1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

««بيوگرافي و شعرهاي استاد ايــرج جنتـي عطائــي»»

شروع موضوع توسط سجاد.اروميه ‏4/9/11 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/11
    ارسال ها:
    4,021
    تشکر شده:
    408
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    بماند
    ایرج جنتی عطایی در ۱۹ دی ماه ۱۳۲۵ - ۹ ژانویه ی ۱۹۴۷ - در شهر مشهد چشم بر جهان گشوده و در مشهد و تهران و دزفول و لندن زیسته است. او در دانشکده هنرهای دراماتیک تهران و همچنین در کالج چلسی ی دانشگاه لندن تئاتر و جامعه شناسی هنر خوانده و از بنیانگذاران گروه تئاتر مزدک است.
    ایرج جنتی عطایی را از برجسته ترین ترانه سرایان تاریخ ایران و از پیشاهنگان ترانه سرایی نوین می دانند.
    ترانه های : گل سرخ -قصه وفا - جنگل - خونه - بن بست - دریایی ( کمکم کن ) - سایه - خاتون - خاکستری - باور کن - خوابم یا بیدارم - یاور همیشه مومن - سقف - پل - مرا به خانه ام ببر - اسون نشو ( گریه نکن ) - خاک خسته - ستاره های سربی - طلوع کن - لوند - یک قطره دریا - رازقی پرپر شد - سیاهپوشا - درخت و ...تاریخ معاصر ترانه و اواز ایران را سرشار از عشق و خروش و فریاد کرده کرده اند.
    جایزه ی ادبی فروغ فرخ زاد
    به خاطر ارزش های هنری و اجتماعی ترانه های ایرج جنتی عطایی و به خاطر کوشش های بی دریغ او در راه فزونی فکر و توسعه فرهنگ از طریق موسیقی در سال ۱۳۵۱ به او تعلق گرفت.
    ایرج این جایزه را در استانه ی برگزاری دیگر بار ان به عنوان اعتراض به شیوه ی حاکم بر گزینش نامزدهای دریافت جایزه پس داد .

    نخستین نمایش نامه های ایرج : گربه - مرداب انتظار به کارگردانی فرهاد مجدابادی در کارگاه نمایش و سوگنامه برای تو - به کارگردانی خود او در خانه ی نمایش در تهران به روی صحنه رفتند .

    مرا به خانه ام ببر
    .........................................


    شب آشیان شبزده
    چکاوک شکسته پر
    رسیده ام به ناکجا
    مرا به خانه ام ببر
    کسی به یاد عشق نیست
    کسی به فکر ما شدن
    از آن تبار خود شکن
    تو مانده ای و بغض من
    از این چراغ مردگی
    از این بر آب سوختن
    از این پرنده کشتن و
    از این قفس فروختن
    چگونه گریه سر کنم
    که یار غمگسار نیست
    مرا به خانه ام ببر
    که شهر ، شهر یار نیست
    مرا به خانه ام ببر
    ستاره دلنواز نیست
    سکوت نعره می زند
    که شب ، ترانه ساز نیست
    مرا به خانه ام ببر
    که عشق در میانه نیست
    مرا به خانه ام ببر
    اگر چه خانه ، خانه نیست
     
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,109
    تشکر شده:
    84,753
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    توی تنهايی يک دشت بزرگ
    که مثل غربت شب بی انتهاست
    يه درخت تن سياه سربلند
    آخرين درخت سبز سرپاست

    رو تنش زخمه، ولی زخم تبر
    نه يه قلب تير خورده، نه يه اسم
    شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
    کندویِ پاکِ دخيل و طلسم

    چه پرنده ها که تو جاده کوچ
    مهمون سفره ی سبز اون شدن
    چه مسافرا که زير چتر اون
    به تن خستگيشون تبر زدن

    تا يه روز تو اومدی بی خستگی
    با يه خورجين قديمیِ قشنگ
    با تو نه سبزه، نه آينه بود، نه آب
    يه تبر بود با تو با اهرم سنگ

    اون درخت سربلند پرغرور
    که سرش داره به خورشيد ميرسه منم، منم!
    اون درخت تن سپرده به تبر
    که واسه پرنده ها دلواپسه منم، منم!

    من صدایِ سبزِ خاکِ سربی ام
    صدايی که خنجرش رو بخداست
    صدايی که توی بهتِ شبِ دشت
    نعره ای نيست ولی اوجِ يک صداست

    رقص دست نرمت ای تبر به دست!
    با هجوم تبر گشنه و سخت
    آخرين تصوير تلخ بودنِ
    توی ذهنِ سبزِ آخرين درخت

    حالا تو شمارش ثانيه هام
    کوبه های بی امونه تبره
    تبری که دشمنِ هميشه ی
    اين درختِ محکم و تناوره

    من به فکر خستگی های پٙر پرنده هام
    تو بزن، تبر بزن!
    من به فکرِ غربتِ مسافرام
    آخرين ضربه رو محکمتر بزن!

    من به فکر خستگی های پر پرنده هام
    تو بزن، تبر بزن!
    من به فکرِ غربتِ مسافرام
    آخرين ضربه رو محکمتر بزن!

    این شعر توسط ابی اجرا شده است