ژانر : درام، هیجانی، کارگردان : Susanne Bier نویسنده : Anders Thomas Jensen فروش افتتاحیه : تاریخ اکران : سال 2010 زمان فیلم : 119 دقیقه زبان : دانمارکی، سوئدی درجه سنی : R بازیگران: Mikael Persbrandt, Trine Dyrholm, نقد و بررسی کامل فیلم [h=1]In a Better World (در دنیایی بهتر)[/h] چهره زشت خشم و فلاكت داستان فیلم «در دنیایی بهتر» كه برنده جایزه اسكار بهترین فیلم خارجی شد، در واقع داستان 2كشور است؛ یكی كشور دانمارك كه سرزمین مادری سوزان بییر، كارگردان فیلم است و دیگری یك كشور آفریقایی كه ماجرای فیلم هم از همانجا شروع میشود. یك پزشك دانماركی به نام آنتون (میكائیل پرزبرانت) (چشمان او مثل چشمان دانیل كرِیگ آبی است ولی نگاه یخ او را ندارد( در یك اردوگاه دور افتاده كار میكند. خیمهها در باد تكان تكان میخورند و افراد بیمار هم صبورانه در صف انتظار میكشند تا توسط این پزشك درمان شوند. آنتون و همكارانش هر از گاهی لباسهای جراحی را هم بر تن میكنند تا بیماران اورژانسی را عمل كنند كه یك مورد آن جراحت شكمی زنی جوان و باردار است. صحنههای بیرحم شروع كردن فیلم با چنین بیرحمی و قساوتی، در واقع موید مرامنامه بییر در این فیلم است. آدم با دیدن این صحنه به یاد حرفهای شخصیت ادگار در شاه لیر میافتد كه وقتی پدر نابینا شده خود را میبیند، میگوید: «مادام كه میتوانیم بگوییم این بدترین وضع ممكن است، هنوز با بدترین وضع ممكن روبهرو نشدهایم.» همیشه اتفاقات بیشتری در شرف وقوع است و این واقعیتی است كه در این فیلم ثابت میشود. ما در سراسر فیلم در بین 2 قاره (آفریقا و اروپا) به پیش و پس حركت میكنیم، طوری كه گویی این دو قاره گرفتار یك رقابت بیكلام شدهاند تا نشان بدهند كه كدام فرهنگ میتواند بیشترین درد را از خود به ارث بگذارد. بنابراین اولین تصویری كه ما از اروپا میبینیم این گونه است: پسركی حدودا 12 ساله كه اعتماد به نفساش تهدیدآمیز است، با موهایی كه مرتب شانه شدهاند، در مراسم خاكسپاری مادرش با صدای بلند دعا میخواند. من برای لحظهای پیش خودم فكر كردم كه این شاید فلاشبك به دوران جوانی آنتون باشد كه البته نبود. ما هنوز در زمان حال قرار داریم و اسم این پسر هم كریسچن (ویلیام جانك نیلسون) است؛ كریسچن یك تك فرزند است كه حالا به دلایل كاربردی به یك بچه یتیم هم تبدیل شده، چون پدرش كلاوس (ئولریچ تومسن)، همان طور كه در مورد اغلب مردان داغدار رخ میدهد، حتی زمانی كه در اتاق هست، نیز ظاهرا غایب است. كریسچن بیشتر اوقات پیش مادربزرگش در خانه ییلاقی ساكت او، به سر میبرد. پیچیدگی عاطفی بیننده در باقی زمانهای فیلم با خود كلنجار میرود تا گرانیگاه فیلم را بیابد. این را میشود بیشتر به حساب پیچیدگی عاطفی فیلم گذاشت تا نقطه ضعف آن. كریسچن را داریم كه از یك مدرسه جدید اخراج میشود و با كمك كردن به الیاس (ماركوس ریگارد) كه یك كودك آزار دیده است، دیدگاه خود را نشان میدهد. الیاس را داریم با چشمان كاملا باز و دندانهای سیمكشیشدهاش كه برای بچههای قلدر مثل یك كیسه بوكس طبیعی است و در خواب و خیال، خود را میبیند كه به آدم قویتری تبدیل شده. ماریان (ترین دیرولم) مادر او را داریم كه زنی قوی است و از پسر خود محكم و قاطعانه حمایت میكند. سرآخر آنتون را داریم كه رفتهرفته متوجه میشویم پدر الیاس است، بییر وقت میگذارد و این روابط را ایجاد میكند یا این كه ما را مجبور میكند كه این روابط را خودمان ایجاد كنیم. آنتون از ماریان جدا زندگی میكند و این جدایی هم به طرز اسفانگیزی اتفاق افتاده، چون او نصف ساعات عمر خود را در آفریقا به سر میبرد و دوچندان احساس میكند از پسر خود دور است؛ پسرش اغلب هم موقعی كه پدرش از او دور است، به پدر خود ابراز علاقه میكند. بحث و جدل اخلاقی آیا ما میتوانستیم حدس بزنیم كه فیلم در دنیایی بهتر را یك زن ساخته است؟ ماریان كه نقش او را یك بازیگر زن پرهیبت بازی كرده، شاید بتواند یك سرنخ برای این حدس باشد، هرچند برای این منظور باید نشانههای بیشتری از او ببینیم؛ از این گذشته، شاید فقط یك زن بتواند تا این حد قاطعانه به ضعفهای مردان بالغ و احساسات بالقوه و باورنكردنی پسران نوجوان، بپردازد. شوك واقعی فیلم آنجاست كه كریسچن با یك شتاب بیفایده، اندوه خود را به خشونت تبدیل میكند. او در واكنش به پسركی كه الیاس را مورد اذیت و آزار قرار داده، چاقو میكشد؛ او برای شوخی میایستد و بر لبه یك برج بلند تاب میخورد؛ آنتون در حالی كه پسر بچهها نگاهش میكنند، از سوی والد یكی از بچهها به دلیل حادثهای كه در زمین بازی رخ داده، با تهدید مواجه میشود، كریسچن است كه به او میگوید یك بار دیگر با او دعوا كند، به یاد داشته باشید كه حتی پسر خودش هم چنین كاری نمیكند. آنتون از دیدن این صحنه منزجر میشود. او در حالی كه مثل كسی كه میداند عاقبت دعوا چیزی جز یك كشمكش خونین نیست، میگوید: «جنگ هم همین طوری شروع میشود.» بدون آن كه كسی مرعوب بشود، كریسچن در حالی كه الیاس را پشت خود دارد، میرود تا حرف خود را ثابت كند: او یك بمب میسازد. این وضعیت به لحاظ روانشناختی مفهوم وحشتناكی دارد. خشمیكه پسر بیمادر از خود در برابر والد جان سالم به در برده كه باعث شد آن مرگ رخ بدهد و همچنین خشم این پسر نسبت به یك دنیای بزرگتر و خائنانهتر، چندان جای تعجب ندارد؛ همچنین اشتیاق پسركی كه والدینش از هم جدا شدهاند و او خود را در این جدایی مقصر میداند، برای عذرخواهی بابت همه چیز، چندان جای تعجب ندارد. الیاس بدون آن كه مكثی بكند، در مورد نقشه بمبگذاری میگوید: «تقصیر من بود.» مهارتی كه بییر با آن مضامین فیلم خود را در هم میتند علت ویژگی اعصاب خرد كن فیلم است؛ وجود یك فضای خفه كه در آن از تمامی شخصیتها و اشیا استفاده شده تا یك بحث و جدل اخلاقی شكل بگیرد. مثلا به چه علت دیگری ممكن است یك قربانی خشونت در دانمارك یك جراحت شكمی بزرگ و باز را تحمل كند اگر كه دقیقا برای ایجاد ما به ازای مادر آفریقایی مثله شده، نباشد؟ و همین سوال در مورد یك وضعیت غیرقابل پیشبینی دیگر نیز مصداق دارد آنجا كه آنتون نسبت به مشكلاتی كه در وطنش رخ میدهد آگاهانه بی تفاوت است، خود را رودررو با مرد گنده در آفریقا میبیند، بنابراین با یك میل غیرقابل انكار، رفتار پر از خشونتی از خود نشان بدهد و نسبت به قسم پزشكیای كه خورده بود، نیز بیاعتنا باشد. فیلمی كه خستهكننده نیست بییر پیش از این هم تجربه چنین موقعیتهایی را داشته است. 2 تا از فیلمهای قبلی او به نامهای برادران و پس از عروسی هم به این صورت بوده كه مردان فیلم از خارج به موطن خود باز میگردند ـ یكی از افغانستان باز میگردد و دیگری از هندوستان ـ طوری كه گویی میخواهند به او كمك كنند تا هنجارهای دلگرمكننده تساهل لیبرالیستی دنیای غرب را متزلزل كند. چنین مكانهای جغرافیاییای به خودی خود چندان در مركز توجه بییر نبودهاند، در فیلم در دنیایی بهتر حتی اسم كشور آفریقایی و اسم هیچیك از مردمی كه در آن زندگی میكنند، نیز آورده نمیشود. با این حال وظیفه اساسی بییر در این فیلم یك وظیفه جدی است، اگر كه بازیگوشی در فیلمش جایی ندارد نباید شگفتزده یا مأیوسمان بكند. ولی از این حرفها گذشته، لحظات زیبایی و ظرافت هم در فیلم پیدا میشود، البته به شرط آن كه بدانید كجا دنبال آنها بگردید: مثلا، دریاچه خنك و وسوسهكننده كنار آن خانه تابستانی كه آنتون پس از بازگشتش به درون آن میپرد یا آن توده گرد و غبار در حاشیههای خارستانی در آفریقا كه وقتی كسی میمیرد، لحظهای رقصان دور میشود. این توده غبار را میتوان یك روح در حال دور شدن تفسیر كرد، از طرف دیگر میتوان آن را صرفا یك توده غبار دانست. از همه اینها گذشته چیزی كه باعث میشود فیلم جان بگیرد و كارایی داشته باشد و باعث میشود كه این فیلم فقط خستهكننده نباشد و راضیكننده نیز باشد، پسرهای توی آن هستند. بییر بازیهای خوبی از بازیگران فیلمش گرفته، ولی نیلسون به طور اخص نقش كریسچن را به درامی كه تمام از آن خودش است، تبدیل كرده. او در این فیلم كاری كرده كه باعث میشود بازیگرانی كه 3 برابر او سن دارند، در برابرش شكست بخورند: او در ابتدا چهره یك نوجوان خوش چهره را از خودش نشان میدهد، ولی در ادامه یك جورهایی ظاهر زیبای خود را از دست میدهد یا این كه بهتر گفته باشم، كاری میكند كه خشم و فلاكت درونیاش تمام چهرهاش را تسخیر كند و اندك معصومیت باقی مانده در چهرهاش را از بین ببرد. او بر اساس تجربه مخوفی كه شاهدش بوده، میگوید: «آدم بزرگها وقتی میمیرند قیافهشان شبیه بچهها میشود و ما هم در مییابیم بچههایی كه شاهد مرگ بودهاند، در برابر دیدگان ما بزرگ میشوند.» مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید) منبع : : جام جم آنلاین ( فرشید عطایی) تهیه، عکس و تنطیم: سایت نقد فارسی