1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

_ خاطره نویسی روزانه تاپ فروم _

شروع موضوع توسط *Sajjad* ‏15/12/10 در انجمن محفل تاپ فرومی ها

  1. هواییِ روزهای سپیدی شده‌ام که خبری از دلتنگی و غصه نبود، که پر از پویایی و شادابی بود. که دغدغه و ترس و نگرانی تویش آن قدر کمرنگ بود که به چشم نمی‌آمد. که خنده‌ها واقعی بود.
    کار از کارم گذشته. صبرم لبریز شده و غصه تلمبار ..محبت کردن و نامردمانی پس گرفتن‌ها دمار از روزگارم درآورده..
    و من همان لحظه‌ای که دستان ظریفم را میان دستانت گرفتی و گفتی: قول می‌دهم همیشه هوای دلت را داشته باشم… دوباره زاده شدم. مگر تولد چیزی به جز چشم باز کردن میان دنیایی پر نورتر از دنیای قبلی است؟!
    حتی وقتی طوفانی می‌شدم یا وقتی هوایم ابری بود هم هوایم را داشتی…اصلا احساس می‌کردم خدا تو را برای دل من آفریده که بی‌هوا نمانم!
    بعضی چیزها – تلخی‌اش، ناجوری‌اش، خاطره‌ی ناخوش‌اش – ته ِ حلق‌ت، ته ِ ذهن‌ت، ته ِ روزگارت می‌ماند..
    مثل نبودِ تو و دلتنگی های تمام نشدنی من !
    چشم‌هایت یک دریا دارد یک دریای مدور…غرق شدم ...
     
    سایه های بیداری، Mani، *Mitra* و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. نمیدونم چرا هروقت این تاپیک رو باز میکنم کسی غیر از خودم رو توش نمیبینم !


    .....

    همانا روزهایی از زندگی تان را انتخاب کنید برای اینکه کمد یا هر مکانی که حوزه ی شخصی شماست را مرتب کنید و یک به یک وسایلش را نگاه کنید می بینید که در کمال تعجب چیزهایی را تبعید به سطل آشغال می کنید که پیش از این نمی گذاشتید کسی نگاه چپ بهشان کند، دل بستن به فانی همین است یک روز تمام می شود ..
    و من بخاطر رهایی از این دل بستگی ها بشدت غمگینم ..

    من غمگينم بخاطر اينكه دلتنگ عروسكي هستم كه در كودكي هرچقدر التماسش كردم كه حرف بزند و مرا مامان خطاب كند كام از كام باز نكرد و همينجوري بر بر فقط مرا نگاه كرد.هر چقدر قهر كردم و برايش گريه كردم فايده نداشت.او نه حرف نزد نه شير خورد و روزي بدون اطلاع دادن به من براي هميشه از خانه مان رفت.

    من غمگينم براي اينكه وقتي به آدم ها گفتم كه دوستشان دارم،رفتند دور و دورتر شدند و هيچ وقت نيامدند تا با هم دست در يك كاسه ي آب بزرگ كنيم و دست هم را بگيريم و قداست آب را پاس بداريم و بعد بيني هايمان را به هم بچسبانيم و غش غش بخنديم...

    من غمگينم چون كه مرا به زور انداخته اند در اين دنيايي كه همه چيزش طول و عرض و ارتفاع دارد،مرا به زور وادار كرده اند تا با رسوم آدميانش بزرگ شوم،من غمگينم چون براي اينجا نيستم...اينجا جاي من نيست،لطفا مرا برگردانيد سرجاي خودم...من از اينجا خسته شدم..
     
    سایه های بیداری، Mani، *Mitra* و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    منکه زیاد ادبی بلد نیستم بنویسم ولی امروزم مثل چند روز قبل فقط خلاصه شده تو استرس...

