1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نسبت تمدن‌ ها با تمدن اسلامي

شروع موضوع توسط para3to ‏14/7/11 در انجمن ادیان الهی

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,234
    امتیاز دستاورد:
    170

    [​IMG]


    سوال : ديدگاه متفكران غربي درباره ‏ي تمدن اسلامي چيست؟

    جواب : چنان كه در بحث قبل گفته شد، متفكران غربي به اين مطلب اعتراف دارند كه فرهنگ و تمدن غرب، هيچ پايه و اساس محكمي ندارد و جز تباهي و هلاكت براي بشر غربي، هيچ ارمغان ديگري نداشته است. جالب است كه آنها منصفانه به اين بُعد قضيه نگريسته، به سستي و ضعف تمدن خود اعتراف مي‌كنند؛ ولي در عين حال از باب تعصب و يا انسجامي كه در ميان خود دارند، حاضر نمي‎شوند به تمدن مترقّي اسلام توجه كنند و به استحكام و بالندگي آن اشاره نمايند؛ البته برخي از آنان در آثار خود به ترقي تمدن اسلامي اشاره نموده‎اند؛ ولي بيش‏تر متفكران غربي اين حريّت و آزادي انديشه را در مقابل فرهنگ و تمدن مقابل، از خود نشان نمي‎دهند. و برخي ديگر به تبليغات سوء‌ عليه تمدن اسلامي پرداخته، از ضعف و ناتواني آن در رشد و تكامل اجتماعي انساني، سخن رانده‎اند. اين گروه از شرق شناسان غربي گفته‎اند كه تمدن اسلام هرچند مايه‏ي پيشرفت و ترقي مسلمين شده است، ولي اگر به خوبي جست‏وجو شود، مشخص خواهد شد كه فرهنگ و تمدن اسلام داراي يك دسته مواد اخلاقي است كه همه‏ي انبيا آنها را براي بشر گوشزد كرده‎اند و همين مواد اخلاقي موجب ترقي و تكامل مسلمين شده است.
    در مقابل اين گروه از متفكران غربي، بايد گفت كه اين حداقل اعتراف شما نشانه‏ي حقانيت اين تمدن است و نكته‏ي ديگر اين كه همين مقدار از حقانيت، دليل حقيقت داشتن اصل آن تمدن است؛ چرا كه چگونه مي‎شود گروهي از حيث اخلاقي و انساني به واسطه‏ي تعاليمي به رشد و تعالي برسند ولي تعاليم آن فرهنگ و تمدن باطل باشد. علامه طباطبايي(ره) در مقام ردّ اين گونه از سخنان نسبت به شأن تمدن اسلامي مي‎فرمايند:
    چنين گفتاري بسيار بي‏پايه است؛ براي اين كه نتيجه، هميشه فرع مقدمه است و آثار خارجي كه مترتب بر هر نوع تربيت مي‏شود آن آثار، زاييده‏ي نوع معارفي است كه آن مكتب دارد.[1][1]1. الميزان، ج 1، ص 357.
    سوال : آيا تمدن اسلامي در جوامع امروزي قابل اجرا است؟
    جواب : شبهه‏ي ديگري كه برخي مطرح كرده‏اند، اين است كه هرچند اسلام در گذشته‏ي دور در ميان اقوام و ملل متعدد پيشرفت‎هاي چشم‏گيري داشته است، اما امروزه با پيشرفت تكنولوژي غرب و جاي پايي كه در ميان ملل مختلف پيدا كرده است، قابل اجرا نيست. تمدن اسلامي با توجه به قوانيني كه دارد، براي جوامع امروزي قابل اجرا نيست؛ اما تمدن مغرب زمين قابل ثبات و دوام است. و علت ثبات تمدن غرب و عدم استمرار تمدن اسلامي، اين است كه تمدن غرب روش اجتماعي خود را بر اساس اراده‏ي ملت و خواست طبيعي مردم قرار داده است و خواست اكثريت را ملاك و معيار اعتبار دانسته است؛ ولي تمدن اسلام چنين چيزي را معتبر نمي‎داند. اين شبهه نه تنها از جانب غربيان مطرح شده است؛ بلكه برخي از فضلاي ديني نيز آن را مطرح مي‎نمايند.
