مولای ما نمونهء دیگر نداشته است اعجاز خلقت است و برابر نداشته است وقت طواف دور حرم فکر می کنم این خانه بی دلیل ترک برنداشته است دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی آیینه ای برای پیمبر نداشته است سوگند می خورم که نبی، شهر علم بود شهری که جز علی در دیگر نداشته است طوری ز چارچوب در قلعه کنده است انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است چون روز روشن است که در جهل گمشده است هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است این شعر استعاره ندارد برای او تقصیر من که نیست برابر نداشته است سید حمیدرضا برقعی
پاسخ : شعر شیعی از راه میرسند پدرها غروبها دنیای خانه، روشن و زیبا غروبها از راه میرسند پدرها و خانهها آغوش میشوند سراپا غروبها از راه میرسند و هیاهوی بچهها زیباترین ترانهی دنیا غروبها اما به چشم دخترکان شوق دیگریست شوق دوباره دیدن بابا غروبها بعد از هزار سال من و کودکان شام تنها نشستهایم همینجا غروبها اینجا پدر خرابهی شام است، کوفه نیست اینجا بیا به دیدن ما با غروبها بابا بیا که بر دلمان زخمها زدهاست دیروز تازیانه و حالا غروبها دست تو را بهانه گرفتهست بغض من بابا ز راه میرسی آیا غروبها؟ بابا بیا کنار من و این پیاله آب که تشنهایم هر دو تو را تا غروبها از جادهها بیایی و رفع عطش کنی از جادهها بیایی ... اما غروبها بسیار رفتهاند و نیامد پدر هنوز بسیار رفتهاند خدایا غروبها کمکم پیاله موج زد و چشم روشنش چون لحظههای غربت دریا غروبها خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر دختر به یاد زانوی بابا غروبها بعد از هزارسال هنوز اشک میچکد از مشک پارهپارهی سقا غروبها اسماعیل امینی
پاسخ : شعر شیعی با هم صدا کردند ماتم های عالم را وقتی جدا کردند همدم های عالم را از عِطر یاسم بادهای باغ های دور از یاد میبردند مریمهای عالم را انگار یک جا بر سرم آوار میکردند تیغ تمام ابنملجمهای عالم را تا صبح بر گلبرگ زردش گریه خواهم کرد شرمنده خواهم کرد شبنمهای عالم را من پشت پرچین بهشت کوچکم دیدم هیزم به دوشان جهنمهای عالم را ماهم هلالی میشد و من در حلولی سرخ میدیدم آغاز محرم های عالم را محمدمهدی سیار
پاسخ : شعر شیعی وقتی بلور اشک زلالش شکستنی ست حالا که قلب پر ز ملالش شکستنی ست مردم دگر نیاز به این کارها که نیست آن قامت ز غصه هلالش شکستنی ست شمشیر و تازیانه برای چه می برید باور کنید او پر و بالش شکستنی ست ای دستهای سنگی کوچه نگاه کن او آینه ست در همه حالش شکستنی ست این دست نیست شاخة طوبای عصمت است بگذار بشکند، به خیالش شکستنی ست یوسف رحیمی
پاسخ : شعر شیعی بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود ماهی که از ادامه شب رو گرفته بود آرامشی عجیب در اندام سرو بود گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود دستی به دستگیره دروازه بهشت دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟ او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود از کوچههای شهر صدایی نشد بلند نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود پشت زمین شکست، خدا گریهاش گرفت وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود امید مهدینژاد
پاسخ : شعر شیعی پا را ز حد خویش فراتر کشیده است در امتداد بیکسی روزهای زخم دیوار و در برای تو خنجر کشیده است تقدیر زخم خورده، غروب غم تو را در شعلههای آتش این در کشیده است این شهر در سکوت فرو رفته، بعد تو این زهر را برای ابد سرکشیده است طیبه تقی زاده
پاسخ : شعر شیعی کوچه به درد ملتهبی مبتلا شدهست در میزنند و شهر نفس هم نمیکشد حجم سکوت ممتد بیمنتها شدهست در را شکستهاند و کسی ضجه میزند بر روی شهر وقت نزول بلا شدهست تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست؟ وقتی در آشیانهاش آتش به پا شدهست نفرین به مردمان دغل کار روزگار کز ظلمشان به آل پیمبر جفا شدهست ابراهیم قبله آرباطان
پاسخ : شعر شیعی پرواز آسمانی او را مَلک نداشت ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب حتی دو دست باز برای کمک نداشت این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان! ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟ میپرسد از شما که چه کردید؟ مردمان گلدان یاس باغچه من ترَک نداشت خورشید و ماه را به زمینی فروختند ای کاش خاک تیره یثرب فدک نداشت امید مهدی نژاد
پاسخ : شعر شیعی نه مثل ساره ای و مریم! نه مثل آسیه و حوا فقط شبیه خودت هستی! فقط شبیه خودت زهرا! اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری شبیه آیه تطهیری شبیه سوره «اعطینا» شناسنامه تو صبح است، پدر تبسم و مادر نور سلام ما به تو ای باران، سلام ما به تو ای دریا! کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی! به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا بگیر آب و وضویی کن، ز چشمه سار فدک امشب نماز عشق بخوان فردا، به سمت قبله عاشورا علیرضا قزوه
پاسخ : شعر شیعی قلبی شکسته بود، وضویی جبیره شد سروی نشسته بود، عشایی وتیره شد اشکی کنار پنجره غلتید، گر گرفت آهی به روی آینه افتاد، تیره شد پهلویی از شقاوت نامحرمی شکست اشکی برای محرم دردی ذخیره شد بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت مردی تمام وسعت غم را پذیره شد اف گفت بر سکوت بنی آدم آسمان نسلی نگاه کرد، گناهی کبیره شد امید مهدی نژاد