محسن صالحی؛ فرزند شهید محمد رضا، که چهل روز بعد از شهادت پدر به دنیا آمد و اکنون در حال ورود به دانشگاه می باشد، به نقل از دوستان و همرزمان شهید چنین نقل می کند: قبل از آن که پدرم به شهادت برسد، یک روز یکی از فرزندان برادرش که پانزده بهار بیشتر از عمر او نگذشته بود و با او در جبهه به سرمی برد، به شهادت رسيد. پدرم از شنیدن این ماجرا بسیار غمگین و افسرده گرديد؛ زیرا خود را از قافله ی شهدا عقب مانده می دید. همیشه در پایان نامه هایش شعری از امام حسین علیه السلام می نوشت و در آرزوی شهادتی مانند آن حضرت بود. همان شبی که برادر زاده اش به شهادت رسيد، در خواب ديد که در جمع دوستان نشسته و سیدی در حال آب دادن به همرزمان اوست، ولی به او آب نداد. محمدرضا از او پرسيد: چرا به من و چند نفر دیگر آب ندادید؟ ایشان در پاسخ فرمود: به شما در نوبت بعد آب داده خواهد شد! شهید صالحی متوجه شد که به زودی به شهات خواهد رسید. قبل از این خواب هرگاه به شهر خود؛ بیرجند می رفت، دوست داشت همه را ببیند و در جمع دوستان قرارگیرد، ولی بعد از این خواب دیگر خود را از دوستان مخفی می کرد و به این وسیله می خواست از آنان دل بکند! تا آن که لحظه ی وصال فرا رسید و این پرنده ی تیز پرواز، در کربلای دو در سال 1365 و در حاج عمران به دیدار دوست شتافت و شربت شهادت نوشید. نحوه ی شهادت او هم همان طوری بود که در آرزویش بود؛ یعنی ترکشی آمد و برگردن او اصابت کرد و مانند حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام بدون سر به شهادت رسید. «کرامات شهدا/ مهدی شیخ الاسلامی/ ج۱/ ص۵۳»