1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

شروع موضوع توسط Twister ‏21/7/11 در انجمن جهان

  1. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    بعد نگاهی به تک تک آنها کرد و گفت:
    - پس اگه شما دیشب اونجا کنار پل بودین اون هم اون جا بغلتون بوده و
    نمی دیدینش؛ درسته خانم النا گیلبرت؟
    بانی با حالتی عصبی گفت:
    - لازم نیست صداتو این جوری ترسناک کنی. فهمیدیم چی گفتی مری.
    مری شانه بالا انداخت:
    - خیلی خب اگه فهمیدین هیچی دیگه.
    و بعد با دست پشت گردنش را خاراند و ادامه داد:
    - من برم بخوابم خیلی خسته ام. نمی خوام ادای لولوی سر خرمن رو واسه تون
    در بیارم ولی مراقب خودتون باشین.
    و بعد از اتاق نشیمن بیرون رفت.
    دخترها که تنها شده بودند نگاهی به هم انداختند. مردیت گفت:
    - می تونست این بلا سر یکی از ماها بیاد. مخصوصاً تو النا. تو تنها رفته بودی
    اون جا.
    پوست النا داغ شده بود و انگار کسی هی سوزن توی آن فرو می کرد. دوباره حسی
    که در قبرستان داشت به سراغش آمده بود. می توانست باد سرد دیروز را حس کند و
    ردیف قبرها را ببیند. النا خیلی آهسته پرسید:
    - بانی تو کسی رو اونجا ندیدی؟ تو باید یکی رو دیده باشی. اون موقعی که
    گفتی یکی منتظر منه یادته؟
    در اتاق کم نور نشیمن، بانی با حالتی سرشار از ترس به النا گفت:
    - من هیچ وقت اینو نگفتم. چی می گی؟ من چنین حرفی نزدم.
    - چرا زدی.
    - نه نزدم.
    مردیت وارد بحث شان شد:
    - بانی ما هر دو مون اینو شنیدیم. تو زُل زده بودی به یکی از سنگ قبرها و بعد
    به النا گفتی که...
    - من نمیدونم شماها چی دارین می گین؟ من هیچی نگفتم.
    بانی با خشم چهره اش را در هم کشیده بود. اما چشمانش پر از اشک بود.
    - دیگه نمی خوام در این مورد حرف بزنین.
    النا و مردیت ناامیدانه نگاهی به هم انداختند. بیرون خورشید، چهره اش را در پشت ابری پنهان کرده بود. 5 سپتامبر
     
  2. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    6
    دفترچه خاطرات عزیزم؛
    متاسفم که مدت زیادی چیزی ننوشتم. نمی توانم توضیح بدهم که چرا. فقط می دانم نوشتن خیلی از چیزها تنها ترسم را بیشتر می کند. اولش که آن اتفاق وحشتناک افتاد. آن روز که من و بانی و مردیت رفته بودیم به قبرستان و به پیرمردی در زیر پل حمله شده بود. پلیس می گوید که هنوز ضارب را نیافته. مردم می گویند که آن پیرمرد دیوانه بوده. وقتی که از کُما خارج شده فقط در مورد چشم هایی که در تاریکی می درخشند صحبت کرده و درخت بلوط و این چیزها. اما من به خاطر می آورم که آن شب چه اتفاقی افتاد و این نگرانم می کند. خیلی می ترسم.
    همه می ترسند هیچ بچه ای اجازه ندارد بعد از غروب برود بیرون. اما از آن موقع سه هفته گذشته و حمله دیگری نداشته ایم. سر و صدای آن قضیه کم کم دارد می خوابد. عمه جودیت می گوید کار یکی از این گداها بوده. پدر تایلر اسمال وود گفته حتی ممکن است خود آن پیرمرد این کار را کرده باشد. من نمی دانم چطور یک نفر می تواند گلوی خودش را ببرد.
    هستم تا این جا که خوب جلو رفته. تا به حال چندین « ب» من به شدت درگیر نقشه نامه و چندین دسته گل سرخ از ژان کلود دریافت کرده ام (آخر می دانی که عموی مردیت گل فروش است) و تا الان همه فراموش کرده اند که من زمانی دنبال استفان بوده ام. موقعیت اجتماعی من همچنان محفوظ است. کارولین هم نتوانسته مشکلی
    درست کند. در واقع اصلاً نمی دانم کارولین دارد این روزها چه کار می کند؟ و برایم مهم هم نیست. فعلاً که سر نهار هم نشده که به او برخورد کنم. مثل این که دیگر نمی خواهد طرف دوستان قدیمی اش بیاید.
    تنها دغدغه ام این روزها یک چیز است: استفان. حتی بانی و مردیت هم یادشان رفته که چه قدر این پسر برایم مهم است. می ترسم که به آنها بگویم. می ترسم که به کسی چیزی بگویم. توی مدرسه نقاب یک آدم خونسرد
    را به چهره می زنم اما در دلم... اصلاً همه چیز دارد بدتر می شود. عمه جودیت خیلی نگرانم است. می گوید کم غذا شده ام. حق با اوست. تمرکزم را از دست داده ام. به درس و مدرسه ام نمی رسم. به چیزی جز استفان نمی توانم فکر کنم. نمی دانم چرا این طوری شده ام. از آن روز لعنتی دیگر با من حرف نزده. اما چیز عجیبی یک بار اتفاق افتاد. هفته پیش سر کلاس تاریخ یک بار که سرم را برگرداندم دیدم که زل زده به من. چند تا صندلی فقط با هم فاصله داشتیم. صورتش را کامل چرخانده بود این طرف و فقط داشت نگاهم می کرد. برای چند لحظه ترس کل وجودم را گرفت قلبم به تندی می زد. خیره مانده بودیم به هم دیگر و بعد او رویش را برگرداند. اما از آن دفعه به بعد دو بار دیگر هم این اتفاق افتاد و همین جوری به من نگاه کرد. هر وقت نگاهم می کند حسش می کنم. عین
    واقعیت را می گویم. این توهم نیست انگار نگاهش انرژی دارد. استفان مثل هیچ کدام از پسرهایی که می شناسم نیست. خیلی تنها و گوشه گیر است. شاید خودش این زندگی را انتخاب کرده. توی تیم راگبی غوغا می کند اما با هیچ کدام از هم تیمی هایش صمیمی نیست. فقط شاید با مت تا حدی دوست باشد. استفان فقط با مت صحبت می کند. به دخترها محل نمی گذارد. هر چند شایعه ای که راه انداخته ایم خیلی ها را از دور و
    برش پراکنده کرده اما بیشتر اوست که از دیگران کناره می گیرد تا دیگران از او. بین کلاس ها و بعد از تمرین های راگبی معلوم نیست کجا غیبش می زند. تا به حال نشده توی کافه تریا دیده باشیمش.
    هیچ کس را به خانه اش دعوت نکرده. خانه که نه، به اتاقش در آن مهمان خانه ی حاشیه شهر. بعد از مدرسه هیچ کس او را در هیچ کافی شاپ یا رستورانی ندیده. نمی دانم کجا همین است. بانی می گوید باید سعی کنم زیر « ب» باید گیرش بیاورم؟ مشکل نقشه رگبار یا کولاک با او تنها باشم. این طوری برای گرم شدن مجبوریم به هم نزدیک بشویم. پیشنهاد مردیت هم این است که اتومبیلم جلوی مهمان خانه خراب بشود. هر دو تای این نقشه ها به درد نمی خورند. من هم دیگر از فکر کردن به راه حل خسته شده ام.
    هر روز دارد همه چیز بدتر می شود. ذهنم دیگر خالی خالی است. اگر راه حلی پیدا «.. نکنم باید و راه حل ناگهان به ذهن النا آمد. دلش برای مت می سوخت. سر قضیه ژان کلود خیلی اذیت شده بود. مت از وقتی این شایعه شروع شده بود زیاد با او حرف نزده بود. از کنار هم که می گذشتند سری تکان می دادند و سلامی می کردند. همه اش همین.
    وقتی هم که یک بار بعد از کلاس نگارش خلاق توی راهروی خلوت همدیگر را دیده بودند مت سرش را انداخته بود پایین. النا صدایش زده بود. می خواست بگوید که این حرف ها واقعیت ندارد. می خواست بگوید که پای پسر دیگری در میان نیست. می خواست بگوید که قصد نداشته او را اذیت کند و اینکه چقدر پشیمان است. اما نمی دانست که باید چطوری حرفش را شروع کند تنها توانست بگوید:
    - مت متاسفم.
    و بعد برگشته بود که برود توی کلاس.
    - النا.
    قبل از این که النا برود سر کلاس، مت صدایش کرده بود. سرش را تکان داده بود و با حالتی انگار که بخواهد لطیفه ای را تعریف کند پرسیده بود:
    - این پسر فرانسویه که می گن واقعیه؟
    النا بلافاصله جواب داد:
    - نه از خودم درآوردم فقط می خواستم نشون بدم که ناراحت نیستم که... النا یادش آمد که نباید این را به مت بگوید.
    - که استفان بهت بی محلی کرده. خودم متوجه شدم. چهره مت عبوس و متفکرانه بود.
    - ببین النا حرکت اون روز استفان خیلی بد بود. ولی فکر نمی کنم منظورش این
    بوده که ضایعت کنه. رفتارش با همه همین طوره.
    - همه غیر از تو.
    - نه با من صحبت می کنه ولی در مورد مسائل شخصی حرفی نمی زنه. هیچ وقت از خانواده اش چیزی نگفته. یا این که بعد از مدرسه چی کار می کنه. انگار که یه دیوار دور خودش کشیده. نمی گذاره کسی از اون دیوار رد بشه.
    فکر می کنم اون طرف دیوار یه آدم خسته و سرخورده است که استفان نمی خواد ما ببینیمش.
    النا به این تصور از استفان فکر نکرده بود. همیشه به نظرش استفان فردی آرام و موقر می آمد که بر همه چیز مسلط است. اما النا می دید که خودش هم در بیرون چنین شخصیتی را بروز داده در حالی که از درون افسرده و خواب است. شاید استفان هم واقعاً آدمی ناراحت و گیج مثل خودش باشد. همین موقع بود که نقشه در ذهنش جان گرفت. همه چیزش به طرز خنده داری ساده بود هیچ طرح پیچیده ای لازم نبود نه کولاک لازم داشت و نه خرابی اتومبیل.
    - مت! به نظرت عالی نمی شه اگه یکی بتونه به اون دیوار نفوذ کنه؟ منظورم اینه
    که برای استفان بهتر نیست که پشت اون دیوار تنها نباشه؟ فکر نمی کنی این بهترین اتفاق عمرش باشه که یکی به اون دیوار نفوذ کنه؟ النا مشتاقانه به مت چشم دوخت. امیدوار بود که منظورش را گرفته باشد.