    با استرس بیدار میشم، با استرس کارامو میکنم، صدایی میشنم با استرس میرم سمتش، با استرس حرف میزنم، با استرسم میخوابم.... خلاصه برای خودم یه پا دیوونه شدم تو این مدت!!!!
    مهمترین اتفاق امروزم تا الان بحث و کل کل بود... واقعاً بهبه چه زندگی داشتم... :bucktooth:
    تابستون شده ملت میخوان برن مسافرتو خوش گذرونی برای منم اینجوری داره شروع میشه
     
    DaniyaL، Mani، M!TRA و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. قرار نبود در این رمضان اتفاق خاصی بیفتد، من فقط دلم می‌خواست مدتی نباشم؛ می‌خواستم خودم را درست کنم..
    این منِ خرابِ ضعیف و اسیر سوءبرداشت‌ها را کنار بگذارم، کنارش بچسبم به زندگی و کارهایم، بدوم دنبال طلب‌هایم از مشتری هایی که بعد از پایان ساعت کاری یا در روزهای تعطیل درگیر کارهایشان بوده‌ام - مشتری هایی که خوب یاد گرفته‌اند به بهانه‌ی اوضاع نابسمان این روزها زیر قرارشان بزنند..
    کتاب های نصفه نیمه خوانده ام را تمام کنم
    چیزهایی راکه در این چندوقت دیده‌ام و شنیده‌ام بفرستم به بایگانی ذهن، خودم را جمع و جور کنم...
    هزار و یک شاخ غول دیگر را بشکنم و دوباره شروع کنم...

    ذهنم پر است از این قصه‌های پرغصه‌ی دوزاری و رفتن‌ها و آمدن‌ها، مثل جهان اندوه هر آدمی که پر است از همین چیزهای بی‌ارزش و کوچک و مضحک ... چیزهایی که هیچ‌کس جدی نمی‌گیردشان چون نه فراگیر و عمومی‌اند و نه از جنس تیتر یک روزنامه‌ها و خبرها و عکس‌های سایت‌ها و برنامه‌های خبری.

    به او نگفتم که اشتباه می‌کند – شاید مثل باقی آدم‌هایی که مرا نمیشناسند – واگذارش کردم به قضاوت های نابجایش ..
    به او نگفتم که منتظر چیزی نیستم، منتظر آرام شدن فضا، یک معجزه‌ی بزرگ یا تمام شدن وضعیتِ لعنتی ..

    به حرف هایش گوش دادم و گفتم "درک میکنم" ووو دروغ گفتم و درک نمیکردم رفتارش را .. ، مثل همه‌ی آدم‌هایی که وقتی موضوع شوخی‌اند، می‌خندند تا جنبه‌شان را نشان بدهند ولی از درون حرص میخورند...
    از میان همه‌ی خواب و خیال‌ها و ناله هایی که برایتان شمردم، فقط یکی از کتاب های نخوانده ام تمام شده، به جایش همه برنامه‌ هایم به هم خورده و زندگی روی خوش نشان نمیدهد این روزها...
    چه زمانی بهتر از این برای زدن به بی خیالی .. و لوده بازی و بگو و بخند و ماده‌ی خام طنز دست این و آن دادن برای خندیدن؟
    این‌طور دیگر کسی نگران این نگار تقلبی هم نمی‌شود....
     
    سایه های بیداری، Mani، *Mitra* و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏23/1/13
    ارسال ها:
    8,472
    تشکر شده:
    17,008
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    خستہ نباشے آبجے نگار عزیز
    خاطره نویسیت عالی و پر درده
     
    نگار بانو، میترا، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. ازنظر موقعیت جغرافیایی
    .

    اگر منزل شما ،در مسیر یک شهر زیارتی باشد ،
    موج مهمانات رسمی در طی مسیر حتما هوس میکنند سری به شما بزنند و خب دعوتی در کار نیست ،داشتتند از اینجا رد می شدند...
    ولی خب ما که تهرانیم چی؟
    -الو سلام
    + سلام عمه جون خوبین؟ (من اشاره به مادر: عمه ست از اهواز)
    - عزیزم ما میخوایم بریم مشهد. سر راه میایم خونه شما
    + جونم؟! ( من در فکر تفسیر مسیر. اهواز.. مشهد ... تهران ؟!) بفرمایید عمه جون خوشحال میشیم

    چرا هر وقت مثلا یکم ناخوشی ،برات مهمون میاد ؟آیا؟:|
    وقتی یکم ناخوشی ،ترجیح میدی بهتر شی تا مهمونات بیان ...البته اینم بستگی داره،اگر مهمون خودمونی باشه ،ترجیح میدی بیان ک ب تو هم برسن
    اما اگر رسمی و نیاز ب تدارکات باشه ،خب با کسالت کار سخت میشه
    اینجوری بعدش ک رفتن
    سر و کارت میفته با سینوهه ..
     
