها٬ در تمام عمر
    در کلاس هست و در کلاس نیست‌٬
    نام اوست : مرگ
    و آنچه را که درس می دهد
    « زندگی » است ! « فریدون مشیری »
    برگرفته از سایت همکلاسی
     
  2. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    غبار آبی

    چندین هزار قرن
    از سر گذشت عالم و آدم است
    وین کهنه آٍسیای گرانسنگ است
    بی اعتنا به ناله قربانیان خویش
    آسوده گشته است
    در طول قرنها
    فریاد دردنک اسیران خسته جان
    بر میشد از زمین
    شاید که از دریچه زرین آفتاب
    یا از میان غرفه سیمین ماهتاب
    اید بروی سری
    اما
    هرگز نشد گشوده از این آسمان دری
    در پیش چشم خسته زندانیان خک
    غیر از غبار آبی این آسمان نبود
    در پشت این غبار
    جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
    زندان زندگانی اسنان دری نداشت
    هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود
    تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت
    همواره باز بود
    دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود
    در پیش پای او
    در آن سیاه چال
    پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود
    امروز این اسیر
    انسان رنجدیده و محکوم قرنها
    از ژرف این غبار
    تا اوج آسمان خدا پر گشوده است
    انگشت بر دریچه خورشید سوده است
    تاج از سر فضا و زمان در ربوده است
    تا او کند دری به جهان های دیگری ​
     
  3. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    خوابم نمي ربود
    نقش هزار گونه خيال از حيات و مرگ
    در پيش چشم بود
    شب در فضاي تار خود آرام ميگذشت
    از راه دور بوسه سرد ستاره ها
    مثل هميشه بدرقه ميكرد خواب را
    در آسمان صاف
    من در پي ستاره خود ميشتافتم
    چشمان من به وسوسه خواب گرم شد
    ناگاه بندهاي زمين در فضا گسيخت
    در لحظه اي شگرف زمين از زمان گريخت
    در زير بسترم
    چاهي دهان گشود
    چون سنگ در غبار و سياهي رها شدم
    مي رفتم آنچنان كه زهم
    ميشكافتم
    مردي گران به جان زمين اوفتاده بود
    نبضش به تنگناي دل خاك ميتپيد
    در خويش ميگداخت
    از خويش مي گريخت
    ميريخت مي گسست
    مي كوفت مي شكافت
    وز هر شكاف بوي نسيم غريب مرگ
    در خانه ميشتافت
    انگار خانه ها و گذرهاي شهر را
    چندين هزار دست
    غربال
    ميكنند
    مردان و كودكان و زنان ميگريختند
    گنجي كه اين گروه ز وحشت رميده را
    با تيغ هاي آخته دنبال ميكنند
    آن شب زمين پير
    اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
    چندين هزار كودك در خواب ناز را
    كوبيد و خاك كرد
    چندين مادر زحمت كشيده را
    در دم هلاك ك رد
    مردان رنگ
    سوخته از رنج كار را
    در موج خون كشيد
    وز گونه شان تبسم و اميد را
    با ضربه هاي سنگ و گل و خاك پاك كرد
    در آن خرابه ها
    ديدم مادري به عزاي عزيز خويش
    در خون نشسته
    در زير خشت و خاك
    بيچاره بند بند وجودش شكسته بود
    ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت
    دستي
    كه درعزا بدرد پيرهن نداشت
    زين پيش جاي جان كسي در زمين نبود
    زيرا كه جان به عالم جان بال ميگشود
    اما در اين بلا
    جان نيز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت
    شب ها كه آن دقايق جانكاه مي رسد
    در من نهيب زلزله بيدار مي شود
    در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش
    با فر نفس تشنج
    خونين مرگ را
    احساس ميكنم
    آواز بغض و غصه و اندوه بي امان
    ريزد به جان من
    جز روح كودكان فرو مرده در غبار
    تا بانگ صبح نيست كسي همزبان من
    آن دست هاي كوچك و آن گونه هاي پاك
    از گونه سپيده مان پاكتر كجاست
    آن چشمهاي روشن و آن خنده هاي مهر
    از خنده بهار طربناك
    تر كجاست
    آوخ زمين به ديده من بيگناه بود
    آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است
    آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند
    در زير تازيانه جور ستمگران
    روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند
    آوار چهل و سيلي فقز است و خانه نيست
    اين خشت هاي خام كه بر خاك چيده اند
    ديگر زيمن تهي است
    ديگر به روي دشت
    آن كودك ناز
    آن دختران شوخ
    آن باغهاي سبز
    آن لاله هاي سرخ
    آن بره هاي مست
    آن چهره هاي سوخته ز آفتاب نيست
    تنها در آن ديار
    ناقوس ناله هاست كه در مرگ زندگيست ​
     