    مت چند لحظه به النا نگاه کرد سپس چشمانش را بست و گفت:
    - النا من می فهمم تو چی می خوای. تو آدما رو دور انگشت خودت می چرخونی بدون این که بدونی چه کار می کنی یا چه بلایی سر اونا می یاری. الانم می دونم از من می خوای کمکت کنم که استفان رو به دام
    بندازی و فکر می کنی اون قدر احمق هستم که باهات موافقت کنم.
    - نه تو احمق نیستی. تو یه جنتلمن واقعی هستی مت. آره من می خوام که بهم
    کمک کنی. من نه می خوام که استفان رو اذیت کنم نه تو رو.
    - نمی خوای؟
    - نه. می دونم که این جوری به نظر نمی آد. ولی من فقط می خوام... النا دوباره از گفتن باز ماند. نمی دانست چطور توضیح بدهد. حتی نمی دانست که چه می خواهد.
    «. تو فقط می خوای همه چیز و همه کس مال النا گیلبرت باشه » : مت گفت
    لحن مت آشکارا تلخ بود.
    - تو دنبال چیزی هستی که نداری. دنبال کسی هستی که تو رو نمی خواد... النا شوکه شده بود. چند قدم به عقب رفت. گلویش خشک شده بود و چشمانش می سوخت.
    - این طوری نگاه نکن.
    مت ملتمسانه گفت:
    - نه منو این طوری نگاه نکن. خیلی خب ببخشید. حالا بگو چی کار می خوای بکنم؟ می خوای دست و پاشو ببندم بندازمش جلوی در خونه تون؟ خوبه؟
    - نه.
    النا هنوز سعی داشت اشک هایش را کنترل کند.
    - نه فقط می خوام راضیش کنی هفته ی دیگه مهمونی رو بیاد.
    - فقط می خوای بیارمش مهمونی؟
    النا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
    - خیلی خب. من میارمش. مطمئن باش.
    - متشکرم مت.
    - از من تشکر نکن. این که چیزی نیست. النا از این که توانسته بود به همین راحتی مت را راضی کند گیج بود.
    مردیت گفت:
    - هنوز نه. این جا رو نگه دار.
    و بعد دسته ای از موهای النا را دوباره کشید و بعد جمع کرد.
    «. به نظرم هر دو تاشون فوق العاده بودن » : بانی گفت
    «؟ کیا » : النا زیر لب پرسید
    بانی گفت:
    - انگار خودش نمی دونه کیا رو می گم. اون دو تایی که دیروز توی مسابقه
    معجزه کردن. دقیقه ی آخر که استفان توپ رو گرفت من نزدیک بود غش کنم
    یا شاید هم بالا بیارم.
    مردیت گفت:
    - اَه خفه شو...
    - بعدش مت! وای این پسر یه شعر متحرکه...
    «! چه فایده؟ هیچ کدوم که مال من نیستن » : النا خیلی بی احساس گفت انگشتان ماهر مردیت روی سر النا مشغول خلق شاهکاری در آرایش گری بودند. انحنای طلایی موهایش، کنار لباس بنفش ماتی که تن داشت از او یک اثر هنری ساخته بود. سایه ی چشم هایش که به زحمت قابل تشخیص بودند هم بنفش بود تا هارمونی اثر رعایت شده باشد. اما رنگ پوستش حتی به نظر خود النا هم بیش از حد سفید و رنگ پریده می آمد. دلش می خواست به جای اضطراب، هیجان می داشت تا خون به گونه هایش بدود و صورتش همچون سربازی که عازم جبهه نبرد است، مصمم به نظر بیاید، نه این طور بی روح. وقتی دیروز بعد از مسابقه فوتبال اسم او را به عنوان ملکه ی مهمانی مدرسه اعلام
    کرده بودند تنها به یک چیز فکر می کرد؛ همراهی با استفان. اگر می توانست او را راضی کند، دیگر امکان نداشت بتواند دعوت همراهی ملکه ی مهمانی را رد کند. النا در حالی که خودش را در آینه برانداز می کرد فکر کرد:
    - امشب هر کسی رو که بخوای مال توئه.
    جالب بود که بانی هم همین حرف را تکرار کرد و بعد ادامه داد:
    - راستی اگه دیگه با مت کاری نداری می شه من برم یکم بهش دلداری بدم؟
    طفلکی خیلی اذیت شده.
    مردیت با حالت کنایه آمیزی گفت:
    - اون وقت ریموند چی با خودش فکر میک نه؟
     
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    - خب جنابعالی می تونی بری ریموند رو دلداری بدی. نه جدی النا. من که مت رو دوست دارم. تو هم که دیگه باهاش به هم زدی. نمی خواین هم که سه
    نفری با هم باشین.
    - هر کاری می خوای بکن. مت احتیاج به توجه داره. چیزی که من ازش دریغ
    کردم.
    النا هنوز نمی توانست بفهمد چطور دلش راضی شده این کار رو با مت بکنه، اما سعی کرد به این قضیه فعلاً فکر نکند. الان تمام تمرکزش را برای کار دیگری لازم داشت.
    - تموم شد.
    مردیت آخرین سنجاق را هم به موهای النا زد و گفت:
    - خب بذار ببینم ملکه رو... بانی تو هم بیا جلوی آینه... خب کل دربار
    خوشکلن.
    «. ای، می شه گفت » : النا گفت
    ولی واقعیت این بود که آنها زیبا بودند. لباس مردیت از ساتن لطیفی به رنگ قرمز تیره بود که در میان تنه تنگ می شد و بعد پایین کمر چین می خورد. موهای تیره اش را ریخته بود پشت سرش. بانی هم با آن لباس صورتی اش سرزنده تر از قبل به نظر می آمد. روی لباسش به شیوه ی سنتی شرقی ها پولک دوزی داشت. النا که در این
    جور موارد حساس بود با چشمان با تجربه اش دوباره جزییات ظاهری اش را برانداز کرد و گل های بنفشه کریستالی مادر بزرگش را به خاطر آورد که می توانست با بقیه ی چیزها باشد؛ گل های واقعی که روی شان را لایه ای از کریستال پوشانده بود. دستان هنرمندان قدیمی هنوز هم به کار می آمد.
    النا، بانی و مردیت از پله ها پایین آمدند. از کلاس هفتم همیشه این جور مهمانی ها را با هم می رفتند. فقط این بار فرقش این بود که کارولین همراه شان نبود. النا حتی نمی دانست کارولین قرار است با کی به مهمانی بیاید.
    عمه جودیت و رابرت در اتاق نشیمن بودند. مارگارت کوچولو که پیژامه به پا داشت هم با آنها بود.
    عمه جودیت با کلی ذوق و شوق گفت:
    - وای نیگا کن! شما دخترا چقدر خوشگل شدین.
    بعد النا را بوسید. مارگارت هم دستانش را باز کرد تا بغلش کند.
    - النا جونم خوشگل شده.
    سادگی کودکانه ای در تعریف مارگارت بود که به النا اعتماد به نفس می داد. رابرت که انگار می خواست چیزی بگوید یک لحظه دهانش را باز کرد اما چیزی نگفت و
    سرش را پایین انداخت.
    - چیه باب بگو چی می خوای بگی...
    - خب یه لحظه به ذهنم رسید که النا از ریشه ی هلن میاد. بعد یاد هلن یونان
    باستان افتادم که زیباییش تروا را به آتش کشید.
    بانی با خوشحالی گفت:
    - زیبا و مرگبار. وای چه تعریفی.
    رابرت که انگار خوشحال نبود فقط جواب داد:
    - خب آره.
    النا چیزی نگفت. زنگ در به صدا درآمد. مت بود. با همان کت اسپورت آبی اش. در کنار او ادوارد و ریموند هرناندز هم بودند. النا به دنبال استفان گشت.
    «... استفان احتمالاً الان اون جاست. گوش کن النا » : مت گفت
    اما هر چیزی که می خواست بگوید در همهمه ی سلام کردن ها و خوش و بش کردن های بقیه بریده شد. بانی و ریموند با النا سوار ماشین مت شدند و تا خود مدرسه فقط شوخی کردند و مسخره بازی درآوردند.
    صدای موسیقی خودش را از حصار درهای سالن رهانده بود. وقتی النا از ماشین پیاده شد اطمینان عجیبی در قلبش احساس کرد، اطمینان از این که چیزی قرار است اتفاق بیفتد. النا به ساختمان مربع شکل مدرسه چشم دوخت. آرامش متزلزل هفته های اخیر امشب جایش را به اوج هیجان می داد.
    «. من آماده ام » : با خودش فکر کرد
    امیدوار بود که واقعاً هم آماده باشد.
    داخل سالن مملو از رنگ و حرکت بود. به محض این که النا و مت وارد شدند همه دوره شان کردند. تعریف ها و تمجیدها مثل باران بر سرشان می بارید. از لباس النا می گفتند... از موهایش... از گل های کریستالی. از مت مثل یک قهرمان استقبال شد.
    انگار که جو مونتانا آمده باشد. همه می گفتند که حتماً بورس تربیت بدنی را خواهد گرفت. در همهمه ی سرگیجه آور مهمانی، چشمان النا در جستجوی تنها یک نفر بود؛ در جستجوی مردی با موهای مشکی و چهره ای مرموز.
    تایلر اسمال وود نزدیکی النا ایستاده بود و النا نفس های سنگینش را حس می کرد. دهانش بوی آدامس می داد. دختری که همراهش بود قیافه ای مثل قاتلین بالفطره داشت. النا توجهی به تایلر نکرد، شاید خودش برود پی کارش. آقای تانر با یک لیوان یک بار مصرف از کنارشان رد شد. کرواتش را آن قدر محکم بسته بود که داشت خفه می شد. سو کارسون که یکی از پرنسس های جشن بود با حسرت نگاهی به لباس النا کرد و آهی کشید. بانی رفته بود روی صحنه رقص و از نور و موسیقی لذت می برد. اما استفان پیدایش نبود. النا می دید که اگر یک بار دیگر تایلر این بوی لعنتی آدامس را توی صورتش بدهد بالا خواهد آورد. مت را صدا زد و با هم رفتند و روی صندلی های کنار سالن نشستند. کنار آن ها، آقای لیمان مربی تیم داشت با یکی از منتقدین ورزشی بحث می کرد. زوج ها و دانش آموزان می آمدند سلام و احوالپرسی می کردند و می رفتند و جای خود را به زوج ها و نفرات بعدی می دادند. انگار واقعاً خانواده سلطنتی آنجا نشسته باشد. النا نگاهی به مت کرد که ببیند آیا این حس غرور در چشم های او هم موج می زند یا نه؛ اما مت تنها به یک گوشه از سالن خیره شده بود. النا نگاه او را دنبال کرد و آنجا در میان دسته ای از بچه های تیم فوتبال، آن موهای مشکی و چهره ی مرموز را یافت. شک نداشت که خودش است. حتی در این نور کم می توانست او را تشخیص بدهد. هیجان در وجودش اوج گرفت. هیجانی همراه با
    درد. نه دردی جسمی، بلکه روحی.
