زندگینامه نقاشان معروف دنیا پاتريك كلفيلد( Patrick Caulfield ) هنرمند پاپ( Pop artist ) ، پاتريك كلفيلد( Patrick Caulfield ) به خاطر مطالعاتش روی طبيعت بيجان و فضاهای داخلی شهرت دارد. تصاوير رنگي و برجستهی او به عنوان يكي از هنرمندان دههی 1960، اغلب با پاپآرت قرين است. نيكلاس سروتا ( Nicholas Serota ) مدير گالري تيت( Tate Gallery)، كلفيلد را به عنوان يكي از مهمترين تصويرسازان در ميان نسل مستعد هنرمندان انگليسي معرفي ميكند و ميگويد:" طبيعت بيجانها و طراحيهای داخلي او توجه را به خود جلب ميكنند و با سبكي صريح و نافذ كار شدهاند." در سال 1999 پاتريك كلفيلد در مصاحبهاي با روزنامهی ابزرور (Observer newspaper) دربارهی علاقهاش به طراحي فضاهاي داخلي گفت كه اين پيشرفت را مديون مدرسهی هنر و در واكنش نسبت به رآليسم اجتماعي ميداند. وی گفت:" بنابراين سعي كردم كارهايي را اجرا كنم كه واقعا برايم غريب و بيگانه بودند، يعني بوجود آوردن فضاهايی داخلی كه خود هرگز نديده بودم. من تمايل داشتم كه چيزهايي را انتخاب كنم كه كمي قديمي و از مدافتادهاند تا حال و هوای فضاها را به زماني دورتر اختصاص دهند." يكی از نقاشيهاي وي با نام "ساعت خوش"( Happy Hour) كه در سال 1996 اجرا شد، يك پرتو نور، يك گيلاس شراب و يك علامت خروج را نشان ميدهد. از وی نقل شده است كه نقاشي را با نور شروع كرد بدون اين كه واقعا بداند آن را چگونه به پايان خواهد رساند. پاتريك كلفيلد در سال 2005 و در سن 69 سالگي از دنيا رفت. ديويد هاكني ( David Hockney ) دربارهی او گفته است: "او هنرمندي منحصر به فرد بود. آدمي خاص، واقعي و يك نمونهی خارقالعاده، يك آدم كامل. من هميشه كارهايش را دوست داشتم و از مرگ او بسیار غمگين شدم." پيتر بليك( Peter Blake ) نيز در اين باره گفته است: « من و پاتريك اغلب با گالریهای مشتركي كار ميكرديم. او نقاشي است كه هميشه او را تحسين كردهام. قهرمانان او كوبيستها بودند و من واقعا او را به عنوان يك كوبيست امروزي ميبينم، نه يك هنرمند پاپآرت.» پاتريك كلفيلد در حالي در لندن چشم از جهان فروبست كه نمايشگاهي از آثارش در گالری وادينگتون( Waddington Gallery) در پايتخت انگلیس،شامل مروری بر بيش از 30 سال از آثار اين هنرمند برپا شده بود. وی بين سالهاي 1956 تا 1960 در مدرسة هنرهاي چلسي و پس از آن نيز تا سال 1963 در كالج سلطنتي هنر در لندن به تحصيل پرداخت. از سال 1963 تا 1971 نيز در همان مدرسهی هنرهای چلسي به تدريس اشتغال داشت. نخستين نمايشگاه انفرادي كلفيلد در سال 1965 در گالري رابرت فريزر(Robert Fraser Gallery) در لندن برپا شد. پس از آن آوازهی بينالمللي او به سرعت منتشر شده و يك رشته نمايشگاههاي يكنفرهی پيدرپي از آثارش در انگليس و بسياری كشورهای جهان برگزار شد. در سال 1973 نخستين نمايشگاه از آثار چاپي وی با عنوان مروری بر آثار در مجموعه گالريهاي وادينگتون در لندن به معرض ديد عموم گذاشته شد و پس از آن نيز در گالريهاي تورتو، سانتامونيكا، كاليفرنيا و به صورت تور در موزهی هنر فونيكس در آريزونا (1977) به نمايش گذاشته شد. از آن پس نمايشگاههای زنجيرهای متوالی از آثار وی در گالري هنر واكر در ليورپول (كه شامل نقاشیهای وی در سالهاي 81- 1963 بود) و سپس به صورت تور در گالري تيت در لندن (1981)، گالري وادينگتون در لندن (1981)، گالري نيشيمورا در توكيو (1982)، گالري آرنولفيني در بريستول (1983)، موزه ملي هنرهاي زيبا در ريودوژانيرو همراه با يك تور جنبي در 12 حوزه در آمريكاي جنوبي (87- 1985) و 3 حوزه در پرتغال (90- 1989) و گالري كليولند در ميدلزبورو (1988) برگزار شد. بين سالهاي 93- 1992 نمايشگاه ديگري از آثارش در گالري سرپنتين در لندن برپا گرديد و پس از آن نيز به گالريهای ديگری در اروپا و آمريكا از جمله آلن كريستي (لندن، 1999)، هيوارد (لندن، توسط كنسولگري انگليس) و به صورت تور در موزه ملي تاريخ هنر در لوكزامبورگ، بنياد كالوست گلبنكيان در ليسبون و مركز هنري انگليسي ييل در نيوهاون كانكتيكات منتقل شد. آثار وي شامل مجموعههاي متعدد كليدی است كه از 1961 تا امروز در سراسر جهان به نمايش درآمده است. در ميان آثار كلفيلد، مجموعههاي زيادي از طراحيهاي صحنه و لباس وجود دارد كه از جمله براي بالهای است كه توسط مايكل كردر در رويال اپرا هاوس اجرا شد. همچنين وي مشاور طراحي قالي براي دفاتر كنسولگري بريتانيا در منچستر (1991) و طراحي يك طرح موزاييكي بزرگ تحت عنوان "برگهاي گل سوسن" بوده است. كلفيلد در سال 1994 عكسها و برچسبهايي براي موزه ملي ولزكارديف طراحي كرد و در 1995 طراحي صحنه و لباس "راپسودي" ساختهی فردريك اشتون در رويال اپرا هاوس را به عهده گرفت كه در سال 1996 هم در اپراي ملي پاريس اجرا شد
