1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

شروع موضوع توسط para3to ‏3/10/11 در انجمن قرآن کریم

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان
    ​
    پيشگفتار : روش قصه پردازى در قرآن

    بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
    هدف اصلى قرآن از نقل قصه ها و داستانهايش عبور دادن انسان از گذرگاههاى تاريك و ترسناك و رساندن او به سرزمين روشناييها و هدايت است . منتها ((ضمن تعقيب آن هدف اصلى ، گاه مناسبتى ايجاب مى كند كه داستان برگزيده اى به اندازه و شيوه متناسب و با زيبايى هنرى راستين ، ايراد شود، ليكن نه بر اساس خيالپردازى و قصه آفرينى ، بلكه بر اساس ابتكار و آفرينش هنرى در چگونگى گزارش و با اتكا به واقعيتهاى قاطع و ترديدناپذير)). از اين روش و شيوه قرآن در نقل قصه ها و داستانها بايد تحت عنوان ((روش قصه پردازى قرآن )) نام برد. چگونگى شروع قصه ها

    يكى از روشها، شيوه و چگونگى آغاز يك قصه است كه با دقت نظر و ژرف نگرى در قصه هاى قرآن و مطابقت و مقايسه آنها با يكديگر، مى توان به تفاوت و تنوع قصه در شروع با توجه به چگونگى آغاز و شروع ، پى برد و اين گونه قصه ها را دسته بندى كرد:
    الف . برخى قصه هاى قرآن با يك مقدمه آغاز مى گردد كه اين مقدمه بر اساس اهداف خاص مى تواند به گونه هاى متفاوت آمده باشد.
    1. مقدمه يك ((استفهام تقريرى )) است كه اين استفهام در خواننده كشش و انگيزه ايجاد مى كند كه داستان را دنبال كند. داستان موسى (ع ) در سوره طه (آيه 9)) با اين مقدمه استفهامى آغاز مى گردد: ((هل اتيك حديث موسى )).
    ((بديهى است اين استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تعبير معروف ((استفهام تقريرى )) يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه يكى خبر مهم است ، همان گونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع يك خبر مهم مى گوييم : آيا اين خبر را شنيده اى كه ...؟))
    قطعا شروع قصه اى با اين گونه استفهام و پرسش ، خواننده را ترغيب مى كند كه با تمام وجود و سراپا گوش ، خود را براى شنيدن داستان آماده نمايد كه :
    ((آن يك نوع استفهام است براى زمينه چينى و آماده كردن نفسها و گوشها، تا اينكه قصه را بخوبى دريابند و عاشقانه مايل به دريافت آن شوند.))
    2. در سوره ((ص )) (آيات 17 تا 20) به معرفى شخصيت داوود (ع ) مى پردازد و بعد با جمله استفهامى ((هل اتيك نبؤ ا الخصم اذ تسوروا المحراب )) (آيا از داستان آن مردان متخاصم كه به بالاى ديوار محراب آمدند خبر دارى ؟) به داستانى در مورد اين پيامبر خدا مى پردازد، بويژه كه با اين استفهام شنونده و خواننده را ترغيب به شنيدن و خواندن داستان مى كند و بعد ماجراى داورى آن جناب و دو برادر متنازع را بيان مى دارد. مرحوم علامه طباطبائى (ره ) در اين باره مى نويسد:
    ((استفهام "هل اتيك ..." به منظور به شگفتى واداشتن و تشويق به شنيدن خبر است .))
    3. در سوره ذاريات (آيه 24) نيز داستان ميهمانان ابراهيم (ع ) را با يك استفهام و پرسش آغاز مى كند و نكته قابل تاءمل و دقت آيه اين است كه نمى فرمايد ((آيا داستان ابراهيم را مى دانى و از آن خبر دارى ؟))، بلكه مى فرمايد: ((هل اتيك حديث ضيف ابرهيم المكرمين )) (آيا داستان ميهمانان گرامى ابراهيم به تو رسيده است و از آن خبر دارى ؟). اين نوع پرسش خواننده را برمى انگيزد كه حتما داستان را بخواند، زيرا با بيان ((ميهمانان ابراهيم )) خواننده ترغيب و تشويق مى شود كه داستان را پى گيرد و اين مساءله در ذهن خواننده تداعى مى گردد كه داستان ابراهيم را كه مى دانم ، پس آن را بخوانم تا ببينم داستان مهمانانش چه بوده است .
    از اين گونه است داستان و حكايت ارتشهاى فرعون و ثمود كه داستان با يك استفهام آغاز مى گردد و چون داستان پيشين نمى فرمايد ((آيا داستان فرعون و ثمود را مى دانى ؟))، بلكه مى فرمايد: ((هل اتيك حديث الجنود فرعون و ثمود)) آيا داستان لشكرها را شنيده اى ؟ لشكرهاى فرعون و قوم ثمود؟)، كه اولا خواننده را هر چه بيشتر براى خواندن داستان برانگيزد، ثانيا ((براى اينكه به قدرت و استعداد و آمادگى آنها (ارتشهاى فرعون و ثمود) اشاره مى كند)).
    4. در سوره فجر نيز، بعد از قسمتهاى پى در پى با طول موجهاى كوتاه و كوبنده ، به داستان اقوام عاد و ثمود و فرعون مى پردازد و داستان را با يك استفهام آغاز مى نمايد: ((الم تر كيف ربك بعاد)) (آيا نديدى كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟) و ((تركيب استفهام در اينچنين سياقى از نظر برانگيختن و شوراندن براى بيدارى و التفات ، شديدتر و مؤ ثرتر است )).
    5. داستان اصحاب فيل با دو استفهام تقريرى آغاز مى گردد:
    ((الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل . الم يجعل كيدهم فى تضليل .))
    آيا نديدى كه خداى تو با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا كيد و مكر آنان را به بيراهه نينداخت ؟
    اما اينكه چگونه كيد و مكر آنان را در گمراهى و بيراهه قرار داد، آن را در يك سيماى وصفى هراسناك و پرفروغ به نمايش درآورده است ، به اين ترتيب كه تماشا مى كنيم :
    ((و ارسل عليهم طيرا ابابيل . ترميهم بحجاره من سجيل . فيجعلهم كعصف ماءكول .))
    و بر سر آنان پرندگى فوج فوج فرستاد، تا آنها را با سجيل سنگباران كردند. و آنان را چون كاه پس مانده در آخور ساخت .
    ب . پاره اى از داستانهاى قران با مدخلهاى كوتاه و مقدمه اى آغاز مى گردد كه در طى آنها درونمايه داستانها را پيشاپيش به ميان آورده ، يا از حالت و كيفيت آنها خبر داده و يا كردار ويژه قهرمانى را برجسته ساخته و شخصيتش را طى چند جمله به عبارت كوتاه به تصوير كشيده است كه از آن جمله به داستان مبارزات موسى (ع ) با فرعون در سوره قصص مى توان اشاره كرد.
    1. قرآن در اين داستان قبل از اينكه به اصل داستان و ماجرا بپردازد، در مقدمه به معرفى شخصيت فرعون پرداخته و دورنمايى از داستان را ترسيم كرده و پايان و سرانجام داستان را به طور غيرمستقيم بازگو نموده است تا جايى كه خواننده مى تواند در طى آن ، مضمون و درونمايه داستان را حدس بزند.
    ((ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يسضعف طائفه منهم يذبح ابناءهم و يستحيى نساءهم انه كان من المفسدين . و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم اءمه و نجعلهم الوارثين . و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون .))
    ((اين مقدمه داستانى بر چند حقيقت هنرى مشتمل است :
    1. اين مقدمه خلاصه اى است از محتويات داستان ، زيرا خواننده كشف مى كند كه اين داستان پيرامون جدالى كه ميان حق و باطل (موسى و فرعون ) برپاست ، دور مى زند: ((داستان موسى و فرعون را براى تو مى خوانيم ...)).
    2. خواننده به دست مى آورد كه سرانجام ، نتايج اين جدال به نفع موسى (ع ) و مؤ منان خواهد بود: ((ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روى زمين نعمت دهيم ...)).
    3. داستان ، ماده و اساس اين باطل را مشخص مى كند و اينكه اساس اين باطل برترى جويى فرعون ، ايجاد تفرقه ميان طوايف جامعه و به استضعاف كشيدن مردم است ، به گونه اى كه مردان را مى كشد و زنان را زنده مى گذارد. البته دلايل اين كار را خواننده از مجموع داستان به دست خواهد آورد: ((فرعون در آن سرزمين برترى جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت )).
    4. همچنين خواننده از اين مقدمه به عواملى كه فرعون را به فساد وادار مى كند، پى مى برد و آن اينكه وى مى خواهد سلطنت خود را حفظ كند و از زوال آن سخت در هراس است : ((به فرعون و هامان و لشكريانشان چيزى از آن مى ترسيدند، نشان دهيم )).
    قرآن بعد از اين مقدمه ، داستان موسى (ع ) را از دوران كودكى و فرمان افكندنش در دريا آغاز مى كند (فالقيه فى اليم ...) و با انداخته شدن فرعون و لشكريانش در دريا و غرق شدنشان ، داستان را به پايان مى برد ((فاخذناه و جنوده فنبدناهم فى اليم فانظر كيف كان عاقبه الظالمين )).
    2. قرآن در سوره ((ص )) (آيات 17 - 20) بعد از معرفى شخصيت داستان (داوود عليه السلام ) و ويژگيهاى اين قهرمان داستان و عطايايى كه بر او داده شد، به يكى از داستانهاى آن جناب مى پردازد.
    ج . پاره اى از مقدمه ها فشرده اى از داستان است كه پيشاپيش مى آيد، آنگاه به تفصيل آن مى پردازد:
    1. قرآن در سوره اعراف با اين مقدمه ((و لقد مكناكم فى الارض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون )) داستان آفرينش و تمكين بنى آدم در زمين را آغاز كرده و طى پانزده آيه (آيات 11 - 25) به طور تفصيل به اين تمكين پرداخته است و ((تفصيل اجمالى است كه در آيه قبل ذكر شده است )). و اين گونه است كه بعد از اجمال ، ابتداى خلقت انسان و صورت بندى او و ماجراى آن روز آدم و سجده ملائكه و سرپيچى ابليس و فريب خوردن آدم و همسرش و خروجشان را بهشت و ساير امورى را كه خداوند براى آن دو مقدر كرده بود، بيان مى فرمايد و در پايان داستان با چهار خطاب ((يا بنى آدم ...)) به نصيحت و موعظه فرزندان آدم مى پردازد.
    2. در همان سوره پيشين (اعراف ) قرآن در مقدمه ، فشرده اى از داستان موسى (ع ) و مبارزاتش را با فرعون و طرفداران او بيان مى كند، سپس به تفصيل داستان و ريز ماجرا مى پردازد.
    ((ثم بعثنا من بعدهم موسى باياتنا الى فرعون و ملائه فظلموا بها فانظر كيف كان عاقبه المفسدين )).
    بعد از آنها موسى را با آپاتمان به سوى فرعون و قومش فرستاديم . آنها هم با آن آيات مخالفت كردند. اينك بنگر كه عاقبت مفسدان چگونه بوده است .
    قرآن با بيان ((فانظر كيف كان عاقبة المفسدين )) اولا خواننده را تشويق مى كند و برمى انگيزد كه داستان را دنبال كند و پى گيرد، ثانيا سرانجام بدفرجامى فرعون و قومش را در ابتداى داستان ذكر مى نمايد. ((اين جمله اجمال داستان موسى (ع ) است و از جمله ((و قال موسى يا فرعون ...)) شروع به تفصيل آن مى كند)).
    ((اين گونه آغاز كردن داستان خود از راههاى خاص قرآن در بيان قصص است و اين شكل با سياق سوره و محورى كه بر گرد آن مى چرخد، مناسب تر است ؛ چه ، از همان لحظه نخستين عاقبت كار را نشان مى دهد تا هدفى كه از آوردن آن منظور بوده دستگير شود.))
    ضمنا در آيه 128 از قول موسى (ع ) نيز اين بشارت را مى دهد كه سرانجام پيروزى و سعادت از آن متقين است و در آيات 136 و 137 دو تابلو از اين سرانجام را ترسيم مى كند: سرانجام فرعونيان كه در دريا غرق شدند، و سرانجام متقين و پرهيزكاران كه وارث مشرق و مغرب زمين با بركت (مصر و شامات ) گشتند.
    3. در داستان اصحاب كهف ، قرآن بعد از مقدارى مطالب فشرده و مجمل ، به تفصيل داستان مى پردازد. اين مقدمه آيات 10 تا 12 را در بر مى گيرد. در آيه اول از پناه بردن آن جوانان مهاجر سخن به ميان آورده است و اينكه دست به دعا برداشتند و زمينه سازى راه رشد و هدايت را طلب كردند:
    ((اذ اوى الفتية الى الكهف فقالوا ربنا اتنا من لدنك رحمة و هيى ء لنا من امرنا رشدا)).
    در آيه دوم به خواب رفتن آنان را در ساليان متمادى بيان نموده است :
    ((فضربنا على اذانهم فى الكهف سنين عددا)).
    و در سومين آيه به ديدار شدن و اختلافشان در مقدار زمانى كه خوابيدند اشاره شده است :
    ((ثم بعثنا لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امدا)).
    و بعد از اين مقدمه ، كه نسبت به ديگر مقدمات مفصل تر است تا مخاطب و خواننده بيشتر در جريان وضعيت كلى داستان قرار گيرد، طى سه پرده داستان را به نمايش در آورد و از اصل ماجرا پرده بر مى دارد.
    4. داستان يوسف (ع ) و فراز و فرودهاى زندگى آن جناب كه سوره يوسف را به خود اختصاص داده است نيز با مقدمه اى شروع مى گردد؛ مقدمه اى كه ، ضمن ايجاد كشش در خواننده ، دورنمايى از داستان را ترسيم مى كند و در واقع مى توان گفت ((نحن نقص عليك احسن القصص ... ان ربك عليم حكيم )) مقدمه داستان به حساب مى آيد و از آيه ((لقد كان فى يوسف و اخوته ايات للسائلين )) بر سر قصه مى شود و ((در حقيقت بشارتى كه قبلا داده بود، عنوان مقدمه اى را داشت كه به طور اجمال اشاره به سرانجام قصه مى نمود)).
    د. گاه فشرده اى از داستان بعد از تفصيل آن آورده مى شود، يعنى بعد از اينكه داستان به طور مفصّل بازگو گرديد، ديگر بار خلاصه و چكيده اى از آن را بيان مى كند.
    1. در داستان عيسى (ع ) در سوره آل عمران ، ضمن بيان مفصل ماجرا، در پايان داستان فشرده اى از آن را كه در واقع هدف و پيام داستان نيز هست اين گونه بازگو مى كند:
    ((ان مثل عيسى عند الله كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون )).
    مثل عيسى در نزد خدا چون مثل آدم است كه او را از خاك بيافريد و به او گفت موجود شو. پس موجود شد.
    ((اين آيه شريفه هدف اصلى از ذكر داستان عيسى (ع ) را به طور خلاصه بيان مى كند و در حقيقت اجمالى است بعد از تفصيل ، و اين كار (يعنى خلاصه گيرى از گفتار، مخصوصا آنجا كه پاى احتجاج در بين باشد) از مزاياى كلام شمرده مى شود.))
    2. داستان قوم عاد و گفتگو و جدالشان با حضرت هود (ع ) به طور مفصل آيات 50 تا 58 سوره هود را در بر مى گيرد كه در پايان داستان ، قرآن دوبار به طور فشرده خلاصه اى از داستان را ديگر بار نقل كرده است . ((بار اول خلاصه گيرى كرده و فرموده : ((و تلك عاد جحدوا بايات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد))، و تلخيص بار دوم از كلمه ((الا ان عادا كفروا الا بعدا لعاد قوم هود)) شروع مى شود...)).
    اين گونه تلخيص را در داستان بعدى همين سوره يعنى داستان قوم ثمود نيز داريم .
    ه. گاه برخى از داستانها بدون مقدمه و زمينه سازى پيشين آغاز مى گردد و خواننده را يكباره و ناگهانى بر سر قصه مى برد. اين گونه نمايش در داستانهاى قرآن زياد به چشم مى خورد.
    1. داستان يونس (ع ) در سوره صافات (آيات 139 - 148) بدين ترتيب آغاز مى شود:
    ((و ان يونس لمن المرسلين . اذ ابق الى الفلك المشحون . فساهم فكان من المدحضين ... .))
    و يونس از پيامبران بود. چون به آن كشتى پر از مردم گريخت ، قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد....
    خواننده ناگهان به اين آغاز داستانى درباره يونس (ع ) كه قهرمان داستان است برمى خورد و اين در حالى است كه وى نسبت به يونس (ع ) هيچ گونه اطلاعات قبلى ندارد و تنها همين قدر مى داند كه او از پيامبران است . با اين حال نكته قابل توجه اين است كه داستان ابتدا تا انتهاى حال يونس (ع ) را به نمايش نمى گذارد، بلكه آن پرده را به نمايش مى گذارد كه يونس (ع ) در كشتى پر از جمعيت گريخته است و طبق قرعه مى بايد او را از كشتى به دريا افكنند.
    2. داستان زكريا و تولد يحيى و ماجراى مريم و تولد عيسى و داستان ابراهيم و موسى و حكايت اسماعيل و ادريس عليهم السلام در سوره مريم بدون مقدمه و زمينه چينى و تنها با معرفى اين پيامبران خدا و بر شمردن برخى ويژگيهاى آنان آغاز شده است و به همين ترتيب است قصه سليمان با مورچه و هدهد و بلقيس ملكه سبا. اين روش و شيوه داستان كه ((در يك حالت ناگهانى مخصوص به نمايش درمى آيد كه تماشاى آن تماشاگران را هرگز از اين تماشا بى نياز نمى گرداند، يعنى چشم تماشاگر هميشه تشنه تماشا مى ماند))، يكى از روشهاى قصه پردازى قرآن است و در چنين مواردى ، هدف در ((طرح ناگهانى قصه )) تاءمين مى شود. ((اين شيوه (در مسير داستان قرار گرفتن به صورت ناگهانى ) از اثر بخشى خاصى برخوردار است كه معمولا قصه نويسان و فيلمسازان و كارگردانان نمايش به آن توجه داشته و (آن را) مورد استفاده قرار مى دهند)).
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    شيوه نقل حوادث داستان

    قصه هاى قرآن را در شيوه نقل حوادث داستان به دو دسته مى توان تقسيم بندى كرد: الف . رعايت تسلسل زمانى :

    قصه ها معمولا از تسلسل زمانى برخوردارند و حوادث داستان و هر پرده نمايشى آن طبق سير زمانى و بر حسب تسلسل روايت مى شود و پيش مى رود و سياق كلام نيز چنين تسلسلى را مى طلبد و اقتضا مى كند كه غالب داستانهاى قرآن از اين تسلسل زمانى بهره دارند و از آن جمله مى توان به داستان موسى (ع ) در سوره قصص اشاره كرد. در آنجا مى بينيم داستان از دوران تولد و كودكى موسى (ع ) آغاز مى شود و طبق يك مسير متوالى و پى در پى و تسلسل زمانى پيش مى رود و با غرق شدن فرعون و لشكريانش پايان مى پذيرد. ب . شكسته شدن وحدت زمانى :