    پاسخي كه علامه (ره) ارائه مي‎كنند، با ذكر مقدّماتش بسيار مفصّل است، ولي عصاره‏ي كلام آن بزرگوار اين است كه: گفته مي‎شود كه رويه‏ي اسلام در اوضاع فعلي دنيا قابل اجرا نيست. اين بدان معناست كه اوضاع حاضر، مناسب با احكام اسلام نيست و اين سخن درستي است، ولي نتيجه‎اي بر آن مترتب نيست؛ چون اوضاع اجتماعي هيچ‏گاه ثابت نبوده است. صرف اين كه مرامي بر وضع حاضر انساني انطباق پيدا نكند، دليل نمي‎شود كه آن مرام باطل باشد. جالب است بدانيم كه همه‏ي انبيا‌ هنگامي دعوت به قيام كرده‎اند كه دنيا چيزي جز فساد و تباهي نمي‎شناخت؛ اما كم‎كم اين دعوت‏ها گسترش يافته و ريشه دوانيد. رسول خدا(ص) زماني دعوت به قيام نمود كه جز يك زن و يك مرد پشتيبان ديگري نداشت تا آن كه خدا او را ياري كرد و يك اجتماع صالح تشكيل داد.
    متأسفانه بحث كنندگان غربي به خاطر عصبيت ديني يا علل سياسي، به طور كامل از تأثير ظهور اسلام در جامعه‌ي انساني بحث نكرده‎اند؛ بلكه از روي ظلم و ستم سعي دارند كه تمدن اسلامي را فقط به صورت يك مرام نژادي جلوه دهند؛ در حالي كه اسلام ثابت كرده است كه براي سعادتمند نمودن زندگي مردم، صلاحيت دارد. مرامي كه چنين باشد نبايد يك فرضيه‏ي غير قابل انطباق بر زندگي اجتماعي ناميده ‎شود.
    نكته‏ي ديگر اين است كه شعار اجتماع اسلامي، پيروي از حق در فكر و عمل است؛ ولي شعار اجتماع متمدن فعلي رأي اكثريت است. اين دو شعار هدف را هم مختلف مي‎سازد. هدف اسلام، احقاق حق مشروع مردم است؛ هرچند اين رويه موافق با طبع عموم مردم نباشد؛ اما هدف اجتماع متمدن امروز بهره‎برداري از مادّه است. لازمه‌ي چنين رويه‎اي اين است كه امور عقلي جاي خود را به امور حسّي و عاطفي بدهد؛ چون ممكن است چيزي كه به نظر عقل، فسق و فجور است، از نظر احساسات تقوا باشد؛ چنان كه نمونه‏ي بارز آن را در جوامع غربي مشاهده مي‎كنيم كه هيچ قيد و بند اخلاقي را نمي‎شناسند.
    قرآن تصريح دارد بر اين كه هميشه رأي اكثريت حق نيست:
    لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ؛ پيامبر(ص) حق را براي آنان آورد ولي اكثر مردم از حق كراهت دارند.[1]
    اين كه گفته شد تمدن غرب، سعادت و خوش‏بختي را براي مردم اروپا آورد، اين يك خلط و اشتباه است؛ چون سعادت امري است مركب از روح و بدن. سعادت روح و بدن، نيك‏بختي انسان را در زندگي دنيا و آخرت تضمين مي‎كند. از نظر اسلام فرو رفتن در لذايذ مادي و مهمل گذاشتن سعادت روح، جز بدبختي، چيز ديگري نيست. انسان منحصر در جسم نيست؛ بلكه مجموعه‎اي از روح و بدن است كه جمع روح و جسم را انسانيت مي‌نامند، نه خود جسم را. آن‏كه بتواند هر دو بُعد او را تأمين نمايد، به سعادت دست مي‌يابد. كسي كه خواسته باشد درباره‏ي شايستگي‎ها قضاوت كند، نبايد مبناي قضاوت خود را برخوردهاي داخلي قرار دهد و...[2]
    پس هيچ يك از اين مناقشات و ايرادها، بر تمدن مترقي اسلام وارد نيست و همه‏ي اين تهاجمات و حملات عليه تمدن اسلامي، فقط براي غلبه بر اوضاع مسلمين و قيموميت بر جوامع اسلامي و بهره‏برداري از منابع عظيمي است كه در ممالك اسلامي وجود دارد.[1]1. سوره‏ي مؤمنون، آيه‏ي 70.
    [2]. روابط اجتماعي در اسلام، ص 3816.
    سوال : صلاح اخلاقي در ميان مسلمين و فساداخلاقي در غرب، نتيجه‎ي چه عواملي است؟
    جواب : با توجه به مطالب گذشته، اين نكته به دست آمد كه تمام تعاليم اسلام بر مبناي اهداف عالي انساني تدوين يافته است و براي اين كه بتواند انسان‌ها را به اين هدف متعالي برساند، دعوتش را از توحيد، آغاز و تمام قوانين خود را بر همين اساس تشريع نموده و معارف حقه و اخلاق فاضله را بر آن افزوده است.