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا (هارمنس زئون فان رين)، ملقب به رامبراند در15 جولاي سال 1606 در (ليدن) هلند و دريك خانواده تقريبا فقير متولد شد، پدرش يكآسيابان و مادرش دختر يك نانوا بود. عليرغم اينكه خانواده او در تنگدستي به سرميبردند، اما آرزوي پدر و مادر، تحصيلفرزندان بود. لذا رامبراند را به مدرسه (لانين)در ليدن فرستادند، تا در آنجا به كسب علمبپردازد. رامبراند هوش زيادي در آموختنداشت و در 14 سالگي توانست دوران مدرسه رابه پايان برساند. مادر و پدر از او خواستند كه بهدانشگاه برود، اما رامبراند علاقهاي به درسخواندن نداشت و احساس ميكرد از يك قلممو وجعبهاي از رنگ و تكهاي كاغذ، لذت بيشتريميبرد; اما به اصرار والدين، مجبور به ثبتنام دردانشگاه ليدن شد. همانطور كه انتظار ميرفتدر دانشگاه پيشرفتي نداشت و درس را نيمه كارهرها كرد و رو به هنر نقاشي آورد. در ابتدا شاگرد (جكوب ون اسوانبراش) شد.سپس به آمستردام رفت و زير نظر اساتيدي چون(پيتر لاستمان) به آموزش تكنيك رنگ و بازي بانور و سايه شد. البته (پيتر لاستمان) علاوه برآموزش نقاشي به او درباره زندگي اسطورهها،تاريخ اديان و علوم تاريخ مطالب زيادي آموختو به او ياد داد از اين نمادها در نقاشي استفادهكند. همچنين رامبراند تحت تاثير (كار واژيو) نقاشبزرگ ايتاليايي قرار گرفت. اين نقاش ايتاليايي درآثارش از نور و سايه استفاده ميكرد و همينتكنيك به اصليترين نقطه كار رامبراند تبديل شد.رامبراند بعد از تعليم در آمستردام به ليدنبازگشت و در زادگاهش به يادگيري و تمريننقاشي پرداخت. او ميخواست كار خود را بهبهترين نحو ارائه دهد و در اين راه هم موفق بود. ورود به عرصه هنر نقاشي رامبراند در 22 سالگي به يك استاد در زمينهنقاشي تبديل شد و پذيراي شاگردان نقاشي بود،در اين زمان حدود 100 پرتره از چهره خود وديگران نقاشي كرد و در كارنامه هنرياش ثبتشد. رامبراند در سال 1631 براي آموزش بيشترنقاشي به آمستردام رفت و سعي كرد به عنوان يكپرتره نگار به شهرت و ثروت برسد و در همان زمانبود كه آثاري چون (قرباني كردن ايزاك) و اثراسطوره (داني) را كشيد. وي در همان سال با(ساسكيا ون يولنبراگ) دختري زيبا و برادرزادهيك دلال ثروتمند تابلوهاي هنري آشنا شد وچندين پرتره از صورت وي كشيد و به او هديهداد، در اين ميان عاشقي و دلدادگي ميان اين دومنجر به ازدواج شد. رامبراند در اين دوران ميكوشيد تا از برخينمادهاي ديني در كار خود استفاده كند. بسيارياز آثار او در زمينه نمادهاي مذهبي ماندگاريبيشتري نسبت به ديگر كارهاي وي پيدا كرد.تابلوي (ساختمان سامسون) در سال 1636يكي از آثار مذهبي اوست. در طول اين دهه آتليه نقاشي رامبراند مملو ازدانشجويان و هنرجويان رشته نقاشي بود و او ازاين راه كسب درآمد ميكرد. رامبراند از سال1637 به دنبال تكنيك خاصي بود كه درطراحي پرترههايش به خوبي مشاهده ميشد. رامبراند مردي ولخرج بود و يك كلكسيونر بزرگبه حساب ميآمد و همين شيوه زندگي او را سال1641 به ورشكستگي كشاند. آن سالها برايرامبراند دوراني نكبت بار بود. مرگ سه فرزندشغمي بزرگ بر دلش گذاشت. در سال 1643همسر دوست داشتنياش بعد از زايمان چهارمشكه پسري به دنيا آورد، چشم از جهان فروبست.رامبراند نام پسرش را (تيتسو) نهاد. او براي پرستاري فرزندش، زني بيوه به نام(هندريكي استوفل) را استخدام كرد كهمدلهاي نقاشي وي نيز ميشد. چندي بعد ايندو با هم ازدواج كردند، اما او هرگز جاي همسراول رامبراند را پر نميكرد. رامبراند در فقر به سرميبرد، حتي پولي نداشت تا به كسي بدهد تامدلش شود. لذا مجبور بود پرتره خودش راترسيم كند. مرگ همسر دومش در سال 1663 و مرگ تنهاپسرش كه 27 سال بيشتر نداشت، در سال1668، حوادثي بودند كه دست به دست همدادند تا كارهاي رامبراند در سالهاي بعد مملو ازغم و اندوه باشد. وضعيت مالي و ورشكستگي او تاسالها به درازا كشيد، اما او با اعتماد به نفس وقدرت كار ميكرد. بسياري از آثار رامبراند در آندوران مورد تحسين قرار گرفت. بالاخره 11 ماه بعد از مرگ فرزندش، رامبراند در14 اكتبر سال 1669 در آمستردام چشم ازجهان فرو بست. آثار اين نقاش بزرگ حدود 600 اثر از تابلوهاي نفيس رامبراند بجامانده است. البته او بيش از اين تعداد نقاشيكشيد، اما با گذر زمان و بروز جنگ جهاني اول ودوم و همچنين تاثير بد تغييرات آب و هوايي،بسياري از پرترهها و نقاشيهاي رنگ و روغنرامبراند از بين رفته است. هم اكنون تعدادي ازتابلوهاي اين نقاش معروف در موزه هنري (سائوپائولوي) برزيل، (لوور) فرانسه و (ريجكس)آمستردام نگهداري ميشود. معروفترين تابلوهاي وي (يعقوب و پسرانش)،(سنت پائول آزاد شده از زندان)، (دختر جواندر آستانه در نيمه باز)، (آسياب)، (خانواده)،(درس تشريح)، (سامري طوبيا و خانوادهاش) و(نگاه شب) ميباشد. كشف پرتره تازه رامبراند پرتره تازهاي از چهره رامبراند، نقاش بزرگهلندي كشف شد. متخصصان توانستهاند اينپرتره را از زير لايههاي رنگي كه چهره يكاشرافزاده روس را نشان ميداد بيرون آوردند.