1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شعر آئینی امروز

شروع موضوع توسط Twister ‏9/8/11 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    هر شب گرفتار بلایی در خودم هستم
    چشم انتظاری کربلایی در خودم هستم
    حال غریبی دارم و از داغ لبریزم
    محتاج تغییر هوایی در خودم هستم
    گاهی اباسفیانی ام...گاهی یزیدی...گاه
    در جستجوی نی نوایی در خودم هستم
    روز و شبم ویران تر از ویرانه شام است
    هر شب عزادار عزایی در خودم هستم
    حس عجیبی دارم از خشکیدن لب ها
    دنبال رد چشمه هایی در خودم هستم
    هر شب گلویم را به زیر نیزه می گیرم
    هر لحظه دنبال منایی در خودم هستم
    هر شب سرم را نیزه ای بر باد خواهد داد
    من حامل خون خدایی در خودم هستم
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    این روضه ها امروز و فردا کردنش سخت است
    باید بگویم گرچه معنا کردنش سخت است
    لکنت گرفته پلک تو در بین آن کوچه
    این راز سربسته ست افشا کردنش سخت است
    چشمی که دست سنگی آن بی حیا بسته
    مقداد می دانست که وا کردنش سخت است
    دستی که بین کوچه ها از پا تو را انداخت
    فهمید قدّ حیدری تا کردنش سخت است
    حالا که داری خواهشی تابوت می خواهی؟
    اسباب مرگ تو !؟ مهیّا کردنش سخت است
    با غسل زیر پیرهن فکر علی بودی
    زخم نود روزه تماشا کردنش سخت است
    داغ کبود کوچه ها آنقدر روشن بود
    فهمید دست فتنه ، حاشا کردنش سخت است
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
    مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است
    بحر آرام دگر باره خروشان شده است
    ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است
    دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
    لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است
    با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
    (دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)
    با شماییم که خود را خبری می دانید
    و زمین را همه ارث پدری می دانید
    با شماییم که در آتش خود دود شدید
    فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید
    گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
    آه این طایفه گیراست بترسید از آن
    هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
    خون این طایفه این بار به جوش آمده است
    صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
    دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید
    سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
    آسمان غرق ابابیل شود می فهمید
    پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
    ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک
    هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
    شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است
    هان بترسید که این لشکر بسم الله است
    هان بترسید که طوفان طبس در راه است
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
    روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم
    پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
    یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است
    بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
    هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
    سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
    از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
    چشم های نگران آینه ی تردیدند
    نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
    هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
    چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
    همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
    غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
    باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
    در پی دوست همه جای جهان را گشتند
    کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
    سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
    فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
    تو بیایی همه ی ساعت ها و ثانیه ها
    از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی​
    افتاده نخ چادر او دست نسیمی​
    تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم​
    با دست خودش داده اناری به یتیمی​
    حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را​
    بخشیده به همسایه، چه قران کریمی​
    در خانهء زهرا همه معراج نشینند​
    آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی​
    ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم​
    می سوخت حریم دل مولا چه حریمی​
    آتش مزن آتش در و دیوار دلش را​
    جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی​
    حالا نکند پنجره را وا بگذاریم​
    پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    آقا، بهار من زمستان است بی تو

    صحرا و کوه و دشت بی جان است بی تو

    عید بدون تو صفا دارد؟ ندارد

    اصلا چرا این چهره خندان است بی تو

    ای یوسف گم گشته ی دل در کجایی؟

    چشمان بر در مانده گریان است بی تو

    از خاک بازی خسته ام باور کن آقا

    دنیا برایم مثل زندان است بی تو

    کم کم جوانی رفت و حالا وقت پیری ست

    این زندگی هم رو به پایان است بی تو

    لیلی خبر دارد که مجنون در چه حال است ؟

    مجنون کماکان در بیابان است بی تو

    من مانده ام در نیمه شب با این غزل ها

    آری ، دو باره وقت باران است بی تو
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    سالی گذشت باز نیامد و عید شد
    گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
    امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
    امروز هم دو مرتبه باران شدید شد
    مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
    امسال هم بدون تو سالی جدید شد
    ده سال تیر و آذر و اسفند... خون دل
    تا فاو و فکه رفت ولی نا امید شد
    ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد
    حرفی نزد نگفت چرا ناپدید شد!؟
    ده سال رنگ پنجره های اتاق من
    هم رنگ چشم های سیاه سعید شد
    بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
    مادر نگفته بود که بابا شهید شد
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    پاى كوبان ز پى نغمه تار آمده‏ام‏

    دست افشان بسر كوى نگار آمده‏ام‏

    حاصل عمر اگر نیم نگاهى باشد

    بهر آن نیم نگه با دل زار آمده‏ام‏

    باده از دست لطیف تو در این فصل بهار

    جان فزاید كه در این فصل بهار آمده‏ام‏

    در میخانه گشائید كه از مسلخ عشق‏

    به هواى رخ آن لاله عذار آمده‏ام‏

    جامه زهد دریدم رهم از دام بلا

    باز رستم، ز پى دیدن یار آمده‏ام‏

    به تماشاى صفاى رخت اى كعبه دل‏

    به صفا پشت و سوى شهر نگار آمده‏ام‏
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : شعر آئینی امروز

    شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
    اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم

    یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
    آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم

    یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
    این شعله را چگونه به دفتر بیاورم

    با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
    کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

    وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
    گفتی گواه عشق بیاور بیاورم

    فصل عزا تمام شد اما چگونه من
    پیراهن عزای تو را دربیاورم

    تا می وزید نام تو پر می کشید دل
    چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

    نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
    از عرش ربنای تو سردربیاورم

    با اشک آمدم به وداعت که لااقل
    آبی برایت این دم آخر بیاورم

    این واژه ها به کار رثایت نیامدند
    با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

    آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
    این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

    امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
    من می روم برای تو یاور بیاورم

    قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
    این بیت هم، سر غزلی که فدای توست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.