    در پاره اى از قصه ها تسلسل زمانى رعايت نشده است و شكسته شدن وحدت زمانى در آنها كاملا مشهود و نمايان است و سياق كلام اقتضا مى كند كه داستان از درون برش بخورد و برخى پرده هاى نمايش جابجا گردد و تسلسل آن رعايت نشود. از نمونه داستانهاى قرآن با اين گونه ساختار مى توان به داستان موسى (ع ) در سوره طه و داستان اصحاب كهف اشاره كرد:
    1. داستان موسى (ع ) كه آيات 9 تا 99 سوره طه را دربر گرفته است ، از جايى آغاز مى شود كه موسى (ع ) به دنبال آتش رفته است تا بتواند راه را پيدا كند و خود و خانواده اش را از آن تاريكى و بيابان ظلمت بار برهاند و داستان سير خود را طى مى كند و به جلو مى رود تا رسيدن به مقام رسالت و پيامبرى و ابلاغ فرمان از سوى پروردگار مبنى بر حركت به سوى فرعون (((اذهب الى فرعون انه طغى )). در اينجا بعد از دعا و درخواست موسى ، داستان يكباره به عقب برمى گردد و متن داستان ناگهان تسلسل رويدادها را قطع مى كند و خواننده را به حوادث دوران كودكى موسى (ع ) مى برد و آن دوران پر از غم اندوه مادر موسى و چهره مضطربش را پيش چشم خواننده مى آورد و به نمايش مى گذارد و ((به جاى زمان عينى از زمان ذهنى بهره گرفته مى شود.... آنگاه متن داستان مجددا به نقطه اى برمى گردد كه آن را قطع كرده بود و روايت رويدادهايى را كه به موسى (ع ) و رابطه او با فرعون مربوط مى شود، پى مى گيرد. اين تقطيع و برش اجزاء داستان و شكستن وحدت زمانى آن ، داراى اسرار هنرى است كه بايد درباره آنها تاءمّل كرد و از اين طريق رابطه موجود ميان اهداف داستان و شيوه هاى ساختارى موسى (ع ) در سوره قصص بر اساس تسلسل زمانى و در سوره طه بر پايه درهم شكستن وحدت زمانى است . شايد در اينجا (سوره طه ) ((متن داستان از لحاظ هنرى مى خواهد ميان رفتن موسى به سوى فرعون در حالى كه او بزرگترين مسؤ وليت يعنى رسالت را بر دوش دارد و از لحاظ سنى نيز سالخورده است و رهايى موسى از چنگال فرعون در زمانى كه او كودكى بيش نبود، توازن برقرار سازد و نتيجه (هر دو واقعه ) آن است كه موسى چه در دوران كودكى و چه در دوران بزرگسالى بر فرعون پيروز مى شود.... اين موازنه در ساختار داستانى از اهميت ويژه اى برخوردار است ، چنانكه اين موضوع بر همگان روشن است )). و ديگر اينكه ((قطع سلسله رويداد زمانى صورت مى گيرد كه موسى از خداوند درخواست مى كند تا در انجام وظيفه اى كه به عهده اش گذاشته است ، يارى اش دهد. خداوند نيز اين درخواست وى را اجابت مى كند و در پاسخ او چنين مى گويد: هر چه خواستى به تو داده شد)).
    آنگاه داستان را برش مى زند و يكى از منتهايش را بر پيامبر (ص ) يادآورى مى كند تا او در انجام وظيفه خطيرش استوار و پابرجا باشد، در عين حالى كه كل داستان جهت اطمينان قلب و ثابت قدمى بيشتر پيامبر (ص ) و مؤ منين بازگو گرديده است و در لواى داستان ، پيروزى را به آن جناب و يارانش نويد مى دهد.
    2. داستان اصحاب كهف نيز - كه قبلا به آن اشاره شد - با مقدمه اى آغاز مى گردد كه خود خلاصه اى است از سه فراز داستان اصحاب كهف . داستان از نظر ساختار از وسط حادثه شروع شده و سپس به آغاز برگشته و آنگاه تسلسل زمانى خود ادامه داده است ، يعنى داستان از آنجا آغاز شده است كه جوانمردان به غار پناه بردند و در واقع ورود خواننده به داستان تواءم با وارد شدن جوانمردان به داخل غار است .
    ((اذ اوى الفتيه الى الكهف ...)).
    آنگاه كه آن جوانمردان به غار پناه بردند....
    اما در پاسخ به اين پرسش كه چرا قرآن به جاى اينكه از ابتداى داستان شروع كند از وسط داستان آغاز كرده است و دليل هنرى اين كار چيست و چرا داستان از آغاز درباره محيط كفر كه اين قهرمانان در آن زندگى مى كردند سخن نگفته بلكه درباره ورودشان به غار آغاز سخن كرده است ، دكتر محمود بستانى مى نويسد:
    ((البته سبب اين امر كاملا روشن است ، چرا كه اگر توجه كنيم ، مى بينيم كه مقدمه و يا پيش درآمد سوره كهف پيرامون زينت زندگى دنيا و ضرورت به دور افكندن آن دور مى زند. بنابراين آنچه كنار گذاشتن اين حيات و زينت آن را به نحوى اكمل عينيت مى بخشد، گريختن از زندگى و پناه بردن به غارى است كه از زندگى و زينت آن جدا باشد.))
    3. داستان ديگرى كه از نظر ساختار از وسط حادثه شروع مى شود و سپس به آغاز داستان برمى گردد و آنگاه تسلسل زمانى خود را ادامه مى دهد، ((داستان گاو)) در سوره بقره است . ابتدا داستان را مى آوريم و سپس به ساختار داستان و عينيت اين گونه ساختار مى پردازيم :
    ((و اذ قال موسى لقومه ان الله ياءمركم ان تذبحوا بقره ...)).
    و به ياد آريد آن هنگام را كه موسى به قوم خود گفت : خدا فرمان مى دهد كه گاوى را بكشيد.
    گفتند: آيا ما را به ريشخند مى گيرى ؟
    گفت : به خدا پناه مى برم اگر از نادانان باشم .
    گفتند: براى پروردگارت را بخوان با بيان كند آن چگونه گاوى است ؟
    گفت : مى گويد گاوى است نه خيلى پير و از كارافتاده ، نه جوان و كاركرده ، ميانسال . اكنون بكنيد آنچه را كه مى فرمايد. گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بگويد رنگ آن چيست ؟
    گفت : مى گويد گاوى است زرد سير كه رنگش بينندگان را شادمان مى سازد.
    گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بگويد آن چگونه گاوى است ؟ كه چنين گاوانى بر ما مشتبه شده اند و اگر خدا بخواهد ما بدان را مى يابيم .
    گفت : خدا مى گويد از آن گاوان نيست كه رام باشد و زمين شخم زند و كشته را آب دهد، بى عيب است و يك رنگ .
    گفتند: حقيقت را گفتى .
    پس آن را كشتند، هر چند كه نزديك بود از آن كار سر باز زنند.
    اين حادثه ميانى داستان بود كه در ابتدا نقل شد و در سرآغاز داستان قرار گرفت ، اما حادثه نخست داستان كه بعد از حادثه ميانى آمده چنين است :
    و به ياد آر آن هنگام را كه كسى را كشتيد و به يكديگر بهتان زديد و درباره آن كشمكش داشتيد و خدا آنچه را كه پنهان مى كرديد، آشكار ساخت .
    بعد به بخش پايانى داستان مى پردازد:
    سپس گفتيم : پاره اى از آن را بر آن كشته بزنيد. خدا مردگان را اينچنين زنده مى سازد و نشانه هاى قدرت خويش را اينچنين به شما مى نماياند، باشد كه به عقل دريابيد.
    در اصل ، داستان اين گونه بوده است كه : بنى اسرائيل كسى را كشته بودند و قتل آن را به گردن يكديگر مى انداختند و هر طايفه اى ديگرى را متهم به قتل مى كرد تا اينكه خداوند به موسى (ع ) فرمان داد بنى اسرائيل گاوى را بكشند و آن قوم لجوج شروع به بهانه گيرى كردند و از مشخصات ريز گاو جويا شدند و بالاخره بعد از بهانه جوييهاى مختلف ، گاو را يافتند و آن را كشتند. در پايان فرمان مى رسد كه پاره اى از آن را بر آن كشته بزنند و در نتيجه مقتول ديگر باز زنده مى شود و خود اصل ماجراى قتل را حكايت مى كند و داستان با آيه ((كذلك يحى الله الموتى ...)) ((كه محور انديشه اى است كه داستان پيرامون آن دور مى زند)) و پيام داستان را دربردارد، پايان مى پذيرد.
    علامه درباره اين داستان مى نويسد: ((طرز بيان قرآن از اين داستان عجيب است )). بعد با اشاره به اينكه تسلسل زمانى اين داستان در هم ريخته است است ، علت اين عدم تسلسل را و اينكه چه نكته اى اين اسلوب را باعث شده كه قسمت ميانى داستان در ابتدا و مقدمه داستان بيايد، شرح مى دهد و مى نويسد:
    (( (اين ) مقدمه اى است توضيحى براى خطاب بعدى ، و در آن نامى از علت كشتن گاو نتيجه اى كه از آن منظور است نبرده ، بلكه سر بسته فرموده خدا دستور داده گاوى را بكشيد. و اما اينكه چرا بكشيد و كشتن آن چه فايده اى دارد، هيچ بيان نكرده تا حس كنجكاوى شنونده تحريك شود و در مقام تجسس برآيد، تا وقتى علت را شنيد، بهتر آن را تحويل بگيرد و ارتباط ميان دو كلام را بهتر بفهمد.))
    دكتر محمود بستانى نيز دليل هنرى داستان را با اين ساختار هندسى اين گونه بيان مى دارد كه قرآن ((مى خواهد توجه (خواننده ) را با اهميت اين گونه "آغازيدن " جلب كند و به او بفهماند كه اين كار دربردارنده معنا و مفهوم ويژه اى است كه بر ساير مفاهيم فرعى مزيت و برترى دارد)). خط سير و تسلسل تاريخى در قصه ها

    برخى از داستانهاى قرآن در شيوه نقل حوادث و ساختار رويدادها از تسلسل زمانى برخوردارند و برخى ديگر فاقد اين تسلسل زمانى هستند، اما مى توان آن را به گونه اى ديگر در سير تاريخى داستانها در يك سوره بررسى كرد و در سايه اين بررسى و پژوهش نتيجه گرفت و داستانها را از اين نظر تقسيم بندى نمود. رعايت خط سير تاريخى

    در مورد داستانهايى كه بنابر خط سير تاريخى پيش رفته اند و پيوستگى و تسلسل آنها بر اين اساس و شيوه است ، مى توان به داستانهاى سوره هود اشاره كرد كه اساس و دورنمايه و محتواى داستانها توحيد و يكتاپرستى است . خود سوره نيز حول اين محور دور مى زند و موضوع اصلى آن را تشكيل مى دهد و نمونه عينى از دعوت به يكتاپرستى و پيامد نافرمانى از دستورهاى انبياى سلف را به تصوير كشيده و در قالب داستان بازگو نموده است .
    ((پيوستگى داستانها از اين سوره بنابر خط سير تاريخى است و از نوح آغاز مى كند و سپس داستان هود و صالح مى آيد و در ضمن رسيدن به لوط، گوشه اى از داستان ابراهيم را مى آورد و سپس شعيب است و اشاره اى به موسى است ، و از آن جهت است به رشته تاريخى اشاره كرده است كه آيندگان را از سرنوشت گذشتگان به همان ترتيب كه بوده است آگاه سازد.))
    اين خط سير و تسلسل تاريخى در داستان پيامبران خدا در سوره اعراف نيز كاملا نمايان است و داستانها چون خط سير تاريخى داستانهاى انبياء در سوره هود پيش مى رود جز اينكه در اين سير، داستان ابراهيم از اين حلقه و زنجيره افتاده و قرآن از نمايش سرگذشت اين پيامبر بت شكن بازمانده است . در اين سير ((چرخ تاريخ پيش مى رود و زمان ابراهيم مى رسد. ولى قرآن در اينجا داستان ابراهيم را بازنمى گويد؛ چه ، بر آن است از هلاك و نيستى تكذيب كنندگان سخن گويد. قوم ابراهيم هلاك نشدند؛ چه ، ابراهيم از خداى خود خواستار هلاك ايشان نشد، بلكه آنان را با چيزهايى كه به جاى خدا مى پرستيدند به حال خود گذاشت . در اينجا داستان قوم لوط پسر برادر ابراهيم و همزمان با او را مى آورد كه در آن بيم دادن و تكذيب كردن و هلاك شدن است و با روش اين دسته آيات هماهنگى دارد)). اهداف تسلسل تاريخى

    سيد قطب براى اين تسلسلها و سير تاريخى اهداف خاصى را ذكر نموده است كه به آنها به طور مختصر اشاره مى گردد:
    ((الف . هدف اول نماياندن اين قصه كه در همه پيامبريها عقيده يگانه وجود داشته است ... عبارت واحدى كه هر پيغمبر مى گويد، اين است كه : ((يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره )) (اى مردم ، خدا را بپرستيد، براى شما معبودى جز او نيست ). پيغمبرى اين را مى گويد و مى رود و پس از مدتى برادرش مى آيد و عين همين كلمه را مى گويد و پس از وى برادر ديگرى مى آيد و به همين روش تبديل ناپذير كار ادامه پيدا مى كند؛ چه ، عقيده خود تبديل ناپذير است و صاحب آن عقيده يگانه است و تغيير و تبديل در آن راه ندارد، و پيامبران امت يگانه اى هستند كه در طول تاريخ فطرت و طبيعت يگانه اى دارند.
    ب . هدف دوم آشكار ساختن اين نكته است كه طبيعت ايمان و طبيعت كفر در نفوس بشرى در طول تاريخ يكسان بوده است .
    ج . هدف سوم نماياندن غفلت و بى خبرى و فراموش كردن پند و عبرت و از ياد بردن سپاسگزارى بر نعمت جانشين شدن در زمين است : نسلى پس از نسلى ديگر بر زمين مى آيد و قومى پس از قومى ديگر جايگزين مى شود و اين قوم تازه بر آنچه گذشته رسيده نمى انديشد و پس از آگاه شدن از سرگذشت هلاكت بار گذشتگان ، بر اين جانشين خدا در زمين سپاسگزارى نمى كند ((قليلا ما تشكرون )). د. نماياندن سرگذشت تكذيب كنندگان است كه بر سنت تخلف ناپذير خدا پيش مى آيد... و بدين گونه اين داستانها بر حسب تسلسل تاريخى پيش آمده و همه اين هدفها را صورت تحقق بخشيده است .))
     
  3. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    درهم شكستن خط سير تاريخى

    در برخى از داستانهاى قرآن اين سير و تسلسل تاريخى رعايت نشده است و از ((رشته تاريخى پيروى نمى شود؛ چه منظور از آوردن اين داستانها تاريخ نگارى و نيز توجه به خود داستان نيست ، بلكه خدا با اين وسيله مى خواهد بندگان خود را تربيت كند و آنها را همچون وسيله اى براى مثال زدن و روشن ساختن حقايق به كار برد)). حذف جزئيات در قصه

    از آنجا كه قرآن كتاب هدايت انسانها از تاريكيها و جهالتها و گمراهيها به سوى نور است و هدف عمده قرآن همين مهم است ، لذا بهره گيرى قرآن از قصه ها به همين منظور بوده است و در نقل قصه ها و بازگو كردن داستان تا جايى به جزئيات در داستان و قصه مى پردازد كه نقش مهمى را در قصه داشته باشد و بتواند راه و روزنه اى به سوى نور بگشايد. بر اين اساس گاه در فرازى از داستان برخى جزئيات و عناصر داستان را حذف مى نمايد يا به صورت گذرا و اشاره مطرح مى كند و از آن مى گذرد و گاه در فرازى ديگر در بازگو كردن همان عناصر و جزئيات تاءمل و درنگ بيشتر مى كند و به صورت برجسته تر رخ مى نمايد.
    مرحوم علامه طباطبائى در اين زمينه كه چرا قرآن موارد تاريخ و جزئيات داستان را نقل نمى كند، مى نويسد:
    ((البته جهت و علتش روشن است و آن اين است كه قرآن كريم كتاب دعوت و هدايت است و در اين رسالت و هدفى كه دارد، يك قدم راه را به طرف چيزهاى ديگر از قبيل تاريخ و يا رشته هاى ديگر كج نمى نمايد، زيرا هدف قرآن تعليم تاريخ ، و مسلكش رمان نويسى نيست . هيچ كارى به اينكه فلانى پسر كيست و نسبش چيست و حوادث تاريخى مربوط به او در چه زمانى و مكانى رخ داده است ، نداشته و متعرض ساير مشخصاتى كه يك تاريخ نويس يا رمان نويس بى نياز از ذكر آن نيست ، نمى شود، چون تعرض به اين خصوصيات در هدف قرآن (كه كتاب هدايت مى باشد) دخالت و تاءثير ندارد. براى مردم از نظر هدايت يكسان است كه بدانند ابراهيم فرزند تارح بن ناحور بن ... است يا ندانند، بدانند كه ابراهيم در ((اور كلدانيها)) در حدود سنه دو هزار قبل از ميلاد به دنيا آمده و ولادتش در عهد فلان پادشاهى كه در فلان زمان به دنيا آمده و فلان مدت سلطنت كرده و فلان روز مرده ، بوده است يا ندانند.))
    سيد قطب نيز همين نظر را در حين تفسير قصه نوح مطرح مى نمايد:
    ((آيا طوفان جهانگير بود، يا به سرزمينهايى اختصاص داشت كه نوح به مردم آن سرزمينها برانگيخته شده بود؟ و اين سرزمينها كجا بود و جاى آن در جهانى كه اكنون در آن زندگى مى كنيم ، كجاست ؟ اينها پرسشهايى است كه جز با حدس و پندار جواب آنها را نمى توان يافت و پندار آدمى را به حق نمى رساند و جوابهايى كه داده مى شود، از اسرائيلياتى است كه به دليل متكى نيست و از آن گذشته ، در تحقق يافتن هدفهاى داستانهاى قرآنى هيچ تاءثيرى ندارد.))
    پس بى زمانى و مكانى يكى از ويژگيهاى قصه هاى قرآن است و اين دو عامل در شكل دادن به روند حوادث نقش چندانى ندارد و ما در قصه ها رد پايى از زمان و مكان را جستجو نمى كنيم و نمى يابيم ، زيرا داستانها و قصه هاى قرآن وراى زمان و مكان حركت مى كنند و اين دليل بر جهانى و جاودانى بودن قصه هاست ، چرا كه زمان و مكان را در نور ديده و داستان و سرگذشت مختص به قوم و جامعه خاص در يك سرزمين و مكان و زمان خاص نيست . قصه اى است كه نمونه آن در هر جامعه و در هر زمان و مكانى ممكن است رخ دهد و همه انسانها بايد گوش به زنگ باشند و قصه آيينه تمام نمايى مى باشد كه سرنوشت خود را در آن ببينند و علت و عوامل سعادت و شقاوت جوامع را بررسى كنند.
    ((بعلاوه ، افزايش لذّت و بهره هنرى (از يك داستان و يا نمايشنامه ) (تفاوت ميان متن هنرى و متن عادى همين است ) بستگى به اين دارد كه چه مقدار به خواننده يا شنونده و يا بيننده امكان مى دهد كه او خود (اسرار داستان را) كشف كند. بهره هنرى داستان در اين نيست كه همه جزئيات را ارائه دهد، زيرا اين كار فرصتهاى بهره هنرى را كه در كشف و استنباط عملى مى شود، تقليل مى دهد.))
    در قصه يوسف (ع ) خيلى از جزئيات قصه حذف شده است ، در حالى كه خوانندگان خود مى توانند اين جزئيات را حدس بزنند و تابلويى از آن در ذهن خود ترسيم كنند و قصه از آنچنان ساختار هنرى برخوردار است كه خواننده را يارى مى دهد كه اين برشها و پرده هاى افتاده داستان را بتواند كشف و استنباط كند. مثلا در آيه 50 آمده است كه يوسف (ع ) به فرستاده عزيز مصر گفت : ((بازگرد و شاه را از قول من بپرس چه شد كه زنان مصرى همه دست خود را بريدند؟)) ((قال ارجع الى ربك فسئله ما بال النسوة اللاتى قطعن ايديهنّ)) و در آيه بعد آمده است كه شاه از زنان مصرى خواست كه حقيقت حال خود را بازگو نمايند ((قال ما خطبكن ...)) در بين اين دو آيه مشهود است كه پرده اى افتاده و داستان برش خورده است و از بازگو كردن و بيان اينكه عمال و ماءموران شاه به سراغ زنان رفتند و آنان را به دربار فرا خواندند و زنان به دربار آمدند و شاه اين سؤ ال را از ايشان كرد، خوددارى شده است و قرآن با برشى در قصه ، صحنه بعدى يعنى حضور زنان در دربار و صحنه سؤ ال و جواب و گفتگوى پادشاه و زنان را به نمايش گذاشته است . ((ناگفته پيداست كه متن داستان ، با اينچنين حذفى ، اصل ((اقتصاد هنرى )) را كه در زمينه داستان پردازى از اهميت زيادى برخوردار است ، تحقق بخشيده )).
    ((لئو تولستوى )) داستان نويس چيره دست روس كه با خلق آثار هنرى جايگاه خاصى در ادبيات داستانى جهان دارد، در زمينه حذف جزئيات در قصه يوسف (ع ) مى نويسد:
    ((اين برادران (يوسف ) به علت مهر پدر به يوسف به حسادت برانگيخته مى شوند و او را به سوداگران مى فروشند. اينكه زليخا مى خواهد جوان را از راه به در كند، اينكه يوسف پس از رسيدن به بالاترين مقامها به برادرانش از جمله بنيامين كه از همه مقرب تر است ، رحم مى آورد، اينها و بقيه قضا يا همه حاوى احساساتى متساوى و قابل فهم براى روستايى روسى و مردم چين يا افريقا و كودك و پير و برنا و باسواد و بى سواد است و سراسر با چنان خويشتن دارى و پرهيز از جزئيات زايد نوشته شده است كه داستان را اگر در هر محفل و مجلسى نقل كنند، براى همه مفهوم خواهد بود و به قلبشان نفوذ خواهد كرد.))
    بعد اين گونه ادامه مى دهد كه برخى از نويسندگان و قصه نويسان براى آسان نمودن داستان و قصه شان ((متوسل به جزئيات فراوان مربوط به زمان و مكان شده اند و همين وفور جزئيات سبب مى شود كه داستان براى كسانى كه در دايره اوضاع و احوال توصيف شده زندگى نمى كنند، صعب الفهم باشد... . نويسنده داستان يوسف ، برخلاف معمول امروزى ، نيازى به ذكر جزئيات در توصيف نداشت ؛ جزئياتى مانند وصف جامه خونين يوسف و خانه و لباس يعقوب و سر و وضع و پوشاك زليخا و اينكه او چگونه وقتى بازوبند را به بازوى چيش مى بست ، به يوسف گفت ((بيا به نزد من )) و غيره و غيره ، زيرا محتواى احساس در اين داستان خود به حدى قوى است كه هر تفصيلى به استثناى اساسى ترين امور - مثل رفتن يوسف به اتاقى ديگر براى گريستن - زايد مى بود و فقط مانع انتقال عواطف مى شد. به اين جهت داستان يوسف براى جميع آدميان قابل فهم است و به دل همه ملتها و گروهها از پير و جوان مى نشيند و تا امروز باقى بوده است و هزاران سال ديگر نيز باقى خواهد ماند. اما بياييد و بهترين رمانهاى عصر ما را از جزئيات و تفاصيل خالى كنيد و ببينيد چه از آنها باقى مى ماند)). برجستگى فرازهاى داستان به تناسب جو و فضا