اين متخصصان با دقت و ظرافت لايههاي مختلفاين نقاشي را برداشتند، تا چهره رامبراند با چانهگرد و چشمان دلنشين از زير آن پيدا شود. اينچهره كاملا به پرترههاي ديگر اين نقاش شبيهاست. اين پرتره در سال 1634 وقتي رامبراند28 ساله بود، توسط او كشيده شده است. احتمالاچند سال بعد يكي از شاگردان او با افزودنگوشواره، ريش كوچك، مويبلند و كلاه مخمليروسي، آن را به چهره يك اشرافزاده روسيبدل كرده است. هماكنون با برداشتن لايههاياضافي اين نقاشي، پي به اصليت آن بردهاند. رامبراند تنبلي چشم داشت پژوهشگران دانشگاه پزشكي (هاروارد)، اعلامكردند با بررسي برروي پرترههاي رامبراند كه ازصورتش كشيده بود، اين طور بر ميآيد كه اودچار تنبلي چشم بوده است. به گفته اين پزشكان، احتمالا اين نقص در رامبراندسبب شده بود كه دنيا را به شكل تصويري تخت ومسطح ببيند. ميزان بودن چشمها به افراد اينتوان را ميدهد كه همه چيز را سه بعدي ببينند،اما پژوهشگران باتحقيق برروي 24 نقاشيرامبراند به اين نتيجه رسيدند كه در همه اين آثاربجز يكي، چشم سمت راست تابلو به جلو خيرهشده و چشم ديگر به سمت بيرون از تابلو متمايلاست. پژوهشگران بر اين عقيدهاند كه چشم چپ اومشكل داشته، چرا كه او با نگاه كردن در آينه ازخود نقاشي ميكرده است. به گفته پژوهشگراننتايج اين تحقيق نشان ميدهد كه معلوليتهاهميشه هم به ضرر انسان نيستند و ميتوانند درزمينه و رشتههاي ديگر به سود او تمام شوند. يكي از تابلوهاي ربوده شده رامبراند با پست پسفرستاده شد يكي از تابلوي نقاشي رامبراند كه در سال 1939ميلادي توسط نازيها ربوده شده بود، از طريقپست به كلكسيون آثار هنري غارت شده در اروپاعودت داده شد. در پي تهاجم آلمان نازي به كشور چكسلواكي،نازيها 700 اثر هنري را دزديده بودند. در اينميان تابلوي سنت پائول در زندان، اثر رامبراند بهچشم ميخورده كه اكنون توسط شخص ناشناسيبا يك بسته پستي به كلكسيون آثار هنري غارتشده، در اروپا واقع در شهر لندن ارسال شد. اينشخص در ازاي باز پس دادن تابلو هيچ تقاضايينكرده و با ميل خود، آن را باز پس داده است.
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا پیر آگوست رنوار نقاش دریافتگر (امپرسیونیست) فرانسوی و پدر ژان رنوار کارگردان میباشد. پیر آگوست رنوار،نقاش فرانسوی، در سال ۱۸۴۱ در فرانسه به دنیا آمد.ابتدا به عنوان هنرمند تجاری و سپس چندین سال به عنوان نگهبان موزهٔ لوور پاریس کار کرد. در سال ۱۸۶۲ برای تحصیل نزد چارلز گلیر (Charles Gleyre) رفت و در استودیو شخصی او با بازیل (Bazille)، کلود مونه (Monet)و سیسلی( Sisley) آشنا شد و به عضویت گروه آنها درآمد. در سال ۱۸۷۰ اولین طرح خود را کشید و از آن پس اغلب با مونه کار کرد. وی در دومین، سومین و هفتمین دور نمایشگاه امپرسیونیسم همراه مونه و دیگر پیشگامان این مکتب نقاشی شرکت کرد و در طی سالهای ۱۸۷۸ تا ۱۸۸۳ نمایشگاههایی را به صورت انفرادی برپا کرد. در سال ۱۸۷۵،مشکلات مالی هنرمندان سبک امپرسیونیسم آنها را وادار به حراج آثار خود کرد. در سال ۱۸۹۰ برای آخرین بار در یک نمایشگاه گروهی همراه دیگر امپرسیونیستها شرکت کرد و مدال لژیون را نصیب خود کرد. رنوار با وجود ناراحتیهای جسمانی که داشت تا آخر عمر به نقاشی کشیدن ادامه داد و سرانجام در سال ۱۹۱۹ در فرانسه درگذشت.
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا ونسان ویلِم ون گوگ نقاش نامدار زاده هلند بود. ون گوگ عاشق گل آفتابگردان بود. بیشتر از ۲۰۰ تابلوی گل آفتابگردان کشید. میگفت: زردی آفتابگردان بهترین رنگی است که می توان پیدا کرد. خیلی شاد است. واقعا شاد است. تعدادی از اثر های هنری ونسان وان گوک از مشهورترین آثار هنری است. او به عنوان یک پست امپرسیونیست شناخته شده. او از کشمکش های بیماری روانی رنج می برد و در طی یک حادثه قسمتی از گوشش را برید. ونگوگ جوانی خود را به عنوان دلال هنری، معلم و واعظ هنری گذراند. او کار هنری خود را به عنوان یک هنرمند از سال 1880 و در سن 27 سالگی شروع کرد. او در ابتدا از رنگهای تیره و محزون استفاده می کرد تا اینکه در پاریس با امپرسیونیسم و نیو امپرسیونیسم آشنا شد و این رو به رویی و آشنایی پیشرفت هنری او را سرعت بخشید. او در 10 سال آخر عمرش حدود 900 نقاشی و 1100 طراحی بر جای گذاشت. برخی از مشهور ترین آنها در 2 سال پایانی عمرش کشیده شده اند. او در 2 ماه پایانی عمرش تنها 90 نقاشی برجای گذاشت. در سال 1890 به دکتر روانشناس (Dr.Gachet) که از او پرتره ای کشیده است، مراجعه کرد. پیسارو این دکتر را به او معرفی کرد. اولین برداشت وان گوک از دکتر این بود که دکتر خودش از او بیمار تر است. فرورفتگی و افسردگی وان گوک عمیق تر شد و در جولای 1890 در سن 37 سالگی به سمت کشتزار ها قدم زد و گلوله ای در سینه اش خالی کرد. او در روز بعد در مهمان سرای Ravoux مرد. برادرش به بالین او آمد و او آخرین احساسش را اینگونه بیان کرد(غم برای همیشه باقی خواهد ماند)).