    مت به آرامی گفت:
    - خب خوشت اومد؟ کَت بسته آوردمش.
    - می خوام ازش بخوام همراهم باشم. همه اش همین، ولی اگه بخوای اول با تو
    همراهی می کنم.
    مت اشاره کرد که نمی خواهد و النا بلند شد و از بین جمعیت به سمت استفان رفت. در هر قدم اطلاعاتی را که چشمانش از او می گرفت تحلیل می کرد. کُت و شلوارش مدلی متفاوت از بقیه پسرها داشت و زیر آن، ژاکت کشمیر سفید رنگی پوشیده بود. ثابت ایستاده بود و مثل بقیه وول نمی خورد. کمی از بقیه اعضای تیم فاصله داشت. تنها فرقش با تصویر ذهنی النا این بود که این بار عینک نزده بود. البته توی زمین فوتبال هم عینک نمی زد ولی النا تا به حال این قدر از نزدیک چشمانش را ندیده بود. النا هیجان زده بود. انگار در بالماسکه بودند و زمان آن رسیده بود که ماسک ها را بردارند.
    به شانه هایش نگاه کرد و به فک و دهانش. بدن خوبی داشت. استفان سرش را به سمت او برگرداند. النا می دانست در آن لحظه، زیباترین دختری است که در جمع حضور دارد و این فقط به خاطر لباسش و یا مدل موهایش نیست. چیزی ذاتاً او را زیباتر از بقیه می ساخت. باریک، قد بلند و خوش چهره، النا آتشی پیچیده در ابریشم
    بود. النا لب های استفان را دید. لب ها به آرامی باز شدند.
    - سلام.
    این صدای خود النا بود. برای اولین بار چشم در چشمان استفان دوخته بود و با او حرف می زد. در چشمان سبز استفان، سبزی مثل برگ درختان بلوط در تابستان.
    - بهت خوش می گذره.
    هر چند استفان نگفت آره ولی النا می دانست که این دقیقاً همان چیزی است که استفان فکرش را می کرده. می توانست این را از طرز نگاه های استفان درک کند. النا هیچ وقت مطمئن نبود بتواند احساس کس دیگری را از چشمانش بخواند، اما الان می دانست چه چیزی در ذهن استفان می گذرد. می دانست که استفان دارد لذت می برد، هر چند که قیافه اش اصلاً این را نشان نمی داد. قیافه ی استفان خیلی جدی بود و انگار داشت از چیزی رنج می کشید. قیافه اش طوری بود که انگار نمی تواند حتی یک لحظه ی دیگر این وضع را تحمل کند.
    گروه شروع به نواختن آهنگ دیگری کرد و رقص آرام شد. استفان هنوز به او خیره مانده بود. انگار داشت با چشم هایش النا را می خورد، با آن چشم های سبز تیره اش که وقتی از چیزی لذت می بردند رنگ شان تیره تر می شد. النا یک لحظه حس کرد که استفان می خواهد او را بِکشد به سمت خودش و بدون گفتن حتی یک کلمه...
    النا آهسته پرسید:
    - می خوای در مهمانی همراه هم باشیم؟
    و بعد با خودش فکر کرد که دارد دست به کار خطرناکی می زند، کاری که اصلاً نمی داند چیست. یک لحظه ترس سراسر وجودش را گرفت. قلبش شروع کرد به تندتر و تندتر تپیدن. نیمه ی پنهان وجود النا که در خود محبوسش کرده بود داشت توی ذهن او فریاد می کشید و اعلام خطر می کرد. آن چشم های سبز تیره هنوز به او خیره بودند. انگار مستقیم زل زده بودند به نیمه ی پنهان وجود النا. انگار داشتند با نیمه ی پنهان وجود او حرف می زد. غریزه ای که از تمدن بشری هم قدیمی تر بود به النا هشدار می داد که فرار کند، که شروع کند به دویدن، که از آن جا بگریزد. اما النا از جایش تکان نخورد.
    همان حسی که به او هشدار می داد، با همان قدرت مانع از رفتن او می شد. چیزی تحت کنترل النا نبود. آن چه این جا اتفاق می افتاد فراتر از قوه ی درک اوبود. حس می کرد که اوضاع اصلاً منطقی و طبیعی نیست، اما دیگر نمی شد متوقفش کرد. النا ترسیده بود اما باید تا تهش می رفت. هیچ وقت هنگام برخورد با یک پسر این طور
    اختیارش را از دست نداده بود. اما اگر کسی از بیرون به این صحنه نگاه می کرد هیچ چیز غیرطبیعی نمی دید. استفان فقط زل زده بود به النا و او هم به استفان زل زده بود، اما جریانی نامرئی از انرژی در این بین حضور داشت که وقتی قطع شد النا توانست ببیند که رنگ چشمان او تغییر کرد. انگار به چیزی که می خواهد نرسیده باشد.
    فروغش را از دست داد و بعد النا دید که ضربان قلبش آرام تر شده و می تواند تکان بخورد. دستش را کمی تکان داد و بعد همه چیز تمام شد.
    - النا چقدر خوشگل شدی.
    این صدای کارولین بود. النا دوباره به مهمانی برگشته بود. تصویر کارولین کم کم واضح تر شد. ابتدا هاله ای زرد بود و بعد موهای طلاییی مایل به قهوه ای کارولین را تشخیص داد. پوستش را بُرنزه کرده بود. لباس طلایی بلندی به تن داشت که به رنگ پوستش می آمد. داشت به استفان لبخند می زد. آن دو در کنار هم مثل مدل های
    حرفه ای بودند که به جشن کوچک یک مدرسه آمده باشند. خیلی زیباتر و شیک تر از هر کس دیگری بودند که آنجا بود.
    - لباست هم قشنگه.
    صدای کارولین ذهن النا را دوباره فعال کرد. آن بازوهای در هم رفته همه چیز را توضیح می داد؛ غیبت کارولین سر نهار و این که این مدت مشغول چه کاری بوده.
    - به استفان گفتم که یه سر باید بیایم این جا ولی زیاد نمی مونیم اشکالی که
    نداره؟ البته برای رقص هستیم.
    النا به طرز عجیبی آرام بود. مغزش هیچ فرمانی نمی داد و فقط اطلاعات را دریافت می کرد. النا بالاخره گفت که، نه اشکالی ندارد و دید که کارولین چطور از او دور می شود. استفان هم با او رفت. تمام چشم ها به او بود. بی اعتنا به آن ها پیش مت برگشت.
    - می دونستی می خواد با کارولین بیاد.
    - می دونستم که کارولین هم استفان رو می خواد. موقع نهار می اومد طرف ما و بعد از مدرسه هم همین طور. خودشو یه جورایی چسبوند به استفان دیگه اما...
    - می فهمم.
    النا هنوز هم همان آرامش عجیب را داشت. انگار همه چیز طبیعی بود. بانی و مردیت داشتند می رفتند طرف در خروجی. پس آن ها هم فهمیده بودند چه خبر است. احتمالاً همه فهمیده بودند. بدون این که با مت حرفی بزند او هم بلند شد و به سمت جایی رفت که آن ها می رفتند: دستشویی زنانه. دستشویی شلوغ بود. مردیت و بانی سعی می کردند در ذهن شان دنبال دلیلی بگردند که چرا استفان او را انتخاب کرده. بانی در حالی که انگشتان النا را گرفته بود گفت:
    - لباسشو دیدی؟ بالاش چسبِ چسب بود. همه جاشو می شد دید. دفعه ی بعد
    چی می خواد تنش کنه؟
    مردیت گفت:
    - سلفون حتماً! النا تو حالت خوبه؟
    - آره.
    النا در آینه به خودش نگاهی کرد. چشمانش از همیشه روشن تر بود و گونه هایش
    حالا سرخ تر شده بودند.
    بقیه دخترها از دستشویی رفتند. بانی عصبی بود و با پولک های لباسش ور می رفت. بالاخره گفت:
    - شاید زیاد هم بد نشده باشه. منظورم اینه که چند هفته اس که فکر و ذکرت شده استفان. از همه چیزت افتادی دختر. حالا می تونی بقیه کارهاتو بکنی و فقط دنبال اون نباشی.
    النا با خودش گفت:
    - بروتوس تو هم؟
    (جمله ی که جولیوس سزار به دوستش بروتوس گفت، هنگامی که بروتوس خنجرش را در بدن سزار فرو کرد.)
    ولی از بانی تشکر کرد، هر چند که لحن گزنده ای داشت.
    مردیت گفت:
    - خب دیگه النا. این طوری نگاه نکن. بانی منظوری نداشت فقط می خواست...
    - خب پس تو هم باهاش موافقی؟ از حمایت تون ممنونم. باشه من می رم بیرون
    و دنبال چیزایی میرم که این هفته ها نرفتم. مثلاً چند تا دوست صمیمی دیگه
    پیدا کنم.
    و بعد آن دو را که با حیرت او را نگاه می کردند رها کرد.
    النا بیرون رفت و خودش را در رنگ و موسیقی غرق کرد. امشب از همیشه زیباتر بود. با همه بود. خندید. قهقهه سر داد و با تمام پسرها صحبت کرد. وقتی برای تاج گذاری صدایش کردند رفت روی صحنه و به انبوهی از رنگ ها و مدل های لباس نگاه کرد. آدم ها برایش مهم نبودند. یک نفر به او گل داد، یکی دیگر تاجی با جواهرات بدلی را بر سرش گذاشت و بعد همه دست زدند. مثل یک خواب
    همه چیز تمام شد.
    وقتی از سن پایین آمد مدتی با تایلر لاس زد و بعد یادش آمد که او و دیک چطور می خواستند حال استفان را بگیرند. النا یکی از گل های کریستالی را به او داد. مت در سکوت فقط داشت نگاه می کرد که النا چه کار می کند. دختری که همراه تایلر آمده بود تقریباً داشت گریه می کرد. حالا می توانست غیر از بوی آدامس بوی الکل را هم تشخیص بدهد. صورت تایلر قرمز بود. دوستان تایلر هم کنارش بودند. می خندیدند و جیغ و داد می کردند. دیک از بطری توی جیبش چیزی توی لیوان یک بار مصرف می ریخت و به آن ها می داد. النا هیچ وقت با این بچه ها نبود. پسرها برای جلب توجه او رقابت می کردند. جوک می گفتند. بامزه بازی در می آوردند و النا می خندید حتی وقتی که معنی حرف اشان را متوجه نشده بود. تایلر به کنارش آمد و النا فقط خندید. کمی دورتر از او مت سرش را انداخت پایین و آهسته بیرون رفت. موسیقی اوج گرفته بود. دخترها جیغ می زدند و پسرها بالا و پایین می پریدند. تایلر خودش را به النا نزدیکتر کرد و بعد
    گفت:
    - من یه فکری کردم. بیاین بریم یه جایی که بیشتر خوش بگذره.