    اخلاقيات اسلامي در اسلام، با اندكي تجزيه و تحليل در قوس صعود به روح يكتاپرستي و توحيد برمي‎گردد.[1]
    در حقيقت مي‎توان گفت كه صلاح اخلاقي به روحيه‎ي توحيدي و همه‎ي فسادهاي اخلاقي به روح ثنويت و مادي‎گرايي برگشت مي‎كند.
    برخي با ديدن ظواهر غرب و برخوردها و رفتارهاي مردم آن سامان با يك‎ديگر چنين حكم مي‎كنند كه آنان داراي فضايل اخلاقي‌اند و جوامع آنها از بهترين جوامع بشري است و چنان شيفته‎ي غرب شده‌اند كه به كلي مُهر تأييد بر كشورهاي غربي و مُهر بطلان به پيشاني جوامع مسلمان شرقي زده‎اند.
    پرسش ما اين است كه آيا واقعاً چنين قضاوت كلي در مورد اجتماع انساني صحيح است يا خير؟
    در مقام پاسخ بايد ديد ملاك صلاح و فساد براي اين افراد چيست؟ آيا ملاك و معيار، رفتار شخصي افراد است و يا ميزان و ملاك، شخصيت اجتماعي افراد با يك‎ديگر و با ديگران است؟ اگر ملاك صالح بودن يا فاسد بودن را، رفتار شخصي افراد يك جامعه با يك‎ديگر بدانيم، اين سخن، درست است كه آنان ظواهر برخي از مسائل را رعايت مي‎كنند؛ ولي اگر ملاك را چيز ديگري بدانيم آن‎گاه كاملاً تلقي و برداشت‎ها تغيير خواهد يافت.
    توجه علامه (ره) و دقت ايشان در اين مسئله كه در راستاي ديدگاه و بينش عميق امام خميني(ره) نسبت به جوامع غربي است؛ براي نسل جوان ما بسيار آموزنده است. ايشان مي‎فرمايند:
    به جان خودم سوگند، اگر جامعه‎ي غرب را يك شخصيت مي‎ديدند و اگر تاريخ زندگي اجتماعي غربي‎ها را از روزي كه نهضت اخير آنان آغاز شد، مورد مطالعه‎ي دقيق قرار مي‎دادند و رفتاري را كه با ساير امت‎هاي ضعيف داشتند مورد بررسي قرار مي‎دادند، بدون كم‎ترين درنگي، حكم به توحش آنان مي‎كردند و مي‎فهميدند كه تمام ادعاهايي كه مي‎كنند و خود را مردم بشردوست و خيرخواه و فداكار بشر معرفي مي‎نمايند همه‎اش دروغ و نيرنگ است و جز به بند كشيدن ملل ضعيف هدفي ندارند و... هيچ انساني كه سلامت فطرتش را از دست نداده، هرگز به خود اجازه نمي‎دهد كه چنين جوامعي را صالح بخواند و يا آن را سعادتمند بپندارد؛ هر چند كه دين نداشته باشد.[2]
    واقعاً چگونه طبيعت انساني راضي مي‎شود كه يك طايفه به نام متمدن و تافته‎ي جدا بافته بر سر ديگران تاخت و تاز نمايند و همه‎ي هستي آنان را به تاراج ببرند و خونشان را مباح و مالشان را براي خود حلال بدانند و حتي به فرهنگ ديگران دست ببرند و همه‎ي جنايت‎ها را انجام دهند، آن‎گاه ما آنها را جامعه‎اي متمدن و پيشرفته بدانيم.