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا کلود مونه بنیانگذار سبک امپرسیونیسم كلود مونه (Claude Monet) موسوم به اسكار كلود مونه يا كلود اسكارمونه بنيانگذار سبك امپرسيونيسم در عرصه نقاشي بود. مونه به فلسفه امپرسيونيسم نيز بها داد، در واقع نام امپرسيونيسم برگرفته از نامي است كه او بر يكي از آثار نقاشي خود گذاشته است: طلوع امپرسيون. مونه در 14 نوامبر 1840 در پاريس پا به عرصه وجود گذاشت. در سال 1845 به همراه خانوادهاش به بندر لوهاور رفت و در سال 1851 به رغم خواسته پدر كه ميخواست كلود نيز مانند ساير افراد خانواده مغازهايي بزند و در آن به كار مشغول شود، او به دبيرستان هنر لوهاور رفت.او در ابتدا با ذغال تصاويري ميكشيد وآنها را به قيمت 10 يا 20 فرانك ميفروخت. اولين معلم او در زمينه نقاشي ژاك فرانسوا اوشار از شاگردان نقاش معروف ژاك لويي داويد بود. تا سال 7-1856 تحول خاصي در مونه ايجاد نشد، در اين سال نقاشي به نام "اوژن بودن" الهام بخش او شد و نقاشي رنگ و روغن را به مونه آموخت.بودن همچنين تكنيكهاي نقاشي در فضاي باز را به مونه آموخت. مونه اما پس از رفتن به پاريس به لوور رفت و در آنجا نقاشاني را مشاهده كرد كه از آثار استادان قديمي كپيه برداري ميكردند.مونه سالها در پاريس ماند و در اين زمان دوستان زيادي پيدا كرد كه يكي از آنان ادوارد مانه بود.چندي بعد به پياده نظام در الجزاير پيوست و دوسال را در آنجا خدمت كرد.مونه پس از بازگشت از الجزاير به شدت نسبت به آموزههاي قديمي نقاشي احساس سرخورگي كرد، درنتيجه به همراه دوستان نقاشي نظير پير اگوست رنوار ، فردريك بازيل و آلفرد سيسلي دست به تاسيس سبك جديدي در زمينه هنر نقاشي زد. از مشخصههاي اين سبك نقاشي كه در فضاي باز ترسيم ميشود، نشان دادن تاثير امواج نور خورشيد بر طبيعت، استفاده از رنگهاي شكسته و كشيدن سريع قلم مو بر بوم است.اين سبك چندي بعد امپرسيونيسم نام گرفت. مونه در زمان جنگ فرانسه و پروس(منطقهاي كه در سال 1871 در كنار ساير ايالات آلماني زبان كشور آلمان را تشكيل داد) به انگلستان پناهنده شد. او در آن زمان به مطالعه بر آثار جان كنستابل و جوزف مالورد ويليام ترنر پرداخت. اين دو نقاش برجسته انگليسي كه در زمينه ترسيم مناظر تخصص داشتند.تاثير به سزايي بر نوآورييهايي كه مونه در زمينه رنگ نقاشي پديد آورد، گذاشتند. مونه در سال 1872 يا 1873 نقاشي امپرسيون، طلوع خورشيد را ترسيم كرد.اين نقاشي نمايي بود از منظره بندر لوهاور.از نام همين نقاشي بود كه لويي لروي منتقد آثار نقاشي نام امپزسيونيسم را ابداع كرد نامي كه بعدها امپرسيونيستها آن را به خود نسبت دادند.مونه در سال 1977 يكي از آثار بديع خود را به نام ايستگاه ترن سن لازار پديد آورد. مونه در سالهاي 1880 و 1890 به ترسيم تعدادي از استادانه ترين نقاشيهاي خود پرداخت. در اين نقاشيها عنصر نور و شرايط آب و هوايي بيش از ساير عناصر جلوه ميكنند. مونه با تكيه بر اين عناصر آثار زيبايي نظير كيليساي جامع روئن ساختمانهاي پارلمان ، صبحهاي سن و نيلوفرهاي آبي را خلق كرد.مونه به ترسيم آثاري از طبيعت محل سكونتش در ژيورني علاقه داشت.او در ژيوني كه بيش از چهار دهه از عمر خود را در آن منطقه گذراند، از نيلوفرهاي آبي واقع در بركه روبروي منزل محل سكونتش آثار بديعي را خلق كرد.او همچنين از پلي كه در باغش در ژيورني واقع بود چندين تابلوي نقاشي كشيد و از كنارههاي زيباي رود سن نيز آثار زيبايي ترسيم كرد. مونه سرانجام پس از سپري كردن عمري پر فراز ونشيب در 5 دسامبر 1926 بر اثر ابلا به سرطان ريه درگذشت و در يك مراسن ساده در قبرستان كليساي ژيورني به خاك سپرده شد.ژرژ كلمانسو از نخست وزيران سابق فرانسه و سياستمدار مشهور دوران جنگ جهاني اول كه از دوستان مونه محسوب ميشد، در مراسم تشييع جنازه وي حضور يافت.