    و بعد النا را محکم تر کشید.
    «؟ مثلاً کجا تایلر » : یکی از پسرها پرسید
    همه خندیدند. تایلر هم خندید، خنده ای بی دلیل و از سر مستی.
    - نه منظورم اینه که بریم یه جایی که کسی نباشه، مثلاً قبرستون.
    دخترها دوباره جیغ کشیدند و پسرها سقلمه ای به هم زدند و خندیدند. دختری که با تایلر آمده بود گفت:
    - تایلر این کار دیوونگیه. می دونی که چی شده اون جا؟ من نمیام.
    - خیلی خب تو همین جا بمون.
    تایلر سوییچ ماشینش را در آورد و تکان داد.
    - کی با من میاد؟
    «. من هستم » : دیک گفت
    و بعد چند نفر دیگر هم گفتند می آیند. النا هم همین طور. لبخند زد و با موسیقی کمی خودش را تکان داد.
    کمی بعد او و تایلر در صدر دسته ی شلوغ و پر سر و صدایی از بچه ها به سمت پارکینگ می رفتند.
    تایلر سقف ماشین را باز کرد. النا نشست جلو. دیک و دختری به اسم ویکی هم عقب نشستند.
    - النا.
    کسی از دم در او را صدا می زد. نور از پشتش می تابید و چهره اش مشخص نبود. النا گفت:
    - برو دیگه. راه بیفت.
    موتور ماشین زوزه ای کشید. النا تاجش را درآورد. همین که از در رفتند بیرون باد سردی به صورتش خورد.
     
  4. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    7
    بانی وسط سالن بود. چشمانش را بسته بود و داشت از موسیقی و رقص لذت می برد. وقتی چشمانش را باز کرد، گوشه ی سالن مردیت را دید که به او اشاره می کند. بانی با سر نشان داد که نمی آید ولی وقتی اصرار مردیت را دید نگاهی به ریموند کرد و با هم به گوشه سالن رفتند.
    مت و اِد پشت سر مردیت بودند. مت اخم کرده بود و اِد عصبانی به نظر می رسید. مردیت به بانی گفت:
    - النا الان رفت.
    - خب اینجا یه کشور آزاده.
    - با تایلر اسمال وود رفت. مت مطمئنی که نشنیدی کجا می خواستن برن؟ مت سرش را تکان داد و گفت:
    - به نظرم هر چی سرش بیاد حقشه اما تقصیر من هم هست. فکر می کنم باید
    برم دنبالشون.
    بانی گفت:
    - یعنی جشن رو ول کنیم؟
    مردیت توی گوش بانی گفت:
    - تو قول ندادی؟
    بانی غرولند کنان گفت:
    - اه، همه چی به هم ریخت. باورم نمی شه.
    مردیت گفت:
    - نمیدونم چه جوری می شه پیداش کرد.
    و بعد با لحنی نامطمئن پرسید:
    - بانی تو نمی تونی حدس بزنی النا الان کجاست؟
    - چی؟ من که نمی دونم کجاست؟ من داشتم آواز میخوندم. یعنی طبیعی ترین کاری که توی این مهمونی با این آهنگ می شه کرد.
    مت به اِد گفت:
    - تو با ریموند این جا بمونین. اگه برگشت بهش بگین ما دنبالشیم. بانی با عصبانیت گفت:
    - اگه قراره بریم همین الان بریم دیگه.
    و بعد چرخید که برود اما به کسی خورد. سرش را بلند کرد. استفان سالواتوره را دید.
    - ببخشین.
    استفان چیزی نگفت.
    ***
    ستاره ها در آسمان بی ابر آن شب، سرد و دور به نظر می آمدند و النا هم مثل آن ها سرد بود. ظاهرش با دیک و ویکی و تایلر می خندید و جیغ می زد اما باطنش در سکوت داشت فقط نگاه می کرد. تایلر ماشین را پایین تپه ای که کنار کلیسای متروک بود پارک کرد. چراغ ها را روشن گذاشت. هر چند موقعی که از مدرسه می رفتند
    چند تا ماشین بودند، اما انگار فقط آن ها آمده بودند قبرستان. تایلر شیشه نوشیدنی را در آورد و گفت:
    - باقی اش مال خودمونه.
    و بعد آن را به النا تعارف کرد. النا گفت نمی خواهد. دلش کمی درد می کرد. احساس می کرد نباید این جا باشد، اما نمی دانست چرا آمده.
    به سمت بالای تپه راه افتادند. دخترها با آن کفش های پاشنه بلند برای بالا رفتن مجبور بودند به پسرها تکیه کنند. وقتی رسیدند بالای تپه النا نفس عمیقی کشید، ولی ویکی جیغ کوتاهی زد.
    در افق حجمی عظیم و قرمز رنگ دیده می شد. کمی طول کشید تا النا فهمید آن چه در دور دست دیده می شده ماه است. ماه آن شب بزرگ و غیر طبیعی بود. مثل بشقاب پرنده ها در داستان های علمی – تخیلی به نظر می رسید. رنگش قرمز بود و نورش بی روح و سرد.
    تایلر گفت:
    - عین یه کدوی لهیده می مونه.
    و بعد به طرف آسمان سنگ پرت کرد. النا الکی خندید.
    ویکی گفت:
    - چرا نمی ریم تو؟
    و بعد با انگشت به سوراخی در دیوار کلیسا اشاره کرد.
    بیشتر سقف فرو ریخته بود. البته برج ناقوس هنوز سالم بود. از چهار دیوار کلیسا سه تایشان می شد گفت کامل بودند اما یک دیوار تا نصفه ریخته بود. می شد پاره سنگ و آجر را همه جا کف کلیسا دید. چشمان النا چیزی نمی دید. تایلر فندکی روشن کرد و بعد لبخند زد. دندان های سفیدش را نشان داد و گفت:
    - یو هاهاهاها... می خوام خونتو بخورم.
    النا بلند بلند خندید. می خواست بر ترسش غلبه کند. فندک را گرفت و سعی کرد نورش را به طرفی بیندازد که قبری که توی کلیسا بود روشن شود. آن قبر مثل بقیه نبود. پدرش می گفت از این مدل قبرها فقط در انگلستان پیدا می شود. مثل یک جعبه
    بزرگ سنگی بود که به اندازه ی دو نفر جا داشت. دو مجسمه ی بزرگ مرمری هم روی درپوش قبر به حالت دراز کش طراحی شده بودند.
    - توماس کیپنیگ فل و اونوریا فل.
    لحن تایلر طوری بود که انگار دارد در مهمانی دو نفر را به آن ها معرفی می کند.
    - ظاهراً ایشون فلس چرچ رو بنیان گذاری کردن، هر چند که خانواده
    اسمال وود هم اون موقع باهاشون بودن. پدرِ پدربزرگِ پدرم توی درانینکر زندگی می کرده تا این که گرگ می خوردش.
    تایلر سپس در سایه ی فندک شکل یک گرگ را ساخت و صدای گرگ درآورد. بعد بی اختیار آروغی زد. ویکی خندید. نزدیک قبرها که رسیدند همه روی سینه صلیب کشیدند، غیر از تایلر که فقط نیشش باز بود و می خندید.
    ویکی گفت:
    - توماس و اونوریا چقدر رنگشون پریده. به نظرم یه کم رنگ لازم دارن. و بعد از توی کیفش روژ لبش را بیرون آورد و روی لب های مجسمه زن کشید. احساس بدی به النا دست داد. از کودکی همیشه به این زن رنگ پریده و مردی که کنارش با چشمان بسته دراز کشیده بود احترام می گذاشت. وقتی پدر و مادر خودش مُردند همیشه آن ها را با همین حالت در کنار هم تجسم می کرد، اما الان فندک را گرفته بود تا آن یکی دختر در نورش برای مرد سبیل و دماغ دلقکی بکشد. تایلر که نگاهشان می کرد گفت:
    - هی! اینا این همه وقته لباس پوشیدن ولی جایی نرفتن.
    و بعد دستش را گذاشت روی درِ سنگی مقبره و فشارش داد.
    - تو چی می گی دیک؟ نمی خوای کمک کنی راه باز شه امشب برن شهر یه
    دوری بزنن؟
    اما دیک و ویکی داشتند می خندیدند. دیک « نه نه نه » : چیزی در دل النا می گفت رفت کنار تایلر و کف دست هایش را گذاشت روی در پوش سنگی. تایلر گفت:
    - با شماره سه،... یک... دو... سه.
    چشمان وحشت زده ی النا به صورت دلقک شده ی توماس نگاه می کرد. ماهیچه های پسرها منقبض شده بود. خون توی صورت شان جمع شده بود. فشار زیادی می آوردند اما در مقبره حتی یک اینچ هم تکان نمی خورد.
    تایلر گفت:
    - لعنتی حتماً یا قفله یا یه جایی گیر کرده.
    النا خواست نشان بدهد با آن ها همراه است. خم شد جلو سنگ که دنبال گیرش بگرد که همان لحظه چیزی اتفاق افتاد. زیر دست چپ النا که به مقبره تکیه داشت سنگی صدا کرد و تو رفت. النا تعادلش را از دست داد و فندک از دستش افتاد. النا جیغ زد.
    باز هم جیغ زد. در پوش سنگی با صدای مهیبی داشت کنار می رفت و النا حس می کرد دارد می افتد داخل مقبره. باد سردی به صورتش می خورد و او فقط جیغ می کشید. چشمانش را بسته بود و جیغ می کشید.
    وقتی چشمانش را باز کرد، بیرون زیر نور ماه بود و می توانست بقیه را ببیند. تایلر او را بغل کرده بود آورده بود اینجا. النا با وحشت به اطرافش نگاه کرد.
    - زده به سرت؟ چته؟
    تایلر شانه هایش را تکان داد تا به خودش بیاید.
    - تکون خورد. درش باز شد. فکر کردم دارم می افتم توش. از توش باد سرد
    می اومد.
    پسرها خندیدند. تایلر گفت:
    - بچه، توهم زده. دیک بریم یه بار دیگه چک کنیم.
    - تایلر نه...
    اما آن دو سریع رفتند تو. ویکی دم در ایستاده بود. با سر اشاره کرد و النا رفت
    پیشش.
    - این جاس.
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    تایلر فندک را پیدا کرد و گرداند و بعد آن را به سمت مقبره گرفت.
