پاسخ : اشعار بياد ماندني سهم من از غم تو این همه بیداد نبود مرغ دل جز به هوای غمت آزاد نبود کس نفهمید که یکباره چه آمد به سرم بس که میسوختم و قدرت فریاد نبود سر تقسیم گل و عشق و غزلهای قشنگ همه بودند و نبودی و دلم شاد نبود دردِ شیرین مرا هیچ طبیبی نشناخت سر بالین من آن لحظه که فرهاد نبود دلم از سردی مهر تو به خود میپیچید مگر ای دوست! بهار دلت آباد نبود؟ بال پرواز مرا یک نفر آرام شکست این هم از لطف کسی جز خود صیاد نبود! نشد انگار بگویی که دلت با ما نیست نکند درد تو را هم لب فریاد نبود؟ ابوالفضل صمدی
پاسخ : اشعار بياد ماندني غمت در نهانخانه ی دل نشیند به نازی كه لیلی به محمل نشیند مرنجان دلم را كه این مرغ وحشی زبامی كه برخاست مشكل نشیند خلد گر به پا خاری آسان در اید چه سازم به خاری كه در دل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم كه از گریه ام ناقه در گل نشیند بنازم به بزم محبت كه آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
پاسخ : اشعار بياد ماندني ماه من ، غصه چرا ؟! آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ... ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد ... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد .... ماه من ! غصه اگر هست ! بگو تا باشد ! معنی خوشبختی ، بودن اندوه است ...! این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ... ولی از یاد مبر، پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟! چرا !؟! مهین رضوانی فرد
پاسخ : اشعار بياد ماندني اشک رازيست لبخند رازيست عشق رازي ست اشک آن شب لبخند عشقام بود. قصه نيستم که بگويی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی... من درد مشترکام مرا فرياد کن. درخت با جنگل سخنمیگويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخنمیگويم نامات را به من بگو دستات را به من بده حرفات را به من بگو قلبات را به من بده من ريشههای تو را دريافتهام با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام و دستهایات با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گريستهام برای خاطر زندهگان، و در گورستان تاريک با تو خواندهام زيباترين سرودها را زيرا که مردهگان اين سال عاشقترين زندهگان بودهاند. دستات را به من بده دستهای تو با من آشناست ای ديريافته با تو سخنمیگويم بهسان ابر که با توفان بهسان علف که با صحرا بهسان باران که با دريا بهسان پرنده که با بهار بهسان درخت که با جنگل سخنمیگويد زيرا که من ريشههای تو را دريافتهام زيرا که صدای من با صدای تو آشناست.
پاسخ : اشعار بياد ماندني هرگز نخواب کوروش ، دارا جهان ندارد. سارا زبان ندارد ، رستم در این هیاهو گرز گران ندارد. روز وداع خورشید ، زاینده رود خشکید. زیرا دل سپاهان ، نقش جهان ندارد. بر نام پارس دریا ، نامی دگر نهادند ، گویی که آرش ما ، تیرو کمان ندارد. دریای مازنی ها ، بر کام دیگران شد. دارا کجای کاری ؟ دزدان سر زمینت ، بر بیستون نوشتند ، اینجا خدا ندارد ! هرگز نخواب کوروش ، ای مهر آریائئ بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
سوگند به دل خسته وتنها و غریبم این حسرت و تنهایی و غم گشته نصیبم این قافله که نام خود از عشق گرفته گویی به خدا جز ره تنهایی نرفته آری که چقدر نام تو ای عشق غریب است این مکتب ما مملو نیرنگ و فریب است آنکس که تو گویی که همان مرد خدا بود نامردترین خلق و ز مردی جدا بود ای جان،که تو در منصب استادی نشستی تو عهد هزاران کس و اینجا شکستی من در پی عشق و ز جهانی دگر هستم بر روی زمین در پی این عشق نشستم نفرین به جهانی که همه روی ریا داشت خنجر شد و خود را به دل خسته ما کاشت ما بس که در این غمکده افسوس کشیدیم آری به خدا خسته و از خود بریدیم
ای ساربان آهسته رو تا راهیان از خود رهند، در بی خودی بار گران جسم را از جامه ی تن برکنند تا دل تجلیگه شود، ک-از بیدلی حرف از زبانم میرود. آی ساربان آهسته رو ک-این راه پرشیب و فراز زندگی مانند من دلداده ای در کشور آزاده ها هرگز نبیند،چون روم،همراه من یاد و نشانم میرود. آی ساربان آهسته رو تا بار دیگر بوسه بر جانان زنم و-آن ترک دل آزاررا آغوش گیرم آنچنان ما هردو در هم گُم شویم،در خیل تو آن درستانم میرود. آی ساربان آهسته رو گیرم همه بود و نبود خویش را این جا نمانم یک نشان از رفتن و از آمدن آتش زنم این خانه را با آه خود، فردا توانم میرود
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - دل سراپرده محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست من که سر درنیاورم به دو کون گردنم زیر بار منت اوست تو و طوبی و ما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست بی خیالش مباد منظر چشم زان که این گوشه جای خلوت اوست هر گل نو که شد چمن آرای ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست ملکت عاشقی و گنج طرب هر چه دارم ز یمن همت اوست من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه محبت اوست
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشا عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
پاسخ : اشعار منتخب و زیبا از شاعران ایرانی - گناه دريا چه صدف ها که به دریای وجود سینه هاشان ز گهر خالی بود ننگ نشناخته از بی هنری شرم نکرده از این بی گهری سوی هر درگهشان روی نیاز همه جا سینه گشایند به ناز زندگی دشمن دیرینه من چنگ انداخته در سینه من روز و شب با من دارد سر جنگ هر نفس از صدف سینه تنگ دامن افشان گهر آورده به چنگ وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