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا سالوادور فلیپه ژاسینتو دالی دومنک (به اسپانیایی: Salvador Felipe Jacinto Dalí Domènech) (۱۱ مه ۱۹۰۴ میلادی - ۲۳ ژانویه ۱۹۸۹ میلادی) نقاش فراواقعگرای اسپانیایی بود. دالی طراحی ماهر بود که بیشتر به خاطر خلق تصاویری گیرا و خیالی در آثار فراواقعگرایش به شهرت رسید. مهارت وی در نقاشی اغلب به تاثیر نقاشان رنسانس نسبت داده میشود.معروفترین اثر سالوادور دالی بهنام تداوم حافظه در سال ۱۹۳۱ خلق شد. وی همچنین در عکاسی، مجسمهسازی و فیلمسازی نیز فعالیت داشت. وی با والت دیسنی تهیهکننده و کارگردان شهیر آمریکایی در ساخت کارتن کوتاه و برنده جایزه اسکار «دستینو» که در سال ۲۰۰۳ و پس از مرگ وی منتشر شد، همکاری داشت. دالی همچنین با آلفرد هیچکاک در ساخت فیلم «طلسم شده» (۱۹۴۵ میلادی) همکاری کرد. دالی همواره بر «ریشه عرب» خود تاکید داشت و ادعا میکرد که اجدادش به نسل «مور»ها که جنوب اسپانیا را برای تقریبا ۸۰۰ سال در اختیار داشتند، باز میگردد. همچنین خانواده مادری دالی ریشهای یهودی در بارسلونا داشتند. دالی که شدیدا فردی خیالپرداز بود، علاقه وافری به انجام کارهایی عجیب برای جلب توجه دیگران داشت. این قبیل کارها اغلب برای کسانی که به هنر وی علاقه داشتند خستهکننده بود و به همان اندازه برای منتقدین وی، آزاردهنده به شمار میرفت. این نوع رفتار غیرعادی دالی گاهگاهی توجه افکار عمومی را بیشتر از آثار هنری وی جلب میکرد و در نتیجه، این رسوایی و بدنامی تعمدی منجر به شناخت گسترده عامه مردم و تقاضا برای خرید آثار وی توسط طیف گستردهای از مردم شد. سالوادور فلیپه ژاسینتو دالی دومنک در ۱۱ مه سال ۱۹۰۴ میلادی در شهر فیگوئرس (به اسپانیایی: Figueras) در منطقه کاتالونیای اسپانیا نزدیک به مرز فرانسه به دنیا آمد. برادر بزرگتر دالی بهنام سالوادور (زادهٔ ۱۲ اکتبر سال ۱۹۰۱ میلادی)، ۹ ماه قبل از تولد وی به دلیل بیماری التهاب روده و معده در اول اوت ۱۹۰۳ از دنیا رفت. پدرش، «سالوادور دالی ای کاسی»وکیل و دفترداری از طبقه متوسط بود که قوانین و انضباط سختگیرانهاش در خانه توسط همسرش ملایم شده بود و در حقیقت، «فلیپا دومنک فریس» مادر دالی تنها کسی بود که تلاشها و زحمات هنری پسرش را تشویق میکرد. والدین دالی هنگامی که پسرشان پنج سال بیشتر نداشت وی را سر قبر برادرش بردند و به او گفتند که روح برادرش در جسم او حلول کردهاست که وی آن را باور کرد. دالی در مورد برادرش گفتهبود: «(ما) شبیه به یکدیگریم مانند دو قطره آب، اما بازتابی متفاوت داریم. او احتمالا اولین نسخه من بود اما بیش از حد در کمال تصور شد.» او همچنین خواهری بهنام آنا ماریا داشت که ۳ سال از دالی کوچکتر بود. در سال ۱۹۴۹، او کتابی در مورد زندگی برادرش با نام «دالی از نگاه خواهرش» منتشر کرد. از دوستان کودکی سالوادور میتوان به فوتبالیستهای آینده باشگاه بارسلونا «ساگیباربا» و «جوزف سامیتیر» اشاره کرد. در ایام تعطیلات این سه نفر در پاتوقشان «کاداکس» (شهری بندری در استان خرونا در شرق اسپانیا) با هم فوتبال بازی میکردند. پس از شرکت دالی در مدرسه نقاشی، در سال ۱۹۱۶ و در جریان تعطیلات تابستانی و سفر به کاداکس با خانواده «رامون پیچوت»، وی برای اولین بار با نقاشی مدرن آشنا شد. پیچوتپاریس سفر میکرد. یک سال بعد، پدر دالی نمایشگاهی از آثار نقاشی با ذغال پسرش در منزل خانوادگیشان بر پا کرد. سالوادور جوان اولین نمایش عمومی از آثارش را به سال ۱۹۱۹ در سالن تئاتر شهرداری فیگوئرس برگزار کرد. نقاشی محلی بود که مرتبا به در فوریه ۱۹۲۱ و زمانی که دالی ۱۶ سال داشت، مادرش به دلیل سرطان سینه از دنیا رفت. او بعدها در مورد مرگ مادرش گفت: «بزرگترین ضربهای بود که من در زندگیم تجربه کردم. من او را میپرستیدم ... نمیتوانستم غم از دست دادن کسی را فراموش کنم که میپنداشتم ایرادات اجتنابناپذیر ضمیرم را محو میکند.» پس از مرگ مادر، پدر دالی با خواهر همسر سابقش ازدواج کرد. دالی برخلاف باور عدهای، از این ازدواج به دلیل علاقه و احترامی که برای خالهاش قائل بود، اظهار رنجش نکرد.
