آمدي معصومه ضيايي باز هم بيگانه از پيچ خيابان آمدي ساکت و خاموش اما پر زپنهان آمدي پنجره اينبار از نيرنگ تو با من نگفت چشمهايت خيس شايد زير باران آمدي دستهايت برگ تصوير گل مريم نداشت دست در دست خدا، با شوق ياران آمدي کفشهايت سايه عشق مرا له مينمود حال با آن کفشها با سر به سامان آمدي حرفهايت ياس مرگ ياسمن را مينواخت ياسمن در دست امشب روي ايوان آمدي خندههايت قلب هر آئينهاي را ميشکست خنده بر لب، بيريا، با يک سبد نان آمدي منبع: ماهنامه سبزسرخ صفحه 41