    - درش هنوز بسته س.
    النا و ویکی رفتند تو. النا گفت:
    - اما اون موقع درش باز بود. من داشتم می افتادم توش.
    تایلر دستش را انداخت دور کمرش و گفت:
    - آره، باشه، هر چی تو بگی.
    النا نگاهی به ویکی که چشمانش را بسته بود و انگار دارد لذت می برد کرد. النا خیلی بی احساس گفت که بهتر است برگردند.
    تایلر آهی کشید و گفت:
    - باشه عزیزم.
    «؟ شما دو تا می آین » : و به ویکی و دیک رو کرد و پرسید
    دیک لبخندی زد و گفت:
    - الان نه. یه کم می مونیم، بعدش.
    ویکی که هنوز چشمانش بسته بود زیرزیرکی خندید.
    - باشه. باشه.
    النا نمی دانست چه طور می خواهند برگردند، اما گذاشت تایلر او را با خودش بیرون
    ببرد.
    بیرون کلیسا که رسیدند تایلر لحظه ای ایستاد و گفت:
    - نمی شه که بریم ولی من قبر پدربزرگ امو نشونت نداده باشم. النا بیا دیگه.
    احساسات امو جریحه دار نکن دختر خوب. می خوام یکی رو نشونت بدم که عزت و افتخار خونواده امونه.
    النا مجبور بود لبخند بزند، هر چند در دلش به شدت احساس بدی داشت. شاید اگر مسخره اش می کرد تایلر دست بر می داشت و می رفتند بیرون، اما گفت:
    - باشه.
    و به سمت قبرها راه افتاد.
    - از اون طرف نه، این طرف.
    تایلر به قسمت قدیمی قبرستان اشاره می کرد.
    - زیاد دور نیست. راست می گم به خدا. اوناهاش! می بینی؟
    جایی که تایلر نشون می داد چیزی زیر نور ماه می درخشید؛ مجسمه ای بزرگ با
    سری بی مو. النا به سختی نفس می کشید. حس می کرد ماهیچه های سینه اش قفل شده. اصلاً نمی خواست این جا باشد. بین این سنگ های شکسته و رنگ و رو رفته ی گرانیتی که از قرن های قبل به جا مانده بودند. نور ماه سایه های عجیبی ایجاد می کرد و اجسام در تاریکی شناور بودند.
    - بالای مجسمه اش رو باد و بارون خورده. نترس. قیافه اش که از اول این
    جوری نبوده.
    تایلر بازوی النا را کشید و او را به سمت قبر برد. مجسمه ی بالای قبر از مرمر قرمز ساخته شده بود. نور ماه که مثل دستان توماس فلس، بی روح بود بر مجسمه می تابید.
    النا شروع کرد به لرزیدن.
    - آخی طفلکی سردت شده. بیا گرمت کنم.
    تایلر خود را به النا نزدیک کرد. النا سعی کرد تایلر را از خودش براند اما او قوی بود.
    - تایلر من می خوام برم. میخوام برم، همین الان...
    - باشه کوچولو الان می برمت.
    - تایلر بس کن.
    النا تا به حال در چنین موقعیتی گیر نکرده بود. اینجا کسی نبود که به او کمک کند. با پاشنه کفش سعی کرد بکوبد روی پای تایلر ولی او پایش را عقب کسید.
    - هی من که گفتم ببخشین.
    تایلر با ناراحتی به دست مجروحش نگاه می کرد و بعد النا دید که چهره ی او در هم فرو رفت و دستش را مشت کرد.
    النا با خودش فکر کرد که دیگر همه چیز تمام شد. می خواهد بزندم یا اصلاً بکشدم،
    و بعد خودش را برای انفجار درد آماده کرد.
    ***
    استفان قبول نکرده بود با آنها به قبرستان برود. تمام احساسش در این مورد منفی بود. آخرین باری که آن جا رفته بود قضیه ی پیرمرد پیش آمد. خاطره ی پیرمرد در دلش جای خود را به ترس می داد. استفان می توانست قسم
    بخورد که آنقدر از خون پیرمرد نخورده که به کُما برود. وقتی رهایش کرد به پیرمرد آسیبی نرسیده بود، اما بعد از آن شب همه چیز به هم ریخته بود. استفان گیج بود. آیا واقعاً موج دیگری از نیرو در قبرستان بود یا این تنها توهم او بود؟ آیا غیر از او کس دیگری هم آنجا بوده یا این که نه، خودش آن همه خون را خورده و پیرمرد را به کما
    فرو برده بود؟
    می دانست که وقتی اختیار نیرویش را از دست می دهد ممکن است هر کاری بکند ولی...
    چشمانش را بست. وقتی که شنیده بود پیرمرد نزدیک به مرگ است و در بیمارستان بستری شده شوکه شده بود. چطور به خودش اجازه داده بود که تا این حد جلو برود؟ تا حد کشتن یک انسان. استفان کسی را نکشته بود، حداقل از زمانی که... نمی خواست دوباره به این چیزها فکر کند. حالا که جلو در قبرستان ایستاده بود تنها چیزی که دلش می خواست این بود که بگذارد و از آنجا برود. برگردد به مهمانی پیش کارولین؛ آن موجود نرم و انعطاف پذیر
    با آن پوست برنزه که بودنش برای استفان هیچ معنایی نداشت و به همین دلیل استفان آسیبی به او نمی رساند.
    اما نمی توانست برود. النا آنجا داخل قبرستان بود. می توانست احساسش کند. می توانست اضطراب النا را احساس کند. او داخل قبرستان بود و توی دردسر افتاده بود. استفان باید پیدایش می کرد.
    داشت از تپه بالا می رفت که سرگیجه اش گرفت. سعی کرد مقاومت کند و سرپا بماند. روی کلیسای متروک تمرکز کرد و به راه افتاد. افکارش انگار در مهمی غلیظ و خاکستری گم شده بودند اما استفان به رفتن ادامه داد. احساس ضعف داشت. او نباید ضعیف باشد. باید... اگر می خواهد به النا کمک کند... باید ادامه بدهد. استفان راه افتاد
    و دید که در کلیسا به رویش باز شد.
    ***
    النا ماه را از پشت شانه ی چپ تایلر دید و فکر کرد آخرین چیزی است که در این دنیا می بیند. جیغی که می خواست بکشد در گلویش مانده بود. ترس جلو آن را گرفته بود. و بعد ناگهان چیزی تایلر را بلند کرد و به مجسمه جدش کوبید. النا نفهمید چی شده. خودش را به کناری کشاند. یک دستش را به لباس پاره اش گرفته بود و
    دست دیگرش در تاریکی به دنبال اسلحه ای چیزی می گشت، چیزی که با آن از خودش محافظت کند. به سختی می توانست نفس بکشد، اما ظاهراً احتیاجی به آن نبود. چیزی در تاریکی جابه جا شد. او توانست ناجی خود را تشخیص بدهد. استفان سالواتوره. النا هیچ وقت او را این طوری ندیده بود.
    صورت زیبای او حالا سفید و بی روح به نظر می آمد و از شدت خشم درهم بود. در چشمان سبز رنگش برقی از توحش دیده می شد؛ میل به کشتن. النا با تمام وجود این را حس کرد. با این که استفان ایستاده بود و تکان نمی خورد اما می شد چیزی ترسناک و تهدید کننده را در وجود او تشخیص داد. النا می ترسید حتی بیشتر از قبل.
    بیشتر از تایلر حالا از استفان می ترسید، استفان رو به تایلر گفت:
    - وقتی که اولین بار دیدمت فهمیدم هیچ وقت هیچی یاد نمی گیری. هیچی
    نمی فهمی.
    صدای استفان عصبانی نبود بلکه آرام و سرد بود و با هر کلمه اش النا حس می کرد سرگیجه اش بیشتر و بیشتر می شود. النا پلک نمی زد. استفان به سمت تایلر که سرش را تکان می داد و سعی می کرد بلند شود رفت. گام های استفان مثل یک
    ورزشکار منظم و حساب شده بود.
    - اما نمی دونم چرا این قدر شخصیت خودت رو پایین نگه می داری. استفان با مشت به تایلر کوبید. تایلر دستش را بلند کرده بود که ضربه اش را فرود بیاورد اما مشت استفان سریعتر بود و به صورتش خورد. تایلر افتاد روی یکی از
    قبرها. بلند شد و سعی کرد خودش را سرپا نگه دارد. چشمانش سفید بودند. النا دید که باریکه ای از خون از بینی تایلر سرازیر شد. تایلر سعی کرد با تکان دادن سرش
    دوباره هوشیاری اش را برگرداند.
    - یه جنتلمن واقعی هیچ وقت خودشو به یه خانوم تحمیل نمی کنه.
    استفان سپس مشتی به پهلوی او کوبید. تایلر با صورت روی توده ای از خاشاک و علف های هرز افتاد. این بار خیلی بیشتر طول کشید تا بلند شود. خونی که از بینی و دهانش می آمد صورتش را پر کرده بود. تایلر مثل اسبی که رمیده باشد تند تند شروع کرد به نفس کشیدن و به سمت استفان آمد. استفان جلو لباس او را گرفت و او را
    چرخاند. مشت تایلر هوا را شکافت. استفان رهایش کرد و تایلر تلوتلو خورد و پرت شد.
    - یه جنتلمن واقعی به یه خانوم توهین نمی کنه.
    تایلر روی زمین افتاده بود. چهره ی پُر خونش قابل تشخیص نبود اما دست دراز کرد تا پای استفان را بگیرد. استفان خم شد و او را گرفت و مثل یک عروسک پارچه ای بلندش کرد. استفان او را سراپا نگه داشته بود و آخرین جمله اش را قسمت به قسمت
    به او حالی می کرد:
    - و از همه مهمتر... یه جنتلمن... واقعی... هیچ وقت... یه خانوم رو... اذیت...
    نمی کنه.
    « استفان » : النا فریاد زد
    با هر گامی که استفان بر می داشت سر تایلر به عقب و جلو تکان می خورد. النا از آنچه در برابر چشمانش اتفاق می افتاد وحشت کرده بود. از این که استفان ممکن بود چه کاری با تایلر بکند می ترسید. وحشتش بیشتر از لحن حرف زدن او بود. لحن استفان مثل حرکات شمشیر آرام و منظم اما در ذات خود بی رحم و مرگبار بود.
    - استفان بس کن.
    استفان به سمت النا برگشت. انگار فراموش کرده بود که او هم آن جاست. طوری به او نگاه کرد که انگار او را نمی شناسد. چشمانش در زیر نور ماه سیاه به نظر می آمد. حالت چشمانش مثل چشمان یک حیوان شکارچی مطمئن و نامهربان بود. مثل چشمان یک پرنده یا یک حیوان گوشتخوار خالی از احساسات بشری و مطمئن از
    کاری بود که می خواهد بکند.
