1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه سیمین بهبهانی + اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اشعار خانم سیمین بهبهانی

    وقتي‌ زمانه‌ جوان‌ است‌

    وقتي‌ زمانه‌ جوان‌ است‌ حس‌ مي‌كنم‌ كه‌ جوانم‌

    آبم‌ كه‌ روشن‌ و لغزان‌ در رودخانه‌ روانم‌

    حس‌ مي‌ كنم‌ كه‌ سراپا شور و تلاش‌ و نشاطم‌

    موجم‌ كه‌ در دل‌ دريا جاني‌ پر از هيجانم‌

    فواره‌ام‌ كه‌ به‌ صورت‌، همتاي‌ بيد بلورم‌

    رقصان‌ و شاد و غزلخوان‌ پيوسته‌ در فورانم‌

    دارم‌ هواي‌ دويدن‌ همپاي‌ باد سبكپوي‌

    بر آن‌ سرم‌ كه‌ برآيم‌ از آزمون‌ توانم‌

    صد بوسه‌ دارم‌ و يك‌ لب‌، كو آنكه‌ غنچه‌ بچيند?

    مات‌ از بلوغ‌ بهاري‌ در برگريزان‌ خزانم‌

    سياره‌ يي‌ كه‌ زمين‌ است‌ خواهم‌ كه‌ سعد بچرخد

    وز نحس‌ دور بماند اين‌ جرم‌ و آن‌ دگرانم‌

    چشمم‌ به‌ راه‌ كه‌ پيكي‌ با صلحنامه‌ درآيد

    جنگ‌ يهود و مسلمان‌ آتش‌ فكنده‌ به‌ جانم‌

    من‌ جز يگانه‌ نديدم‌ پروردگار جهان‌ را

    هم‌ جز يگانه‌ نباشد در ديده‌ خلق‌ جهانم‌

    اي‌ هركه‌ نام‌ و به‌ هرجا، پيشاني‌ از تو لب‌ از من‌

    بگذار از دل‌ تنگت‌ شیطان وکینه برانم
     
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اشعار خانم سیمین بهبهانی

    رگبار بوسه

    اي باتو در آميخته چون جان، تنم امشب!

    لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب

    مريم صفت از فيض توـ اي نخل برومند!ـ

    آبستن رسوايي فردا، منم امشب

    اي خشكي پرهيز كه جانم زتو فرسود!

    روشن شودت چشم، كه تر دامنم امشب

    مهتابي و پاشيده شدي در شب جانم

    از پرتو لطف تو چنين روشنم امشب

    آن شمع فروزنده عشقم كه برد رشك

    پيراهن فانوس، به پيراهنم امشب

    گلبرگ نيم شبنم يك بوسه بسم نيست

    رگبار پسندم ، كه زگل خرمنم امشب

    آتش نه، زني گرم تر از آتشم اي دوست!

    تنها نه به صورت، كه به معني زنم امشب

    پيمانهً سيمين تنم، پر مي عشق است

    زنهار از اين باده، كه مرد افكنم امشب!...
    __________________
     
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اشعار خانم سیمین بهبهانی

    بم داغ سرخ تاریخ است



    بم،شهر نخل و نارنگی،زرع و نبات و اشجارش
    تالیف خشتی و سنگی،برج و کلات و آثارش
    مغرور قرن ها "بودن"،کوشیدن و نیاسودن
    جنگ و جدال و فرسودن،تاریخ تلخ و تکرارش
    با قصه های آشفته،از آن" سلام ناگفته"
    شرم فصول تاریخ است،غوغای زند و قاجارش.

    طاقی نمانده اما باد،با هوی خویش می آرد
    آن قیل و قال سودا را،در زیر طاق بازارش
    گردش کجا؟ولی روزی،در چشم های آبی شان
    می تافت شعله تحسین،گردشگران عیارش
    در مهد کودکان اینک،کس جز کلاغ و کرکس نیست
    کودک چه شد؟معلم کو؟،غم هست و نیست غمخوارش.

    سگ دوست دارد انسان را،با او به مهربانی باش
    بگذار مرده یا زنده،بیرون کشد ز آوارش

    دیروز "آتشی جان" گفت:،شریان پاره را،سیمین!
    با شیر آبیاری کن،سر زنده کن دگربارش
    افسوس شیر من خشک است!،با شعر می توان اما،
    هر نبض خفته را جان داد،وز خواب کرد بیدارش.