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا ادوارد مانه (1832-1883) امپرسيونيست نقاش مشهور فرانسوى در چنين روزى در سال ۱۸۳۲ در پاريس و در خانواده اى تحصيلكرده به دنيا آمد. پدرش آگوست ادوارد مونه از مقامات رسمى وزارت دادگسترى فرانسه بود و مادرش يوجين دزيره مونه اهل مطالعه بود و دستى در نويسندگى داشت. پدر ادوارد بسيار علاقه داشت فرزندش راه او را ادامه دهد و در رشته حقوق تحصيل كند و براى همين وقتى فرزندش از آرزوى خود گفت اينكه چقدر دوست دارد نقاش شود، به شدت با او مخالفت كرد. به مدرسه نظامى رفت و در ۱۶ سالگى با نيروى دريايى به ريودوژانيرو رفت. پس از بازگشت نتوانست در امتحان ورودى آكادمى نظامى قبول شود و از راه يابى به دانشگاه بازماند. در جنگ سرسخت با پدر بالاخره سر از استوديو نقاشى «توماس كوتور» درآورد و به رغم تنش هاى فكرى با استاد خود تا سال ۱۸۵۰ در همان استوديو ماند. در طول همين زمان كه در آتليه استاد كوتور بود، سفر هاى زيادى به خارج از فرانسه داشت و از روى كار بسيارى از آثار معروف كپى بردارى كرد. مونه در سال ۱۸۵۹ نخستين اثر كانسپچوال خود را ارائه داد كه به رغم نقاط قوت از سوى منتقدان آثار هنرى رد شد. اما مونه مايوس نشد و در ۱۸۶۱ «خواننده اسپانيايى» را به نمايشگاه ارائه داد كه نه تنها موفق شد در نمايشگاه به نمايش درآيد كه جايزه افتخارى مركز سالون را به دست آورد. اين موفقيت بزرگ را مى توان تنها افتخارى است كه در سال هاى متمادى و آتى نصيب مونه شد. در سال ۱۸۶۳ مونه با يك نقاش هلندى به نام «سوزان لنهوف» ازدواج كرد. در همان سال مونه يكسرى كار كشيد كه در ميان آنها «موسيقى» و «كارت هاى تويلرى» هر چند پذيرفته شد اما مخاصمه هاى زيادى با خود همراه داشت. ضمن اينكه در سال ۱۸۶۳ يكى ديگر از كار هاى او در نمايشگاه سالون كه خود او دو سال پيشتر جايزه افتخارى آن را برده بود پذيرفته نشد و برجاى آن، اثر او سر از سالن برگشتى ها درآورد كه امپراتور فرانسه تحت فشار نقاشانى كه كار هاى آنها از گالرى ها برگشت مى خورد، افتتاح كرده بود. كار مونه كه در اين نمايشگاه به نمايش درآمد، اثرى درخور ولى نقد هايى كه به او شد بسيار نااميدكننده بود.در سال ۱۸۶۵ كار مونه به نام «المپيا» خشم صاحبان گالرى سالون را برانگيخت و خاصيت كينه جويى مونه از همان زمان در پاريس منتشر شد. او كه از نقد ها و حمله ها خسته شده بود، راهى اسپانيا شد و كار هاى او مورد قبول نقاش اسپانيايى «ديه گو ولازكوئز» قرار گرفت كه مونه او را «نقاش نقاشان» مى ناميد.در فرانسه مونه دو دوست نزديك و وفادار داشت. يكى از آنها شارل بودلر شاعر بود كه در ۱۸۶۲ قطعه شعرى براى يكى از تابلو هاى مونه سرود و منتقدان اين دو را در رديف هم قرار داده و «انتقام جويان» خواندند. همچنين دوست ديگر مونه «اميل زولا» بود كه در ۱۸۶۶ و در حالى كه گالرى سالون بار ديگر كار هاى مونه را رد كرده بود مجموعه مقالاتى نوشت و به چاپ رساند و از كار هاى او ستايش كرد. در ۱۸۶۷ زولا مجموعه مقالات خود را به صورت كتاب به چاپ رساند و در آن اعلام كرد كه جاى واقعى كار هاى مونه موزه لوور است و اين كتاب را با طرح چهره مونه روى جلد كتاب، به چاپ رساند. در ۱۸۶۸ مونه به هزينه خود ۱۵۰ اثر خود را در نمايشگاه هنر هاى معاصر و در كنار ديگر نقاشانى كه به سبك او كار مى كردند به اجرا درآورد چرا كه معتقد بود اين طورى كار هاى او بهتر درك و فهميده مى شوند.هر چند مونه معتقد بود كه هنرمند بايد در زمان خودش زندگى كند و از ديد خود نقدى به زمان حال داشته باشد، با اين حال دو اثر مذهبى خلق كرد كه شاهكار به حساب مى آيند.«مسيح مرده و فرشتگان» و «تمسخر سربازان به مسيح» نام اين دو اثر است كه در ۱۸۶۴ و ۱۸۶۵ به نمايش درآمد و به جاى تحسين، مورد تمسخر و استهزا قرار گرفتند. تنها كسى كه از كار هاى او دفاع كرد زولا بود كه در آن زمان مشغول جا انداختن سبك رئاليسم بود و از اين رو كار هاى مونه را خوب درك مى كرد.هر چند در دهه ۱۸۶۰ تصور بر اين بود كه مونه تاثير زيادى بر جريان فكرى نقاشان امپرسيونيست گذاشته اما به تدريج معلوم شد كه خود او بيشتر از اين جريان متاثر بوده است. به تدريج پالت رنگى او رقيق تر شد و خط ها حالت حمله و استحكام كمترى داشتند و بسيار به كار هاى «كلود مونه» نزديك شد. ضمن اينكه با حفظ حشر و نشر خود با هنرمندان امپرسيونيست، هيچ وقت در نمايشگاه هاى گروهى آنها شركت نكرد.در سال ۱۸۸۱ بالاخره مونه جايزه و نشان ويژه «لژيون دونور» را در حالى دريافت كرد كه به شدت بيمار بود. مداوا در بيمارستان «بلوو» جواب نداد و كار با رنگ روغن برايش سخت شد و از اين رو كار با گچ پاستل را آغاز كرد. در بهار ۱۸۸۳ پاى چپ او را قطع كردند اما به كار خود ادامه داد و در آوريل همان سال در پاريس درگذشت.
