کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است . این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است . کتابی برداشت آن را باز کرد شگفت زده شد زیرا برگ های کتاب سیاه بود به کتاب گفت : تو چرا سیاهی؟ کتاب گفت: نویسنده من خیلی دانا بوده است . اندیشه اش سرشار از واژه های زیبا... نوشت و نوشت و نوشت تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم اکنون تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است. جوان هراسان شد سرش گیج شد از آن همه سیاهی و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد گفت : هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم و از کتابخانه گریخت ...