رفيعي درست جلوي من و حسن شكري حركت ميكرد. يك دفعه نشست. پرسيدم: « چي شده؟ چرا نشستي؟ » گفت: نميدانم چرا پايم قفل كرد. چند لحظه مكث كرد؛ سپس با دستش خاك جلوي پايش را كنار زد. باورمان نميشد. روبهرويمان ميدان مين بود. رفيعي چاشني يكي از مينها را درآورد. اين امداد الهي بود كه رفيعي آن لحظه نتواند قدم جلو بگذارد. چرا كه اگر جلوتر ميرفت با انفجار مينها عمليات لو رفته و زحمات بچهها هدر ميرفت. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6