    البته اين حذف جزئيات در قصه هاى قرآن كليت ندارد. گاهى برخى جزئيات به دليل نقشى كه در قصه بازى مى كنند دوربين قصه حتى آنها را برجسته تر از بخشها و پرده هاى ديگر جلوه و نمايش مى دهد. در داستان موسى (ع ) كه فرازهاى متفاوتى دارد، اين مساءله كاملا مشهود است . مثلا سوره اعراف در مبارزات موسى (ع ) و فرعون كه قصه به فراز گفتگوهاى موسى (ع ) و موضع گيريهاى فرعون پرداخته است ، از بيان جزئيات عصا و يد بيضا خوددارى كرده و تنها به بيان اين دو معجزه به صورت گذرا بسنده كرده است ، زيرا داستان در پى آن است كه واكنشها و موضع گيرهاى زشتى را كه از سوى فرعون و قوم او به وجود آمده است ، آشكار سازد.
    ((در اينجا شايان توجه است كه متن قرآنى ، رويدادها و موقعيتهاى اين بخش از داستان را به صورت گذرا و به دور از جزئياتى كه در داستانهاى ديگر نقل شده است ، روايت مى كند. رمزهايى كه مى توانيم آن را به وضوح دريابيم اين است كه متن داستان در صدد سخن گفتن درباره قوم موسى و قوم فرعون ، يعنى اسرائيليها و قبطيهاست . و اما در مورد فرعون يا جادوگران به اندازه اى سخن مى گويد كه وضعيت قوم فرعون و موسى را روشن سازد.))
    در سوره طه اين دو معجزه موسى (ع ) به صورت مفصل تر و برجسته تر مطرح شده و آيات 17 تا 23 را به خود اختصاص داده است . حتى به جزئياتى چون كارايى عصا و واكنش موسى هنگام مشاهده معجزه نيز پرداخته است ، زيرا در اين فراز از داستان ، قرآن قصد دارد بيشتر به نقش عنصر معجزه در قيام و انقلاب موسى (ع ) و واكنش و عكس العمل ساحران در هنگام مواجهه با اين معجزه بپردازد.
    پس از حذف و اضافه جزئيات قصه هاى قرآن اين گونه مى توان برداشت كرد كه قرآن در بيان و نقل قصه ها اغلب از ذكر جزئيات خوددارى و سكوت مى كند. ((اما اين سكوت و امساك قرآن هماره نيست ، در برخى داستانها گاه به جزئى ترين مساءله پرداخته و متقابلا بسيارى از نكته هاى مهم داستان را ظاهرا واگذاشته است . در داستان بلقيس و سليمان در سوره نمل هنگامى كه بلقيس به قصر سليمان مى آيد و گمان مى برد كه پيش روى تخت سليمان ، آب نماى عميقى ساخته اند (در حالى كه آن را از بلور ساخته بودند)، قرآن يادآور مى شود كه بلقيس دامنش را بالا زد تا از آب بگذرد: ((چون بلقيس آن را ديد، پنداشت كه آبى عميق است و ساقهايش را بالا زد. سليمان گفت : اين صحنه ساده اى است كه از آبگينه ها برآورده اند)).... خلاصه آنكه كميت چنان چون هر چيز ديگر در داستان پردازى قرآن ، تابعى از متغير مقصود و هدف است )) و اين ويژگى قصه هاى قرآن است . زنده شمردن چهره هاى داستان

    قرآن گاه با مخاطب قرار دادن ، چهره هاى داستان را زنده مى شمارد، گويى خود در برابر قرآن ايستاده اند و قرآن نعمتهايش را كه به آنان ارزانى داشته است برمى شمارد، در حالى كه اثرى از آنان جز سرگذشت و قصه شان باقى نمانده است . هدف اين است كه يهوديان زمان پيامبر را هشدار دهد كه شما چون آنان هستيد و سرنوشتتان از يكديگر جدا نيست و همان راهى را پيش گرفته ايد كه قوم بنى اسرائيل در زمان موسى (ع ) پيمودند و گرفتار عذاب الهى شدند. به همين دليل قرآن به جاى ضمير مفعولى ((هم )) ضمير ((كم )) را به كار برده است :
    ((و اذ نجيناكم من ال فرعون يسومونكم سوء العذاب يذبحون ابناء كم و يستحيون نساءكم و فى ذلكم بلاء من ربكم عظيم . و اذ فرقنا بكم البحر فانجيناكم و اغرقنا ال فرعون و انتم تنظرون .))
    و به ياد آوريد هنگامى كه نجات داديم شما را از ستم فرعونيان كه از آنها در شكنجه سخت بوديد تا به آن حد كه پسرهاى شما را مى كشتند و زنانتان را براى كنيزى زنده مى گذشتند و اين سختى بلا و امتحانى بزرگ بود كه خداوند شما را بدان مى آزمود. به ياد آوريد زمانى را كه براى نجات شما از ستم فرعونيان دريا را شكافتيم و فرعونيان را در مقابل چشمانتان غرقه ساختيم .
    سيد قطب در اين باره مى نويسد: ((يادآورى مجدّد داستان نجات قوم موسى در اينجا، آن هم به صورت ترسيم يك حادثه ، براى آن است كه خاطره آن دوباره در ايشان زنده شود و دلشان اثر پذيرد. لذا چنان سخن مى گويد كه گويى مخاطبين اين كلمات همان كسانى مى باشند كه در آن روز تاريخى شاهد شكافتن دريا و نجات بنى اسرائيل با رهبرى موسى (ع ) بوده اند و خاصيت ((زنده شمردن چهره هاى داستان )) از برجسته ترين ويژگيهاى سبك شگفت آفرين قرآن است .))
     
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    داستان در داستان

    يكى از ويژگيهاى قصه هاى قرآن ((داستان در داستان )) است كه از ديگر شيوه هاى داستان پردازى در قرآن محسوب مى شود تا جايى كه اين روش و شيوه در برخى آثار منثور و منظوم ادب ديده مى شود كه مى توان آن را الهام گرفته و وامدار از اين روش قرآن دانست .
    قرآن در پاره اى از قصه ها، گاه قصه اى را بيان مى كند و در حين بيان آن قصه و داستان ديگرى را نقل مى كند و خواننده را به دنبال خود مى كشد و در واقع قصه ديگرى را در درون خود مى پروراند. از آن نوع قصه ها و داستانها مى توان به نمونه هاى زير اشاره كرد:
    1. داستان بقره كه سوره اى هم به همين نام در قرآن آمده است . خلاصه اين شگرف و در نوع خود بى نظير از اين قرار است كه : موسى (ع ) به قوم خود گفت خدا فرمان داده كه گاوى را بكشيد و آنها فكر كردند موسى (ع ) آنها را مسخره مى كند، ولى متوجه شدند كه موضوع جدى است . بعد مشخصات ريز گاو را در چند مرحله از موسى (ع ) گرفتند و بالاخره گاو را ذبح كردند. در اينجا ((قرآن ، چنانكه گويى داستان پايان يافته است ، داستان ديگرى را ذكر را مى كند اما بعد دوباره آن را به همين داستان ربط مى دهد: ((و اذا قتلتم نفسا فاداراءتم فيها و اللّه مخرج ما كنتم تكتمون )) (شما مرتكب قتل نفسى شديد و آن را به گردن يكديگر انداختيد و خدا چيزى را كه پنهان مى كرديد، آشكار كرد) )). و بعد دنباله داستان را پى مى گيرد و بر سر داستان گاو مى شود. اگر چه اين داستان در آيه فوق با كلّ داستان گاو رابطه دارد و مى بايست در سرآغاز داستان مى آمد ولى در وسط داستان بازگو گرديده و شيوه ((داستان در داستان )) را برگزيده است كه علت گزينش اين شيوه در بحثهاى پيشين آمد.
    2. در سوره آل عمران نيز كه داستان سه تولد را پى در پى بازگو مى كند (تولد مريم ، تولد يحيى و تولد عيسى عليهم السلام ) ((قرآن كريم داستان زكريا (ع ) را پس از داستان زن عمران و در آغاز داستان مريم (ع ) ترسيم كرده است و به عبارت ديگر آن را در ضمن بيان داستان مريم و در نخستين بخش از زندگى او كه به اعمال عبادى وى در محراب ارتباط مى يابد، به تصوير كشيده و بدين وسيله ، پيوستگى رويدادهاى داستان مريم را قطع كرده و پس از پايان يافتن داستان زكريا (ع ) به ترسيم داستان مريم پرداخته است )).
    3. قرآن در سوره هود داستان و تاريخ برخى پيامبران خدا را به تفصيل بازگو كرده است و ((در ضمن بازديد تاريخ جانشينان نوح و يادآورى از اقوامى كه به بركت خدايى رسيدند يا دچار عذاب او شدند، اشاره اى به داستان ابراهيم مى كند كه در آن بركات الهى تحقق يافته ، و اين خود در ضمن بيان قصه قوم لوط است كه گرفتار عذاب شدند)).
    4. نمونه ديگرى از شيوه داستان در داستان را در سوره مؤ من (غافر) مى بينيم . در اين سوره قرآن آن فراز از داستان موسى (ع ) را برجسته كرده است كه مؤ من آل فرعون به دفاع از موسى (ع ) برمى خيزد و به همين خاطر سوره نيز به نام قهرمان داستان است ، چرا كه داستان ((مؤ من )) است و به مبارزات او اشاره دارد و به سخنرانيش در دربار فرعون در دفاع از موسى (ع ) پرداخته است . قرآن ضمن نقل داستان ((مؤ من ))، به داستان يوسف (ع ) به طور مختصر و موجز از زبان ((مؤ من )) مى پردازد و مجددا و مجددا داستان ادامه پيدا مى كند. جملات معترضه در بين داستان

    قرآن در ضمن بيان داستان گاه جمله يا جملات معترضه اى را نيز مى آورد و اين يكى ديگر از ويژگيهاى و روشهاى قرآن در داستان پردازى است و مخالف روش قرآن در بيان قصه ها نيست ، زيرا قرآن خواسته است در ضمن بيان داستان ، به هدفى كه از حكايت كردن آن مدّ نظر داشته است ، برسد و اين جملات نه تنها خواننده را از اصل داستان دور نگه نمى دارد بلكه نقل به موقع اين جملات او را در برداشت و درك پيام اين قصه ها يارى مى دهد كه به پاره اى از آن جملات اشاره مى گردد:
    1. قرآن در سوره اعراف در آيات پايانى داستان موسى (ع ) به گوساله پرستى قوم بنى اسرائيل پرداخته است و ضمن نقل اين داستان ، دو آيه ذيل را به عنوان ((دو جمله معترضه در بين داستان آورده است و خطاب در آن متوجه رسول خدا (ص ) است )):
    ((ان الذين اتخذوا العجل سينالهم غضب من ربهم و ذله فى الحيوة الدنيا و كذلك نجزى المفترين . و الذين عملوا السيئات ثمّ تابوا من بعدها و امنوا ان ربك من بعدها لغفور رحيم .))
    آنان كه گوساله را برگزيدند، بزودى به غضب پروردگار گرفتار خواهند شد و در زندگانى اينجهانى به خوارى خواهند افتاد. دروغگويان را اينچين كيفر مى دهيم . آنان كه مرتكب كارهاى بد شدند، آنگاه توبه كردند و ايمان آوردند، بدانند كه پروردگار تو پس از توبه ، آمرزنده و مهربان است .
    نكته قابل توجه اينكه در آيات قبل از اين جملات ، از غضب موسى (ع ) در هنگام مواجه شدن با گوساله پرستى قومش سخن به ميان آمده است و اين آيات (جملات معترضه ) به آتش غضب پروردگار در جهان آخرت كه گوساله پرستان را دربر مى گيرد، پرداخته و در آيات بعد از اين جملات به فرو نشستن غضب موسى اشاره كرده است و اين نشانگر ارتباط جملات معترضه با مضمون و محتواى داستان است .
    2. اگر همين داستان را دنبال كنيم ، بار ديگر به جمله معترضه اى كه در حكم اطلاعيه و اعلاميه اى در بين داستان است ، بر مى خوريم . اما ((پيش از آنكه قرآن به صحنه ديگرى از صحنه هاى داستان موسى بپردازد، در كنار اين اعلاميه مى ايستد و خداوند به پيامبر امى (ص ) خطاب مى كند و به او فرمان مى دهد كه همه مردم را به دين تازه بخواند تا وعده خدا تحقق پذيرد و ابلاغيه قديم الهى تصديق شود:
    ((قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا الذى له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيى و يميت فامنوا الله و رسوله النبى الامى الذى يومن بالله و كلماته و اتبعوه لعلكم تهتدون )).
    بگو: اى مردم ، من فرستاده خدا بر شمايم ؛ خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد و جز او معبودى نيست ، زنده مى كند و مى ميراند. پس ايمان آوريد به خدا و پيامبر امى او كه به خدا و كلمات او ايمان دارد، و از او پيروى كنيد، باشد كه راه يابيد.
    اين آيه در ميان داستان قرار گرفت ؛ چه ، داستان در قرآن از آن جهت آورده مى شود كه مايه پند و وسيله راهنمايى باشد و اينجا جاى آن بود كه به صورت نيرومندى از داستان در راهنمايى مردم بهره بردارى شود و بهترين مناسبتى بود كه بر بنى اسرائيل اتمام حجت شد كه در كتابهاى ايشان از آمدن پيامبر خبر داده شده و از آنان خواسته شده كه با همه مردم در ايمان آوردن به پيامبرى كه خبر او را در كتابهاى تورات و انجيل مى يابند، شتاب كنند)).
    3. در سوره آل عمران داستان تولد مريم (س ) اين گونه آغاز مى شود:
    ((اذ قالت امراءت عمران رب انى نذورت لك ما فى بطنى محررا فتقبل منى انك انت السميع العليم . فلما و ضعتها قالت رب انى وضعتها انثى ...))
    ياد كن آنگاه كه زن عمران گفت : پروردگارا، من نذر كردم آنچه را در شكم دارم در راه خدمت تو آزاد گردانم . اين نذر مرا بپذير، كه تو دعاى بندگان را مى شنوى و بر احوال و اسرار خلايق آگاهى . چون اولاد بزاد، از روى حسرت عرض كرد: پروردگارا، فرزندى كه زاده ام دختر است ...))
    و در ادامه مى فرمايد:
    ((... والله اعلم بما وضعت و ليس الذكر كالاونثى ... .))
    ... و خدا از خود او بهتر مى دانست كه چه زاييده و (معلوم است براى خدمتگزارى معبد تو) پس چون دختر نيست ...
    علامه در اين باره مى نويسد:
    ((اين جمله از همسر عمران نيست بلكه كلام خداى تعالى است كه به عنوان جمله معترضه آورده شده ... از ظاهر جمله ((والله اعلم بما وضعت )) استفاده مى شود كه مى خواهد بفرمايد ما مى دانيم كه فرزند او دختر است و ليكن با دختر كردن فرزند او خواستيم آرزوى او را به بهترين وجه برآوريم .))
    4. در داستان نوح (ع ) كه به تفصيل در سوره هود آمده است ، درست در وسط داستان و هنگام گفتگوى نوح (ع ) با قومش ، با جمله معترضه اى روبرو مى شويم كه در آن قرآن فرصت بهره جسته و به دفاع از رسول خدا (ص ) پرداخته است و رسول خدا را برمى انگيزد كه در برابر افترايى كه به جناب مى بندند و مى گويند داستانها ساخته و بافته فكر خودش است ، آن پاسخ را بدهد.
    مرحوم سيد قطب مى نويسد:
    ((در اين قسمت از داستان نوح ، سياق قرآن توجهى شگفت انگيز به طرز برخورد مشركان قريش با امثال اين داستان مى كند كه شبيه به داستان خودشان با پيغمبر اسلام (ص ) است و ادعاى اين مشركان نيز آن است كه حضرت محمد (ص ) اين داستانها را از خود بافته است و به اين جهت پيش از آنكه شرح داستان پايان مى پذيرد، به رد اين گفتار مى پردازد:
    ((ام يقولون افتريه قل ان افتريته فعلى اجرامى و انا برى مما تجرمون .))
    مى گويند كه او (دستان را) از پيش خود ساخت . بگو: اگر بافته و ساخته باشم ، بدى آن بر من است و من نيز از آن بدى كه شما مى كنيد بيزارم .
    ... اين جمله معترضه مخالف روش قرآن در بيان داستان نيست ؛ چه ، در ضمن بيان داستان خواسته است به هدف كه از حكايت كردن داستان در نظر بوده است ، برسد.))
    5. در داستان اصحاب كهف نيز (آيات 23 و 24) تذكرى را در وسط داستان نشان مى دهد و دوباره بر سر قصه مى شود.
    6. سوره عنكبوت (آيات 16 - 27) به داستان برخى از پيامبران خدا از جمله به داستان ابراهيم (ع ) پرداخته است كه در وسط داستان ، هنگام گفتگوى ابراهيم با قوم بت پرستش ، سخن قطع مى گردد و آيات 19 تا 23 به عنوان جمله معترضه كه برخى آيات پيامبر را مورد خطاب قرار مى دهد، آورده مى شود و بعد از اين جملات ، قرآن به داستان كه پاسخ قوم مشترك در برابر سخنان ابراهيم (ع ) است ، ادامه مى دهد و داستان را از همان جا كه قطع شد، دنبال مى كند.
    7. در داستان قوم لوط و چگونگى عذاب آن قوم كه آيات 51 تا 76 سوره حجر را در برگرفته است ، درست در اوج داستان و در لحظه اى كه مى خواهد عذاب دردناك آن قوم را بازگو كند، داستان را از نمايش باز مى دارد و سر سخن را به پيامبر برمى گرداند و به جان آن حضرت سوگند مى خورد كه اين مردم آنچنان مست شهوات نفسانى و غرق و حيرت و غفلت و گمراهى بودن كه نمى فهميدند چه مى كنند ((لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون )). استفاده از برخى اصطلاحات و محاورات در داستانهاى قرآن

    يكى از مسائل در داستان نويسى بكارگيرى واژه ها و كلمات محاوره اى است كه داستان را زنده تر به نمايش مى گذارد. قرآن نيز در داستان يوسف (ع ) شيوه محاوره را به كار گرفته است . در آن هنگام كه زليخا كامجويى و شيدايى در وجودش آتش افكنده بود و براى فرو نشاندن اين شعله فساد به طرف در حمله ور بود، با همسرش در جلوى در روبرو شد كه كه قرآن مى فرمايد: ((و الفيا سيدها لدى الباب )) يعنى در آن حال شوهر (سيد) آن زن را بر در منزل يافتند. علامه در اين مورد كه چرا قرآن لفظ ((سيد)) را به كار برده است ، مى نويسد:
    ((مقصود از "سيد" همان عزيز مصر است كه شوهر زليخا بوده . بعضى گفته اند اينكه قرآن او را "سيد" خوانده از اين جهت است كه خواسته به اصطلاح و با عرف مصر حرف زده باشد، چون در مصر زنان شوهران خود را "سيد" مى گفته اند و تاكنون هم اين اصطلاح ادامه دارد.)) روش قرآن در پرداخت قصه عاشقانه