    لحظه ای بعد کم کم نور هوشیاری در چشمانش درخشید. انگار کم کم داشت می فهمید که کجاست و چه کار دارد می کند. نگاهی به سر آویزان تایلر کرد و بعد او را گذاشت روی زمین پای مجسمه مرمری قرمز. زانوان تایلر توان تحمل وزنش را
    نداشت. نتوانست بایستد و روی زمین افتاد. صورتش به سمت النا بود. تایلر چشمانش را باز کرد، حداقل چشم چپش را اندکی باز کرد. چشم راستش متورم بود.
    - حالش خوب می شه.
    صدای استفان کاملاً خالی از حس بود.
    ترس در دل النا کم کم داشت فروکش می کرد. حس می کرد ذهنش خالی است. النا
    فکر کرد حتماً شوکه شده است. شاید تا چند لحظه دیگر دوباره مغزش فعال می شد و می توانست گریه کند، جیغ بزند، فحش بدهد.
    - کسی هست که برسوندت خونه؟
    صدای استفان هنوز هم احساسی نداشت. النا یاد دیک و ویکی افتاد که فقط خدا می دانست کنار مقبره توماس فل مشغول چه کاری بودند.
    - نه، کسی رو ندارم.
    مغزش بالاخره به کار افتاده بود. می توانست حرف بزند و در جزییات اطرافش بیشتر دقت کند. لباس بنفشش پاره شده بود.
    استفان گفت:
    - من تا خونه می رسونمت.
    هر چند النا هنوز شوکه بود اما با این حرف احساس خطر دوباره در دلش ریشه دواند. نگاهی به او کرد. به پیکر عجیب و خوش ترکیبی که در میان سنگ قبرها ایستاده بود. صورتش را در زیر نور ماه می دید. هیچ وقت این قدر زیبا به نظرش نیامده بود، اما این زیبایی با او بیگانه بود. زیبایی استفان از جنس زیبایی انسانی نبود.
    هیچ انسانی در خود این هاله ی قدرت را نداشت.
    - ممنون می شم اگه این لطف رو در حقم بکنی.
    تایلر را که درد می کشید همان جا رها کردند تا کنار جدش بماند و به رفتار صحیح با خانم ها فکر کند.
    وقتی از تپه پایین می رفتند النا دوباره لرزش گرفت. استفان به سمت پل رفت.
    - ماشین رو گذاشتم توی مهمون خونه. از این راه بریم زودتر می رسیم.
    - خودت از این طرف اومدی؟
    - نه از راه اون ور پل اومدم، ولی اینجا امنه بیا.
    النا حرفش را باور کرد. استفان با رنگ پوست روشن تر از همیشه اش کنار او راه می رفت، بدون آن که به او دست بزند. فقط یک بار کتش را درآورد و به او داد تا گرم شود. دیگر هیچ حرفی بین شان نبود. النا مطمئن بود اگر کسی این جا بخواهد به او حمله کند استفان حتماً می کشدش. زیر نور ماه می شد پل ویکری را دید. آب های سرد زیر پل دور پایه های قدیمی آن می چرخیدند و صدای زیبای آب به آن ها آرامش می داد. تمام دنیا زیبا به نظر می آمد. از میان درختان بلوط گذشتند و از جاده ی خاکی جلویی رفتند. از فنس های حاشیه قبرستان رد شدند و بعد از کمی پیاده روی به جاده ی اصلی رسیدند. مهمان خانه، ساختمانی بزرگ با آجرهای سفالی قرمز رنگ بود. آجرهایش را از خاک همان حوالی ساخته بودند. اطرافش پر از درختان سدر و افرا بود. تمام چراغ های مهمان خانه، غیر از یکی خاموش بود. استفان کلید انداخت و در ورودی را باز کرد. راهرو دم در نسبتاً کوچک بود. پله ها
    دقیقاً جلوشان بود.
     
  6. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    نرده ی پله ها همانند در دو لته ی ورودی از چوب بلوط ساخته شده بود و آن قدر برقش انداخته بودند که می توانستی عکست را بر آن ببینی. از پله ها رفتند بالا. النا تعجب می کرد از این که می دید طبقه ی بالا چه قدر تاریک است. استفان در یکی از اتاق ها را باز کرد و رفتند تو. داخل اتاق خواب، استفان در دیگری را باز کرد که النا اول فکر کرده بود کمد دیواری است اما داخل آن ردیف باریکی از پله ها قرار داشت. النا از دیدن این مکان عجیب حیرت کرده بود. یک راهرو مخفی در اتاق خواب؟ به کجا می رفت؟ از پله ها بالا رفتند. هیچ صدایی از
    بیرون شنیده نمی شد. از پله ها بالا رفتند و به اتاق بزرگی رسیدند که کل طبقه ی سوم مهمان خانه را شامل می شد.
    نور این اتاق حتی از راهروی طبقه دوم هم کمتر بود اما النا می توانست چوب های کف اتاق و تیرهای چوبی سقف شیروانی را ببیند. پنجره های بزرگی در تمام دیوار ها
    وجود داشت. اثاثیه ی اتاق کم بودند.
    النا دید که استفان به او زل زده:
    - این جا دستشویی هست؟
    استفان سر تکان داد و به گوشه ای اشاره کرد. در کوچکی در تاریکی دیده می شد.
    النا کُت او را در آورد و پس داد. بدن آن که حرفی بزند یا این که به او نگاهی بکند
    به سمت در رفت.
     
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    8
    وقتی النا برگشت خیلی عصبانی بود. نمی دانست چطور این گونه احساسش تغییر کرده. از گیجی و وحشت به خشم رسیده بود. موقعی که می خواست زخم هایش را بشوید و سر و صورتش را مرتب کند، در دستشویی آینه ای پیدا نکرد و به یاد آورده بود که کیف دستی اش را هم در ماشین تایلر جا گذاشته. النا عصبانی بود.
    لعنت به استفان سالواتوره. چطور می تواند همیشه این قدر آرام و خونسرد باشد؟ حتی موقعی که با تایلر درگیر بود هم هیچ احساسی نداشت. لعنت به این ادب مسخره اش، این وقار همیشگی. لعنت به این دیوارهایی که دور خودش کشیده که الان به نظر النا از همیشه زخیم تر و بلندتر بود. گیره های مویش را از سرش باز کرد و با آن ها جلوی لباسش را هم آورد. و بعد موهای به هم ریخته اش را با شانه ای که کنار کاسه ی دستشویی پیدا کرده بود شانه کرد تا صاف شوند. سرش را بالا داد، چشمانش را کمی خمار کرد و از دستشویی بیرون آمد. استفان هنوز کتش را نپوشیده بود. با ژاکت سفیدش ایستاده بود کنار پنجره. سرش پایین بود. کمی گرفته و عصبی به نظر می رسید و منتظر بود النا برگردد. بدون آن که سرش را برگرداند به شنل مخملی تیره رنگی که روی صندلی بود بود اشاره کرد و گفت:
    - فکر می کنم این لازمت بشه.
    یک شنل قیمتی بلند و نرم بود که دور گردنش خز داشت. النا آن را برداشت و روی شانه هایش انداخت. کمی سنگین به نظر می رسید. هدیه ی استفان حالش را بهتر نکرد چون او اصلاً تکان نمی خورد و به سمت النا نمی آمد. حتی نگاه هم به النا نمی کرد.
    النا شنل را بر دوشش انداخت و در قلمرو تاریک استفان کمی قدم زد. نرمی شنل نوعی احساس لذت به او می داد. در حالی که پایین شنل روی زمین کشیده می شد به سمت استفان رفت. کنار استفان جالباسی بزرگی بود. جنسش ظاهراً از چوب درخت ماهون بود.
    کنار جالباسی خنجری مرصع با قبضه ای از جنس عاج دید. و نیز یک جام نقره ای با تزییناتی از سنگ عقیق و هم چنین یک کره ی طلایی با چند ردیف شماره در کنار آن. النا چند تا سکه طلایی کوچک هم آنجا دید.
    یکی از سکه ها را برداشت، فقط از روی کنجکاوی. می دانست که این کارش استفان را ناراحت نخواهد کرد. می دانست به این که او به وسایلش دست بزند اعتراضی نمی کند.
    - این چیه؟
    تقریباً یک دقیقه طول کشید تا جواب بدهد:
    - یه فلورتین طلا. پول قدیم فلورانس.
    - این یکی چیه؟
    - یه ساعت جیبی آویز آلمانی. مال اواخر قرن پونزدهه.
    النا روی یکی دیگر از وسایل دست گذاشت.
    - النا...
    - این صندوقچه آهنی چی؟ درش باز می شه؟
    - نه.
    استفان سریع دستش را گذاشت روی در صندوقچه.
    - این شخصیه.
    صدای استفان اندکی می لرزید.
    النا دید که به رغم کوچک بودن در جعبه، استفان دستش را کنار دست او گذاشته، نه روی دستش. النا دستش را کشید. دیگر نمی توانست عصبانیتش را کنترل کند.
    - یه وقت به من دست نزنی، و گرنه مریض می شی.
    استفان به سمت پنجره برگشت. النا با آن که به او پشت کرده بود و داشت به سمت وسط اتاق می رفت حس می کرد استفان تک تک حرکات او را زیر نظر دارد. و بعد، یک آن، تصویر دیگری از خودش
    در ذهن او شکل گرفت که می دانست احتمالاً همان چیزی است که استفان می بیند. دست سفیدش شنل خز را نزدیک گردنش نگه داشته و دارد با غرور قدم می زند، شهبانوی سنگدل در برج مخوف خویش!
    سرش را بلند کرد و به دریچه ی روی سقف نگاه کرد. صدای نفس عمیق استفان او را برگرداند. چشمان استفان مستقیم خیره بود به گلوی او. صدای نفس هایش بلندتر می شد. نگاه استفان گیجش می کرد، اما چند لحظه بعد استفان اخمی کرد، انگار بخواهد فکری را از خودش بیرون کند. سرش را تکان داد.
    - فکر می کنم بهتره برگردونمت خونه.
    در این لحظه النا فقط دلش می خواست استفان را آزار بدهد. می خواست همان حس تحقیر و رنجی را که خودش داشت او هم داشته باشد. می خواست واقعاً بداند که در سر استفان چه می گذرد. از این بازی خسته شده بود. از نقشه کشیدن خسته شده بود،
    از حدس زدن معنای نگاه های استفان خسته شده بود.
    النا خودش هم باورش نمی شد که فکرش را به زبان آورده:
    - چرا از من متنفری؟
    استفان برگشت و به او زُل زد. برای یک دقیقه دنبال جوابی گشت و بعد گفت:
    - من ازت متنفر نیستم.
