پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ ای خامه! دو تا شو و به خط مگذر وی نامه! دژم شو و ز هم بردر ای فکر! دگر به هیچ ره مگرای وی وهم! دگر به هیچ سو مگذر ای گوش! دگر حدیث کس مشنو وی دیده! دگر به روی کس منگر ای دست! عنان مکرمت درکش وی پای ! طریق مردمی مسپر ای توسن عاطفت! سبکتر چم وی طایر آرزو! فروتر پر ای روح غنی! بسوز و عاجز شو وی طبع سخی! بکاه و زحمت بر ای علم! از آنچه کاشتی بدرو وی فضل! از آنچه ساختی برخور ای حس فره! فسرده شو در پی وی عقل قوی! خموده شو درسر ای نفس بزرگ! خرد شو در تن وی قلب فراخ! تنگ شو در بر ای بخت بلند! پست شو ایدون وی اختر سعد! نحس شو ایدر ای نیروی مردمی! ببر خواری وی قوت راستی! بکش کیفر ای گرسنه! جان بده به پیش نان وی تشنه! بمیر پیش آبشخور ای آرزوی دراز بهروزی! کوته گشتی، هنوز کوتهتر ای غصهی زاد و بوم! بیرون شو بیرون شو و روز خرمی مشمر کاهندهی مردی! ای عجوز ری! بفزای به رامش و به رامشگر ای غازه کشیده سرخ بر گونه! از خون دل هزار نامآور ره ده به مخنثان بیمعنی کینتوز به مردمان دانشور هر شب به کنار ناکسی بغنو هر روز به روز سفلهای بنگر ای مرد! حدیث آتشین بس کن پنهان کن آتشی به خاکستر صد بار بگفمت کز این مردم بگریز و فزون مخور غم کشور زآن پیش که روزگار برگردد برگرد ز روزگار دونپرور نشنیدی و نوحه بر وطن کردی با نثری آتشین و نظمی تر تو خون خوردی و دیگران نعمت تو غم بردی و دیگران گوهر وامروز در این پلید بیغوله پند دل خویشتن به یاد آور
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ باز به پا کرد نوبهار، سرادق بلبل آمد خطیب و قمری ناطق طبل زد از نیمروز لشکر نوروز وز حد مغرب گرفت تا حد مشرق لشکر دی شد به کوهسار شمالی بست به هر مرز برف راه مضایق رعد فرو کوفت کوس و ابر ز بالا بر سر دشمن ز برق ریخت صواعق غنچه بخندد به گونهی لب عذرا ابر بگرید به سان دیدهی وامق سنگدلی بین که چهر درهم معشوق باز نگردد مگر ز گریهی عاشق از می فکرت بساز جام خرد پر جام خرد پر نگردد از می رایق هرکه سحرخیز گشت و فکر کننده راحت مخلوق جست و رحمت خالق چون گل خندان، پگاه، روی فرو شوی جانب حق روی کن به نیت صادق غنچه صفت پردهی خمود فرو در یکسره آزاد شو ز قید علایق خیز که گل روی خود به ژاله فروشست تا که نماز آورد به رب مشارق خیز که مرغ سحر سرود سراید همچو من اندر مدیح جعفر صادق حجت یزدان که دست علم قدیمش دین هدی را نطاق بست ز منطق راهبر مؤمنان به درک مسائل پیشرو عارفان به کشف حقایق جام علومش جهاننمای ضمایر ناخن فکرش گرهگشای دقایق از پی او رو، که اوست هادی امت گفتهی او خوان، که اوست ناصح مشفق راه به دارالشفای دانش او جوی کوست طبیبی به هر معالجه حاذق ای خلف مرتضی و سبط پیمبر! جور کشیدی بسی ز خصم منافق خون به دلت کرد روزگار جفاکیش تا تن پاکت به قبر گشت ملاصق پرتو مهرت مباد دور ز دلها سایهی لطفت مباد کم ز مفارق مدح تو گفتن بهار راست نکوتر تا شنود مدح مردم متملق کیش تو جویم مدام و راه تو پویم تا ز تن خسته روح گردد زاهق بر پدر و مادرم ز لطف کرم کن گر صلتی دارد این قصیدهی رایق چشم من از مهر برگشای و نگه دار گوهر ایمان من ز پنجهی سارق