    با نگاهى در قصه هاى قرآن به انواع قصه ها و داستانها برمى خوريم ، حتى داستانهايى كه در آنها سخن از عشق ، جنايت ، خيانت ، حسادت و كينه توزى به ميان آمده است و از مضامين و محتواى غيراخلاقى و ضدارزشى بهره دارند، اما بيان قرآن در كمال متانت و عفت كلام و رعايت ادب است و ((سعى مى كند به اين مسائل با اشاره و سمبل نزديك گردد نه با ارائه جزئيات به گونه اى توصيفى و تصويرى )).
    قرآن اين داستانها را با مضمون و درونمايه ضدارزشى به گونه اى بازگو مى كند كه نه تنها خواننده به بدآموزى و انحرافات اخلاقى از هر نوع آن سوق نمى دهد بلكه شيوه طرح و بيان به گونه اى است كه زمينه ساز تعالى و تكامل انسان است و او را به دنياى معنا و انسانيت رهنمون مى سازد.
    در اينجا اين سؤ ال به ذهن متبادر مى شود: آيا طرح زشتيها و آلودگيها خود آثار سوء و بدآموزى در روحيه خواننده و شنونده باقى نمى گذارد؟
    در پاسخ بايد گفت اگر هدف ((شناخت ريشه ها و علل و گونه گونى زشتيها و جستن وسيله و راه حل براى برطرف نموده آنها و احيانا دريافت حقايقى برتر از آنچه كه با دريافت ظاهرى مطرح مى شود (باشد)، پس نبايد طرح زشتيها خود سوء و بدآموزى در روحيه خواننده و بيننده و شنونده باقى گذارد. شك نيست كه طرح مباحثى چون جنايت ، خيانت ، خشونت و عشق آثار روحى و عصبى و هيجانى در فرد هيچ گونه آلايش به هيچ يك از اين دو قلمرو وارد نياورد، هنر بزرگى است ... اصولا قرآن كريم مى توانست از طرح چنين مقولات زشت خوددارى كند و به وسيله پند و اندرزهاى مقاله گونه نتيجه اخلاقى و تربيتى اين گونه ماجراها را مطرح نمايد، اما قرآن از همه لحاظ در اوج اعجاز است )). قرآن در طرح اين داستانها ((آنچنان عفت بيان دارد كه اگر سخن به مسائل جنسى و عشقى برسد، گفتنى ها را مى گويد اما كوچكترين انحرافى از اصول عفت پيدا نمى كند)). ((اين داستانها براى لذت خواننده يا شنونده بر اثر انحرافات جنسى او نيست ، همچنان كه مسلكهاى گمراه كننده جديد حتى داستانهاى "واقعى " و "طبيعى " را هم براى لذت بردن و نشئه هاى انحرافى خوانندگان مى نويسند)) و هر كار و عمل زشت و ضداخلاقى قهرمان داستان خود را موجه جلوه مى دهند تا جايى كه خوانندگان داستان نيز در صدد توجيه عمل قهرمان برمى آيند و او را به عنوان الگوى رفتارى خود برمى گزينند. اثر اين نويسندگان نه تنها آموزنده نخواهد بود بلكه بدآموزى و اثر منفى خود را به جا خواهد گذاشت . ((حاشا كه قرآن گرد اين مباحث برود و در آن اشاره اى به بدآموزيها باشد)).
     
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    . داستان يوسف و زليخا:

    قرآن داستانهايى را كه در آنها رد پايى از مسائل عشقى و جنسى ديده مى شود، در نهايت متانت و در ((هاله اى از تقدس و اشارات لطيف و بديع )) طرح و بيان مى كند و از ميان اين داستانها مى توان به داستان عشقى يوسف و زليخا اشاره كرد كه فرازى از داستان يوسف (ع ) را در سوره اى كه به همين نام آمده دربر گرفته است ؛ ((داستانى كه از عشق سوزان و آتشين يك زن زيباى هوس آلود با جوانى ماهرو و يكدل سخن مى گويد. گويندگان و نويسندگان هنگامى كه با اين گونه صحنه ها روبرو مى شوند، يا ناچارند براى ترسيم چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان جلوى زبان و يا قلم را رها نموده و به اصطلاح حق سخن را ادا كنند - گو اينكه هزار گونه تعبيرات تحريك آميز يا زننده و غيراخلاقى به ميان آيد - و يا مجبور مى شوند براى حفظ نزاكت و عفت زبان و قلم ، پاره اى از صحنه ها را در پرده اى از ابهام بپيچند و به خوانندگان و شنوندگان به طور سربسته تحويل دهند... ولى قرآن در ترسيم صحنه هاى حساس اين داستان به طرز شگفت انگيزى "دقت در بيان " را با "متانت و عفت " به هم آميخته و بدون اينكه از ذكر وقايع چشم بپوشد و اظهار عجز كند، تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به كار بسته است )).
    به همين دليل قرآن در مقدمه داستان آن را زيباترين داستان خوانده و در امتيازبندى داستانها بهترين امتياز را به اين داستان مى دهد و مى فرمايد: ((نحن نقص عليك احسن القصص )) (ما بهترين داستان را به زيباترين اسلوب براى تو بازگو مى كنيم ). ((قصه يوسف به آن طريق كه قرآن سروده بهترين سراييدن است ، زيرا با اينكه قصه عاشقانه است طورى بيان كرده كه ممكن نيست كسى چنين داستانى را عفيف تر و پوشيده تر از آن بسرايد)).
    اين فراز از داستان يوسف (ع ) در قرآن را مى آوريم تا بتوانيم نكات زيباى هنرى و ظرافتهاى ادبى و اخلاقى آن را كه با بيانى شيوا و تعابيرى زيبا آمده است ، بررسى كنيم و زبان به تحسين اعجاز هنرى آن بگشاييم . قرآن اين فراز از داستان را اين گونه آغاز مى كند:
    ((و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لايفلح الظالمون .))
    و آن زنى كه يوسف در خانه وى بود، از او تمناى كامجويى كرد و درها را بست و گفت : بيا. گفت : پناه مى برم به خدا كه مربى من است و منزلت مرا نيكو داشته است ، كه ستمگران رستگار نمى شوند.
    از نكته هاى قابل تاءمل در اين داستان كه نظر انديشمندان مسلمان و مفسران قرآن را به خود جلب نموده است و به اعجاز هنرى آن پرداخته اند، آيه فوق است .
    استاد جعفر سبحانى پيرامون هنر قصه گويى در سوره يوسف و اينكه اين آيه چگونه با حفظ عفت و عدم پرده درى به يك مساءله جنسى و كامجويى پرداخته است ، مى نويسد:
    ((دقت در مضمون آيه ما را با متانت و عفت بيان قرآن آشنا مى سازد... اينك نكات اين آيه را يادآور مى شويم :
    1. لفظ ((راود)) در لغت عرب درخواست اصرارآميز را مى گويند. اين لفظ حاكى است كه همسر عزيز در درخواست خود بسيار مصر بوده است ، اما به خاطر عفت بيان از بازگويى مواد اصرار كه همان كامگيرى مى باشد، خوددارى مى كند.
    2. هرگز نام اصراركننده را نمى برد و نمى گويد زليخا همسر عزيز از او درخواست مصرانه كرد، بلكه او را با جمله ((التى هو فى بيتها)) معرفى مى كند، يعنى بانويى كه يوسف در خانه او بود و از طريق تسلط اصراركننده بر يوسف و اينكه او پيوسته در چنگال آن بود، به استقامت فوق العاده يوسف اشاره مى كند.
    3. جمله ((غلقت الابواب )) (درها را بست ) ترسيم كننده خلوتگاه عشق است ولى نه به صورت صريح و آشكار.
    4. جمله ((قالت قيت لك )) (بشتاب به سوى آنچه براى تو آماده شده است ) آخرين سخنى است كه بانويى براى رسيدن به وصال يوسف مى گويد، اما چقدر سنگين و پرمتانت ، بى آنكه در آن تحريك باشد.))
    ديگر انديشمندان بزرگ اسلامى و صاحبنظران نيز انصاف ندانسته اند كه از كنار اين آيه بگذرند و به اعجاز هنرى آن نپردازند، از جمله مفسر بزرگ قرآن علامه طباطبائى (ره ) در اين باره مى نويسد:
    ((اين آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده و اگر در قيودى كه در آن به كار رفته و در سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى اين داستان كه در اين سوره آمده دقت شود، تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود.))
    داستان اين گونه ادامه پيدا مى كند:
    ((و لقد همت به و هم بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين .))
    و يوسف را قصد كرد، يوسف هم اگر برهان پروردگار خويش نديده بود، قصد و آهنگ او كرده بود. چنين شد تا گناه و بدكارى را از او دور كنيم ، كه وى از بندگان خالص شده ما بود.
    در آيه فوق نيز قرآن در كوتاه ترين عبارات ، زيباترين و رساترين فراز داستان را تواءم با دنيايى از بار اخلاقى مطرح مى كند بدون اينكه انسان را به وادى ضد ارزشها و تمايلات نفسانى سوق دهد.
    ((به هر حال قرآن كريم با كمترين كلمات در يك جمله بدون اينكه تمامى آنچه را رخ داده ببيند و تصوير كند و هيجانات حاصله را منتقل نمايد، به دقيق ترين وجهى به يك حركت منحرف اشاره مى كند: "و لقد همت به " (و زن آهنگ او كرد) و "هم بها لو لا ان را برهان ربه " (اگر يوسف نيز برهان پروردگارش را نمى ديد و توجه نمى كرد، آهنگ آن زن را مى نمود). تمامى اين قسمت از ماجرا مكاشفه اى است از روحيات يك زن فاسد اشرافى و نيز اشاره اى است به شكوفايى ايمان و خداجويى يك جوان كه در چند جمله بيان مى گردد و تمامى جزئيات ماجرا در پس اين چند جمله كوتاه از انظار پنهان مى ماند، زيرا در همين چند پيام اصلى طرح شده است و نيازى به دقايق ماجرا نيست كه بى شك اگر آن دقايق مطرح شود، خود يك نوع آموزش با هدف و پيام قصه است .))
    ((و استبقا الباب و قدت قيمصه من دبر و الفيا سيدها لدى الباب ... .))
    هر دو به جانب در شتافتند و زن پيراهن يوسف را از پشت بدريد و در آن حال سرور آن زن را بر در منزل يافتند... .
    آتش ***** و فساد در دل زليخا شعله افكنده و سراسر وجودش را دربر گرفته بود، تا جايى كه سر از پا نمى شناخت و جز كامجويى به هيچ چيز ديگر فكر نمى كرد. قرآن در اين آيه اين آتش شعله ور در وجود زليخا را با اين عبارت كوتاه بيان نموده است : ((و قدت قميصه من دبر...)). زليخا چنگ انداخت تا جلوى فرار يوسف را سد كند و او را در دام ***** خود گرفتار نمايد و تسليم ميل جنسى خود سازد، شايد اين آتش را فرو نشاند.
    آيات بعد به برخورد عزيز مصر با يوسف و زليخا در جلوى در و ترفند و نيرنگ زليخا در دفاع از خود و شهادت يكى از بستگان زليخا درباره اين ماجرا پرداخته است . در اينجا صحنه اول نمايش به پايان مى رسد و پرده براى نمايش صحنه بعدى كنار مى رود و آن فراز از داستان به روى صحنه نمايش مى آيد كه خبر اين شيفتگى و شيدايى زليخا به گوش زنان در شهر رسيد و زبان به ملامت زليخا گشودند.
    ((و قال نسوه فى المدينه امرات العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبا... .))
    زنان در شهر گفتند: همسر عزيز از غلام خويش كام مى خواهد و فريفته او شده است ... .
    يكى از نكات قابل تاءمل در اين داستان ، اعجاز واژگان است . قرآن ((تمام كلمات را با دقت و وسواس انتخاب مى كند)) تا ضمن اينكه بار اخلاقى داشته باشد، بار معنايى خود را نيز از دست ندهد و رعايت ادب و متانت بيان با معنايى رسا در قالب واژه اى شيوا با يكديگر تواءم باشد، چندان كه اگر واژه ديگر را جايگزين آن كنيم آن بار اخلاقى و معنايى را نداشته باشد و واژه ((شغف )) در اين عبارت قرآنى (و قد شغفها حبا) نشان از اعجاز واژگان دارد.
    دكتر شريف (ره ) در زمينه بار معنايى اين واژه مى نويسد:
    ((در عربى تعدادى واژه هست كه معنى محبت مى دهد: حب ، ولع ، عزم ، عشق ، قرم و امثال اينها. اما هر كدام از اين واژگان يك مرحله از مراحل محبت را مى رسانند، لذا معنا و مكان ((ود)) و جاى ((حب )) معين است . كاربرد ((شغف )) هم همين طور و... لغت شناسان مى گويند ((شغف )) آن محبتى است كه محب از رسوايى ترس ندارد و مى گويد هر چه باداباد. قرآن اين گونه ظرايف را بدقت رعايت مى كند.))
    نكته ديگر اينكه اين واژه است .
    ((فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليه و اعتدت لهن متكا و اتت كل واحده منهن سكينا و قالت اخرج عليهن ... .))
    زليخا بعد از آگاهى از مكر و نيرنگ زنان ، نقشه بسيار ماهرانه اى كشيد و آنها را دعوت كرد و براى هر يك متكايى تهيه نمود و به دست هر يك كاردى داد و در همين حال از يوسف خواست به يكباره به مجلس درآيد. زنان با ديدن حسن يوسف مست و مدهوش جمال بديع او گشتند و آنچنان تحت تاءثير اين جلوه جمال قرار گرفتند كه دستهاى خود را به جاى ميوه بريدند و و زبان به تكبير و تحسين آن حسن جمال گشودند.
    قرآن در اين فراز از داستان نيز زيباترين بيان و اسلوب را در توصيف يوسف (ع ) به كار گرفته است و از ويژگى قرآن در داستانها همين است كه وقتى در توصيف جاى تاءمل است ، تاءمل مى كند و آنجا كه محل عبور است ، عبور مى كند و نمونه عينى آن در اين فراز از داستان كاملا مشهود است . ((در اينجا بدون اينكه به توصيف جزء به جزء فيزيكى هيكل و صورت يوسف پرداخته شده باشد، همه آنچه لازم بوده آورده شده است .))
    ((... فلما راينه و قطعن ايديهن و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم .))
    ... پس همين كه وى را بديدند، و اله و شيداى او شدند و دستهاى خويش را بريدند و گفتند: منزه است خدا، كه اين بشر نيست ، اين فرشته اى بزرگوار است .
    قرآن كه با عبارت فوق نهايت زيبايى يوسف (ع ) را به تصوير كشيده است ، در پايان با عبارت ((الا ملك كريم )) از حسن صورت و سيرت و جمال ظاهر و باطن آن جناب از زبان مصر سخن به ميان آورده است ، در حالى كه در برخى داستانها مى بينيم داستان نويسان ((در توصيف هيكل و خصوصيات بدنى قهرمان دستان خود پاى در وادى غير باز مى گذارند و به عنوان مثال قسمتهايى از بدن شخصيتها را هم توصيف مى كنند كه از نظر شرع در علام واقع نيز بايد پوشيده باشد)) و يا در صورت چشم پوشى و گذر از اين توصيفات ((فصل مشبعى درباره زيبايى چهره و كجى ابرو و ستبرى سينه قهرمان سخن مى گويند)).
    ((قالت فذلكن الذى لمتننى فيه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم ... .))
    (زليخا) گفت : اين همان است كه درباره او ملامتم كرديد، من از او كام خواستم و او خويشتن دارى كرد... .
    در اين آيه زليخا به دفاع از خود برمى خيزد و يوسف (ع ) را تهديد مى كند كه اگر تسليم خواسته او نگردد، به زندان و خوارى و ذلالت مى افتند و يوسف نيز در پاسخ به اين تهديد مى فرمايد:
    ((رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين .))
    پروردگارا، زندان براى من از گناهى كه مرا بدان مى خوانند خوشتر است و اگر نيرنگشان را از من دو نكنى ، متمايل به ايشان مى شوم و از جهالت پيشگان مى گردم .
    باز از نكات قابل تاءمل و توجه در اين داستان ، نكته زيبا و ظريفى است كه در اين آيه وجود دارد. يكى از ويژگيهاى اين داستان درنگها و سكوتهاى بموقع قرآن در فرازهاى مختلف داستان است . همان طور كه در بحثهاى پيشين آمد، قرآن گاه روى نكته و فرازى تاءمل و درنگ مى كند و گاه ساكت مى ماند و با ظرافتى خاص و لطافت بديعى از موضوعى در مى گذرد و به پيچ ديگر داستان مى رود. از آن جمله سكوتها در آيه فوق است . در اين آيه قرآن از عشق و شيدايى و دلباختگى زنان مصر نسبت به يوسف كه در آن مجلس گرد آمده بودند به طور مستقيم سخنى به ميان نياورده است ، اما از فحواى كلام و از زبان يوسف به صورت غير مستقيم و گذرا به عشق و مراوده ايشان نيز اشاره كرده است ، بدون اينكه وارد ريز مطلب مى شود. از اين سخن يوسف كه در قالب دعاست ، برمى آيد كه ((زنان مصر هم او را دعوت نموده و با او مراوده كردند، همان طور كه زليخا او را به خود دعوت نمود و با او مراوده كرد. اما اينكه دعوت زنان مصر به سوى خودشان بوده و يا دعوت يوسف به اين بوده كه پيشنهاد زليخا را بپذيرد و يا هر دو كار را كرده اند، هم گفته اند خواهش او را بپذير و هم خواهش تك تك ما را، آيه شريفه از آن ساكت است و فقط از يك جمله مى توان مختصر استفاده اى كرد و آن اين است كه فرمود: ((الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن )) (اگر ايشان را از من نگردانى ، من متمايل به سوى آنان مى شوم ) )).
    آيه بعد ((فاستجاب له ربه تصرف عنه كيدهن ...)) نيز از اين عشق و شيدايى زنان ، به طور غير مستقيم و گذرا، پرده برداشته است .
    با توجه به نكات زيبا و لطايف بديع در داستان فوق كه از شكوه داستان پردازى در قرآن نشان دارد، مى توان اين گونه برداشت نمود كه قرآن كريم در مضامينى كه به گونه اى با ارزشهاى اخلاقى اصطكاك دارد - يا بيم اصطكاك مى رود - با اين ضوابط روبرو مى شود:
    ((1. سعى مى شود به مضامين غير اخلاقى و ضد ارزشى با اشاره به سمبل نزديك گردد نه با ارائه جزئيات به گونه اى توصيفى و تصويرى .
    2. ارزشهاى خير و زيبايى و صلاح از مفاهيم ضد خود دورى نمى گزينند بلكه به استقبال و مصاف آنها مى روند.
    3. هدف از طرح مضامينى كه با ارزشهاى متعالى در اصطكاك مى گيرد، اراده پيروزى خير و حق و ارزشهاى والا و پيروزى قهرمانان و شخصيتهايى است كه در اين گيرودار مطرح شده اند و يارى دهندگان و تمسك جويان ارزشهاى متعالى بوده اند.
    4. پرداخت به مضامين ضد ارزشى سبب بدآموزى و اشاعه ضد ارزشها و نيز سبب كششهاى عصبى و تلاطمهاى روانى نمى گردد و اين شايد از ظريف ترين قسمتهاى بپرداخت به نكات مزبور باشد. 5. مخاطب يك مضمون ، يكى از مقولات هنر است . آيا اين مخاطب كيست ؟ فرد يا طبقه يا نظام ؟ احساس و عاطفه ، يا عقل و فطرت ؟ معمولا هر هنرمندى بنابر نوع بينش و ايدئولوژى و شخصيت ويژه خود، روى كلامش با يكى از موارد مذكور است . در طرح فرازهاى مذكور، قرآن كريم عمدتا فطرت برين خواص تعالى خواه عقل و خرد و عواطف انسانى را مورد خطاب قرار مى دهد، چنانكه حضرت على (ع ) در آغاز نهج البلاغه مى گويند: "خدا پيامبر را فرستاد تا ميثاق فطرت و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آورد و دفاين عقل را برانگيزد."))
     