  4. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    شادي


    غم دنيا نخواهد يافت پايان
    خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

    خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند
    خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

    خوشا لبخند شادي‌آفرينان
    كه شادي رويد از لبخند اينان

    نمي‌داني- دريغا- چيست شادي
    كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

    نه شادي از هوا بارد چو باران
    كه جامي پر كني از جويباران

    نه شادي را به دكان مي‌فروشند
    كه سيل مشتري بر آن بجوشند

    چه خوش فرمود آن پير خردمند
    وزين خوشتر نباشد در جهان پند

    اگر خونين دلي از جور ايام
    « لب خندان بياور چون لب جام»


    به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي
    كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

    به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر
    كه پيش آرد دلي لبخندپرور

    به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار
    كه باشد شادماني را سزاوار

    نه از اين جفت و از آن طاق يابي
    كه شادي را به استحقاق يابي

    جهان در بر رخ انسان نبندد
    به روي هر كه خندان است خندد

    چو گل هرجا كه لبخند آفريني
    به هر سو رو كني لبخند بيني

    چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند
    ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

    گذشت لحظه را آسان نگيري
    چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

    مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم
    به هر حالت تبسم كن، تبسم ​
    ​
     
  5. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    پر کن پیاله را
    کین جام آتشین

    دیریست که ره به حال خرابم نمی برد
    این جام ها که در پی هم می شود تهی
    دریای آتش است که ریزم به کام خویش
    گرداب می ربایدم و آبم نمی برد
    من با سمند سرکش جادویی شراب
    تا بی کران عالم پندار رفته ام
    تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
    تا مرز نا شناخته مر گ وزندگی
    تا کوجه باغ خاطره های گریز پا
    تا شهر یادها
    دیگر شراب هم
    جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
    هان ای عقاب عشق
    از اوج قله های مه آلود دور دست
    پر واز کن به دشت غم انگیز عمر من
    آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
    آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
    در راه زندگی
    با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
    باینکه ناله می کشم از دل ...آب...آب
    دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
    پر کن پیاله را
     
  6. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    آخرين جرعه اين جام تهي
    همه ميپرسند
    چيست در زمزمه مبهم آب
    چيست در همهمه دلكش برگ
    چيست در بازي آن ابر سپيد
    روي اين آبي آرام بلند
    كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
    چيست در خلوت خاموش كبوترها
    چيست در كوشش بي حاصل موج
    چيست در خنده جام
    كه تو چندين ساعت
    مات و مبهوت به آن مي نگري
    نه به ابر
    نه به آب
    نه به برگ
    مه به اين آبي آرام بلند
    نه به اين خلوت خاموش كبوترها
    نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
    من به اين جمله نمي انديشم
    من مناجات درختان را هنگام سحر
    رقص عطر گل يخ را با باد
    نفس پاك شقايق را در سينه كوه
    صحبت چلچله ها را با صبح
    بغض پاينده هستي را در گندم زار
    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
    همه را ميشنوم
    مي بينم
    من به اين جمله نمي انديشم
    به تو مي انديشم
    اي سراپا همه خوبي
    تك و تنها به تو مي انديشم
    همه وقت
    همه جا
    من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
    تو بدان اين را تنها تو بدان
    تو بيا
    تو بمان با من تنها تو بمان
    جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
    من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
    اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
    ريسماني كن از آن موي دراز
    تو بگير
    تو ببند
    تو بخواه
    پاسخ چلچله ها را تو بگو
    قصه ابر هوا را تو بخوان
    تو بمان با من تنها تو بمان
    در دل ساغر هستي تو بجوش
    من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
    آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
     