    سایه های بیداری، Mani، *Mitra* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. نذار این حال غریب رو که الان داریم به راحتی گم کنیم...

    حال دوتا بچه بازیگوش که حین بازی های کودکانه از خونه هاشون خیلی دور شدن...

    وسط یه جنگل بزرگ و تاریک گیر افتادن...

    از این گم شدن می ترسن اما ...

    دلشون هم نمیاد این بازی رو که حالا براشون جدی تر هم شده نیمه کاره رها کنن...

    دوست دارم این بازی رو تا آخرین مرحله جلو برم....

    هر چند نمی دونم مرحله بعد چی در انتظارمه...

    و گاهی وقت ها از شدت ترس قلبم مثله یه گلوله بزرگ توپ- از اونایی که 300 سال پیش باهاش می جنگیدن- توی سینه ام سنگینی می کنه....

    بیا این حال غریب رو گم نکنیم...
    لطفا !
     
    سایه های بیداری، Mani، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. روبروی جعبه‌ی پر زرق و برق و بی‌مصرفی که اسمش کامپیوتر است نشسته‌ام و تلاش می‌کنم تا به خودم بقبولانم که در قرن بیست و یکم هستم.
    من آسان متقاعد می‌شوم اما این مظهر تکنولوژی معاصر سرسختانه با من لجاجت می‌کند و اصرار دارد که لاک‌پشت عظیمی است‌ گیر کرده در ماسه و برای برداشتن هر قدم کوچک نیاز به تفکری عمیق دارد
    به این می‌گویند تطابق دادن تکنولوژی غربی با فرهنگ عارفانه‌ی شرق...
    تسلیم آرامش دستگاه می‌شوم و اجازه می‌دهم که هروقت خواست راه برود و از فرصتی که بالاجبار در اختیارم گذاشته استفاده می‌کنم تا به خودم فکر کنم...
    اما لاک‌پشت گران‌قیمت من خسته است، دوست ندارد قدم از قدم بردارد. در بحر تفکرات عارفانه‌ی خود به ارزش‌های مطلق صفر و یک فکر می‌کند.:d
    رهایش می‌کنم تا با دود علامت بدهم...
    به گمانم اینطور پیامم زودتر به تو خواهد رسید!@};-
     
    سایه های بیداری، Mani، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/15
    ارسال ها:
    130
    تشکر شده:
    462
    امتیاز دستاورد:
    63
    جنسیت:
    زن
    عالی بود.نوشتن خاطره ها خیلی قشنگ و زیباست ولی من تا حالا خاطره ننوشتم دفتر خاطرات دارم ک دوستام برام بنویسن ولی خودم ن.کتاب شهر و دلنوشته دارم.خاطره ها ادمو میسوزونه ب عقیده ی من و دردناکن.
     
    وضعیت سفید و ƊЄҲƬЄƦ از این پست تشکر کرده اند.
  10. افتخار به فرهنگ دیروز و اصالت خون به درد نو بلوغانی می خورد که در پس گذشته و تناقضات امروزشان به دنبال هویت می گردند!

    تا این افتخار به گذشته ی بسیار دور و بالیدن به خونِ آبا و اجدادی وسیله ای جز برای بلوف و افتخارِ توخالیِ همین نوبلوغان، حاصل دیگری نداشته باشد.

    نهایت افتخار به هویت و گذشته این است که من و دوستم خودمان را با زحمت به موزه برسانیم و "منشور حقوق بشر کوروش " را در دو دقیقه دید بزنیم و خلاص!

    غافل از اینکه فرهنگ و بزرگی را داخل کتاب و استوانه ی گلی و خرابه های به جا مانده از آن همه شکوه جستجو نمی کنند.

    فرهنگ همین است که امروز می بینیم. . .

    فرهنگ غنی همین است که داخل مترو تنت از هر چه هموطن بزرگ منش است، مور مور می شود. چرا که برای 5 دقیقه نشستن روی صندلی واگن، چنان نیرویی را برای کنار زدنت به کار می برد که

    می توانست با همان نیرو در مسابقات ورزشی مدال بیاورد.

    ها بله!

    ما اینیم با این فرهنگ چند هزار ساله

    القصه ما بدجور مردمانی شده ایم.
     
    سایه های بیداری، Mani، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.