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    داستان موسى (ع ) و برخورد با دختران شعيب (ع ):

    داستان ديگرى در فرازى از داستان موسى (ع ) را پى مى گيريم : داستانى كه درست نقطه مقابل داستان پيشين است و از زنى آلوده و اسير هوا و هوس صحبت نمى كند، بلكه چهره يك زن پاكدامن ، عفيف ، متين و باشرم و حيا با در هاله اى تقدس به نمايش مى گذارد: نمونه اى زيبا و جالب از برخورد دو جنس مخالف بدون در هم شكستن حريم حيا؛ ((داستانى كه بر اساس يك ساختار هندسى طرح ريزى شده كه از اين طريق مى خواهد انديشه ها و پيامهاى خود را مطرح سازد)) تا نمونه و الگويى باشد در برخوردهاى اجتماعى زن و مرد در تمام جوامع بشرى و در همه عصرها و نسلها.
    اين فراز داستان از آنجا آغاز مى گردد كه موسى از دست ماءموران فرعون از سرزمين مصر گريخته و به ((مدين )) پا گذاشته و خسته و كوفته ، و گرسنه و تشنه در سايه سار درختى آرميده است . ناگهان متوجه مى شود كه عده اى بر آب مدين هجوم آورده اند تا گله خود را سيراب سازند، اما در آن طرف موسى دو زن را مى بيند كه در كنارى به جمع آورى و جلوگيرى از فرار گوسفندانشان مشغولند. تنهايى و تفاوت اين دو زن و كار سنگين شبانى كه به عهده دارند، توجه موسى را جلب مى كند. پس جلو مى رود و از آنها مى پرسد: ((كار شما در اينجا چيست ؟)). از زبان قرآن بشنويم :
    ((و لما ورد ماء مدين وجد عليه امه من الناس يسقون و وجد من دونهم امراتين تذودان قال ما خطبكما... .))
    و اين آغاز آشنايى موسى با اين دختران است . تا اينجاى ماجرا هيچ گونه تحريك و صحنه سازى عاطفى و هيجان انگيزى وجود ندارد. دختران خود را معرفى مى كنند:
    ((... قالتا لا نقسى حتى يصدر الرعاء و ابونا شيخ كبير.))
    ... گفتند: ما آب نمى دهيم تا آنگاه كه چوپانان بازگردند، كه پدر ما پيرى بزرگوار است .
    تقديم و تاءخيرهاى قران بى دليل نيست و اينكه دختران ابتدا به توجيه عمل خود مى پردازند و سپس انگيزه اصلى چوپانى را پيرىِ پدر معرفى مى كنند، جاى تاءمل دارد. تفاوت دختران به لحاظ اعتقاد به ارزشها و تربيت ويژه مذهبى كه دارند براى موسى آشكار مى شود و آنها در حقيقت خود را اين گونه به موسى مى شناسانند؛ البته شناسايى كه به گونه اى طبيعى پيش مى آيد و بسيارى از رخدادهاى درونى در اينجا ناگفته مى ماند. موسى جوانمردانه گوسفندانشان را آب مى دهد (فسقى لهما) و سپس بى اعتنا به سايه باز مى گردد و از خدا غذايى براى رفع گرسنگى مى طلبد ((ثم تولى الى الظل فقال رب انى لما انزلت الى من خير فقير)). دختران مى روند و موسى را ((در خويش )) با خاطره اى دلپذير از جوانمردى و ايمان همراه مى برند.
    اين از نكاتى است كه پرداختن به آن در ين اثر هنرى مذهبى بى شك كار بس پيچيده اى است . حفظ موازين عفت و اخلاق و ارزشهاى متعالى ، آن هم در جامعه اى مذهبى كه به دليل تحريمها نزديك شدن به آن غير ممكن است و در صورت پرداختن به آن به ناكامى و درهم شكستن حرمتها و ارزشها قرين مى گردد، دشوار است . دقت در نحوه پرداختن قرآن كريم به اين موضوع و اشارات و مرز بين اشارات و وقايع عينى كه در پشت آن حضور دارد، مى تواند براى هنرمندان بسيار مؤ ثر باشد.
    دختران رفتند، اما پس از مدت كوتاهى يكى از آنها بازگشت . در تصوير قبلى كه دختران نشان داده شدند، نحوه معرفى آنان با خوددارى از ورود ميان جمعيت و تربيت آنان زير نظر پدرى پيامبر بود، اما اينك نحوه معرفى كاملا تغيير كرده است . اين يكى از دختران است كه مى آيد. چگونه ؟ قرآن مى توانست به نحوه راه رفتن او اشاره نكند. آن وقت ما مى توانستيم همه گونه حدسى راجع به او بزنيم . موسى خسته ، گرسنه و چشم به راه غذاست كه ناگهان دختر را مى بيند كه به سويش مى آيد. آيا پشت اين تصوير در دل موسى چه احساساتى بيدار مى شود؟ كسى نمى تواند درباره دختر تصويرى كم و بيش به دلخواه در ذهن ايجاد كند. قرآن كريم از همان آغاز با اشاره به راه رفتن دختر، فضاى داستان را حريمى از عفاف و تقدس فرو مى برد و به خواننده اجازه نمى دهد كه در شخصيت دختر جز اين عفت و پاكدامنى در جستجوى خصوصيات متضاد آن باشد:
    ((فجاءته احديهما تمشى على استحياء قالت ان ابى يدعوك ليجزيك اجرما سقيت لنا... .))
    يكى از دو زن كه به آزرم راه مى رفت ، نزد او آمد و گفت : پدرم تو را مى خواند تا مزد آب دادنت را بدهد... .
    اين همان دختر است كه موسى در ذهن او خاطره اى از خود باقى گذاشته و اينك بر هودجى از وقار و حيا به سويش باز مى گردد (تمشى على استحياء) و اين تمهيد يك ازدواج است و ترسيم عشقى پنهان در هاله هاى از تقدس و اشارت لطيف و بديع . شايد يك داستان نويس امروزى كه پرواى قلم و نوشتن نيز نداشته باشد، در ترسيم اين لحظه به ((صورت گل انداخته از شرم دختر)) اشاره مى كرد. اما قرآن شرم را در گامهاى دختر توصيف مى كند نه در سيماى او! بى آنكه از دست و پا گم كردن توصيف و نشانى باشد. موسى دعوت را مى پذيرد و به خانه پدر آن دختر پاى مى گذارد و از سرگذشت خود و داستان زندگى و مبارزاتش سخنى به ميان مى آورد ((فلما جاءه و قص عليه القصص )) و آن پير كسى جز ((شعيب پيامبر)) نيست كه از موسى دلجويى مى كند و به او بشارت نجات از دست ستمگران را مى دهد و مى گويد كه ترس و هراسى از فرعون و فرعونيان نداشته باش ((لا تخف نجوت من القوم الظالمين )).
    دخترى كه موسى را به خانه خواند، همان است كه بعدها به پدر پيشنهاد مى دهد كه :
    ((احديهما يا ابت استاءجره ان خير من استاءجرت القوى الامين .))
    اى پدر، اين مرد را به خدمت خود اجير كن ، كه بهتر كسى كه بايد به خدمت برگزيد كسى است كه امين و توانا باشد.
    در پس اين جمله چه خواهش و تمنّايى نهفته است ؟ او درست بر دو چيز انگشت نهاده است : 1) نياز شعيب به انسانى قوى ؛ 2) نياز او به انسانى امين و قابل اعتماد. ترتيب اين صفات نيز زير كانه و معنى دار است ، پس چگونه ممكن است پدرى نزديك و هوشيار همچون شعيب آن را در نيابد؟
    معلوم مى شود آنچه ذهن و دل دختر را مشغول داشته همين است : قوى و امين بودن . و آيا اين مجهول و مطلوب همه زنان نيست آنگاه كه به مردى مى رسند و همتاى خويش را جستجو مى كنند؟ مى بينيم همه چيز تنها با ايما و اشاره و ايجاز مى آيد. در اين بيان ، بدون اينكه به وراى اين اشارت پرداخته شود و ذهن و روح خواننده را در كششهاى عصبى يا هيجانى فرو برد و بدون اينكه در اين ميان قدسيّت مقام دختر و پاكى رابطه در معرض تزلزل قرار گيرد، خواننده همه چيز را درمى يابد و روح او تا فرازهايى برين به پرواز درمى آيد. پيشگفتار: سبك و شيوه علّامه (ره ) در بيان قصص

    تفسير الميزان كه يكى از تفاسير ارزشمند عصر حاضر به شمار مى رود، حاصل سالها تلاش مداوم و خستگى ناپذير علامه سيد محمد حسين طباطبائى - رحمة اللّه عليه - (1282 - 1360 ه ش ) است . استاد فرزانه در اين اثر ماندگار خود در جهان اسلام صد و چهارده سوره قرآن را از ابعاد مختلف روايى ، تاريخى ، علمى ، كلامى و فلسفى كاويده و ضمن شرح و بسط گسترده آيات به بررسى ديدگاههاى مفسران قرآن ، اعم از شيعه و سنى ، پرداخته است و در اين راستا با توجه به اينكه بخش قابل توجهى از قرآن را قصه ها داستانها تشكيل مى دهد، در كنار تفسير و توضيح اين داستانها، به اهداف قصه گويى در قرآن نيز نظر داشته و ضمن بررسى نكات ظريف قصه ها، پيامهاى هر قصه و داستان را بيان نموده است .
    حضرت علامه در نقل قصص قرآن شيوه خاصى را مبذول داشته است كه مى توان گفت وجه تمايز ايشان از ديگر مفسران و قرآن پژوهان و حتى برخى از كتابهاى قصص قرآن و تاريخ انبياء است كه به طور خلاصه به آنها اشاره مى گردد. قصص از ديدگاه قرآن

    از آنجا كه روش علامه در الميزان تفسير ((قرآن به قرآن )) است قرآن پژوه و مفسر بزرگ با غوص در درياى بيكران قرآن گوهر آيات را از ژرفاى آن بيرون كشيده و در كنار ديگر گوهرهاى وحى قرار داده و گنجينه اى از معارف فراهم آورده است .
    اين ((سيره خاص الميزان است كه جز در روايات معصومين عليهم السلام در تفاسير پيشينيان بندرت ديده مى شود و بعد از آن هم هنوز به ابتكار خويش باقى است ، همانا شناسايى آيات كليدى و ريشه اى قرآن است كه در پرتو آن آيات كليدى درهاى بسيارى از آيات ديگر را گشوده و با شناخت آن آيات ريشه اى اين شجره طوبى تغذيه بسيارى از آيات شاخه اى مى گردد)).
    علامه اين شيوه را نيز در بررسى قصص قرآن به كار گرفته و ((با روشى قرآنى و تفسير قرآن به قرآن به قصص قرآنى مى پردازد)) و در پرتو نور قرآن نمايى زيبا و روشن از يك قصه را به تصوير مى كشاند و ترسيم مى كند و ((مى كوشد كه به آيات حاكى از يك قصه ترتيب زمانى بدهد و از مجموع آيات مربوط به آن ، يك قصه كامل قرآنى را فراهم آورد)). قصص از ديدگاه روايات

    علامه (ره ) داستان و قصص را نيز از ديدگاه روايات بررسى نموده و ضمن بيان روايات ، به نقد آنها نيز پرداخته و به ((نقل احاديث و اخبار صحيح از پيامبر (ص ) و صحابه و ائمه معصومين (ع ) اعتنا و اهتمام تمام نشان داده )) و در ذيل هر فرازى از داستان ، فصلى تحت عنوان ((بحث روايى )) و ((قصه در روايات )) آورده كه ضمن نقل روايات از منابع تشيع و تسنن ، از نقد آنها نيز فرو گذار ننموده است . او با نگاهى ژرف با سنگ معيار وحى روايات را مى سنجد و آنهايى را مى پذيرد كه با آيات تعارض و تناقضى نداشته باشد، نه اينكه قصه را با روايات مجعول تاريك و تيره گرداند. خود در اين باره مى نويسد:
    ((پيامبر گرامى به عموم مسلمانان معيارى دست مى دهد كه با آن معيار و محك محلى ، معارفى را كه به عنوان كلام او و يا يكى از اوصياى او برايشان روايت مى شود، بشناسد و بفهمند آيا از دسيسه هاى دشمن است و يا براستى كلام رسول خدا (ص ) و جانشينان اوست و آن اين است كه هر حديثى را شنيديد به كتاب خدا عرضه اش كنيد. اگر موافق با كتاب خدا بود، آن را بپذيريد و اگر مخالف بود، رهايش كنيد.)) اسرائيليات در قصص

    علامه در همان هنگام كه قصص را در روايات بررسى مى نمايد، از ترفند يهود نيز غافل نمى ماند و ((اسرائيليات )) در روايات و اخبار از نگاه تيزبينش به دور نيست و با درنگ و تاءمل ، اسرائيليات را از دامن پاك داستانهاى قرآن مى زدايد و هشيارانه از آميختگى برخى اخبار و روايات با اسرائيليات و تحريفات يهود هشدار مى دهد و به قرآن پژوهان اين نكته را يادآور مى شود كه چگونه يهود در طول تاريخ خواسته اند قصص قرآن و تاريخ پيامبران را با افسانه و خرافات درهم آميزند و آن را چون پوستينى وارونه نمايان سازند.
    شرح و بسط اينكه اسرائيليات از چه زمانى و به وسيله چه كسانى در متون و منابع اسلامى رواج يافت ، فرصتى ديگر را مى طلبد و در حوصله اين بحث نمى گنجد، ولى به طور اجمال مى توان گفت كه ((آغاز نشر اين آثار در ميان روايات اسلامى به دوره صحابه مى رسد و در دوره تابعين تدوين آثار اسلامى گسترش مى يابد. در عوامل گسترش نشر آن نيز به اشاره مى توان گفت ناآگاهى و بى سوادى مردم جزيرة العرب ، تمايل و گرايش عرب آن روز به شناخت اسباب و علل و مبداء آفرينش و حادثه هاى هستى ، شهرت داستانهاى ملل و پيامبران در ميان مردم و اجمال قصه ها در قرآن و اهميت قصه سرايى و داستان پردازى در ميان اعراب ، توطئه هاى يهوديان نفوذى براى آلوده ساختن منابع اسلامى و... از عوامل مهم شيوع و نشر اسرائيليات و نصرانيات در ميان تفاسير اسلامى است )).
    علامه با دقت نظر و ژرف انديشى و تاءمّل در اخبار و روايات در برابر اين توطئه مى ايستد و ((موضع منتقدانه بسيار سختگيرانه اى دارد و هشدار مى دهد كه اكثر مفسرين در تفسيرهايشان در اين ورطه افتاده اند و علت آن در طبيعت داستان و داستان پردازى و تاءثير آنها در تفاسير و افراط در تمسك به انواع احاديث و پذيرش بى چون و چراى آنهاست ، ولو اينكه با صريح عقل و آيات محكم قرآنى مخالف باشند. او ريشه اسرائيليات و منشاء راه يافتن آنها به روايات اسلامى را مى كاود و براى اين كار، مضامين اين گونه روايات را با آنچه در تورات و انجيل آمده است ، تطبيق مى دهد و وجوه تشابه و اختلاف آنها را باز مى نماياند و جعليات يهوديان را كه با اقوال انبياء عليهم السلام و الهيات اصيل اديان توحيدى مخالفت دارد، بيان مى كند)).
    از آن جمله علامه در ذيل آيه 103 سوره بقره به داستان ساختگى يهود درباره هاروت و ماروت اشاره دارد و با نگاهى ژرف و عالمانه ، ضمن نقل داستان ساختگى ، به نقد و بررسى آن مى پردازد و زشت ترين گناه و معصيتى را كه يهود به آن دو فرشته خدا نسبت داده اند، از دامن آن دو موجود پاك مى پيرايد و درباره اين روايات خرافى و ساختگى مى نويسد:
    ((پس ، از اينجا براى هر دانش پژوه خردبين روشن مى شود كه اين احاديث مانند احاديث ديگرى كه در مطاعن انبياء و لغزشهاى آنان وارد شده از دسيسه هاى يهود خالى نيست ، و كشف مى كند كه يهود تا چه پايه و با چه دقتى خود را در ميانه اصحاب حديث در صدر اول جا زده اند تا توانسته اند با روايات آنان به هر جور كه بخواهند، بازى نموده و خلط و شبهه در آن بيندازند.))
    الميزان ميزان و محكمى است براى تشخيص سره از ناسره و جدايى خالصى ها و ناخالصى ها، و از اين رو علامه ((در پرتو آگاهيهاى عظيم و كارآمد خود، جاى جاى اين اخبار و آثار را به نقد كشيده و بر تمامت آنها مهر بطلان زده است )). تطبيق قصص با تورات و انجيل

    يكى ديگر از شيوه ها در الميزان بررسى تطبيقى قصص قرآن با تورات و انجيل است . علامه در مقام مقايسه برآمده و قصص قرآن را در يك كفه و داستانهاى تورات و انجيل را در كفه ديگر گذاشته و خواننده را محور قرار داده است تا، با سنجش و دقت نظر، به حقانيت قصص قرآن پى ببرد و تحريفات و خرافاتى را كه در تورات و انجيل وارد شده است ، خود عينا نظاره كند.
    از جمله در داستان آدم (ع ) كه ميدانى فراخ و گسترده براى افسانه پردازى و ياوه هاى بيهوده گويان است ، با مقابله اين داستان در قرآن و تورات ، غبار اساطير را از چهره داستان مى زدايد و مى نويسد:
    ((در بعضى اخبار آمده كه مار و طاووس دو تا از ياوران ابليس اند چون ابليس را در اغواى آدم و همسرش كمك كردند، و چون اين روايات معتبر نبود، از ذكر آنها صرف نظر كرديم . و خيال مى كنم از روايات جعلى باشد، چون داستان از تورات گرفته شده و ما در اينجا عين عبارات تورات را مى آوريم تا خواننده به وضع آن روايات كاملا آگهى يابد...))
    و بعد از فراغ از داستان ، مطلب را اين گونه به پايان مى برد:
    ((خواننده عزيز با تطبيق و مقايسه اين دو داستان با هم ، يعنى داستان آدم به نقل از قرآن كريم و به نقل از تورات و سپس دقت در رواياتى كه از طريق عامه و شيعه وارد شده ، به حقايق اين قصه پى مى برد.))
    در داستان هابيل و قابيل نيز ضمن تطبيق داستان با آنچه در قرآن و تورات آمده است ، خواننده را به داورى و قضاوت فرا مى خواند و مى نويسد:
    ((خواننده را سفارش مى كنم كه نخست در آنچه از تورات و آيات قرآن كه راجع به پسر آدم نقل كرديم دقت كند، آنگاه آنها را باهم تطبيق نمود و سپس داورى كند.)) و از اين گونه است مطابقت برخى از داستانهاى قرآن با انجيل كه خواننده را به همين تاءليف ارجاع مى دهيم .
     