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا سبک جورج شرایدن نولز بسیار دلپذیر و زیبا بوده که یاد آورد روز های گذشته درپهنه تاریخ زمان ملکه ویکتوریا است. جورج شرایدن نقاش و هنرمندی بود که بسیاری وی را نمی شناسند و درمورد زندگی کوتاهش که در انگلستان در شهر منچستر غربی سپری شده است چیزی نمی دانند. وی جوانی را در شهر منچستر گذراند و در سال 1883 در منچستر اقامت داشت و اثارش را بیشتر در منچستر به نمایش درآورد بطوری که 32 اثر را در گالری هنری منچستر سیتی به نمایش گذاشت. فردریک جی برادر و ژولیت خواهرش بود که هر سه با هم زندگی می کردند. برادرش یکی از ملاکان بزرگ انگلستان بود که وی هم تلویحا نقاشی می کرد. ولی ژولیت خواهرش در نقاشی هنرمندی چیره دست بود . جورج شرایدن نقاش اکادمی بود و مانند خیلی از هم دوره ای هایش تمریناتش را ادامه داد البته با یک روش , سبک و رنگهای جدید که اثارش را بی نظیز کرده بود. به طوری که کارهایش در آن دوره با کار های دیگر هنرمندان تفاوت فراون داشت. هنگامی که اثارش در نمایشگاه های معتبر منچستر به نمایش درمیامد همه انتظار داشتند با یک هنرمند معتبر اکادمی روبروشوند و این باعث تعجب همگان می شد. شرایدن در میانسالی در قرن 18 میلادی سبکش تغیر می کند و اغلب از خودش در حالات شوخی و شادی و درزمان استراحت ویا تفریح الهام میگرفت که اثارش در این دوره یاد آور اثار نقاشانی چون آرتور جان الزلی Arthur John Elsley" " و فردریک مورگان" Frederick Morgan" دو تن از نقاشان معاصرش است. شرایدن در سال 1885 به لندن رفت و در نمایشگاه های معتبر لندن اثارش را به معرض دید گذاشت. وی ازسال 1885 تا 1919(میلادی) در نمایشگاه رویال اثرش را به معرض دید گذاشت. وی در سال 1889 هم دوره ای های خودش را به تصویر کشید. برخی از اثار وی: باغ میوه در سال 1890 در سرزمین شالوند در سال 1891 گهواره گربه در سال 1891 افسانه جادوگر در سال 1892 اخرین شاعر در سال 1892 نرگش رزد در سال 1892 فردیناد و میرندا در سال 1893 مزاحم در سال 1894 یک نگاه دزدکی کوچولو در سال 1894 شوالیه وقهرمان 1895 نامه عاشقانه در سال 1900 آواز عاشقانه در سال 1915 دروازه قدیمی در سال 1919 اثار خلق شده توسط این هنرمند 108اثر در نمایشگاه رویال, 28 اثر درگالری هنری والکر واقع در لیورپول 32اثر در گالری هنری منچستر سیتی و 3 اثر در انیستیتو گلسگو بوده است.
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا ژرژ سورا (۲ سپتامبر ۱۸۵۹ - ۲۹ مارس ۱۸۹۱) نقاش فرانسوی و بنیانگذار نودریافتگری (نئو امپرسیونیسم) بود. اثر بزرگش «بعد از ظهر یکشنبه در جزیرهٔ گراند ژات» یکی از تصاویر مطرح سده نوزدهم نقاشی است. سورا در پاریس از پدر و مادری فرانسوی زاده شد. در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس با پیروی از سنت انگر به فراگیری نقاشی پرداخت. از نقاشانی چون دولاکروا، پووی و منظزه نگاران گروه باربیزون تأثیر پذیرفت. در۱۸۸۳ ضمن آگاهی از امپرسیونیسم، به پرورش علمی رنگ و ترکیب بندی با عنوان ساختار و ارتباط روی آورد. در ۱۸۸ نمایشگاه انفرادی خود را در پاریس بر پا کرد؛ در ۱۸۹۲ نمایشگاههای یادمانی او در برکسل و پاریس تشکیل شدند. نمایشگاه عمدهٔ مرور اثار وی در ۱۹۰۵در پاریس تشگیل گردید. آراء و اندیشههای او دربارهٔ نقاشی در کتاب «از دولاکروا تا نئوامپرسیونیسم» نوشتهٔ پل سینیاک در ۱۸۹۹ در پاریس انتشار یافت. سورا بنیانگذار نو دریافتگری، و یکی از هنرمندان کاوشگر و نوآور اواخر سده نوزدهم بود. سورا بنیانگذار نودریافتگری سورا از طریق دوستش سینیاک با امپرسیونیسم آشنا شد و ضمن استفاده از روش نقاشی امپرسیونیستی در آغاز کار، به مطالعهٔ نظریه علمی دید رنگی پرداخت. زیرا ذهن او شکل گرفته از سنت کلاسیک بود و نقاشیهایش آن نوع تفحص تدارکاتی و کار صبورانه را میطلبید که از ضرورتهای نقاشی تاریخی بود. مطالعهٔ نظری رنگها این اندیشه را در ذهن او جای داد که با نقطه چینی منظم رنگ مایههای خالص، به بهترین نحو میتوان به دقت و شفافیت دست یافت. امیدوار بود که رنگها بدین ترتیب در چشم (یا به عبارتی در مغز) نگرنده با یکدیگر ممزوج شوند، بی آنکه از قوت و نابناکیشان کاسته شود. ولی این تکنیک گزافه آمیز، که با نام نقطه چینی (پوانتیلیسم) شناخته شد، باعث گردید که بر اثر نامشخص شدن خط و مرزها و ترکیب شکلها از نقطه چینهای چند رنگ، خوانایی تصاویر مخدوش شود. بنابر این سورا بر آن شد که پیچیدگی تکنیک نقاشی خود را با ساده سازی فرمها جبران کند. تأکید سورا بر خطوط عمودی و افقی وی را از بازنمایی امانتدارانهٔ نمودهای طبیعی جدا کرد و به کاوش طرحهای بدیع و پر حالت متمایل کرد. اثر معروف سورا بعد از ظهر یکشنبه در جزیرهٔ گراندژات، مردم از طبقهٔهای متفاوت جامعه را در یک پارک نشان میدهد. دو سال از سورا وقت گرفته شد، تا این نقاشی با عرض ده پا را تکمیل کند. او بیشتر از آن در پارک وقت صرف کرد تا طرح اولیه، برای این کار اماده کند.( در حدود شصت مطالعه وجود دارد). این اثر اکنون در مجموعهٔ دائمی مؤسسهٔ هنر شیکاگو در معرض نمایش است. در تکنیکی که سورا تکامل بخشید وقتی تجزیهٔ رنگها به مؤلفههای تشکیل دهندهٔ آنها مد نظر باشد دیویزیونیسم (پردازرنگ) نامیده میشود. و هنگامی که به شیوهٔ کاربرد رنگها روی بوم توجه گردد نقطهچینی (پوانتیلیسم) خوانده میشود.