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ پیامی ز مژگان تر میفرستم کتابی به خون جگر میفرستم سوی آشنایان ملک محبت ز شهر غریبی خبر میفرستم در اینجا جگرخستگاناند افزون ز هر یک درود دگر میفرستم درود فراوان سوی شاه خوبان ز درویش خونینجگر میفرستم گهر میفرستم سوی ژرف دریا سوی شکرستان، شکر میفرستم ولیکن چه چاره؟ که از دار غربت سوی دوست شرح سفر میفرستم ز بیتالحزن همچو یعقوب محزون بضاعت به سوی پسر میفرستم شد از نامهات چشم این پیر روشن تشکر به نور بصر میفرستم به صبح جبین منیرت سلامی به لطف نسیم سحر میفرستم فرستادم اینک دل خسته سویت تن خسته را بر اثر میفرستم به بام بقای تو پران دعایی هم آغوش بال اثر میفرستم
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ ما فقیران که روز در تعبیم پادشاهان ملک نیمشبیم تاجداران شامل البرکات شهریاران کامل النسبیم همه با فیض محض متصلیم همه با نور پاک منتسبیم همه دلدادگان پاکدلیم همه تردامنان خشکلبیم از فراغت میان ناز و نعیم وز ملامت میان تاب و تبیم گاه گلگشت خلد را کوثر گه تنور جحیم را لهبیم بر ما دوزخ و بهشت یکی است که به هرجا رضای او طلبیم خلق عالم سرند و ما مغزیم اهل گیتی تناند و ما عصبیم قول ما حجت است در هر کار ز آنکه ما مردمان بلعجبیم فرح و انبساط خلق از ماست گرچه خود جمله در غم و کربیم ما زبان فرشتگان دانیم زآنکه شاگرد کارگاه ربیم
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ :laughingsmiley:داداش میگم چی شده انقدر فعال شدی؟ نکنه کورس گذاشتی با من
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ بیا تا جهان را به هم برزنیم بدین خار و خس آتش اندر زنیم بجز شک نیفزود از این درس و بحث همان به که آتش به دفتر زنیم ره هفت دوزخ به پی بسپریم صف هشت جنت به هم برزنیم زمان و مکان را قلم درکشیم قدم بر سر چرخ و اختر زنیم از این ظلمت بیکران بگذریم در انوار بیانتها پر زنیم مگر وارهیم از غم نیک و بد وز این خشک و تر خیمه برتر زنیم چو بادام از این پوستهای زمخت برآییم و خود را به شکر زنیم درآییم از این در به نیروی عشق چرا روز و شب حلقه بر در زنیم؟ از این طرز بیهوده یکسو شویم به آیین نو نقش دیگر زنیم قدم بر بساط مجدد نهیم قلم بر رسوم مقرر زنیم ز زندان تقلید بیرون جهیم به شریان عادات نشتر زنیم از این بیبها علم و بیمایه خلق برآییم و با دوست ساغر زنیم