  7. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    برف شبانه

    بی صدا شب تا سحر
    یاران خود را خواند و گرد آورد
    جا به جا
    در راه ها
    بر شاخه ها
    بر بام گسترد
    صبحگاهان
    شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران
    ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پک سپید تازه
    سر بر کرد
    شهر اینک دست نیروهای نورانی است
    در پس این چهره تابنده
    اما
    باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است
    گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید
    همتی بی حرف همچون برف می باید
    ​
     
  8. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    آفتاب پرست


    در خانه خود نشسته ام ناگاه
    مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
    این جامه عاریت به دور افکن
    وین باده جانگزا به کامت ریز
    خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
    می خندد و می کشد در آغوشم
    پیمانه ز دست مرگ می گیرم
    می لرزم و با هراس می نوشم
    آن دور در آن دیار هول انگیز
    بی روح فسرده خفته در گورم
    لب بر لب من نهاده کژدمها
    بازیچه مار و طعمه مورم
    در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
    بنشسته به روی دخمه ها بیدار
    ومانده مار و مور و کژدم را
    می کاود و زوزه می کشد کفتار
    روزی دو به روی لاشه غوغایی است
    آنگاه سکوت می کند غوغا
    روید ز نسیم مرگ خاری چند
    پوشد رخ آن مغک وحشت زا
    سالی نگذشته استخوان من
    در دامن گور خک خواهد شد
    وز خاطر روزگار بی انجام
    این قصه دردنک خواهد شد
    ای رهگذران وادی هستی
    از وحشت مرگ می زنم فریاد
    بر سینه سرد گور باید خفت
    هر لحظه به مار بوسه باید داد
    ای وای چه سرنوشت جانسوزی
    اینست حدیث تلخ ما این است
    ده روزه عمر با همه تلخی
    انصاف اگر دهیم شیرین است
    از گور چگونه رو نگردانم
    من عاشق آفتاب تابانم
    من روزی اگر به مرگ رو کردم
    از کرده خویشتن پشیمانم
    من تشنه این هوای جان بخشم
    دیوانه این بهار و پاییزم
    تا مرگ نیامدست برخیزم
    در دامن زندگی بیاویزم ​
    ​
     
  9. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    بهاری پر از ارغوان

    تو را دارم ای گل جهان با من است
    تو تا با منی جان جان با من است
    چو می تابد از دور پیشانی ات
    کران تا کران آسمان با من است
    چو خندان به سوی من ایی به مهر
    بهاری پر از ارغوان با من است
    کنار تو هر لحظه گویم به خویش
    که خوشبختی بی کران با من است
    روانم بیاساید از هر غمی
    چو بینم که مهرت روان با من است
    چه غم دارم از تلخی روزگار
    شکرخنده آن دهان با من است ​
     
  10. پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی -

    گفت : آنجا چشمه خورشید هاست
    آسمان ها روشن از نور و صفا است
    موج اقیانوس جوشان فضا است
    باز من گفتم که : بالاتر کجاست
    گفت : بالاتر جهانی دیگر است
    عالمی کز عالم خکی جداست
    پهن دشت آسمان بی انتهاست
    باز من گفتم که بالاتر کجاست
    گفت : بالاتر از آنجا راه نیست
    زانکه آنجا بارگاه کبریاست
    آخرین معراج ما عرش خداست
    بازمن گفتم که : بالاتر کجاست
    لحظه ای در دیگانم خیره شد
    گفت : این اندیشه ها بس نارساست
    گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه
    تا نپنداری که گفتاری خطاست
    دورتر از چشمه خورشید ها
    برتر از این عالم بی انتها
    باز هم بالاتر از عرش خدا
    عرصه پرواز مرغ فکر ماست
    ​