چشم هايم خالي است خالي از سايه سنگين نگاهي عاشق دست هايم خالي است خالي از وسعت با هم بودن خالي از حجم نوازشگر عشق در كنار تو پر آواز شدن در كنار تو به تنهايي و غم خنده زدن با تو هم دم شدن با تو همراز شدن با تو آغاز سخن از هر چيز كيست با اين همه اميد دراز با تو بودن با تو ماندن آرزوي تنهاي من است... ♪
دوبــاره دل هــوای بـا تـو بــودن کـــــرده نـگو این دل دوریعشقت و بـاور کـرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن هــمـه ی آرزوهــام بـارفتـن تـو مـردن حــالـا مــن یـه آرزو دارم تـو سـیـنــــه کـه دوبـارهچـشـــم مــن تـو روبــبـیـنـــه واسـه پیدا کردنت تـن به دل سرما مـــیدم آخه تو رنگ چشات هیبتدنیــا رو دیــدم توی هفت آسمون تو تک ستاره ی مــنی بـه خدا نـاز دو چـشمـات و بهدنیا نمـیدم ♪
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن ویا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم ولی یادم نخواهد رفت که یا تو هنوز اینجاست...♪
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن ویا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم ولی یادم نخواهد رفت که یا تو هنوز اینجاست... ♪