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ خیز و طعنه بر مه و پروین زن در دل من آذر برزین زن بند طره بر من بیدل نه تیر غمزه بر من غمگین زن یک گره به طرهی مشکین بند صد گره بر این دل مسکین زن خواهی ار نی ره تقوا را زآن دو زلف پرشکن و چین زن تو بدین لطیفی و زیبایی رو قدم به لاله و نسرین زن گه ز غمزه ناوک پیکان گیر گه ز مژه خنجر و زوبین زن گر کشی، به خنجر مژگان کش ور زنی، به ساعد سیمین زن گر همی بری، دل دانا بر ور همی زنی، ره آیین زن گه سرود نغز دلارا ساز گه نوای خوب نوآیین زن بامداد، بادهی روشن خواه نیمروز، ساغر زرین زن زین تذرو و کبک چه جویی خیر؟ رو به شاهباز و به شاهین زن شو پیاده ز اسب طمع، و آن گاه پیلوش به شاه و به فرزین زن تا طبرزد آوری از حنظل گردن هوی به تبرزین زن بنده شو به درگه شه و آنگاه کوس پادشاهی و تمکین زن شاه غایب، آن که فلک گویدش تیغ اگر زنی، به ره دین زن رو ره امیری چونان گیر شو در خدیوی چونین زن بر بساط دادگری پا نه بر کمیت کینهوری زین زن گه به حمله بر اثر آن تاز گه به نیزه بر کتف این زن دین حق و معنی فرقان را بر سر خرافهی پارین زن از دیار مشرق بیرون تاز کوس خسروی به در چین زن پای بر بساط خواقین نه تکیه بر سریر سلاطین زن پیش خیل بدمنشان، شمشیر چون امیر خندق و صفین زن بر کران این چمن نوخیز با سنان آخته پرچین زن تا به راستی گرود زین پس بانگ بر جهان کژآیین زن چهر عدل را ز نو آذین بند کاخ مجد را ز نو آیین زن گر فلک ز امر تو سرپیچد بر دو پاش بندی رویین زن طبع من زده است در مدحت نیک بشنو و در تحسین زن برگشای دست کرم، و آنگاه بر من فسردهی مسکین زن تا جهان بود، تو بدین آیین گام بر بساط نوآیین زن
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ ای به روی و به موی، لاله و سوسن! سبزه داری نهفته در خز ادکن سوسن تو شکسته بر سر لاله لالهی تو شکفته در بن سوسن لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان سر زلف ربوده بوی ز لادن آفت جانی از دو غمزهی دلدوز فتنهی شهری از دو نرگس پرفن هر کجا دست برزنی به سر زلف رود از خانه بوی مشک به برزن زلف را بیهده مکاه که باشد دل عشاق را به زلف تو مسکن خود به گردن تو راست خون جهانی کی رسد دست عاشقانت به گردن؟ نرم گردد کجا دل تو به افغان؟ که به افغان نه نرم گردد آهن من نجویم بجز هوای دل تو تو نجویی بجز بلای دل من نازش تو همه به طرهی گیسو نازش من همه به حجت ذوالمن مهدیبنالحسن ستودهی یزدان شاه علمآفرین و جهل پراکن کار گیتی از اوست جمله به سامان پایهی دین از اوست محکم و متقن خرم آن روی، کش نماید دیدار فرخ آن دست، کش رسید به دامن آن که جز راه دوستیش بپوید از خدایش بود هزار زلیفن پای از جادهی خلافش برکش دست در دامن ولایش برزن ای ولی خدای! خیز وز گیتی بیخ ظلم و بن ستم را برکن پدری را تویی پسر که هزاران گردن بت شکست و پشت برهمن بتگراناند و بتپرستان در دهر خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن چند ای خسرو زمانه! به گیتی بیتو خاصان کنند ناله و شیون؟ به فلک بر فراز رایت نصرت خاک در چشم دیو خیره بیاکن خیمهی عدل را بهپا کن و بنشین که ستمگر شد این زمانهی ریمن قومی از کردگار بیخبران را جایگاه تو گشته مکمن و مسکن تیغ خونریزی از نیام برون کن وز چنین ناکسان تهی کن مکمن خرم آن روز کاین چنین بنشینی ای گدای در تو چرخ نشیمن! رایت دین مصطفی بفرازی از حد ترک تا مداین و مدین
