1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه سیمین بهبهانی + اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    خیال منی

    چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی

    چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

    چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر

    گمان برم که غم‌انگیز ماه وسال منی

    خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام

    لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی

    ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم

    سیاه‌چشمی و خود پاسخ سؤال منی

    چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف

    که آرزوی فریبنده‌ی محال منی

    هوای سرکشی‌ای طبع من، ‌مکن! که دگر

    اسیر عشقی و مرغ شکسته‌بال منی

    ازین غمی که چنین سینه‌سوز سیمین است

    چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی
     
    n@der و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    ای سایه ی او ز من چه خواهی؟
    دست از من رنجدیده بردار
    بر خاطر خسته ام ببخشای
    بگذار مرا به خویش ، بگذار

    هر جا نگرم ، به پیش چشمم
    آن چشم چو شب سیاه اید
    وانگه به نظر در آن سیاهی
    آن چهره ی بی گناه اید

    برقی جهد از دو دیده ی او
    سوزد دل رنجدیده ام را
    چشمک زند و زود ، چو بیند
    این اشک به رخ دویده ام را

    گاهی ، به شتاب پیشم اید
    بر سینه ی من نهد سر خویش
    بر آتش سینه ام زند آب
    با اشک دو دیده ی تر خویش

    گه بوسه رباید از لب من
    آن سایه ی دلکش خیالی
    بیخود شوم و به خود چو ایم
    او رفته و جای اوست خالی

    آنگه دود از پیش خیالم
    تادامن او به دست گیرد
    اصرار کند که اعترافی
    زان دیده ی نیمه مست گیرد

    خواهد که در آن دو چشم ،‌ بیند
    اقرار به عشق و بی قراری
    وانگه فکند به گردنش دست
    از شادی و از امیدواری

    این سایه که هرکجاست با من
    جز جلوه ی او در آرزو نیست
    با من شب و روز و گاه و بیگاه
    او هست و هزار حیف ، او نیست

    دانی که چه نغز و دلپذیرست
    آنگه که سه تار نغمه ریزد ؟
    یک روز دل من آن چنان بود
    یعنی که هزار نغمه می زد

    یک شب ،‌ بر جمع نکته سنجان
    جانم به نگاهی آشنا شد
    غم آمد و در دلم درآویخت
    شادی ز روان من جدا شد

    یکباره چه شد ؟ دلم فرو ریخت
    از دیدن آن دو نرگس مست
    گفتی که سه تار نغمه پرداز
    بر خاک ره اوفتاد و بشکست
     
    n@der، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    دلم گرفته ای دوست

    دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
    گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟
    کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
    که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
    نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
    چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
    ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
    به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من
    نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
    که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
    زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
    که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من
    ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
    دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من
     
    n@der، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
     
    آخرین ویرایش: ‏4/1/20
    n@der و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  5. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    یک دریچه آزادی

    یک دریچه آزادی باز کن به زندانم
    یک سبو پر از شادی خرج کن که مهمانم

    ابر نقره افشان شو تا چو تاک بارآور
    پیش دست و دلبازان دست و دل بیفشانم

    یک چمن صفا داری باز کن به رویم در
    بر بساط گل بنشین در کنار بنشانم

    لحظه های امروزم شاد باد و رنگین باد
    وعده های فردا را اعتماد نتوانم

    فرّ بامدادم کو؟ نیمروز شادم کو؟
    آفتاب بیرنگی بر فراز ایوانم

    مرگ راه میبندد لحظه های غلتان را
    کو مجال پوییدن؟ گوی تنگ میدانم

    عشق! خیز و توفان کن! آنچه مانده ویران کن!
    از تو باد خاشاکش لانه پریشانم

    با زبان سرخ آخر چون کند سر سبزم؟
    رنگ بوی خون دارد نکته ها که میدانم

    عشق میرسد از راه پیش او سخن کوتاه
    در نماز خون شعری با حضور میخوانم
     
    کوکی♥❄، n@der، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    دوباره می‌سازمت وطن!
    اگر چه با خشت جان خویش
    ستون به سقف تو می زنم،
    اگر چه با استخوان خویش
    دوباره می بویم از تو گُل،
    به میل نسل جوان تو
    دوباره می شویم از تو خون،
    به سیل اشک روان خویش