  7. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    مباحث علمى و تاريخى

    علاوه بر موارد فوق ، علامه در هر فرصتى با توجه به اقتضاى داستان به مسائل علمى ، تاريخى ، جغرافيايى و... پرداخته است . مثلا در داستان طوفان نوح در پاسخ به اين پرسش كه آيا طوفان نوح همه زمين را فرا گرفت يا بخشى از آن را، وارد مباحث زمين شناسى و ژئوفيزيك شده و در داستان اصحاب كهف براى اثبات اينكه كدام يك از غارهاى هفتگانه به اصحاب كهف تعلق دارد، به ناچار به مسائل معمارى و مهندسى پرداخته و در داستان ذوالقرنين براى بيان اينكه ذوالقرنين كيست و سدّش كجاست ، تاريخ را ورق زده و ديدگاههاى مختلف در اين زمينه را بررسى كرده است .
    خلاصه كلام ، اين گونه مباحث در داستانهاى قرآن ((به تناسب موضوع و دقيقا براى تصحيح نظرگاه و افزايش دانش و بينش خوانندگان و در جهت آشناتر شدن با روح قرآن است )). شيوه تدوين

    در مورد چگونگى شيوه تدوين و تنظيم اين تاءليف لازم است چند نكته يادآورى شود:
    1. حضرت علامه (ره ) در طول تفسير، اغلب داستانهاى قرآن را در پايان آيات مربوط به آن داستان آورده و به شرح و بسط آن از زواياى مختلف پرداخته است كه در اين كتاب با تاءمل و تفحص ، اين داستانها از درون تفسير گردآورى و تدوين و با رعايت تسلسل تاريخى تنظيم شده است .
    2. به برخى از داستانها كه علامه به صورت مستقل و جدا به آنها نپرداخته است ، از تفسير و شرح آيات داستان بهره گرفته شده و به صورت داستانى مستقل تنظيم گرديده است ، به طورى كه خواننده بتواند با توجه به تفسير الميزان نسبت به داستان شناختى اجمالى پيدا كند، مانند داستان اصحاب فيل و برخى از داستانهاى ديگر.
    3. همان طور كه قبلا اشاره شد، علامه اغلب داستانها را به طور جداگانه از ديدگاه روايات نيز نقل و نقد نموده ولى پاره اى از آنها به صورت مجزا از اين ديدگاه مورد بررسى قرار نگرفته است . براى اينكه خواننده بتواند با داستان از طريق روايات هم آشنا گردد، با توجه به اينكه علامه در پايان تفسير آيات گفتارى تحت عنوان ((بحث روايى )) دارد، ما بحثهايى را كه ارتباطى با داستان دارد گردآورى نموده ايم كه در پايان هر داستان آمده است .
    4. قبل از شروع هر داستان آيات مربوط به آن آمده است تا هم ديباچه هر داستان به آياتى از قرآن مزين و آراسته شود و هم خواننده محترم قبل از داستان با آياتش ماءنوس گردد.
    ممكن است يك داستان در سوره هاى مختلف قرآن آمده باشد، ولى ما آياتى را برگزيده ايم كه علامه در ذيل آنها به نقل قصه پرداخته است .
    5. براى سهولت كار قرآن پژوهان ، منابع و مآخذى كه در الميزان مورد استفاده علامه قرار گرفته در پانويس كتاب با حروف نازك و عدد ذكر شده است ، ضمن اينكه نشانى جلد و صفحات الميزان را نيز با حروف سياه و علامت ستاره مشخص كرده ايم .
    6. در همان سالهاى نخست شيفتگان قرآن و علاقه مندان تفسير الميزان از حضرت علامه خواستند كه نسبت به ترجمه آن نيز عنايتى مبذول دارند و ايشان اين مهم را به اساتيدى از حوزه علميه و تنى چند از شاگردان دانشمند خود سپردند كه تاكنون اين يادگار ماندگار با ترجمه هاى گوناگون توسط برخى ناشران چاپ و نشر داده است .
    ابتدا ترجمه جلد 1 تا 10 الميزان كه هر جلد به وسيله يكى از محققان و قرآن پژوهان حوزه ترجمه شده است از سوى انتشارات دارالعلم قم و سى جلد بعد با ترجمه سيد محمدباقر موسى همدانى در تهران توسط انتشارات محمدى چاپ و منتشر گرديد. سپس اين تفسير با ترجمه گروه فوق در بيست مجلد از سوى بنياد علمى و فكرى علامه با همكارى مؤ سسه نشر فرهنگى رجاء و مؤ سسه اميركبير در سال 63 انتشار يافت .
    ترجمه كاملى نيز از الميزان توسط حجة الاسلام موسوى همدانى صورت پذيرفت كه اين ترجمه را دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم با پاره اى از اصلاحات در بيست مجلد به چاپ رساند. اين ترجمه اخير با توجه به ويژگيهاى ذيل در حوزه كار ما قرار گرفت :
    الف . كليه مجلدات آن با يك قلم و شيوه واحد ترجمه شده است .
    ب . ويرايش شامل اصلاحات دستورى ، انشايى ، علامت گذارى ، غلطگيرى و تغيير و تبديل بعضى از جملات يا كلمات غير مصطلح صورت گرفته است .
    ج . منابع و مآخذ اخبار، روايات و نقل قولها در پانويس ذكر شده است .
    در پايان لازم مى دانم مراتب تشكر و سپاس خود را از اين بزرگواران اعلام نمايم :
    1. دوستانم در ((نشر سبحان )) كه چاپ كتاب فوق را به ديده عنايت و قبول نگريستند و انتشار آن را در برنامه كار خود قرار دادند.
    2. ((دفتر طرح و اجراى كتاب )) كه با حسن سليقه و انتخاب و دقت نظر ويرايش ، حروفچينى ، صفحه آرايى و نمونه خوانى كتاب را به عهده گرفتند.
    3. برادر و بزرگوار و انديشمندم جناب آقاى مصطفى مختارى كه با رهنمودهاى ارزشمند خود بنده را يارى نمود.
    4. همسر و نور چشمانم كه وقت خانه را به من بخشيدند و با صبر و متانت مرا در اين امر ترغيب و تشويق نمودند.
    سعادت و سلامت روزافزون همه را از درگاه خداوندگار يكتا مى طلبم .
    اميد است كه با تدوين داستانهاى قرآن و تاريخ پيامبران بتوان انس و الفتى بين جوانان و قرآن برقرار و ايجاد كرد تا دلها و جانهاى تشنه خود را از سرچشمه زلال وحى سيراب سازند و سيره پيامبران خدا را چراغ راه فردايشان قرار دهند.
    حسين فعال عراقى
    اراك - 2 آذر 1376
    بيست و دوم رجب 1418 داستان آدم عليه السلام

    وَ إِذْ قَالَ رَبُّك لِلْمَلَئكَةِ إِنى جَاعِلٌ فى الاَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَ تجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسفِك الدِّمَاءَ وَ نحْنُ نُسبِّحُ بحَمْدِك وَ نُقَدِّس لَك قَالَ إِنى أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ(30)
    وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَسمَاءَ كلَّهَا ثُمَّ عَرَضهُمْ عَلى الْمَلَئكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونى بِأَسمَاءِ هَؤُلاءِ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ(31)
    قَالُوا سبْحَنَك لا عِلْمَ لَنَا إِلا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّك أَنت الْعَلِيمُ الحَْكِيمُ(32)
    قَالَ يَئَادَمُ أَنبِئْهُم بِأَسمَائهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسمَائهِمْ قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنى أَعْلَمُ غَيْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ(33)
    30. و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من مى خواهم در زمين جانشينى بيافرينم ، گفتند: در آنجا مخلوقى پديد مى آورى كه تباهى كند و خونها بريزد با اينكه ما تو را به پاكى مى ستاييم و تقديس مى گوييم ؟ گفت : من چيزها مى دانم كه شما نمى دانيد.
    31. و خدا همه نامها را به آدم بياموخت ، پس از آن همه آنان را به فرشتگان عرضه كرد و گفت : اگر راست مى گوييد، مرا از نام اينها خبر دهيد.
    32. گفتند: تو را تنزيه مى كنيم . ما دانشى جز آنچه تو به ما آموخته اى نداريم ، كه داناى فرزانه تويى .
    33. گفت : اى آدم ، فرشتگان را از نام ايشان آگاه كن . و چون از نام آنها آگاهشان كرد، گفت : مگر به شما نگفتم كه من نهفته هاى آسمان و زمين را مى دانم ؟ آنچه را كه شما آشكار كرده ايد و آنچه را پنهان مى داشتيد، مى دانم .
    (از سوره مباركه بقره ) داستان آدم در قران

    اين مطلب (داستان خلافت انسان ) بر خلاف ساير داستانهايى كه در قرآن آمده ، تنها در يك جا آمده است و آن ، همين جاست .
    پاسخى كه در اين آيه از ملائكه حكايت شده ، اشعار بر اين معنا دارد، كه ملائكه از كلام خدايتعالى كه فرمود: ميخواهم در زمين خليفه بگذارم ، چنين فهميده اند كه اين عمل باعث وقوع فساد و خونريزى در زمين ميشود، و اين سخن فرشتگان پرستش از امرى بوده كه نسبت به آن جاهل بوده اند، و اين اشكالى را كه در مساءله خلافت يك موجود زمينى به ذهنشان رسيده حل كنند، نه اينكه در كار خداى تعالى اعتراض و چون و چرا كرده باشند.
    پس خلاصه كلام آنان باين معنا برگشت مى كند كه : خليفه قرار دادن تنها باين منظور است كه آن خليفه و جانشين با تسبيح و حمد و تقديس زبانى ، و وجوديش ، نمايانگر خدا باشد، و زندگى زمينى اجازه چنين نمايشى باو نميدهد، بلكه بر عكس او را بسوى فساد و شر مى كشاند.
    از سوى ديگر، وقتى غرض از خليفه نشاندن در زمين ، تسبيح و تقديس بآن معنا كه گفتيم حكايت كننده و نمايشگر صفات خدائى تو باشد، از تسبيح و حمد و تقديس خود ما حاصل است ، پس خليفه هاى تو مائيم ، و يا پس ما را خليفه خودت كن ، خليفه شدن اين موجود زمينى چه فايده اى براى تو دارد؟
    خدايتعالى در رد اين سخن ملائكه فرمود: ((انى اعلم ما لا تعلمون ، و علم آدم الاسماء كلها)).
    زمينه و سياق كلام بدو نكته اشاره دارد:
    اول اينكه منظور از خلافت نامبرده جانشينى خدا در زمين بوده ، نه اينكه انسان جانشين ساكنان قبلى زمين شوند، كه در آن ايام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشين آنها كند، همچنانكه بعضى از مفسرين اين احتمال را داده اند.
    نكته دوم اين است كه خداى سبحان در پاسخ و رد پيشنهاد ملائكه ، مسئله فساد در زمين و خونريزى در آنرا، از خليفه زمينى نفى نكرد، و نفرمود: كه نه ، خليفه ايكه من در زمين ميگذارم خونريزى نخواهند كرد، و فساد نخواهند انگيخت ، و نيز دعوى ملائكه را (مبنى بر اينكه ما تسبيح و تقديس تو مى كنيم ) انكار نكرد، بلكه آنانرا بر دعوى خود تقرير و تصديق كرد.
    در عوض مطلب ديگرى عنوان نمود، و آن اين بود كه در اين ميان مصلحتى هست ، كه ملائكه قادر بر ايفاء آن نيستند، و نميتوانند آنرا تحمل كنند، ولى اين خليفه زمينى قادر بر تحمل و ايفاى آن هست ، آرى انسان از خداى سبحان كمالاتى را نمايش ميدهد، و اسرارى را تحمل مى كند، كه در وسع و طاقت ملائكه نيست .
    اين مصلحت بسيار ارزنده و بزرگ است ، بطوريكه مفسده فساد و سفك دماء را جبران مى كند، ابتداء در پاسخ ملائكه فرمود: (من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد)، و در نوبت دوم ، بجاى آن جواب ، اينطور جواب ميدهد: كه (آيا بشما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را بهتر ميدانم ؟) و مراد از غيب ، همان اسماء است ، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائكه اصلا اطلاعى نداشتند از اينكه در اين ميان اسمائى هست ، كه آنان علم بدان ندارند، ملائكه اين را نميدانستند، نه اينكه از وجود اسماء اطلاع داشته ، و از علم آدم بآنها بى اطلاع بوده اند، و گرنه جا نداشت خدايتعالى از ايشان از اسماء بپرسد، و اين خود روشن است ، كه سئوال نامبرده بخاطر اين بوده كه ملائكه از وجود اسماء بى خبر بوده اند.
    و گرنه حق مقام ، اين بود كه باين مقدار اكتفاء كند، كه بآدم بفرمايد: (ملائكه را از اسماء آنان خبر بده )، تا متوجه شوند كه آدم علم بآنها را دارد، نه اينكه از ملائكه بپرسد كه اسماء چيست ؟
    پس اين سياق بما مى فهماند: كه ملائكه ادعاى شايستگى براى مقام خلافت كرده ، و اذعان كردند باينكه آدم اين شايستگى را ندارد، و چون لازمه اين مقام آنست كه خليفه اسماء را بداند، خدايتعالى از ملائكه از اسماء پرسيد، و آنها اظهار بى اطلاعى كردند، و چون از آدم پرسيد، و جواب داد باين وسيله لياقت آدم براى حيازت اين مقام ، و عدم لياقت فرشتگان ثابت گرديد.
    و سخن كوتاه آنكه معلوم ميشود آنچه آدم از خدا گرفت ، و آن علمى كه خدا بوى آموخت ، غير آن علمى بود كه ملائكه از آدم آموختند، علمى كه براى آدم دست داد، حقيقت علم باسماء بود، كه فرا گرفتن آن براى آدم ممكن بود، و براى ملائكه ممكن نبود، و آدم اگر مستحق و لايق خلافت خدائى شد، بخاطر همين علم باسماء بوده ، نه بخاطر خبر دادن از آن ، و گرنه بعد از خبر دادنش ، ملائكه هم مانند او با خبر شدند، ديگر جا نداشت كه باز هم بگويند: ما علمى نداريم ، ((سبحانك لا علم لنا، الا ما علمتنا))، (منزهى تو، ما جز آنچه تو تعليممان داده اى چيزى نمى دانيم ). داستان سجده ملائكه

    ((و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر و كان من الكافرين .))
    و چون بملائكه گفتيم براى آدم سجده كنيد پس همه سجده كردند بجز ابليس كه از اينكار امتناع كرد و كبر ورزيد و او از كافران بود.
    بخاطر داشته باشيد گفتيم : اين آيات منظور اصليش بيان خلافت انسان ، و موقعيت او، و چگونگى نازل شدنش به دنيا و مال كار او از سعادت و شقاوت است ، پس در چنين مقامى اعتناى زيادى به نقل داستان سجده ندارد، مگر باشاره اجمالى آن ، تا باين ترتيب وسيله اى شود براى ذكر داستان بهشت ، و هبوط آدم .
    ((اسجدوا لادم ...)) به ملائكه گفتيم براى آدم سجده كنيد، پس همگى سجده كردند مگر ابليس (كه ) تكبر كرد و از سجده براى او دريغ ورزيد، و او از سابق بر اين كافر بود و اينكه ابليس قبل از اين صحنه كافر بوده ، از آيه شريفه ((لم اكن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حما مسنون )) هم بخوبى استفاده مى شود.
     
  8. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    آيا ابليس از فرشتگان بود؟

    ((فسجدوا الا ابليس لم يكن من الساجدين )).
    در اين جمله و همچنين در آيه ((فسجد الملائكه كلهم اجمعون )) خداى تعالى خبر مى دهد از سجده كردن تمامى فرشتگان مگر ابليس . و در آيه ((كان من الجن ففسق عن امر ربه )) علت سجده نكردن وى را اين دانسته كه او از جنس فرشتگان نبوده ، بلكه از طايفه جن بوده است ، از آيه ((بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون )) نيز استفاده مى شود كه اگر ابليس از جنس فرشتگان مى بود چنين عصيانى را مرتكب نمى شد.
    ليكن حقيقت مطلب اين است كه از ظاهر آيه استفاده مى شود كه ابليس با ملائكه بوده و هيچ فرقى با آنان نداشته ، و از آيه ((و اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك )) نيز استفاده مى شود كه او و همه فرشتگان در مقامى قرار داشتند كه مى توان آن را مقام ((قدس )) ناميد.
    بنابراين ، معلوم مى شود ابليس قبل از تمردش فرقى با ملائكه نداشته ، و پس از تمرد حسابش از آنان جدا شده ، ملائكه به آنچه مقام و منزلت شان اقتضا مى كرده باقى ماندند و خضوع بندگى را از دست ندادند، و ليكن ابليس بدبخت از آن مقام ساقط گرديد، همچنانكه فرموده :((كان من الجن ففسق عن امر ربه - چون از جنس جن بود نسبت به امر پروردگارش فسق ورزيد))، و ((فسق )) به معناى بيرون شدن خرما از پوسته است ، ابليس هم با اين تمردش در حقيقت از پوست خود بيرون گشت و زندگانيى را اختيار كرد كه جز خروج از كرامت الهى و اطاعت بندگى چيز ديگرى نبود.
    چيزى كه هست مادامى كه آدم خلق نشده بود و خداوند ملائكه و ابليس را امر به سجود بر وى نكرده بود ابليس و ملائكه هر دو در يك رتبه بوده بدون امتياز از هم هر دو در مقام قرب بودند.
    و پس از آنكه آدم آفريده شد اين دو فريق از هم جدا شده ، يكى راه سعادت و ديگرى راه شقاوت را پيش گرفت . علت سجده نكردن ابليس