    بم را دوباره باید ساخت؛ آری دوباره می سازیم
    اما نمی روند از یاد،قربانیان بسیارش.
    بم،شهر نخل و نارنگی،شد سنگلاخ دلتنگی
    بم داغ سرخ تاریخ است،ایران! به یاد بسپارش...
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اشعار خانم سیمین بهبهانی

    هديه ي نقره...

    هديه ات ، اي دوست !‌ديشب تا سحر
    ارم بود و با من راز گفت
    بي زبان با صد زبان شيرين و گرم
    قصه ها در گوش جانم بز گفت
    قصه ها از آرزو هاي دراز
    كز تباهي شان كسي آگه نشد
    نقل ها از اشك ها كاندر خفا
    جز نثار خاك سر در ره نشد
    من ، درين نقش و نگار دلفريب
    رازتلخ زندگاني ديده ام
    چشم هاي خسته از اندوه و رنج
    چهره هاي استخواني ديده ام
    دديه ام آن كارگاه تيره را
    با فضاي تنگ دود آلود او.
    رنگ دارد نفرت آور دود او
    درد دل ها ناله ها تك سرفه ها
    همصداي تق تق ابزار كار
    مي كند برپا هياهوي عجيب
    سينه سوز و جانگداز و مرگبار
    دديه ام آن قطره ي خوني كه ريخت
    بر درخشان نقره يي از سينه يي
    پاره يي دل بود و خونش كرده بود
    بيم فردايي ،‌ غم دوشينه يي
    سايه ي ترسي به چهري نقش بست
    واي !‌ اگر دانند از بيماريم
    كودكان را از كجا ناني برم
    روزگار تنگي و بيكاريم ؟
    ديده ام آن طفل كارآموز را
    با رخ در كودكي پژمرده اش
    گاه ، همچون اخگري سوزان شود
    چهر از استاد سيلي خورده ا ش
    اشك ريزد اشك دردي جانگداز
    زان دو چشم چون دو الماس سياه
    بيم عمري زندگي با درد و رنج
    مي تراود زان توانفرسانگاه
    آب و رنگ هديه ات اي نازنين
    از سرشك ديده و خون دل است
    بازگرد و بازش از من بازگير
    زانكه بهر من قبولش مشكل است
    گرچه بود اين هديه زيبا و ظريف
    چشم ظاهر بين سيمين كور بود
    وانچه را با چشم باطن ديد او
    آوخ آوخ ، از ظرافت دور بود
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اشعار خانم سیمین بهبهانی

    هَوو!!
    شب نخفت و تا سحر بيدار ماند،
    نفرتي ذرّات جانش را جويد.
    كينه يي، چون سيلي از سُرب مذاب،
    در عروق دردمند او دويد:
    همچو ماري، چابك و پيچان و نرم
    نيمه شب بيرون خزيد از بسترش،
    سوي بالين زني آمد كه بود
    خفته در آغوش گرم همسرش.
    زير لب با خويش گفت: «آن روزها
    همسر من همدم اين زن نبود -
    اين سليماني نگين تابناك
    اين چنين در دست اهريمن نبود!»
    «آه! اين مردي كه اين سان خفته گرم
    در كنار اين زن آشوبگر،
    جاي مي داد اندر آغوشش مرا
    روزگاري گرم تر، پرشورتر..»
    «زير سقف كلبه يي تاريك و تنگ
    زيستن نزديك دشمن، مشكل است.
    من سيه بخت و غمين و تنگدل
    او دلش از عشق روشن، مشكل است...»
    «آن چه كردم از دعا و از طلسم،
    رو سياهي بهر او حاصل نشد!
    آن چه جادو كرد او از بهر من،
    با دعاي هيچ كس باطل نشد!»
    «طفل من بيمار بود، اما پدر
    نقل و شيريني پي اين زن خريد!
    من به سختي ساختم تا بهر او
    دستبند و جامه و دامن خريد!»
    «وه، چه شب ها اين دو تن سر مست و شاد
    بر سرشك حسرتم خنديده اند!
    پيش چشمم همچو پيچك هاي باغ
    نرم در آغوش هم پيچيده اند!»
    لحظه يي در چهر آن زن خيره ماند...
    ديده اش از كينه آتشبار بود،
    در سياهي، چهر خشم آلوده اش
    چون مس ِ پوشيده از زنگار بود!
    دست لرزانش به سوي آب رفت؛
    گَرد ِ بي رنگي ميان جام ريخت.
    قطعه هاي گرم و شفاف عرق
    از رخ آن ديو خون آشام ريخت؛
    «بايد امشب، بي تزلزل، بي دريغ
    كار يك تن زين دو تن يكسر شود
    يا مرا همسر بماند بي رقيب
    يا رقيب سفله بي همسر شود.»
    پس به آرامي به بستر بازگشت
    سر نهان در زير بالاپوش كرد:
    ديده را بر هم فشرد اما به جان
    هر صدايي را كه آمد، گوش كرد...
    ساعتي بگذشت و كس پنداشتي
    جام را بگرفت و بر لب ها نهاد...
    جان ميان بستر از جسمش گريخت
    لرزه بر آن قلب بي پروا فتاد.
    ديده را بگشود تا بيند كدام
    جامه ي مرگ و فنا پوشيده بود:
    همسرش را با رقيبش خفته ديد!
    ليك طفلش... جام را نوشيده بود!...
    چون سپند از جاي و جست و، بي درنگ
    مانده هاي جام را، خود سركشيد،
    طفل را بر دوش افكند و دويد،
    نعره ها از پرده ي دل بر كشيد:
    «واي!... مَردم! مادري فرزند كُشت!
    رحم بر چشمان گريانش كنيد!
    طفل من نوشيده زهري هولناك -
    همتي! شايد كه درمانش كنيد...»
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اشعار خانم سیمین بهبهانی