    دوباره ، یک روز آشنا،
    سیاهی از خانه میرود
    به شعر خود رنگ می زنم،
    ز آبی آسمان خویش
    اگر چه صد ساله مرده ام،
    به گور خود خواهم ایستاد
    که بردَرَم قلب اهرمن،
    ز نعره ی آنچنان خویش



    کسی که « عظم رمیم» را
    دوباره انشا کند به لطف
    چو کوه می بخشدم شکوه ،
    به عرصه ی امتحان خویش
    اگر چه پیرم ولی هنوز،
    مجال تعلیم اگر بُوَد،
    جوانی آغاز می کنم
    کنار نوباوگان خویش


    حدیث حب الوطن ز شوق
    بدان روش ساز می کنم
    که جان شود هر کلام دل،
    چو برگشایم دهان خویش
    هنوز در سینه آتشی،
    بجاست کز تاب شعله اش
    گمان ندارم به کاهشی،
    ز گرمی دمان خویش
    دوباره می بخشی ام توان،
    اگر چه شعرم به خون نشست
    دوباره می سازمت به جان،
    اگر چه بیش از توان خویش
     
    کوکی♥❄، n@der، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    دارا جهان ندارد،
    سارا زبان ندارد
    بابا ستاره ای در
    !هفت آسمان ندارد

    کارون ز چشمه خشکید،
    البرز لب فرو بست
    حتا دل دماوند،
    آتش فشان ندارد

    دیو سیاه دربند،
    آسان رهید و بگریخت
    رستم در این هیاهو،
    گرز گران ندارد

    روز وداع خورشید،
    زاینده رود خشکید
    زیرا دل سپاهان،
    نقش جهان ندارد

    بر نام پارس دریا،
    نامی دگر نهادند
    گویی که آرش ما،
    تیر و کمان ندارد

    دریای مازنی ها،
    بر کام دیگران شد
    نادر ز خاک برخیز،
    میهن جوان ندارد

    دارا ! کجای کاری،
    دزدان سرزمینت
    بر بیستون نویسند،
    دارا جهان ندارد

    آییم به دادخواهی،
    فریادمان بلند است
    اما چه سود، اینجا
    نوشیروان ندارد

    کوآن حکیم توسی،
    شهنامه ای سراید
    شاید که شاعر ما
    دیگر بیان ندارد

    هرگز نخواب کوروش،
    ای مهرآریایی
    بی نام تو،وطن نیز
    نام و نشان ندارد
     
    کوکی♥❄، n@der، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
    کوتاه پیش قد بت من کشیده اند

    زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها
    چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند

    امروز سر به دامن دیگر نهاده اند
    آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند

    آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش
    منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند

    با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ
    بهر ملامتم همه گردم کشیده اند

    کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق
    با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند

    حال دلم مپرس و به چشمان من نگر
    صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند

    سیمین !‌ در آسمان خیال تو ، یادها
    همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند
     
    کوکی♥❄، n@der، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
    اینجا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو

    صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
    اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو

    هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
    گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

    در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
    گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو

    امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
    جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو

    امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیَم
    سرکش مرو وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو

    بنگر که نور حق شدم، زیبایی یِ مطلق شدم
    در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو.


    سیمین بهبهانی
     
    farhad_fr، M @ H @ K و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    گر بوسه به من بخشی دانی به چه میماند؟
    مرغی که گهِ کشتن‌، قاتل دهدش آبی

    گر بوسه بمن دادی، انگار جهان دادی
    کان جام جمی باشد ، شهد شکری از لب

    [​IMG]
     
    farhad_fr و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.