    قال ما منعك الا تسجد اذ امرتك قال انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين
    مراد اين است كه : اى ابليس ! چه چيزى باعث شد كه سجده نكنى . چنانكه در سوره ((ص )) مى فرمايد: ((قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى ))
    ((قال انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين )) اين آيه جوابى را كه ابليس داده حكايت مى كند، و اين جواب اولين نافرمانى ابليس است .
    در اين جواب خداى تعالى براى اولين بار معصيت شد چون برگشت تمامى معصيت ها به دعواى انانيت (خودخواهى ) و منازعه با كبرياى خداى سبحان است ، در حالى كه كبريا ردايى است كه بر اندام كسى جز او شايسته نيست ، و هيچ مخلوقى را نمى رسد كه در مقابل انانيت الهى و آن وجودى كه جميع روى ها در برابرش خاضع و گردن همه گردنفرازان در پيشگاه مقدسش خميده و هر صوتى در برابر عظمتش در سينه حبس شده و هر چيزى برايش ذليل و مسخر است براى خود انانيت قائل شده به ذات خود تكيه زده و ((من )) بگويد.
    آرى ، اگر ابليس اسير نفس خود نمى شد و نظر و فكر خود را محصور در چهار ديوارى وجود خود نمى ساخت هرگز خود را مستقل به ذات نمى ديد، بلكه معبودى ما فوق خود مشاهده مى كرد كه قيوم او و قيوم هر موجود ديگرى است ، و ناچار انانيت و هستى خود را در برابر او بطورى ذليل مى ديد كه هيچ گونه استقلالى در خود سراغ نمى كرد، و بناچار در برابر امر پروردگار خاضع شده نفسش بطوع و رغبت تن به امتثال اوامر او مى داد، و هرگز به اين خيال نمى افتاد كه او از آدم بهتر است ،
    بلكه اينطور فكر مى كرد كه امر به سجده آدم از مصدر عظمت و كبرياى خدا و از منبع هر جلال و جمالى صادر شده است و بايد بدون درنگ امتثال كرد، ليكن او اينطور فكر نكرد و حتى اين مقدار هم رعايت ادب را نكرد كه در جواب پروردگارش بگويد: ((بهترى من مرا از سجده بر او بازداشت )) بلكه با كمال جراءت و جسارت گفت : ((من از او بهترم )) تا بدين وسيله هم انانيت و استقلال خود را اظهار كرده باشد و هم بهترى خود را امرى ثابت و غير قابل زوال ادعا كند، علاوه ، بطور رساترى تكبر كرده باشد. از همين جا معلوم مى شود كه در حقيقت اين ملعون به خداى تعالى تكبر ورزيده نه به آدم .
    و اما استدلالى كه كرد گر چه استدلال پوچ و بى مغزى بود و ليكن در اينكه او از آتش و آدم از خاك بوده راست گفته است ، و قرآن كريم هم اين معنا را تصديق نموده ، از يك طرف در آيه ((كان من الجن ففسق عن امر ربه )) فرموده كه ابليس از طايفه جن بوده ، و از طرف ديگر در آيه ((خلق الانسان من صلصال كالفخار و خلق الجان من مارج من نار)) فرموده كه ما انسان را از گل و جن را از آتش آفريديم . پس از نظر قرآن كريم هم مبداء خلقت ابليس آتش بوده ، و ليكن ادعاى ديگرش كه ((آتش از خاك بهتر است )) را تصديق نفرمود، بلكه در سوره ((بقره )) آنجا كه برترى آدم را از ملائكه و خلافت او را ذكر كرده اين ادعا را رد كرده است .
    و در آيات ((اذ قال ربك للملائكه انى خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين ، فسجد ال ملائكه كلهم اجمعون الا ابليس استكبر و كان من الكافرين ، قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى استكبرت ام كنت من العالين ، قال انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين ...)) در رد ادعايش فرموده : ملائكه ماءمور به سجده بر آب و گل آدم نشدند تا شيطان بگويد: ((گل از آتش پست تر است ))، بلكه ماءمور شدند سجده كنند بر آب و گلى كه روح خدا در آن دميده شده بود و معلوم است كه چنين آب و گلى داراى جميع مراتب شرافت و مورد عنايت كامل ربوبى است . و چون ملاك بهترى در تكوينيات دائر مدار بيشتر بودن عنايت الهى است و هيچ يك از موجودات عالم تكوين به حسب ذات خود حكمى ندارد، و نمى توان حكم به خوبى آن نمود، از اين جهت ادعاى ابليس بر بهتريش از چنين آب و گلى ، باطل و بسيار موهون است .
    علاوه بر اين ، خداى تعالى در سؤ ال ى كه از آن ملعون كرد عنايت خاص خود را نسبت به آدم گوشزد وى كرده و به اين بيان كه ((من او را به دو دست خود آفريدم )) اين معنا را خاطر نشانش ساخته . حال معناى ((دو دست خدا)) چيست بماند، به هر معنا كه باشد دلالت بر اين دارد كه خلقت آدم مورد اهتمام و عنايت پروردگار بوده است ، با اين وصف آن ملعون در جواب به مساءله بهترى آتش از خاك تمسك جسته و گفت : ((من از او بهترم زيرا مرا از آتش و او را از گل آفريدى )).
    پس خلاصه كلام اين شد كه از آيات مربوط به داستان آدم و ابليس استفاده مى شود كه اگر ابليس عصيان ورزيد و مستحق طرد شد بخاطر تكبرش بود و جمله ((انا خير منه )) يكى از شواهد اين معنا است ، گر چه از ظاهر گفتار ابليس بر مى آيد كه مى خواسته بر آدم تكبر بورزد، ليكن از اينكه ابليس با سابقه اى كه از داستان خلافت آدم داشته و تعبيرى كه از خداوند درباره خلقت آدم و اينكه ((من او را به دو دست خود آفريده ام )) شنيده بود و مع ذلك زير بار نرفت بر مى آيد كه وى در مقام استكبار بر خداوند بوده نه استكبار بر آدم .
    ((قال فاهبط منها فما يكون لك ان تتكبر فيها فاخرج انك من الصاغرين .))
    خداى تعالى فرمود: به جرم اينكه هنگامى كه ترا امر كردم سجده نكردى بايد از مقامت فرود آيى ، چون مقام تو مقام خضوع و فرمانبرى بود، و تو نمى بايستى در چنين مقامى تكبر كنى ، پس برون شو كه تو از خوار شدگانى .
    ((قال انظرنى الى يوم يبعثون قال انك من المنظرين ))
    ابليس از خداى تعالى مهلت مى خواهد، و خداوند هم به وى مهلت مى دهد. خداوند در جاى ديگر نيز اين معنا را ذكر كرده و فرموده : ((قال رب فانظرنى الى يوم يبعثون قال فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم )) از اين آيه برمى آيد كه ابليس بطور مطلق از خدا مهلت خواسته ، و ليكن خداوند او را تا زمانى معين مهلت داده است .
    و از اينكه ابليس از خدا خواست تا روز قيامت مهلتش دهد استفاده مى شود كه وى در اين صدد بوده كه جنس بشر را هم در دنيا و هم در عالم برزخ گمراه كند، و ليكن خداوند دعايش را به اجابت نرسانيد، و شايد خداوند خواسته باشد كه او را تنها در زندگى دنيا بر بندگانش مسلط كند، و ديگر در عالم برزخ قدرت بر اغواى آنان نداشته باشد، هر چند به مصداق آيه ((و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين ، و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون ، حتى اذا جاءنا قال يا ليت بينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين ، و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى العذاب مشتركون )) و همچنين آيه ((احشروا الذين ظلموا و ازواجهم )) رفاقت و همنشينى با آنان را داشته باشد.
    ((قال فبمااغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لاتجد اكثرهم شاكرين )).
    من به سبب اينكه گمراهم كردى و يا در مقابل اينكه گمراهم ساختى بر سر راه راست تو كه آنان را به درگاهت مى رساند و منتهى به سعادت آنان مى گردد مى نشينم . و ((نشستن بر سر راه مستقيم )) كنايه است از اينكه مراقب آنان هستم ، هر كه را در اين راه ببينم آن قدر وسوسه مى كنم تا از راه تو خارج نمايم .
    و جمله ((ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم )) بيان نقشه و كارهاى او است ، مى گويد: ناگهان بندگان تو را از چهار طرف محاصره مى كنم تا از راهت بدر برم . و چون راه خدا امرى است معنوى ناگزير مقصود از جهات چهارگانه نيز جهات معنوى خواهد بود نه جهات حسى .
    از آيه ((يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا)) 1 و آيه ((انما ذلكم الشيطان يخوف اولياء)) 2 و آيه ((و لاتتبعوا خطوات الشيطان )) 3 و آيه ((الشيطان يعد كم الفقر و يامركم بالفحشاء)) 4. نيز مى توان در اين باره چيزهايى فهميد، و از آن استفاده كرد كه مقصود از ((من بين ايديهم - جلو رويشان )) حوادثى است كه در زندگى براى آدمى پيش مى آيد، حوادثى كه خوشايند و مطابق آمال و آرزوهاى او يا ناگوار و مايه كدورت عيش او است ؛ چون ابليس در هر دو حال كار خود را مى كند. و مراد از ((خلف - پشت سر)) اولاد و اعقاب او است ؛ چون انسان نسبت به آينده اولادش نيز آمال و آرزوها دارد، و درباره آنها از پاره اى مكاره مى انديشد. آرى ، انسان بقا و سعادت اولاد را بقاء و سعادت خود مى داند، از خوشبختى آنان خوشنود و از ناراحتى شان مكدر و متاءلم مى شود. انسان هر چه از حلال و حرام دارد همه را براى اولاد خود مى خواهد و تا بتواند آتيه آنان را تاءمين نموده ، و چه بسا خود را در اين راه به هلاكت مى اندازد.
    و مقصود از سمت راست كه سمت مبارك و نيرومند آدمى است سعادت و دين او است . و ((آمدن شيطان از دست راست )) به اين معنا است كه وى آدمى را از راه ديندارى بى دين مى كند، و او را در بعضى از امور دينى وادار به افراط نموده به چيزهايى كه خداوند از آدمى نخواسته تكليف مى كند. و اين همان ضلالتى است كه خداوند آن را ((اتباع خطوات الشيطان )) نام نهاده است .
    و منظور از ((سمت چپ )) بى دينى مى باشد، به اين معنا كه فحشا و منكرات را در نظر آدمى جلوه داده وى را به ارتكاب معاصى و آلودگى به گناهان و پيروى هواى نفس و شهوات وادار مى سازد.
    و جمله ((و لا تجد اكثرهم شاكرين )) نتيجه كارهايى است كه خداوند در جمله ((لاقعدن لهم صراطك المستقيم ثم لاتينهم ...)) از ابليس ذكر فرمود، البته در جاهاى ديگر قرآن كه داستان ابليس را نقل فرموده در آخر به جاى ((و لاتجد اكثرهم شاكرين )) عبارات ديگرى را ذكر فرموده ، مثلا در سوره ((اسرى )) وقتى اين داستان را نقل مى كند در آخر از قول ابليس مى فرمايد: ((لاحتنكن ذريته الا قليلا)) و در سوره ((ص )) از قول همو مى فرمايد: ((لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ))3.
    از اينجا معلوم مى شود كه مقصود از ((شاكرين )) در آيه مورد بحث همان ((مخلصين )) در ساير آيات است . دقت در معناى اين دو كلمه نيز اين معنا را تاءييد مى كند، براى اينكه ((مخلصين )) - به فتح لام - كسانيند كه براى خدا خالص شده باشند يعنى خداوند آنان را براى خود خالص كرده است و جز او كسى در آنان نصيبى ندارد، و آنان به غير خدا به ياد كسى نيستند؛ از خدا گذشته هر چيز ديگرى را - حتى خودشان را - فراموش كرده اند. و معلوم است كه چنين كسانى در دلهايشان جز خداى تعالى چيز ديگرى نيست و چنان ياد خدا دلهايشان را پر كرده كه ديگر جاى خالى براى شيطان و وسوسه هايش نمانده است .
    و اما ((شاكرين )) - آنها هم كسانيند كه هميشه شكر نعمت هاى خدا كارشان است ، يعنى به هيچ نعمتى از نعمتهاى پروردگار بر نمى خورند مگر اينكه شكرش را بجاى مى آورند. به اين معنا كه در هر نعمتى طورى تصرف نموده و قولا و فعلا به نحوى رفتار مى كنند كه نشان مى دهند اين نعمت از ناحيه پروردگارشان است ، و پرواضح است كه چنين كسانى به هيچ چيزى از ناحيه خود و ديگران بر نمى خورند مگر اينكه قبل از برخوردشان به آن و در حال برخورد و بعد از برخوردشان به ياد خدايند و همين به ياد خدا بودن شان هر چيزى ديگرى را از يادشان برده ، چون خداوند در جوف كسى دو قلب قرار نداده ، پس اگر حق معناى شكر را ادا كنيم برگشت معناى آن به همان مخلصين خواهد بود، و اگر ابليس شاكرين و مخلصين را از اغواء و اضلال خود استثنا كرده بيهوده و يا از راه ترحم بر آنان نبوده ، و نخواسته بر آنان منت بگذارد، بلكه از اين باب است كه دسترسى به آنان نداشته و زورش به آنان نمى رسيده است .
    ((قال اخرج منها مذوما مدحورا لمن تبعك منهم لاملئن جهنم منكم اجمعين .)) از آنجايى كه مورد گفتار ابليس و تهديدش به انتقام تنها بنى آدم بود و قسم خورد كه غرض خلقت آنان را كه همان شكر است در آنان نقض نموده و از بين مى برد و آنان را بجاى شكر وادار به كفران مى سازد، خداى تعالى در جوابش پيروانش را هم با او شريك ساخته و فرمود:((جهنم را از شما يعنى از تو و بعضى از پيروانت پر مى كنم )).
     
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    داستان بهشت آدم

    وَ قُلْنَا يَئَادَمُ اسكُنْ أَنت وَ زَوْجُك الجَْنَّةَ وَُكلا مِنْهَا رَغَداً حَيْث شِئْتُمَا وَ لا تَقْرَبَا هَذِهِ الشجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظلِمِينَ(35)
    فَأَزَلَّهُمَا الشيْطنُ عَنهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كانَا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطوا بَعْضكمْ لِبَعْضٍ عَدُوُّ وَ لَكمْ فى الاَرْضِ مُستَقَرُّ وَ مَتَعٌ إِلى حِينٍ(36)
    فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ كلِمَتٍ فَتَاب عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ(37)
    قُلْنَا اهْبِطوا مِنهَا جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنى هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَاى فَلا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ(38)
    وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(39)
    35. و گفتيم : اى آدم ، تو و همسرت در بهشت آرام گيريد و از آن به فراوانى از هر كجا كه خواستيد، بخوريد و نزديك اين درخت مشويد، كه از ستمگران خواهيد شد.
    36. و شيطان ايشان را از نعمت بهشت بينداخت و از آن زندگى آسوده كه داشتند، بيرونشان كرد. گفتيم : با همين وضع كه دشمن يكديگريد، پايين رويد، كه تا مدتى در زمين قرارگاه و بهره داريد.
    37. و آدم از پروردگار خود سخنانى فرا گرفت و خدا او را ببخشيد، كه وى بخشنده و رحيم است .
    38. گفتيم همگى از بهشت پايين رويد. اگر هدايتى از من به سوى شما آمد - و البته هم خواهد آمد - آنها كه هدايت مرا پيروى كنند، نه بيمى دارند و نه اندوهگين شوند.
    39. و كسانى كه كافر شوند و آيه هاى ما را دروغ شمارند، اهل جهنم اند و خود در آن جاودانند.
    ((و قلنا يا آدم اسكن ))...
    با اينكه داستان سجده كردن ملائكه براى آدم ، در چند جاى قرآن كريم تكرار شده ، مسئله بهشت آدم ، و داستان آن جز در سه جا نيامده .
    اول : در همين آيات مورد بحث از سوره بقره .
    دوم : در سوره اعراف كه فرموده :
    ((و يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة ، فكلا من حيث شئتما، و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين ،# فوسوس لهما الشيطان ، ليبدى لهما ما ورى عنهما، من سواءتهما و قال : ما نهيكما ربكما عن هذه الشجرة ، الا ان تكونا ملكين ، او تكونا من الخالدين ،# و قاسمهما: انى لكما لمن الناصحين ،# فدليهما بغرور، فلما ذاقا الشجرة ، بدت لهما سواءتهما، و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة ، و ناديهما ربهما: الم انهكما عن تلكما الشجرة ؟ واقل لكما: ان الشيطان لكما عدو مبين ؟# قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنكونن من الخاسرين ،# قال : اهبطوا بعضكم لبعض عدو، و لكم فى الارض مستقر، و متاع الى حين# قال : فيها تحيون ، و فيها تموتون ، و منها تخرجون ...))
    (و اى آدم تو و همسرت در بهشت مسكن كنيد، و از آن هر قدر كه ميخواهيد بخوريد، ولى نزديك اين درخت مشويد، كه در آنصورت از ستمكاران خواهيد شد،# پس شيطان آندو را وسوسه كرد، تا بلكه بتواند عيبهائى از ايشان كه پوشيده بود آشكار سازد،# و لذا گفت : پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نكرده ، مگر براى اينكه در نتيجه خوردن از آن مبدل بفرشته نشويد و يا از جاودانان در بهشت نگرديد، (و اگر شما از آن بخوريد، هميشه در بهشت خواهيد ماند)# آنگاه براى آندو سوگند ياد كرد: كه من از خيرخواهان شمايم# باين وسيله و با نيرنگ هاى خود آندو را بخود نزديك كرد، تا آنكه از درخت بخوردند، همينكه خوردند، عيبشان ظاهر شد، ناگزير شروع كردند از برگهاى بهشتى بر خود پوشيدن ، و پروردگارشان ندايشان داد: كه مگر بشما نگفتم : از اين درخت مخوريد؟ و مگر نگفتم شيطان براى شما دشمنى است آشكار؟!# گفتند: پروردگارا ما بخويشتن ستم كرديم ، اگر ما را نبخشى و رحم نكنى ، حتما از زيانكاران خواهيم شد فرمود: از بهشت پائين برويد، كه بعضى بر بعضى ديگر دشمنيد، و زمين تا مدتى معين (يعنى تا هنگام مرگ ) جايگاه شما است و نيز فرمود: در همانجا زندگى كنيد، و در آنجا بميريد، و از همانجا دوباره بيرون شويد...).
    سوم : در سوره طه ، كه فرموده :
    ((و لقد عهدنا الى آدم من قبل ، فنسى ، و لم نجد له عزما# و اذقلنا: للملائكه اسجدوا لآدم ، فسجدوا، الا ابليس ، ابى ، فقلنا يا آدم : ان هذا عدو لك و لزوجك ، فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى# ان لك الا تجوع فيها و لا تعرى# و انك لا تظمو فيها، و لا تضحى ،# فوسوس اليه الشيطان ، قال يا آدم هل ادلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى ؟# فاكلا منها، فبدت لهما سوآتهما، و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة ، و عصى آدم ربه فغوى ،# ثم اجتباه ربه ، فتاب عليه و هدى ،# قال : اهبطا منها جميعا بعضكم لبعض عدو فاما ياتينكم منى هدى ، فمن اتبع هداى ، فلا يضل و لا يشقى# و من اعرض عن ذكرى ، فان له معيشة ضنكا،# و نحشره يوم القيامة اعمى ، قال : رب لم حشرتنى اعمى ؟ و قد كنت بصيرا،# قال كذلك اتتك اياتنا، فنسيتها، و كذلك اليوم تنسى ...))
    و ما با آدم قبلا عهدى بسته بوديم و فرمانى داده بوديم (كه فريب ابليس را نخورد)، ولى او را در آن عهد ثابت قدم و استوار نيافتيم ،# و چون بفرشتگان گفتيم : بر آدم سجده كنند، همه سجده كردند، جز شيطان ، كه سر باز زد# آنگاه بآدم گفتيم : كه زنهار اين ابليس دشمن تو و همسر تو است ، مواظب باشيد، از بهشت بيرونتان نكند، و گرنه بدبخت خواهيد شد،# چون در بهشت نه گرسنه ميشوى ، و نه برهنه ، نه تشنه ميشوى ، و نه گرمازده# اما شيطان با همه اين سفارشها در او وسوسه كرد، و گفت : اى آدم ، ميخواهى من تو را بدرختى راهنمائى كنم ، كه اگر از آن بخورى ، ابديت و ملك جاودانى خواهى يافت ؟# (و شيطان سرانجام كار خود را كرد)، و آدم و همسرش از آن درخت بخوردند، و عورتشان برايشان نمودار شد، پس بر آن شدند، كه از برگ هاى بهشت عورت خود بپوشانند، و آدم ارشاد و راهنمائى پروردگارش را نافرمانى كرد، و گرفتار شد،# آنگاه پروردگارش وى را برگزيد و نافرمانيش را جبران نمود و هدايتش فرمود.# پروردگارش دستور داد: كه همگى از بهشت فرود آئيد در حاليكه بعضى دشمن بعض ديگر باشيد پس هر هدايتى كه از طرف من بسوى شما آمد، و خواهد هم آمد، در آن هنگام هر كس هدايت مرا پيروى كند، گمراه و بدبخت نميشود،# و هر كس از ياد من اعراض كند، زندگى سختى خواهد داشت ،# علاوه بر اينكه روز قيامت كور محشورش خواهيم نمود،# و چون بگويد: پروردگارا من كه بينا بودم ، چرا كور محشورم كردى ؟ در جوابش خواهد فرمود: همانطور كه آيات من بسويت آمد، و تو عمدا آنرا فراموش كردى ، امروز هم ما تو را فراموش كرديم )...
    سياق اين سه دسته آيات ، و مخصوصا آيه ايكه در صدر داستان قرار گرفته ، و ميفرمايد: ((انى جاعل فى الارض خليفة )) الخ ، اين معنا را دست ميدهد: كه آدم در اصل ، و در آغاز براى اين خلق شده بود،
    كه در زمين زندگى كند، و نيز در زمين بميرد، و اگر خدايتعالى او را (چند روزى ) در بهشت منزل داد، براى اين بود كه امتحان خود را بدهند، و در نتيجه آن نافرمانى عورتشان هويدا بگردد، تا بعد از آن بزمين هبوط كنند.
    و نيز از سياق آيه سوره طه كه مى فرمايد: ((فقلنا يا آدم )) الخ ، و سوره اعراف كه مى فرمايد: ((و يا آدم اسكن )) الخ ، كه داستان بهشت را با داستان سجده ملائكه بصورت يك داستان و متصل بهم آورده ، و كوتاه سخن ، آنكه اين سياق بخوبى مى رساند كه منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند، چيزيكه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد، و برتريش بر ملائكه ، و لياقتش براى خلافت اثبات شود، و سپس ملائكه ماءمور بسجده براى او شوند، و آنگاه در بهشت منزلش دهند، و از نزديكى بآن درخت نهيش كنند، و او (بتحريك شيطان ) از آن بخورد، و در نتيجه عورتش و نيز از همسرش ظاهر گردد، و در آخر بزمين هبوط كنند.
    و از اين ريخت و سياق بخوبى بر مى آيد: كه آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آندو شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب آندو بود، و عيب نامبرده هم بقرينه ايكه فرموده : (بر آن شدند كه از برگهاى بهشت بر خود بپوشانند) الخ ، همان عورت آندو بوده ، و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيوانى است چون مستلزم غذا خوردن ، و نمو نيز هستند.
    پس ابليس هم جز اين همى و هدفى نداشته ، كه (بهر وسيله شده ) عيب آندو را ظاهر سازد، گو اينكه خلقت بشرى ، و زمينى آدم و همسرش ، تمام شده بود، و بعد از آن خدا آندو را داخل بهشت كرد، ولى مدت زيادى در اين بين فاصله نشد، و خلاصه آنقدر بآن دو مهلت ندادند، كه در همين زمين متوجه عيب خود شوند، و نيز بسائر لوازم حياة دنيوى و احتياجات آن پى ببرند، بلكه بلافاصله آندو را داخل بهشت كردند، و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، بزندگى دنيا آلوده نشده بود، بدليل اينكه فرمود: ((ليبدى لهما ما ورى عنهما))، (تا ظاهر شود از آندو آنچه پوشانده شده بود از آنان )، و نفرمود: ((ليبدى لهما ما كان ورى عنهما))، (تا ظاهر شود از آندو آنچه بر آندو پوشيده بود)، پس معلوم ميشود، پوشيدگى عيبهاى آندو موقتى بوده ، و يكدفعه صورت گرفته ، چون در زندگى زمينى ممكن نيست براى مدتى طولانى اين عيب پوشيده بماند، (و جان كلام و آنچه از آيات نامبرده بر ميايد اينستكه وقتى خلقت آدم و حوا در زمين تمام شد، بلافاصله ، و قبل از اينكه متوجه شوند، عيب هاشان پوشيده شده ، داخل بهشت شده اند).
    پس ظهور عيب در زندگى زمينى ، و بوسيله خوردن از آن درخت ، يكى از قضاهاى حتمى خدا بوده ، كه بايد ميشد، و لذا فرمود: (زنهار كه ابليس شما را از بهشت بيرون نكند، كه بدبخت ميشويد) الخ ، و نيز فرمود: (آدم و همسرش را از آن وضعى كه داشتند بيرون كرد) الخ ، و نيز خدايتعالى خطيئه آنان را بعد از آنكه توبه كردند بيامرزيد، و در عين حال به بهشتشان بر نگردانيد، بلكه بسوى دنيا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگى كنند و اگر محكوميت زندگى كردن در زمين ، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب ، قضائى حتمى نبود، و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گرفتن خطيئه به بهشت برگردند، (براى اينكه توبه آثار خطيئه را از بين مى برد)
    پس معلوم ميشود علت بيرون شدن از بهشت ، و زمينى شدن آدم آن خطيئه نبوده ، بلكه علت اين بوده كه بوسيله آن خطيئه عيب آندو ظاهر گشته ، و اين بوسيله وسوسه شيطان لعين صورت گرفته است .
    جمله ((و كلا منها رغدا حيث شئتما)) تصرف در همه انواع خوراكيها را بر آنان مباح گردانيده مگر آن درختى را كه با جمله ((و لا تقربا هذه الشجره )) استثناء كرده است .
    و منظور از نزديك نشدن به آن ، خوردن آن است و منظور از ظلم در جمله ((فتكونا من الظالمين )) ظلم به نفس و مخالفت ارشادى است نه معصيت و مخالفت امر مولوى .
    پس نهى نامبرده يعنى (نزديك اين درخت مشويد) نهى تنزيهى ، و ارشادى ، و خلاصه خيرخواهانه بوده ، نه نهى مولوى ، كه تا نافرمانيش عذاب داشته باشد، مثل اينكه شما بفرزند خود بگوئى پا برهنه راه مرو، چون ممكن است ميخ پاى تو را سوراخ كند)، و مخالفت چنين نهيى را معصيت نمى گويند.
    ((فازلهما الشيطان ))...
    ظاهر از اين جمله ، مانند نظائرش ، اين است كه شيطان آدم را گول زد، و هر چند كه اين عبارت بيش از اين دلالت ندارد، كه گول زدن آدمش مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القاء وسوسه در قلب بوده ، بدون اينكه خودش را بطرف نشان دهد، همچنانكه ما را هم گول مى زند، و ما تاكنون خود او را نديده ايم لكن از امثال آيه : ((فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك ))، كه خداوند با كلمه هذا اشاره به شيطان كرده ، فهميده ميشود كه خدا وى را به آدم و همسرش نشان داده بود، و معرفيش كرده بود، معرفى بشخص او، و عين او، نه معرفى بوصف او، و همچنين آيه ((يا آدم هل ادلك على شجرة الخلد)) الخ ، كه حكايت كلام شيطان است ، كه قرآن كريم آنرا بصورت حكايت خطاب آورده ، و اين دلالت دارد بر اينكه گوينده آن كه شيطان است ، در برابر آدم ايستاده ، و با او صحبت مى كرده ، و خلاصه ، سخن ، سخن كسى است كه شنونده او رامى ديده . و همچنين آيه ((و قاسمهما: انى لكما لمن الناصحين )) كه در سوره اعراف است ، چون قسم خوردن از كسى تصور دارد كه ديده شود. و همچنين آيه ((و ناديهما ربهما: اءلم انهكما عن تلكما الشجرة ؟ و اقل لكما ان الشيطان لكما عدو مبين ))؟ كه آن نيز دلالت دارد بر اينكه شيطان براى آدم و همسرش ديده ميشد، و او را مى ديده اند، و اگر حال آن دو نيز نسبت بشيطان ، مثل حال ما بوده ، كه او را نمى بينيم ، و تنها وسوسه اش بما مى رسد، ميتوانستند بگويند: ما كه شيطانى نديديم ، و خيال كرديم اين وسوسه ها از افكار خودمان بوده ، و هيچ احتمال نداديم كه از ناحيه او باشد، و ما هيچ قصد مخالفت با سفارشى كه در خصوص هوشيارى از وسوسه شيطان كردى نداشتيم .
    و سخن كوتاه اينكه آدم و همسرش شيطان را مى ديدند، و او را مى شناختند، همچنانكه انبياء با اينكه بعصمت خدائى معصومند، او را مى ديدند و هنگامى كه مى خواست متعرض ايشان بشود، مى شناختند، همچنانكه روايات وارده درباره نوح ، و ابراهيم و موسى ، و عيسى ، و يحيى ، و ايوب ، و اسماعيل ، و محمد (ص )، بر اين معنا دلالت دارد. و همچنين ظاهر آيات اين داستان ، از قبيل آيه ((ما نهيكما ربكما عن هذه الشجرة ))، كه بروشنى مى رساند شيطان با آن دو تن در برابر درخت نامبرده ايستاده بود، و قبلا خود را به بهشت در انداخته ، و طرح دوستى با آن دو ريخته ، و با وسوسه خود فريبشان داده ، و اگر بگوئى شيطان كه داخل بهشت نميشود؟ در پاسخ ميگوئيم : اين اشكال وقتى وارد است كه بهشت مورد بحث ، بهشت خلد باشد، و چنين نبوده ، بلكه اين جريان در بهشتى ديگر صورت گرفته ، بدليل اينكه همگى آنها از آن بهشت بيرون شدند، و اگر بهشت خلد بود، با بيرون شدن نمى ساخت .
     