    - چرا هستی... می دونم بی ادبیه ولی باید بگم که اصلاً برام مهم نیست. باید
    ازت تشکر کنم که امشب نجاتم دادی ولی برام مهم نیست. من که ازت نخواسته بودم کمکم کنی. نمی دونم اصلاً تو چه طوری یک هو سر و کله ات
    توی قبرستون پیدا شد. و اصلاً نمی دونم چرا کمکم کردی، اون هم وقتی که این قدر از من متنفری.
    استفان دوباره سرش را تکان داد، اما صدایش هم چنان آرام بود:
    - من ازت متنفر نیستم.
    - چرا از همون اول طوری از من کنار کشیدی که انگار... انگار من جذام دارم؟ من سعی کردم باهات مهربون باشم ولی تو مهربونی منو پرت کردی تو صورتم. به نظرت این کاریه که یه جنتلمن واقعی در اولین برخوردش با یه
    خانم می کنه؟
    استفان دهان باز کرد که چیزی بگوید اما النا با بی پروایی ادامه داد:
    - تو فقط بلدی منو جلوی جمع ضایع کنی، منو جلوی همه سکه ی یه پول
    کردی. اگه الان هم مسئله مرگ و زندگی نبود پیدات نمی شد. فقط یه جوری باید ازت حرف بیرون کشید؟ حتماً یکی باید دم مرگ باشه که دهنتو واکنی
    باهاش حرف بزنی؟
    لحن النا تندتر شده بود:
    - یا حتی الان... اصلاً نمی خوای نزدیکت بیام. مشکل تو چیه استفان
    سالواتوره؟ مجبوری این طوری زندگی کنی؟ مجبوری بین خودت و آدما دیوار بکشی؟ نمی تونی اعتماد کنی به آدما؟ مشکل تو چیه لعنتی؟ استفان ساکت بود. صورتش را برگردانده بود و چیزی نمی گفت. النا نفس عمیقی
    کشید و بعد شانه هایش را صاف کرد، سرش را بالا گرفت و سینه اش را جلو داد.
    چشمانش هنوز از خشم می درخشیدند:
    - اصلاً مشکل من چیه؟ مگه من چی ام که حتی حاضر نیستی بهم نگاه کنی؟
    میذاری کارولین فوربس خودشو بهت بچسبونه، اون وقت من چی؟ من حق ندارم بدونم چرا؟ ببین من دیگه مزاحمت نمی شم. توی مدرسه باهات حرف نمی زنم، طرفت نمیام، اما الان می خوام قبل از این که برم حقیقت رو بگی به من. استفان چرا این قدر از من متنفری؟
    استفان آرام برگشت و سرش را بالا گرفت. چشمانش بی نور و پر از غم بودند. وقتی النا رنج را در صورت او دید احساس شرم در وجودش پیچید. لحن او هنوز هم آرام و متین بود اما آنقدر آهسته حرف می زد که النا به سختی می شنید.
    - آره... فکر می کنم تو حق داری که بدونی.
    استفان مستقیم توی چشمان النا زل زد.
    - من از تو متنفر نیستم.
    کلمات بریده بریده و با آهستگی تمام از دهانش خارج می شدند:
    - من هیچ وقت از تو متنفر نبودم اما تو من رو یاد یه نفر می اندازی. النا عقب رفت. انتظار هر جوابی را داشت غیر از این.
    - من تو را یاد یه نفر دیگه می اندازم؟
    - آره، یه نفر که قبلاً می شناختم. لحن استفان طوری بود که انگار موضوع برای خودش هم مبهم است:
    - اما تو مثل اون نیستی. اون شبیه تو بود ولی اون خیلی ظریف و حساس بود.
    هم از درون و هم از بیرون به شدت آسیب پذیر بود.
    - و من نیستم!
    استفان لبخند بی روحی زد و گفت:
    - نه، تو می جنگی... تو خودت هستی. تو...
    النا برای لحظه ای سکوت کرد. شرم و عصبانیت درونش را نمی توانست بیشتر از این کنترل کند. رنج و اندوه زیادی در نگاه استفان بود.
    - تو خیلی به اون نزدیک بودی؟
    - بله.
    - بعدش چی شد؟
    استفان مدت زیادی مکث کرد. مکثش آنقدر طولانی بود که النا فکر کرد نمی خواهد جواب بدهد. اما استفان بالاخره جوابش را داد:
    - اون مرد.
    النا نفس لرزانش را بیرون داد. آخرین ذرات خشم از وجودش بیرون رفت و در هوا
    پراکنده شد.
    - حتماً خیلی ناراحت شدی!
    تصویری از سنگ قبر پدر و مادرش در ذهن النا بود.
    - من خیلی متاسفم.
    استفان چیزی نگفت. صورتش دوباره همان حالت بی روح را داشت و انگار به جایی
    در دوردست خیره شده بود.
    انگار داشت به چیزی ترسناک و غم انگیز نگاه می کرد، چیزی که فقط او می توانست ببیند. النا می دید که پشت آن نگاه پر از درد و رنج، چقدر شرم و تنهایی نهفته. النا بدون آن که بداند چه کار می کند به استفان نزدیک شد. زیر لب گفت:
    - استفان.
    استفان انگار حضور او در آن جا احساس نمی کرد، انگار در دریایی نامریی از رنج و محنت غرق بود. النا بی اختیار دستش را روی بازوی او گذاشت:
    - استفان من می دونم چقدر سخته.
    - تو هیچی نمیدونی.
    برای اولین بار صدای استفان آرام نبود. با عصبانیت شدیدی سر النا داد کشیده بود. استفان سرش را چرخاند و به دست کوچک النا نگاه کرد. انگار تازه فهمیده بود که آن
    جاست. ظاهراً جسارت النا، در نزدیک شدن به او، استفان را به آتش کشیده بود. چشمان سبزش کاملاً باز و خشمگین بودند. النا که دستش را کشید او دستش را جلو برد تا دست النا را عقب بزند اما...
    اما او دست النا را گرفت. نگاه استفان به این لحظه از سر حیرت بود. انگار او هم نمی تواند حرکاتش را کنترل کند. نگاه استفان از روی دست ها به سمت چهره ی النا رفت.
     
  8. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : خاطرات یک خون آشام | ال جی اسمیت |

    8
    - النا...
    و بعد النا دید. النا آن غم را در چشمان استفان دید. النا ناتوانی استفان در پنهان کردن آن اندوه را در چشمانش دید. النا شکست را دید. شکستن دیوارهای دور و بر استفان را. و بعد النا استفان را دید. استفان حقیقی را که عاشق او بود.
    ***
    بانی گفت:
    - صبر کنین، فکر کنم یه چیزی دیدم.
    فورد قدیمی مت سرعتش را کم کرد و در شانه خاکی جاده متوقف شد. در میان بوته های خار و درختچه های خودرو پیکره ای سفید حرکت می کرد.
    مردیت گفت:
    - خدای من نگاه کنین، این ویکی بنت نیست؟
    دختر تلوتلو خوران به سمت نور ماشین آمد. وقتی صدای ترمز ماشین مت را شنید همان جا ایستاد. موهای قهوه ای روشن اش کثیف و بهم ریخته بود. چشمان زیبایش در تضاد کامل با چهره ی گلی و کثیف او بود. چیزی به جز یک پیراهن سفید بر تن نداشت.
    مت گفت:
    - برین بیارینش توی ماشین.
    مردیت در را باز کرد و به سمت دختر وحشت زده دوید.
    - ویکی حالت خوبه؟ چه بلایی سرت اومده؟
    ویکی ناله می کرد. نگاهش هنوز به جلو خیره بود و بعد انگار که تازه متوجه مردیت شده باشد خودش را انداخت توی بغل او و ناخن هایش را در بازوی او فرو برد و
    گفت:
    - از این جا برو بیرون.
    می شد در چشمانش اضطراب را دید. صدایش عجیب و کلفت بود. انگار چیزی توی دهانش باشد.
    - همه تون از این جا برین. داره میاد.
    - چی داره میاد ویکی؟ النا کجاست؟
    - همین الان برین...
    مردیت به جاده نگاه کرد و بعد دست او را گرفت و او را به سمت ماشین برد.
    - ما تو رو از این جا می بریم. باید بهمون بگی چی شده؟ بانی اون شالت رو بده
    بهش دختره داره یخ می زنه.
    مت اخمی کرد و گفت:
    - یه بلایی سرش اومده که شوکه شده. الان مسئله اینه که بقیه کجان؟ ویکی النا
    با تو بود؟
    ویکی شروع کرد به هق هق کردن. دستانش را گذاشت جلو چشم هایش و گریه کرد. مردیت شال صورتی بانی را انداخت روی شانه های او. ویکی گفت:
    - نه... دیک... بود.
    حرف هایش را می خورد. به نظر سختش بود حرف بزند.
    - ما... توی... کلیسا بودیم... خیلی ترسناک بود... اون اومد... مثل مه بود... دور
    و برمون بود... مه خاکستری... چشم هاش... من چشم هاش رو دیدم... توش
    آتیش بود... منو سوزوند...
    بانی گفت:
    - داره هذیون می گه... نمی دونم شاید هم یه حمله هیستریک باشه... چه میدونم چی بهش بگم.
    مت آرام و شمرده شروع به حرف زدن کرد:
    - ویکی خواهش می کنم فقط یه چیز رو به ما بگو. النا کجاست؟ اون چی شد؟
    ویکی صورت پر اشکش را به سمت آسمان بلند کرد.
    - نمی دونم... دیک و من... تنها بودیم... ما داشتیم... بعد اون اومد دورمون. من
    نمی تونستم فرار کنم. النا گفت که در قبر وا شده... شاید از اون جا اومده
    بیرون. وحشتناک بود... خیلی...
    مردیت فهمید کجا را می گوید.
    - اونا توی قبرستون بودن، توی کلیسای متروکه... النا هم پیش اون ها بوده. آخ
    اینو نگا...
    زیر نور چراغ ماشین، زخم های روی بدن ویکی را دیدند که از گردنش شروع می شد و تا زیر لباس پاره پاره اش ادامه داشت.
    بانی گفت:
    - مثل رد پنجه حیونه. رد چنگ گربه شاید.
    مت گفت:
    - گربه به اون پیرمرد زیر پل حمله نکرده بود.
    نگاه مت به سمت بالای تپه و کلیسا بود. مردیت فهمید می خواهد چه کار بکند.
    - مت ما باید اول ویکی رو برگردونیم... گوش کن... ما باید اول ویکی رو
    برگردونیم ببریم دکتر. منم مثل تو برای النا نگرانم ولی باید بریم به پلیس زنگ بزنیم. ما هیچ راه دیگه ای نداریم، باید برگردیم. مت دوباره به همان جا خیره شد و بعد با افسوس نفسش را بیرون داد. دنده عقب را جا انداخت و رفت عقب و ماشین را برگرداند. حرکاتش تند و عصبی بود. در تمام راه برگشت ویکی هق هق کنان از چشم ها می گفت.
