اي غصه مرا دار زدي خسته نباشي آتش به شب تار زدي خسته نباشي اي غصه دمت گرم که در لحظه ي شادي بـــــا رگ رگ من تـار زدي خسته نباشي
بگذار سپیده سر زند چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد . و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد . و راه کهکشان بسته شود ... بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد . نزدیک تر به خدا من باید فرود آیم نباید بنشینم سال هاست ازآن لحظه که پربر اندامم رویید واز آشیان از بام خانه پرواز کردم همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام ودیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها وبامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم چشم به زمین ندوختم پروازی رو به آسمان در راه افلاک و هر لحظه دورتر و بالاتر ا ز زمین و هر لحظه نزدیک تر به خدا !
دلم نه لرزید نه شکست وقتی که پشت کردی وقتی که از رفتن گفتی یا حتی وقتی که رفتی دلم نه لرزید نه شکست همراهت بود وقتی که رفتی چه کمکی از دست من بر می آید وقتی که خودم در کوچه انتظار سالهاست که منتظرم چه کمکی از دست من بر می آید وقتی خودم مانده ام در این ساعتها و دقایق تنهای تنها چه کمکی از دست من بر می آید وقتی خودم سرگردان بودنم اصلا تو خودت بگو چه کمکی از دستت بر می آید؟! هر چه سعی می کنم که نباشم نمی شود هر چه تلاش برای ننوشتنم بی فایده است انگار که باید نوشت از تو از خاطرات فراموش شده از عشق از نفرت از مرگ و از هستی هر چه تلاش برای نبودنت نیز راه به جایی نمی برد انگار که همیشه حاضری اگر که نه همزادت برای عذابم خواهد آمد سخت است درد خود رااز ديگران شنيدن از عاشقي نگفتن از عشق دل بريدن سخت است از پرستو پرواز را گرفتن يک تکه از جهان را بر دوش خود کشيدن سخت است از ستاره با نور ماه گفتن از پود دل گسستن در تار دل تنيدن سخت است با شقايق از کوچ لاله گفتن با لاله ها نشستن با قاصدک پريدن سخت است مهرباني از اشنا نديدن سخت است مهرباني از اشنا نديدن سخت است .............................
روزی دل من که تهی بود و غریب از شهر سکوت به دیار تو رسید در شهر صدا که پر از زمزمه بود تنها دل من قصهُ مهر تو شنید
شکست لاله را جدی بگیریم اگر نیلوفری دیدیم زخمی برای قلب پر دردش بمیریم بیا در کوچه های تنگ غربت برای هر غریبی سایه باشیم بیا هر شب کنار نور یک شمع به فکر پیچک همسایه باشیم بیا ما نیز مثل روح باران به روی یک رز تنها بباریم بیا در باغ بی روح دلی سرد کمی رویا ی نیلوفر بککاریم بیا در یک شب آرام و مهتاب کمی هم صحبت یک یاس باشیم اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یک بار با احساس باشیم بیا به احترام قصه عشق به قدر شبنمی مجنون بمانیم
فالگیری پیر تو را در فنجانم یافته بود گفت: اولین برف که ببارد او می رود و دیگر از او خبری نخواهی یافت اما... برف که آمد رد پاهایت روی دلم جان گرفت .........و تو ماندی نه فقط برای این زمستان برای زنده ماندنم در همه ی زمستان ها آن هم بی تو
ه گوش خدا برسانید !آدم این حوا ،سالهاست که رفته است این حوای تنها را برگرداند پیش خودش بهشتش را نمیخواهم !به جهنمش هم راضی ام ......هرجایی باشد به جز این دنیا !!!این دنیا زیادی بوی آدم گرفته است