پاسخ : زندگینامه نقاشان معروف دنیا پاتريك كلفيلد( Patrick Caulfield ) هنرمند پاپ( Pop artist ) ، پاتريك كلفيلد( Patrick Caulfield ) به خاطر مطالعاتش روی طبيعت بيجان و فضاهای داخلی شهرت دارد. تصاوير رنگي و برجستهی او به عنوان يكي از هنرمندان دههی 1960، اغلب با پاپآرت قرين است. نيكلاس سروتا ( Nicholas Serota ) مدير گالري تيت( Tate Gallery)، كلفيلد را به عنوان يكي از مهمترين تصويرسازان در ميان نسل مستعد هنرمندان انگليسي معرفي ميكند و ميگويد:" طبيعت بيجانها و طراحيهای داخلي او توجه را به خود جلب ميكنند و با سبكي صريح و نافذ كار شدهاند." در سال 1999 پاتريك كلفيلد در مصاحبهاي با روزنامهی ابزرور (Observer newspaper) دربارهی علاقهاش به طراحي فضاهاي داخلي گفت كه اين پيشرفت را مديون مدرسهی هنر و در واكنش نسبت به رآليسم اجتماعي ميداند. وی گفت:" بنابراين سعي كردم كارهايي را اجرا كنم كه واقعا برايم غريب و بيگانه بودند، يعني بوجود آوردن فضاهايی داخلی كه خود هرگز نديده بودم. من تمايل داشتم كه چيزهايي را انتخاب كنم كه كمي قديمي و از مدافتادهاند تا حال و هوای فضاها را به زماني دورتر اختصاص دهند." يكی از نقاشيهاي وي با نام "ساعت خوش"( Happy Hour) كه در سال 1996 اجرا شد، يك پرتو نور، يك گيلاس شراب و يك علامت خروج را نشان ميدهد. از وی نقل شده است كه نقاشي را با نور شروع كرد بدون اين كه واقعا بداند آن را چگونه به پايان خواهد رساند. پاتريك كلفيلد در سال 2005 و در سن 69 سالگي از دنيا رفت. ديويد هاكني ( David Hockney ) دربارهی او گفته است: "او هنرمندي منحصر به فرد بود. آدمي خاص، واقعي و يك نمونهی خارقالعاده، يك آدم كامل. من هميشه كارهايش را دوست داشتم و از مرگ او بسیار غمگين شدم." پيتر بليك( Peter Blake ) نيز در اين باره گفته است: « من و پاتريك اغلب با گالریهای مشتركي كار ميكرديم. او نقاشي است كه هميشه او را تحسين كردهام. قهرمانان او كوبيستها بودند و من واقعا او را به عنوان يك كوبيست امروزي ميبينم، نه يك هنرمند پاپآرت.» پاتريك كلفيلد در حالي در لندن چشم از جهان فروبست كه نمايشگاهي از آثارش در گالری وادينگتون( Waddington Gallery) در پايتخت انگلیس،شامل مروری بر بيش از 30 سال از آثار اين هنرمند برپا شده بود. وی بين سالهاي 1956 تا 1960 در مدرسة هنرهاي چلسي و پس از آن نيز تا سال 1963 در كالج سلطنتي هنر در لندن به تحصيل پرداخت. از سال 1963 تا 1971 نيز در همان مدرسهی هنرهای چلسي به تدريس اشتغال داشت. نخستين نمايشگاه انفرادي كلفيلد در سال 1965 در گالري رابرت فريزر(Robert Fraser Gallery) در لندن برپا شد. پس از آن آوازهی بينالمللي او به سرعت منتشر شده و يك رشته نمايشگاههاي يكنفرهی پيدرپي از آثارش در انگليس و بسياری كشورهای جهان برگزار شد. در سال 1973 نخستين نمايشگاه از آثار چاپي وی با عنوان مروری بر آثار در مجموعه گالريهاي وادينگتون در لندن به معرض ديد عموم گذاشته شد و پس از آن نيز در گالريهاي تورتو، سانتامونيكا، كاليفرنيا و به صورت تور در موزهی هنر فونيكس در آريزونا (1977) به نمايش گذاشته شد. از آن پس نمايشگاههای زنجيرهای متوالی از آثار وی در گالري هنر واكر در ليورپول (كه شامل نقاشیهای وی در سالهاي 81- 1963 بود) و سپس به صورت تور در گالري تيت در لندن (1981)، گالري وادينگتون در لندن (1981)، گالري نيشيمورا در توكيو (1982)، گالري آرنولفيني در بريستول (1983)، موزه ملي هنرهاي زيبا در ريودوژانيرو همراه با يك تور جنبي در 12 حوزه در آمريكاي جنوبي (87- 1985) و 3 حوزه در پرتغال (90- 1989) و گالري كليولند در ميدلزبورو (1988) برگزار شد. بين سالهاي 93- 1992 نمايشگاه ديگري از آثارش در گالري سرپنتين در لندن برپا گرديد و پس از آن نيز به گالريهای ديگری در اروپا و آمريكا از جمله آلن كريستي (لندن، 1999)، هيوارد (لندن، توسط كنسولگري انگليس) و به صورت تور در موزه ملي تاريخ هنر در لوكزامبورگ، بنياد كالوست گلبنكيان در ليسبون و مركز هنري انگليسي ييل در نيوهاون كانكتيكات منتقل شد. آثار وي شامل مجموعههاي متعدد كليدی است كه از 1961 تا امروز در سراسر جهان به نمايش درآمده است. در ميان آثار كلفيلد، مجموعههاي زيادي از طراحيهاي صحنه و لباس وجود دارد كه از جمله براي بالهای است كه توسط مايكل كردر در رويال اپرا هاوس اجرا شد. همچنين وي مشاور طراحي قالي براي دفاتر كنسولگري بريتانيا در منچستر (1991) و طراحي يك طرح موزاييكي بزرگ تحت عنوان "برگهاي گل سوسن" بوده است. كلفيلد در سال 1994 عكسها و برچسبهايي براي موزه ملي ولزكارديف طراحي كرد و در 1995 طراحي صحنه و لباس "راپسودي" ساختهی فردريك اشتون در رويال اپرا هاوس را به عهده گرفت كه در سال 1996 هم در اپراي ملي پاريس اجرا شد