    بله، مقتضاي رعايت انصاف اين است كه بگوييم افرادي كه صالح بوده‎اند بايد استثنا شوند و حق آنان پايمال نگردد؛ چون افكارشان به رنگ افكار فاسد ديگران در نيامده و فساد جامعه در آنها سرايت نكرده است و اين گونه افراد انگشت شمار در آن گونه جوامع بشري، مثل عضو زايد بوده‎اند كه در هيكل آن جامعه روييده باشند؛ چنان كه قرآن كريم همين انصاف را رعايت كرده و در آياتي كه اقوامي را مورد عتاب و سرزنش قرار مي‎دهد افراد صالح را استثنا مي‎كند.[3]
    و اما در مسائل اخلاقي آنچه كه امروزه در غرب مي‎گذرد قابل بيان نيست. در فساد اخلاقي به حدي از انحطاط رسيده‎اند كه عواطف انساني در بسياري از خانواده‎ها نابود شده است. علامه، منشأ همه‎ي اين رذايل و مفاسد اخلاقي را در عدم اعتقاد به مبدأ هستي و توحيد خداوند مي‎داند و تا زماني كه اين اعتقاد در قلوب و نفوس آنان ثبات و استقرار پيدا نكند، هيچ تضميني براي اصلاح مسائل اخلاقي‎شان وجود ندارد.[4] آنچه امروزه بر نسل جوان ما لازم است، نخست، آگاهي به مباني فكري آنان و سپس مقابله با تهاجم فرهنگي است كه آنها عليه جوامع شرقي مسلمان به راه انداخته‌اند. كسي كه مدت‎ها در مكتب علامه تحصيل نموده و بيش از بيست سال است كه در غرب زندگي مي‎كند، توصيه‎اش در اين زمينه به جوانان اين است كه: دنياي متجدد، به تدريج تباه شده و در صدد است همه‎ي آنچه را كه مقدس و ديني است، از بين ببرد و به خصوص با اسلام به عنوان ديني كه از نگرش قدسي نسبت به زندگي و قانون الهي در برگيرنده‎ي همه‎ي افعال و اعمال بشر عدول نكرده است، مخالفت دارد. بيش‎تر آنان حدود دو قرن به اسلام مي‎تاخته‎اند و سعي داشته‎اند كه دينشان را به مسلمانان تحميل كنند. آنان در دنياي متجدد با وجود اين كه ارزش‎هاي اخلاقي اين چنين در جامعه از دست رفته است و به طور علني اصول اخلاقي را زير پا مي‎گذارند، هنوز هم بي‎وقفه از جنبه‎هاي گوناگون اخلاقي اسلامي مثل پوشاندن موي زنان، نقش زنان در جامعه، كيفيت پوشش آنها و ساير ارزش‎هاي اخلاقي، انتقاد دارند.
    جوانان مسلمان بايد بدانند كه اين انتقادها بر نگرش نادرست اصالت فرد (اومانيسم) و اصالت عقل و جدايي انسان از خدا و ... مبتني است.[5] و اين نوع ديدگاه‎ها از اصول ضد ديني برخاسته كه با اصول و پايه‎هاي اعتقادي ما در تضاد است. بايد تلاش كنيم كه پايه‎هاي اعتقادي خود را استحكام بخشيم و سعادت را در همان مسيري بيابيم كه بزرگان ديني و رهبران اعتقادي ما، با تلاش و زحمات فراوان براي ما ترسيم كرده‎اند؛ نه اين كه در مقابل انتقادات شديد غربيان حالت منفعلانه به خود گرفته، تحت تأثير همان مسلكي قرار گيريم كه غرب را به منجلاب تباهي انداخته است.[1]. علامه طباطبايي، روابط اجتماعي در اسلام، ص 45، و تفسير آيه‎ي 200 سوره‎ي آل عمران.
    [2]. الميزان، ج 4، ص 109.
    [3]. الميزان، ج 4، ص 108.
    [4]. همان، ص 111.
    [5]. سيد حسين نصر، جوان مسلمان و دنياي متجدد. ص 352 360.