    معلم و شاگرد

    بانگ برداشتم : آه دختر
    واي ازين مايه بي بند و باري
    بازگو ، سال از نيمه بگذشت
    از چه با خود كتابي نداري ؟
    مي خرم ؟
    كي ؟
    همين روزها
    آه
    آه ازين مستي و سستي و خواب
    معني ي وعده هاي تو اين است
    نوشدارو پس از مرگ سهراب
    از كتاب رفيقان ديگر
    نيك دانم كه درسي نخواندي
    ديگران پيش رفتند و اينك
    اين تويي كاين چنين باز ماندي
    ديده ي دختران بر وي افتاد
    گرم از شعله ي خود پسندي
    دخترك ديده را بر زمين دوخت
    شرمگين زينهمه دردمندي
    گفتي از چشمم آهسته دزديد
    چشم غمگين پر آب خود را
    پا ،‌ پي پا نهاد و نهان كرد
    پارگي هاي جوراب خود را
    بر رخش از عرشق شبنم افتاد
    چهره ي زرد او زردتر شد
    گوهري زير مژگان درخشيد
    دفتر از قطره يي اشك ، تر شد
    اشك نه ، آن غرور شكسته
    بي صدا ، گشته بيرون ز روزن
    پيش من يك به يك فاش مي كرد
    آن چه دختر نمي گفت با من
    چند گويي كتاب تو چون شد ؟
    بگذر از من كه من نان ندارم
    حاصل از گفتن درد من چيست
    دسترس چون به درمان ندارم ؟
    خواستم تا به گوشش رسانم
    ناله ي خود كه : اي واي بر من
    واي بر من ، چه نامهربانم
    شرمگينم ببخشاي بر من
    ني تو تنها ز دردي روانسوز
    روي رخسار خود گرد داري
    اوستادي به غم خو گرفته
    همچو خود صاحب درد داري
    خواستم بوسمش چهر و گويم
    ما ، دو زاييده ي رنجچ و درديم
    هر دو بر شاخه ي زندگاني
    برگ پژمرده از باد سرديم
    ليك دانستم آنجا كه هستم
    جاي تعليم و تدريس پندست
    عجز و شوريدگي از معلم
    در بر كودكان ناپسندست
    بر جگر سخت دندان فشردم
    در گلو ناله ها را شكستم
    ديده مي سوخت از گرمي ي اشك
    ليك بر اشك وي راه بستم
    با همه درد و آشفتگي باز
    چهره ام خشك و بي اعتنا بود
    سوختم از غم و كس ندانست
    در درونم چه محشر به پا بود
     
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن

    [​IMG]
    زندگی نامه زنده یاد سیمین بهبهانی

    سیمین خلیلی معروف به "سیمین بهبهانی" شاعر سرشناس ،روز ۲۸ تیر ۱۳۰۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. او فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است.


    پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌‌گفت و ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و رمان‌ نویس هم بود.
    مادر او فخرعظمی ارغون ( 1316 ه.ق - 1345 ه.ش ) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم ونثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوییسی آموخت.


    زنی که از شاعران موفق زمان خود بود، در انجمن نسوان وطن خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. به عضویت کانون بانوان و حزب دموکرات هم درآمد و به عنوان معلم زبان فرانسه در وزارت فرهنگ آن زمان (آموزش و پرورش) خدمت می کرد.
    پدر و مادر سیمین که در سال 1303 ازدواج کرده بودند، در سال 1310 از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.



    [​IMG]


    سیمین هم خود ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و با نام فامیلی همسر خود نام بردار شد و هر چند بعدتر با منوچهر کوشیار ازدواج کرد اما شهرت هنری خود را بر اساس نام خانوادگی همسر اول حفظ کرد. منوچهر کوشیار در سال 1363 درگذشت و در نزدیکی نوه اش در امام زاده طاهر به خاک سپرده شد. خانم بهبهانی همچنین سال ها دبیر آموزش و پرورش بوده و شاگردان او خاطرات نیکی از او دارند.


    سیمین بهبهانی از کودکی و جوانی سری پر شور داشت. چندان که هم سابقه تحصیل در مدرسه عالی مامایی را داشت و هم در دانشکده حقوق دانشگاه تهران و نیز همکاری با شماری از مطبوعات را. او که سه فرزند (علی، حسین و امید) را در دامان خود پروراند، نگاه مادرانه به دیگران را در اشعار خود نیز بازمی تاباند. وی جوایز متعدد ادبی و حقوق بشری نیز دریافت کرده است.


    در سال 1382 موسسه انتشاراتی نگاه مجموعه اشعار او تا آن زمان را در یک مجلد نفیس در 1200 صفحه به چاپ رساند که بسیار مورد استقبال قرار گرفته و به چاپ های متعدد رسیده است.
    سیمین بهبهانی به بانوی غزل شهرت دارد و برخی از اشعار او به اندازه آثار کلاسیک شعر فارسی مشهور و محبوب اند و به خاطر تسلطی که بر اوزان شعر فارسی داشت و وزن های جدیدی که خود ایجاد کرده بود مورد استقبال سازندگان آثار موسیقایی قرار گرفت. تازه ترین مورد، سروده «چرا رفتی» با صدای همایون شجریان است.


    مهم ترین تخصص شاعرانه سیمین بهبهانی که موجب حیرت و تحسین می شد کشف، به کارگیری یا ابداع اوزان تازه و نیز سرودن اشعار در مصراع های طولانی بود در حالی که وزن را با دقت رعایت کرده بود و با مهارتی خیره کننده قالب های کهن را در شکل تازه و با مضامین مدرن عرضه می کرد و چندان در این کار و خلاقیت های نوآورانه در عرصه غزل چیره دست بود که «نیمای غزل» لقب گرفت.



    [​IMG]



    آثار سیمین بهبهانی:
    - سه تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)
    - جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)
    - چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)
    - مرمر (۱۳۴۱/۱۹۶۱)
    - رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)
    - خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)
    - دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)
    - گزینه اشعار (۱۳۶۷)
    - درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)
    - آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)
    - کاغذین جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)
    - کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)
    - عاشق تر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)
    - شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) [ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر ، چاپ دوم :۱۳۸۲]
    - با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)
    - یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)
    - مجموعه اشعار (۲۰۰۳)
    - یکی مثلا این که(۲۰۰۵)



    درگذشت سیمین بهبهانی

    سیمین بهبهانی بانوی غزل ایران در 15 مرداد ماه به کما رفت و در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان بستری شد و در نهایت بامداد سه شنبه 28 مرداد ماه 1393 به علت ایست قلبی و تنفسی درگذشت.