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ بر تختگاه تجرد، سلطان نامورم من با سیرت ملکوتی، در صورت بشرم من این عالم بشری را من زادهی گل و خاکم لیکن ز جان و دل پاک از عالم دگرم من سلطان ملک فنایم، منصور دار بقایم با یاد «هو»ست هوایم، وز خویش بیخبرم من موجود و فانی فیالله، هستیپذیر و فناخواه هم آفتابم و هم ماه، هم غصن و هم ثمرم من فرزند ناخلف نفس فرمان من برد از جان زیرا به تربیت او را فرمانروا پدرم من آنجا که عشق کشد تیغ، بیدرع و بیزر هم من وآنجا که فقر زند کوس، با تیغ و با سپرم من پیش خزان جهالت واسفند ماه تحیر خرم بهار فضایل واردی مه هنرم من غیر از فنا نگرفتم زین چیده خوان ملون زیرا به خانهی گیتی، مهمان ماحضرم من از کید مادر دنیا، غار غمم شده مأوا مر خسرو علوی را گویی مگر پسرم من مدح ستودهی گیتی صد ره بگفتم، ازیرا از قاصد ملکالعرش صد ره ستودهترم من ای دستگیر فقیران! وای رهنمای اسیران! راهی، که با دل ویران ز آن سوی رهگذرم من بال و پریم دگر ده، جاییم خرم و تر ده زیرا در این قفس تنگ، مرغی شکستهپرم من بر من ز عشق هنر بخش، وز فقر تاج و کمربخش ای پادشاه اثربخش! لطفی، که بیاثرم من
پاسخ : ۞ بهار ملکالشعرای بهار » قصاید۞ مغز من اقلیم دانش، فکرتم بیدای او سینه دریای هنر، دل گوهر یکتای او شعر من انگیخته موجی است از دریای ذوق من شناور چون نهنگان بر سر دریای او اژدهای خامهام در خوردن فرعون جهل چون عصای موسوی پیچان و من موسای او چون ز مژگان برگشایم خون به درد زاد و بوم ارغوانی حله پوشد خاک مشک اندای او از نهیب آه من بیدار ماند تا سحر آسمان با صد هزاران چشم شبپیمای او تفته چون دوزخ سریرم هر شب از گرمای تب من چون مرد دوزخی نالنده از گرمای او محشر کبراست گویی پیکرم، کش تاب تب دوزخ است و فکر روشن جنتالمأوای او جنت و دوزخ به یک جا گرد شد بینفخ صور بلعجب هنگامه بین در محشر کبرای او از دم من شد گریزان دوزخ رشک و حسد زانکه در نگرفت با من شعلهی گیرای او خون شدم دل، واندر آن هر قطره از پهناوری قلزمی صد مرد بالا کمترین ژرفای او دل چو خونین لجه و چون کشتی بیبادبان روح من سرگشته در غرقاب محنتزای او کیمیای فکرت من ساخت زر از خاک راه باز آن زر خاک شد از تاب استغنای او خوشتر است از سیم و زر در چشمم آن خاکی کز آن بردمد با کاسهی زر نرگس شهلای او دلرباتر از زر سرخ است و از سیم سپید نزد من مرز گل و خاک سیهسیمای او میزنم روز و شبان داد غریبی در وطن زین قبل دورم ز شهر و مردم کانای او ای دریغا عرصهی پاک خراسان کز شرف هست ایران چهر و او خال رخ زیبای او ای دریغا مرغزار توس و آن بنیان تو بر سر گور حکیم و شاعر دانای او هرکه چون طوطی سخن گوید در این ویرانه بوم بوم بندد آشیان بر منزل و مأوای او فاضلی بینی سراسر از فنون فضل پر لیک خامش مانده از دعوی لب گویای او جاهلی بینی به دعوی برگشاده لب چو غار گوش گردون گشته کر از بانگ استیلای او آری، آری، هرکه نادانتر، بلندآوازهتر و آنکه فضلش بیشتر، کوتاهتر آوای او