    ***
    همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاده بود. النا پاسخ تمام سوال هایش را گرفت. تمام عصبانیت اش به آرامش مبدل شد. النا نه فقط لذت که اشتیاق دردناکی را در خود حس می کرد. این عشق بود. این عشق بود که النا را این گونه می لرزاند. او ترسیده بود. انگار ترس جزء جدایی ناپذیر عشق باشد، اما اکنون اطمینان عجیبی را حس
    می کرد. بالاخره خانه اش را یافته بود. او به این جا تعلق داشت. به استفان تعلق داشت. استفان آرام صورتش را عقب کشید. النا می دید که او هم می لرزد.
    - آه، النا. ما نمی تونیم...
    «. ما تونستیم » : النا آرام گفت
    و سپس دستش را گذاشت پشت گردن استفان. النا انگار می توانست افکار او را بخواند. انگار میل و اشتیاق استفان را می توانست حس کند. النا انگار داشت به
    سرچشمه ی احساسات درونی استفان می رسید. استفان می خواست مراقب او باشد. می خواست که از او در برابر تمام نیروهای شیطانی این جهان محافظت کند. می خواست زندگی اش را با او شریک شود.
    شیرینی عشق فراتر از حد انتظار بود. لذت مثل موجی نامریی از جسم و روح او عبور می کرد. احساس می کرد دارد در این موج لذت عشق غرق می شود. عشق استفان سراسر وجودش را پر کرده بود. عشق او را نفس می کشید. عشق او در سینه اش می تپید. عشق او در سراسر شریان هایش جریان داشت. النا به او تعلق
    داشت. استفان انگار که دیگر نمی تواند نیروی این عشق را تحمل کند. به چشم های او نگاه کرد. هیچ حرفی نمی زدند. چشم ها، خودشان می پرسیدند و پاسخ می دادند. حالا النا می دانست که چرا استفان از او کناره می گرفته. نفرتی در کار نبود. همه اش به خاطر ترس بود. ترس از آسیب رساندن به النا.
    هیچ کدامشان نفهمیدند چقدر طول کشید، تا بالاخره از آن اتاق بیرون آمدند و از پله های مهمان خانه پایین رفتند. اگر هر روز و هر وقت دیگری بود النا حتماً در دلش از سوار شدن در ماشین مشکی متالیک استفان افتخار می کرد، ماشینی که خودش یک اثر هنری بود، اما آن شب النا اصلاً این اثر هنری را ندید و سوار شد. تمام حواسش
    پیش استفان بود. در خیابان ها پرنده پّر نمی زد. وقتی به خانه رسیدند اولین چیزی که از دور می شد دید نورهای گردان آبی و قرمز بود.
    - پلیس اومده.
    پس از آن همه سکوت، این اولین جمله ای بود که می گفت. به نظرش عجیب می رسید که توانسته آن سکوت را بشکند.
    - این ماشین رابرته جلوی در. اون هم ماشین عمه است. آرامش سابق به نظرش در حال شکستن بود.
    - به نظرم می دونم چی شده. حتماً تایلر بهشون یه چیزی گفته.
    - فکر نمی کنم این قضیه به تایلر ربط داشته باشه.
    پشت یکی از ماشین های پلیس نگه داشتند. النا دلش می خواست تمام این آدم ها بروند و او را با استفان تنها بگذارند، اما باید می رفتند تو. در ورودی باز بود. تمام چراغ ها هم روشن بودند. وقتی که رفتند تو، همه به سمت آن ها برگشتند. النا فکر کرد چقدر دیدن آن ها عجیب به نظر خواهد رسید، با آن موهای طلایی ریخته روی شانه ها و آن شنل بلند مخمل مشکی و البته در کنار استفان سالواتوره ی مرموز. و بعد عمه جودیت گریه کنان به سمت او دوید و بغلش کرد.
    - النا. خدا را شکر که سالمی، کجا بودی دختر؟ چرا زنگ نزدی؟ این همه آدم
    نگرانت بودن!
    النا با تعجب به اطراف نگاه کرد.
    رابرت گفت:
    - خوشحالیم که برگشتی.
    النا گفت:
    - من با استفان سالواتوره رفته بودم مهمون خونه. عمه جودیت این استفانه. استفان اون جا یه اتاق داره. منو تا خونه رسوند.
    عمه جودیت گفت:
    - از شما ممنونم. و بعد در حالی که به لباس النا نگاه می کرد پرسید:
    - چه بلایی سر لباست اومده؟
    - شما نمی دونین پس؟ تایلر بهتون نگفته؟ اگه نگفته پس پلیس برای چی
    اومده؟
    النا به استفان نگاه کرد و استفان یک قدم به او نزدیکتر شد تا النا بیشتر احساس حمایت از طرف او بکند.
    مت گفت:
    - اونا به خاطر ویکی بنت اومدن. توی قبرستون بهش حمله شده. مت و بانی و مردیت پشت سر عمه جودیت و رابرت ایستاده بودند و خسته و متعجب
    به نظر می رسیدند.
    - دو سه ساعت پیش پیداش کردیم و از اون موقع تا حالا نگران تو بودیم.
    النا با وحشت پرسید:
    - بهش حمله شده؟ کی بهش حمله کرده؟
    مردیت گفت:
    - کسی نمی دونه.
    رابرت گفت:
    - چیزی نیست. نگران نباش. دکتر گفته ویکی خیلی ترسیده برای همین حرفاش ممکنه فقط توهمات خودش باشه. مت خیلی مودبانه با این نظر مخالفت کرد:
    - اون زخم ها چی؟ اونها که توهم نیستن.
    - زخم؟ کدوم زخم ها؟ شماها از چی حرف می زنین؟
    مردیت گفت:
    - بذار من برات توضیح بدم...
    و بعد مردیت تمام ماجرای پیدا کردن ویکی را گفت.
    - و بعد ویکی فقط از چشم ها می گفت. هر چی ازش پرسیدیم تو کجایی گفت نمی دونم. می گفت که با دیک تنها بوده. دکتر که دیدش گفت غیر از زخم ها مشکل دیگه ای نداره. اونا هم ممکنه کار گربه یا یه حیون دیگه بوده باشه.
    استفان فوراً پرسید:
    - هیچ نشونه ی دیگه ای روی بدنش نبود؟
    این اولین بار بود که از وقتی رسیده بودند خانه استفان حرف زده بود. النا برگشت و به او نگاه کرد.
    مردیت جواب داد:
    - نه، هر چند که من فکر نمی کنم گربه بتونه لباسای ویکی رو پاره کنه. به نظرم کار دیک بوده. آها راستی زبونش هم زخمی شده بود.
    «؟ چی؟ کجاش » : النا پرسید
    - زبونش بدجوری زخمی شده، کلی خون ازش رفته. نمی تونه درست حرف بزنه.
    استفان خیلی عصبی پرسید:
    - خودش چه توضیحی داده؟
    مت گفت:
    - خودش شوکه شده بود. حرفاش معنی خاصی نداشت. همه اش از چشم ها می گفت و از مه خاکستری. می گفت کسی نمی تونه ازش فرار کنه. دکتر که اینا رو شنید گفت توهم مواد یا چیزی دیگه باید باشه. اما من از حرفاش
    نتیجه گرفتم که ویکی و دیک با هم توی کلیسای متروک بودن و بعد یه چیزی بهشون حمله کرده.درست نیمه شب.
    بانی اضافه کرد:
    - البته به دیک حمله نکرده. پلیس دیک رو بیهوش جلوی کلیسا پیدا کرده. وقتی هم که به هوش اومده چیزی یادش نبوده.
    النا اصلاً حواسش به حرف های بانی نبود، به استفان نگاه می کرد که چگونه چهره اش در هم فرو می رفت. حس می کرد که استفان دارد دوباره دور می شود. دارد دوباره می رود پشت دیوارها. نگرانی را از چهره اش می خواند، مثل کسی به
    نظر می رسید که روی دریاچه ای یخی ایستاده باشد و نگران از این که کی یخ ها خواهند شکست.
    - مت تو مطمئنی که توی کلیسا بوده؟
    - آره توی کلیسای متروکه.
    - و درست نیمه شب این اتفاق افتاده؟
    - شاید دقیق نه ولی می گفت که همون حدودها بوده. ما هم تقریباً همون موقع پیداش کردیم. چرا می پرسی؟
    استفان چیزی نگفت. النا می دید که او دارد باز هم دورتر و دورتر می شود.
    - استفان.
    لحن النا اول آرام بود. استفان انگار نشنید.
    - استفان... استفان... چی شده؟
    استفان فقط سرش را تکان داد که یعنی چیزی نیست.
    النا با نگاه هایش داشت التماس می کرد که دوباره از او دور نشود. دوباره نرود پشت
    دیوار. اما استفان به او نگاه نمی کرد. استفان پرسید:
    - زنده می مونه؟
    مت گفت:
    - مسئله زیاد جدی نیست. خوب می شه.
    استفان برگشت و به النا گفت که باید برود و گفت که این جا دیگر جای او امن است. النا دستش را گرفت و او را که می رفت نگاه داشت.
    - آره جای من امنه... همه اش به خاطر توئه.
    - باشه.
    لحن استفان بی احساس بود و چشم های او دوباره بی فروغ به نظر می آمدند. النا در حالی که دست او را می فشرد گفت:
    - فردا به من زنگ بزن.
    سعی کرد با نگاهش به استفان بفهماند که نگرانی چشم های او را خوانده و استفان به دست النا نگاه کرد که دستش را می فشرد. او هم انگشتان النا را گرفت و آهسته گفت:
    - باشه.
    نگاهشان چند لحظه در نگاه هم ماند و بعد استفان رفت. النا نفس عمیقی کشید و به سمت آدم های توی اتاق برگشت. عمه جودیت هنوز هم حواسش به لباس پاره ی او بود. و البته شنل اعیانی روی شانه هایش. بالاخره پرسید:
    - النا راستش رو بگو چی شده؟
    و بعد به استفان که در را بست نگاهی کرد. عمه جودیت می خواست بداند که آیا پاره شدن لباس کار استفان بوده.
    النا خنده اش گرفت، یک خنده عصبی اما خودش را کنترل کرد.
    - نه کار استفان نیست. استفان نجاتم داد.
    سعی کرد قیافه و لحنش جدی باشد. و بعد نگاهی به افسر پلیسی که پشت سر عمه جودیت بود کرد و گفت:
    - کار تایلر بود. تایلر اسمال وود.
    پایان بخش دوم


    ادامه دارد...