    [​IMG]



    سیمین بـِهْبَهانی
    [​IMG]
    نام اصلی سیمین خلیلی
    زمینهٔ کاری غزل‌سرا
    زادروز ۲۸ تیر ۱۳۰۶
    تهران
    پدر و مادر عباس خلیلی
    فخرعظمی ارغون
    مرگ ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ (۸۷ سال)
    ملیت [​IMG] ایران
    محل زندگی تهران
    جایگاه خاکسپاری گورستان بهشت زهرا
    لقب «بانوی غزل»
    «نیمای غزل»
    «شاعر ملی»
    «شیرزن ایران»
    بنیانگذار از مؤسسان کانون نویسندگان ایران.
    پیشه نویسنده و شاعر
    سال‌های نویسندگی ۱۳۱۸ تا ۱۳۹۳
    همسر(ها) حسن بهبهانی ،منوچهر کوشیار
    فرزندان علی
    حسین
    امید (دختر)
    دلیل سرشناسی شاعر، غزل‌سرا و فعال حقوق بشر و جنبش زنان.
    اثرپذیرفته از نیما یوشیج

    جوایز

    گفتاورد: دوباره می‌سازمت وطن
    اگرچه با خشت جان خویش

    جایزه انجمن بین‌المللی قلم مجارستان

    جایزه سیمون دوبوار برای آزادی زنان​


     
    n@der، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    چرا


    چرا رفتی، چرا؟- من بی قرارم،
    به سر، سودای آغوش تو دارم.-

    نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
    ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

    نه هنگام گل و فصل بهارست؟
    نه عاشق در بهاران بیقرارست؟

    نگفتم با لبان بسته ی خویش
    به تو راز درون خسته ی خویش؟

    خروش از چشم من نشنید گوشت؟
    نیاورد از خروشم در خروشت؟

    اگر جانت ز جانم آگهی داشت
    چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟

    کنار خانه ی ما کوهسارست:
    ز دیدار رقیبان برکنارست.

    چو شمع مهر خاموشی گزیند،
    شب اندر وی به آرامی نشیند.

    ز ماه و پرتو سیمینه ی او
    حریری اوفتد بر سینه ی او.

    نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست،
    پر از عطر شقایق های خودروست.

    بیا با هم شبی آنجا سرآریم،
    دمار از جان دوری ها برآریم!

    خیالت گرچه عمری یار من بود،
    امیدت گرچه در پندار من بود،

    بیا امشب شرابی دیگرم ده!
    ز مینای حقیقت ساغرم ده!

    دل دیوانه را دیوانه تر کن.
    مرا از هر دو عالم بی خبر کن.

    بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست؛
    پی ِ فرداش فردای دگر نیست.

    بیا... اما نه، خوبان خود پرستند:
    به بندِ مهر، کمتر پای بستند.

    اگر یک دم شرابی می چشانند،
    خمارآلوده عمری می نشانند.

    درین شهر آزمودم من بسی را:
    ندیدم باوفا زانان کسی را.

    تو هم هر چند مهر بی غروبی،
    به بی مهری گواهت این که خوبی.

    گذشتم من ز سودای وصالت،
    مرا تنها رها کن با خیالت!
     
    n@der، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    Screenshot_20230113_195852.jpg
     
    n@der و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  10. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,088
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    وه !‌ که یک اهل دل نمی یابم
    که به او شرح حال خود گویم
    محرمی کو که ،‌ یک نفس ، با او
    قصه ی پر ملال خود گویم ؟
    هر چه سوی گذشته می نگرم
    جز غم و رنج حاصلم نبود
    چون به اینده چشم می دوزم
    جز سیاهی مقابلم نبود
    غمگساران محبتی !‌ که دگر
    غم ز تن طاقت و توانم برد
    طاقت و تاب و صبر و آرامش
    همگی هیچ نیمه جانم برد
    گاه گویم که : سر به کوه نهم
    سیل آسا خروش بردارم
    رشده ی عمر و زندگی ببرم
    بار محنت ز دوش بردارم
    کودکانم میان خاطره ها
    پیش ایند و در برم گیرند
    دست القت به گردنم بندند
    بوسه ی مهر از سرم گیرند
    پسرانم شکسته دل ،‌پرسند
    کیست آخر ، پس از تو ، مادر ما ؟
    که ز پستان مهر ، شیر نهد
    بر لب شیرخوار خواهر ما ؟
    کودکان عزیز و دلبندم
    زندگانی مراست بار گران
    لیک با منتش به دوش کشم
    که نیفتد به شانه ی دگران
     
    n@der، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.