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    پاسخ : داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

    بنظر نزديك مى آيد كه قصه منزل دادن به آدم و همسرش در بهشت ، و سپس فرود آوردنش بخاطر خوردن از درخت ، بمنزله مثل و نمونه اى باشد، كه خدايتعالى وضع آدميان را قبل از نازل شدن بدنيا، و سعادت و كرامتى كه در منزل قرب و حظيره قدس داشت ، و آن دار نعمت و سرور، و انس و نور، و آن رفقاى پاك ، و دوستان روحانى ، و جوار رب العالمين ، كه داشت ، به آن مثل مجسم ساخته است .
    و همچنين اين معنا را (كه انسان كذائى در مقابل آنهمه نعمت كه در اختيار داشته ، و بجاى آنها گرفتارى ، و بدبختى ، و تعب ، و خستگى ، و مكروه ، و آلام ، را اختيار مى كند، بجاى اينكه سعى كند خود را بهمانجا كه از آنجا آمده برساند، و برگرداند، بحيات دنياى فانى ، و جيفه گنديده و پست آن ميل مى كند) مجسم ميسازد.
    و نيز در قالب اين مثال اين معنا را بيان مى كند: كه نه تنها آدم را بعد از توبه اش بدار كرامت و سعادت برگردانيد، بلكه هر انسانى كه راه خطا پيموده ، اگر برگردد، و بسوى پروردگار خود رجوع كند، خدايتعالى او را بدار كرامت و سعادتش برمى گرداند، و اگر برنگردد و همچنين دست بدامن زمين بزند، و هواهاى نف س را پيروى كند، چنين كسى بجاى شكر نعمت خدا، كفران ورزيده ، و خود را بدار البوار كشانده ، جهنمى كه خود افروخته ، و چه بد قرارگاهى است .
    ((فتلقى آدم من ربه كلمات ، فتاب عليه ))
    كلمه (تلقى )، بمعناى تلقن است ، و تلقن بمعناى گرفتن كلام است ، اما با فهم و علم ، و اين تلقى درباره آدم ، طريقه اى بوده كه توبه را براى آدم آسان مى كرده .
    و اما اينكه اين كلمات چه بوده ؟ چه بسا احتمال داده شود، كه اين همان چيزى بوده كه خدايتعالى از آدم و همسرش در سوره اعراف حكايت كرده ، كه ((قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنكونن من الخاسرين )) باشد، كه ترجمه اش گذشت ، و لكن عيبى كه در اين احتمال هست ، اين است كه در سوره اعراف اين كلمات قبل از نقل هبوط آدم واقع شده ، و بعد از نقل اين كلمات فرموده : ((قلنا اهبطوا)) الخ . و در سوره مورد بحث اول آيه ((قلنا اهبطوا)) آمد بعدا آيه (فتلقى )
    لكن در اين بين مطلبى هست ، و آن اين است كه اگر بخاطر داشته باشيد، در صدر اين داستان ، وقتى خدايتعالى بملائكه فرموده : ميخواهم در زمين خليفه قرار دهم - ملائكه گفتند: - آيا ميخواهى در آن كسى را قرار دهى كه فساد انگيزد؟ و خونريزى كند؟ با اينكه ما تو را بحمدت تسبيح ميگوئيم ، و تقديست مى كنيم ،- تا آخر، و خدايتعالى اين سخن ملائكه را و اين ادعايشانرا كه درباره خليفه زمينى كردند، و اين نسبتى را كه بوى دادند، رد نكرد، و در پاسخ نفرمود: نه ، خليفه زمينى اينكارها را نمى كند، تنها اسماء را به آدم تعليم كرد.
    معلوم ميشود با همين تعليم اسماء اعتراض ملائكه خود بخود باطل ميشود، و گرنه اعتراض ملائكه همچنان بقوت خود باقى ميماند، و حجت عليه آنان تمام نميشد، پس معلوم ميشود، در ميانه اسمائى كه خدا بآدم تعليم داده ، چيزى بوده كه براى معصيت كار بعد از معصيتش بدرد ميخورده ، و چاره گناه او را مى كرده ، پس اى بسا تلقى آدم از پروردگار خود، مربوط بيكى از آن اسماء بوده .
    ((قلنا اهبطوا منها جميعا فاما ياتينكم منى هدى ))
    اين آيه اولين فرمانى است كه در تشريع دين ، براى آدم و ذريه او صادر شده ، دين را در دو جمله خلاصه كرده ، كه تا روز قيامت چيزى بر آن دو جمله اضافه نميشود.
    و خواننده عزيز اگر در اين داستان ، يعنى داستان بهشت و مخصوصا در آن شرحى كه در سوره طه آمده ، دقت كند، خواهد ديد كه جريان داستان طورى بوده ، كه ايجاب مى كرده ، خداوند اين قضاء را درباره آدم و ذريه اش براند، و اين دو جمله را در اولين فرمانش قرار بدهد، خوردن آدم از آن درخت ايجاب كرد، تا قضاء هبوط او، و استقرارش در زمين ، و زندگيش را در آن براند، همان زندگى شقاوت بارى كه آنروز وقتى او را از آن درخت نهى مى كرد، از آن زندگى تحذيرش كرد، و زنهارش داد.
    چيزيكه باز در اينجا باقى مانده اين است كه خطيئه و گناه آدم ، چه معنا دارد؟ مگر پيامبر هم گناه مى كند؟ در پاسخ از اين سؤ ال مى گوئيم ، آنچه در بدو نظر از آيات ظاهر ميشود، اين است كه آن جناب رسما گناه كرده ، مانند جمله ((فتكونا من الظالمين ))، (زنهار از اين درخت نخوريد كه از ستمگران ميشويد)، و نيز جمله : ((و عصى آدم ربه فغوى ))، (آدم پروردگار خود را نافرم انى كرد، و در نتيجه گمراه شد)، و نيز مانند اعترافى كه خود آنجناب كرده ، و قرآن آنرا حكايت نموده فرموده : ((ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنكونن من الخاسرين ))، (پروردگارا بخود ستم كرديم ، و اگر ما را نيامرزى ، و رحم نكنى ، از زيانكاران خواهيم بود)، اين آن مطلبى است كه از نظر خود اين ظواهر، و قطع نظر از رسيدگى به دقت همه آيات داستان ، بنظر مى رسد.
    و اما اگر در همه آيات داستان تدبر كنيم ، و نهى از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهيم ، يقين پيدا مى كنيم كه نهى نامبرده نهى مولوى نبوده ، تا نافرمانيش معصيت خدا باشد، بلكه تنها راهنمائى و خير خواهى ، و ارشاد بوده ، و خدايتعالى خواسته است مصلحت نخوردن از درخت ، و مفسده خوردن آنرا بيان كند، نه اينكه با اراده مولوى آدم را بعبث ، وادار به نخوردن از آن كند.
    دليل اين معنا چند چيز است ، اول اينكه خدايتعالى هم در سوره مورد بحث ، و هم در سوره اعراف ، ظلم را متفرع بر مخالفت نهى كرده ، و فرموده : ((لا تقربا هذه الشجرة ، فتكونا من الظالمين ))، و آنگاه در سوره (طه ) اين ظلم را بشقاوت مبدل نموده ، و فرموده (مواظب باشيد شيطان شما را بيرون نكند، و گرنه بدبخت ميشويد). آنگاه اين بدبختى را در چند جمله كه بمنزله تفسير است ، بيان كرده ، و فرموده : (تو در اين بهشت نه گرسنه ميشوى ، و نه تشنه ، و نه عريان ، و نه گرمازده )، و با اين بيان روشن كرده كه مراد بشقاوت ، شقاوت و تعب دنيوى است ، كه از لوازم جدا ناشدنى زندگى زمينى است ، چون در زمين است كه انسان بگرسنگى ، و تشنگى ، و لختى ، و امثال آن گرفتار ميشود.
    پس معلوم شد خدا آدم را نهى كرد تا گرفتار اين گونه عوارض نشود و هيچ علت ديگرى كه باعث نهى مولوى باشد، بيان نكرد، پس باين دليل نهى نامبرده ارشادى بوده ، و مخالفت نهى ارشادى گناه نيست ، و مرتكب آنرا خارج از رسم عبوديت نمى شمارند.
    حال كه مسلم شد نهى مزبور ارشادى بوده ، بايد ظلم در آن چند جمله را هم طورى معنا كنيم ، كه به نافرمانى و معصيت سر در نياورد، و آن اين است كه بگوئيم : مراد از آن ، ظلم بنفس ، و خود را گرفتار تعب و هلاكت كردن است ، نه ظلم بحقوق خدا، كه در باب مسئله ربوبيت و عبوديت ، از منافيات شمرده ميشود، و اين خيلى روشن است .
    دليل دوم مسئله توبه آدم است ، چون توبه بمعناى رجوع ، و برگشتن بنده بخداست ، كه اگر از ناحيه خدا قبول شود، گناه بكلى محو و نابود مى گردد، و گناه كار تائب ، مثل كسى ميشود كه اصلا گناهى نكرده ، و با چنين كسى معامله بنده مطيع و منقاد را مى كنند، و در خصوص مورد عملى كه كرده ، معامله امتثال و انقياد را مينمايند.
    و اگر نهى از خوردن درخت نهى مولوى بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودى ، و رجوع از مخالفت نهى مولوى مولى بود، بايد بعد از توبه دوباره به بهشت برمى گشت ، چون توبه مخالفت او را از بين برده بود، زيرا صريح قرآن است كه خدا توبه آدم را پذيرفت ، و حال آنكه مى بينيم بعد از توبه هم در زمين باقى ماند، و به بهشتش برنگرداندند.
    از اينجا معلوم ميشود كه بيرون شدن از بهشت ، بدنبال خوردن از درخت ، يك اثر ضرورى ، و خاصيت تكوينى آن خوردن بوده ، عينا مانند مردن بدنبال زهر خوردن ، و سوختن بدنبال در آتش افتادن ، همچنانكه در همه موارد تكليف ارشادى ، اثر، اثر تكوينى است ، نه اثر مولوى ، مثلا مجازات ، در مورد تكليف مولوى است ، مانند سوختن در آتش دوزخ ، در برابر ترك نماز، و استحقاق مذمت ، و دورى از خدا در برابر مخالفت هاى عمومى ، و اجتماعى .
    سوم اينكه در آنروز كه اين مخالفت سر زد، اصلا دينى تشريع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دين خدا نازل شد، بشهادت اينكه در آيات همين داستان فرمود: (همگى از بهشت هبوط كنيد، و فرود شويد، پس هرگاه از ناحيه من دينى ، و هدايتى برايتان آمد، هر كس هدايتم را پيروى كند، ترسى بر آنان نيست ، و دچار اندوهى نيز نميشوند، و كسانيكه پيروى آن نكنند، و كفر ورزيده ، آيات ما را تكذيب نمايند، آنان اصحاب آتش ، و در آن جاودانه اند).
    اين دو آيه كلامى است كه تمامى تشريعها و قوانينى را كه خدايتعالى در دنيا از طريق ملائكه ، و كتابهاى آسمانى ، و انبيائش مى فرستد، شامل است ، و خلاصه اين آيه اولين تشريع و قانونى را كه خدايتعالى در دنياى آدم ، و براى بشر مقرر كرده ، حكايت مى كند، و بطوريكه خدا حكايت كرده ، اين قضيه بعد از امر دومى هبوط واقع شده ، و واضح است كه امر به هبوط، امرى تكوينى ، و بعد از زندگى آدم در بهشت ، و ارتكاب آن مخالفت بوده ، پس معلوم شد كه در آن روز، و در حين مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت ، هيچ دينى تشريع نشده بود، و هيچ تكليف مولوى و خطابى مولوى از خدايتعالى صادر نشده بود.
    حال اگر بگوئى : وقتى نهى خدا نهى ارشادى باشد، و نه نهى مولوى ، ديگر چه معنا دارد كه خدا عمل آدم را ظلم و عصيان و غوايت بخواند؟ در جواب ميگوئيم : اما ظلم بودن عمل آدم ، كه در گذشته درباره اش سخن رفت ، و گفتيم : معنايش ظلم بنفس خود بوده ، و اما كلمه عصيان ، در لغت بمعناى تحت تاءثير قرار نگرفتن ، و يا به سختى قرار گرفتن است ، مثلا وقتى گفته ميشود: ((كسرته فانكسر، و كسرته فعصى )) معنايش اين است كه من آن چيز را شكستم ، و آن شكست ، و من آنرا شكستم ، ولى نشكست ، يعنى از عمل من متاءثر نشد، پس عصيان بمعناى متاءثر نشدن است ، و عصيان امر و نهى هم بهمين معنا است ، و اين هم در مخالفت تكاليف مولوى صادق است ، و هم در مورد خطابهاى ارشادى .
    چيزيكه هست ، در عصر ما و در عرف ما مسلمانان ، اين كلمه تنها متعين در معناى مخالفت اوامر مولوى ، از قبيل (نماز بخوان ، و روزه بگير، و حج بجاى آر) و نيز مخالفت نواهى مولوى ، مانند (شراب مخور، و زنا مكن )، و امثال آن شده است ، پس تعيين كلمه مورد بحث در معناى نامبرده ، تعيين لغوى نيست ، بلكه يا شرعى است ، و يا تعيين در عرف متدينين است ، و اين جور تعين ، ضررى بعموميت معنا، از نظر لغت و عرف عام و جهانى نمى زند.
    و اما كلمه غوايت ؟ اين كلمه بمعناى اين است كه كسى قدرت بر حفظ مقصد خود، و تدبير نفس خود، در زندگيش نداشته باشد، و نتواند خود را با هدفش ، آنطور كه مناسب با هدف و سازگار با آن باشد، وفق دهد.
    و معلوم است كه اين معنا در موارد مختلف اختلاف پيدا مى كند، در مورد ارشاد، معنائى بخود مى گيرد، و در مورد مولويت معنائى ديگر.
    حال اگر بگوئى بسيار خوب ، به بيان شما و اينكه عصمت آدم با كلمه ظلم و عصيان و غوايت منافات دارد از اشكال خود صرفنظر كرديم ، و قانع شديم ، كه منافات ندارد، ولى درباره توبه آدم چه ميگوئى ؟ اگر ظلم و عصيان و غوايت ، همه در مورد نهى ارشادى باشد، ديگر توبه چه معنا دارد، كه آدم بگويد: (و اگر ما را نيامرزى و بما رحم نكنى حتما از خاسران خواهيم شد)؟ در جواب ميگوئيم : توبه همانطور كه قبلا نيز گفتيم ، بمعناى برگشتن است ، و برگشتن نيز مانند آن سه كلمه ديگر، در موارد مختلف معانى مختلفى بخود مى گيرد ، همانطور كه يك بنده سركش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، ميتواند بسوى مولايش برگردد، و مولايش هم او را، بمقام قربى كه داشت ، و از دست داده بود، برگرداند، همچنين يك مريضى كه طبيبش او را از خوردن چيزى از ميوه ها، و يا خوردنى ديگر نهى كرده ، و بخاطر حفظ سلامتى او نهى كرده ، و بيمار، دستور وى را مخالفت نموده ، و در نتيجه بيماريش شدت يافته ، و خطر مرگ تهديدش نموده ، او هم ميتواند توبه كند، و دوباره بطبيب مراجعه نمايد، تا او به رژيمى دستور دهد، تا دوباره بحال اول برگردد، و عافيت از دست رفته خود را باز يابد، كه در اين مورد طبيب بوى ميگويد: باز يافتن عافيت ، محتاج به تحمل مشقت و دشوارى ، و رياضت در فلان مقدار از زمان است ، بايد در اين مدت اين رژيم دشوار را عملى كنى ، تا سلامتى مزاجت كه داشتى بتو برگردد، و بلكه از اول هم بهتر شوى ، (دقت بفرمائيد). و اما مسئله طلب مغفرت آدم ، و نيز طلب رحمت ، و همچنين كلمه خسران ، كه در كلامش آورد، پاسخ يك يك آنها از جوابهاى گذشته بدست مى آيد، كه گفتيم : اينگونه كلمات ، در موارد مختلف ، معانى مختلف بخود مى گيرند.