    سوال : آيا تمدن غرب با اصول اخلاقي سازگار است؟
    جواب : پايه و اساس تفكر و تمدن غرب كه امروزه بر جوامع غربي حكم‎فرماست، زاييده‎ي افكار متفكران و دانشمنداني است كه شايد هيچ پاي‎بندي به دين نداشتند. اگر نتوانيم اين ادعا را تعميم دهيم، حداقل در امور سياسي و اجتماعي غرب اين چنين است. به همين خاطر مي‎توان گفت كه آنچه امروزه در غرب به عنوان تمدن غربي معروف است با آنچه كه تعاليم مسيح پيامبر(ع) ناميده مي‎شود، بسيار متفاوت است، پس هرگز نمي‎توان تمدن غرب را همان تمدن و فرهنگي دانست كه حضرت عيسي(ع) از جانب خداوند به ارمغان آوردند. بهترين نشانه‎ي تفاوت تمدن عيسوي با تمدن فعلي حاكم بر جوامع به ظاهر مسيحي غرب، قوانين غير انساني است كه بر آنان حاكم است؛ به عنوان مثال، اساس روش آنان بر پايه‎ي مساوات همه جانبه‎ي زن با مرد در حقوق قرار داده شده است كه اين با اصل خلقت انسان مخالف است. علامه(ره) با توجه به همين مقررات حاكم بر جامعه‎هاي غربي مي‎فرمايند:
    بناي تمدن امروز غرب بر اساسي چيده شد كه با فطرت انساني سازگار نيست.[1]
    ايشان دليل دوري تمدن غربي با فطرت بشري را در قوانيني مي‎دانند كه صرفاً اجتماعي و مدني است و شامل خانواده كه زندگي و حيات محدودتري از اجتماع است، نمي‎شود. به همين جهت مسئله‌ي ازدواج براي آنان يك نوع اشتراك در عيش است و به هيچ وجه سخني از رعايت مسائل زناشويي، تربيت فرزندان، حقوق همسرداري، ارث و امثال آن مطرح نيست؛ در حالي كه كيفيت و چگونگي خلقت زن و مرد از طرف خداوند متعال براي حفظ بقاي نوع بشري است و براي بقاي او مي‎بايست مقررات و قوانيني باشد كه عفت و پاك‎دامني و شخصيت انساني‎اش محفوظ بماند و نيز زندگي خانوادگي بازيچه قرار نگيرد.[2]
    تفاوت عمده‎ي تمدن اسلام و غرب در همين نكته نهفته است كه اسلام طوري به زندگي خانواده اهميت مي‎دهد كه افراد و اعضاي آن با تربيت و تعاليم انساني رشد مي‎يابند و تربيت صحيح آنان، موجب تعالي جامعه خواهد شد؛ در حالي كه تربيت خانوادگي در جوامع غربي از هيچ جايگاهي برخوردار نيست؛ نتيجه‎ي ظهور چنين تمدني آن است كه امروزه در غرب مشاهده مي‎شود و ما در اين جا به چند نمونه از آثار آن كه خودشان بيان داشته‎اند اشاره مي‎كنيم:
    كندي در سال 1962 اعلام كرد:
    امريكا آينده‎ي دردناكي خواهد يافت؛ چون جوانان، بي‎بند و بار و غرق در شهواتند، و ديگر حاضر نيستند وظايفي را كه به آنان محوّل مي‎گردد، به خوبي انجام دهند، مثلاً از ميان هر هفت نفر جواني كه به سربازي اعزام مي‎شوند شش تن، نالايق و سست از آب در مي‎آيند و اين بدان سبب است كه افراط در شهوت‎راني، استعدادهاي بدني و رواني آنان را كاسته است.[3]
    شپگلر آلماني پس از ديدن مظاهر فساد اخلاقي و نابهنجاري‎هاي رفتاري جوانان، در مغرب زمين عقيده دارد كه:
    تمدن در مغرب زمين رو به زوال و نابودي است (و صريحاً اعلام كرده است كه) سرزمين‎هاي ديگري در آينده شاهد تمدن درخشان خواهد بود، از كجا معلوم كه بار ديگر اين تمدن به مشرق زمين؛ يعني مهد نخستين خود باز نگردد.[4]
    آنان كه با هيجان و شور وصف‎ناپذير از غرب و تمدن غربي و فرهنگ اروپايي سخن مي‎گويند، در حقيقت به نكته‎اي اشاره مي‎كنند كه متفكران غربي، خلاف آن را ابراز مي‎دارند.
    دكتر كارل، درباره‎ي تمدن غرب چنين مي‎گويد:
    تمدن امروز در موقعيت دشواري قرار گرفته است؛ چون هرگز با نهاد ما هماهنگ نيست. اين تمدن براساس شناسايي حقيقت نهاد ما، پديد نيامده و تنها مولود اوهام اكتشافات علمي، تمايلات مردم، نظرات و شهوات آنان است. اين تمدن با آن كه با كوششِ خود ما تحقق يافته، ولي نسبت به وضع و ساختمان ما بي‎تناسب است.[5]
    پس آنان كه پيشرفت و ترقي صنعت در غرب را نشانه‎ي پيشرفت تمدن غرب مي‎دانند، سخت در اشتباهند؛ چون رشد صنعتي، مربوط به علوم تجربي است و ارتباط چنداني با علوم انساني كه وظيفه و مسئوليت تربيت انسان‌ها را بر عهده دارد و به تعالي بُعد انساني او مي‎انديشد ندارد.[1]1. الميزان، ج 2. ص 282.
    [2]. همان.
    [3]. سيماي تمدن غرب، ص 61.
    [4]. همان، ص 143.
    [5]. همان، ص 140.