به بارگاه ملکوت از راه دعا می توان بار یافت و شهد فیض لایزال را از جام دعا می بایست سر کشید.دعا، تنها صحنه خواندن نیست عرصه شناختن هم هست. رهاورد دعا، تنها روحانیت نیست عقلانیت هم هست. باید بر سجاده دعا نشست و محبوب را تمنا کرد. رمضان، این سفره گشوده خدا، گاه اجابت خواهش هاست، رمضان را دریابیم و دل و جانمان را با جوهر دعا صیقل بخشیم. آنچه به خامه می آید بازنوشته سخنرانی مجتهد فرزانه، آیت الله آقا مجتبی تهرانی است که در این روزهای پر برکت ماه رمضان در مدرسه نور تهران واقع در خیابان ایران، ایراد می شود. موضوع این سلسله گفتارها دریافتی از ادعیه مأثور و ترسیم تصویری از بایسته های بندگی است. اعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِین وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرِینَ وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُكَ وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُكَ وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُكَ فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْكَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْكَ»1 خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و صدایم را بشنو هنگامی که تو را صدا میزنم؛ به دعایم گوش فرا ده، آن هنگام که تو را میخوانم و رو به من فرما در آن زمان که با تو نجوا میکنم. همانا من به سوی تو فرار کردهام و در مقابل تو ایستاده ام. مروری بر مباحث گذشته گفته شد ماه مبارک رمضان، ماه تلاوت قرآن و بازگو کردن کلام ربّ و ماه دعا و سخن گفتن عبد با ربّ است. دعا را هم تقسیمبندی کردیم كه مأثور و غیرمأثور دارد و دارای شرایطی است. قبل از اینکه وارد ادامه بحث درباره آداب دعا شوم، چند تذكر بدهم.2 نکته اول؛ فرق «دعا» و «نداء» ما داریم که این مناجات علی (علیهالسلام) را که جملات ابتدایی آن را در ابتدای بحث میخوانم، همه ائمه طاهرین (علیهمالسلام) میخواندند. این مناجات مثل مناجات شعبانیه است. این مناجاتی را که از علی (علیهالسلام) نقل شده است. بنده چهار سال قبل، در اولین جلسه بحث دعا، «دعا و ندا و مناجات» را معنا کردم و فرقشان را هم گفتم. دعا و نداء که در این جملات هم آمده که اوّل میفرماید: «و اسمع ندائی»، بعد دارد: «و اسمع دعائی»، از امور صوتیّه و شنیدنی است. این دو از یک مقوله هستند. دو مقوله متفاوت از یكدیگر نیستند. در لغت هم كه مراجعه کنید، میبینید دعا «غیر را خواندن» است؛ یعنی صدا زدن دیگری است. حالا کاری به مفاد آن نداریم. نداء، صدا كردن از دور است و دعا هم همان صدا زدن است، اما از یك مسافت نزدیك. این دو با هم فرق نمیکنند و از یک مقوله هستند. کسانی که اهل این مطالب هستند، به كتب لغت كه مراجعه کنند، میبینند كه آنجا میگویند ندا، صدا زدنی است که با آواز بلند باشد و دعا آوازش كوتاه است. این دو صدا فقط از نظر بلند و کوتاهی با هم فرق دارند؛ وگرنه ماهیتاً یک چیزند. لذا اگر بر «نداء»، «دعا» اطلاق شود، دُرُست است و مشکلی ندارد. آن هم صدا كردن و خواندن است. این یک مطلب كه تذكر دادم. نکته دوم؛ معنای دعای خداوند ما راجع به خداوند هم داریم كه خدا، هم «دعا» میکند و هم «ندا» میكند. دعای خداوند، یعنی خواندن؛ آیه شریفه میفرماید: «وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلى دارِ السَّلام».3 پس اینطور نیست که اطلاق کردن «دعا» بر خواستنها و خواندنهای خدا اشکال داشته باشد. یا آیه دیگر میفرماید: «وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ».4 خداوند به بهشت فرا میخواند. در قرآن ندای الهی را هم داریم. پس کاربرد ندا و دعا برای خدا، هر دو دُرُست است.5 دعای بدون درخواست! مسأله این است كه مفاد این خواندن چیست؟ آیا در این دعا و صدا زدن، درخواستی هم هست یا اصلاً حاوی درخواستی نیست؟ شما دعای سحر را كه میخوانید، میبینید كه از اوّل دعا تا آخر آن، هیچ درخواستی مطرح نیست. اما اسم آن «دعای سحر» است. فقط در فراز پایانی و در آخر دعا میگوید صدایت میزنم كه فقط جواب من را بدهی!6 دعای سحر «دعا» است؛ هر چند كه در خواستی در آن مطرح نشده است. فقط میگوید جوابم را بده! بیش از این از او نمیخواهد. پس لزوماً در دعا «درخواست» مطرح نیست و صِرف صدا كردن كافی است. در آن روایتی که از امام هفتم (علیهالسلام) بود اینطور داشت: «مَنْ دَعَا لِإِخْوَانِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ عَنْ كُلِّ مُؤْمِنٍ مَلَكاً یَدْعُو لَه».9 هرکس كه برای برادران و خواهران ایمانی و اسلامیاش دعا کند، خداوند به ازای هر مؤمن، یک فرشته برای او میگمارد که برایش دعا کند. یعنی آن فرشتهها هم برای دعاكننده، از خدا درخواست میکنند نكته سوم؛ دعا «انشای طلب» است و اجابت، «انشای مطلوب» نكته دیگر این كه دعا و نداء ـ كه هر دو از یک مقوله هستند ـ انشائی هستند. یعنی وقتی ما دعا میكنیم، از چیزی خبر نمیدهیم؛ بلكه خواندن ما «انشاء» است. بنده هم وقتی خدایش را صدا میزند و دعا میکند، در متن این دعا درخواست میکند؛ یعنی درخواستش را انشاء میکند. وقتی درخواستش را انشاء کرد، خداوند اجابت را انشاء میكند. معنای این حرف این است که خداوند، اعطاء را ـیعنی همان درخواست عبد راـ انشاء میکند كه این انشاء تکوینی است که این انشاء از ناحیه عبد و ملَک «انشاء طلب» است و از ناحیه ربّ «انشاء مطلوب» است.7 كیفیت تولّد دو دعا از دعا برای غیر دعا روایاتی داشتیم که اگر انسان برای غیر دعا کند، از آن دعا دو دعا متولد میشود؛ یكی دعای فرشتگان و یکی هم دعای خداوند.8 از طرفی روایاتی مطرح بود كه نتیجه دعا برای غیر، این است كه فرشته به داعی میگوید برای تو دو برابر است. شاید شُبهه شود كه لسان این دسته از روایات كه دارد فرشته به داعی میگوید «لَكَ مِثلَاه»، لسان إخبار است نه انشاء؛ یعنی فرشته دارد به داعی خبر میدهد و برایش دعا نمیكند! جمع بین این روایات این است که فرشته در هر حال برای داعی دعا میكند. در آن روایتی که از امام هفتم (علیهالسلام) بود اینطور داشت: «مَنْ دَعَا لِإِخْوَانِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ عَنْ كُلِّ مُؤْمِنٍ مَلَكاً یَدْعُو لَه».9 هرکس كه برای برادران و خواهران ایمانی و اسلامیاش دعا کند، خداوند به ازای هر مؤمن، یک فرشته برای او میگمارد که برایش دعا کند. یعنی آن فرشتهها هم برای دعاكننده، از خدا درخواست میکنند. تمام روایاتی که در آن بود که فرشته میگوید «لَکَ مِثلَاه»، با این روایت تفسیر میشود. فرشته چه کاره است که بخواهد چیزی به کسی بدهد؟! مگر از خودش اختیاری دارد که حاجت بنده را به او بدهد؟ اینکه میگوید «لَكَ مِثلَاه»، معنایش این است که من هم از خدا خواستم که دو برابر به تو بدهد. من با این روایت، بین باقی روایات این باب جمع کردم. این روایت صریح میگوید «وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ عَنْ كُلِّ مُؤْمِنٍ مَلَكاً یَدْعُو لَه»؛ یعنی فرشته هم برای او دعا میکند و از خدا درخواست میکند. پس صحیح است که بگوییم از دعای او دعای فرشتهای متولد میشود. آن روایات هم اشاره به همین مطلب داشت. حتی در آن مرتبه بالاتر هم، موضوع همین بود که خداوند به عدد تمام مؤمنین از آدم تا خاتم، از خاتم تا قیامت، فرشته میگمارد كه او را دعا کنند. این در ارتباط با مَلَک است. اما در مورد خودِ خدا بحث چیست؟ در بالاترین مرتبهاش هم بحث این بود كه از عرش ندا میآید كه صدهزار برابر از آن تو است. معنای این عبارت چیست؟ آیا إخبار است یا انشاء؟ اگر یادتان باشد، تعبیر این بود: «إِذَا دَعَا الرَّجُلُ لِأَخِیهِ بِظَهْرِ الْغَیْبِ نُودِیَ مِنَ الْعَرْشِ وَ لَكَ مِائَةُ أَلْفِ ضِعْفِ مِثْلِهِ».10 آیا معنایش این است که خدا به او خبر میدهد؟ یا نه، خداوند انشاء اعطاء میفرماید؟ حقیقت این است که خدا اعطاء را انشاء میفرماید؛ نه اینکه خبر بدهد. دعا و ندای الهی، «كُنْ فَیَكُون» است در این مطلب باید دقت شود که نداء همان دعا است؛ یعنی همان صدا زدن است و هر دو از یک خانوادهاند. اما ندای الهی، عین انشاء تکوینی حقّ است و إخبار نیست. همه اینها، چه دعای انسان، چه دعای مَلَك و چه دعای خدا، انشاء است. تو «درخواست» میکنی، فرشته هم برای تو «درخواست» میکند. فرشته هم إخبار نمیکند؛ فرشته درخواست میکند و ثمره درخواستش همان چیزی است كه در روایت آمده بود؛ یعنی دو برابر دعای داعی. خداوند هم چون مقابل ندارد که درخواست کند، اعطاء درخواستها را «انشاء» میفرماید. این «نُودِیَ» که در روایت آمده معنایش این است. دعای خدا، ندای الهی است. دعا حتی از نظر لغوی همان آهنگ الهی است و این آهنگ الهی، عین انشاء تکوینی خدا است. «کُنْ فَیَکُون» است. هیچکدام از اینها إخبار نیست. همه اینها انشاء است. اینها دقیقاً عین معارف ما است. بنابر این، نداء الهی را تعبیر به «دعا» کردن غلط نیست. از نظر لغوی هر دو یك چیزند و هر دو هم انشاء هستند. هم دعای ملک انشاء است و هم دعای الهی و هم دعای من. اما انشاء من و فرشته با انشاء خدا فرق میکند. آنکه اهلش هست، میفهمد؛ إنشاءالله! حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند: خشوع به دعای تو کمک میکند. خشوع، برای اجابت دعایت چه خوب كمك و یاوری است. ادامه بحث آداب ظاهریه دعا حالت استكانت، تضرّع، خضوع و خشوع اما من داشتم راجع به آداب ظاهریه بحث میکردم. در جلسه گذشته مسأله حالت ظاهریه را مطرح کردم كه میگویند در جمیع حالات ظاهریه، حالت سجده اقرب حالاتی است که عبد به ربّ خود نزدیک میشود. چون این بالاترین کُرنش است. در همین زمینه میخواستم رابطه این حالت را با دعا بگویم كه در گذشته هم به این بحث اشارهای داشتهام. ما در روایات متعدد و حتی آیات قرآن هم داریم كه در باب دعا باید حالت بنده، حالت كُرنش و زاری باشد. حالا یک اشارهای به این میکنم که در آیات مربوط به دعا داریم كه «إِنَّهُمْ كانُوا یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كانُوا لَنا خاشِعینَ».11 این در سوره انبیاء است و یا در جای دیگر دارد: «ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَ? ًإِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدین».12 كه در این آیات به بحث تضرّع و خشوع، صراحتاً اشاره فرموده است. در باب دعا، چهار حالت را به طور متوالی و پشت سر هم مطرح میکنند که بعضی از آنها در ارتباط با ظاهر است. این چهار حالت، إستکانه و تضرّع و خشوع و خضوع هستند. در باب خضوع و خشوع، یکی از آنها جنبه درونی دارد و دیگری بیرونی و ظاهری است؛ خضوع درونی است و خشوع بیرونی. ولی در ارتباط با آداب بیرونی، مسأله إستکانه، تضرع و خشوع مطرح است. خواری و فروتنی درونی و ظاهری إستکانه در فارسی به «خاكساری» تعبیر میشود. بعد مسأله تضرّع و خشوع است. خاکساری همان فروتنی یا اظهار خواری نمودن است. من در باب سجده گفتم كه بالاترین حالت ظاهری برای ابراز بندگی و عبودیت، به سجده افتادن است. در اینجا به طور كلی و سراسری تعبیر شده است. مسأله سجده را مطرح نكرده است؛ بلكه فرموده در دعایت باید پیکرهات، پیکره خاکساری و فروتنی و خواری باشد. چگونه بعضی از افراد برای امور دنیایی ـنعوذباللهـ پیش یک مخلوق میروند و حالت تضرّع و زاری به خود میگیرند و اظهار تنگدستی میکنند؟ باید در دعا یک چنین حالت خواری و تضرّع داشته باشی. ظاهر باید زبان باطن باشد این حالت ظاهری است. البته این را به شما بگویم كه همه اینها باید کاشف از درون باشد. من این را قبلاً بحث کردهام كه آنچه مهم است، درون است. بیرون، زبانِ درون است و بیان میکند که در درون من چه میگذرد. آن حالت ظاهری استکانت میگوید خدایا، من پیش تو هیچم! انسان باید این حالت را در دعا حفظ کند. لذا ما در روایات داریم و من به بعضی از آن روایات اشاره میکنم كه باید انسان هنگام دعا كارهایی انجام دهد و حالتی داشته باشد كه حاكی از آن حالت درونی او باشد.13 در روایتی از پیغمبر اکرم (صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم) دارد كه حضرت فرمود: «رَفْعُ الْیَدَیْنِ مِنَ الِاسْتِكَانَةِ. قُلْتُ وَ مَا الِاسْتِكَانَةُ؟ قَالَ أَ لَا تَقْرَأُ هَذِهِ الْآیَةَ: فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما یَتَضَرَّعُونَ».14 حضرت فرمودند دو دست را که انسان بالا میآورد، این گویای همان خاکساری است که خدا هم در قرآن گفته است: «فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما یَتَضَرَّعُون».15 روایتی است که محمد بن مسلم از امام باقر (علیهالسلام) نقل میکند كه: «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَیهِ السَّلامُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما یَتَضَرَّعُونَ»؛ از این آیه استفاده میکند و میگوید از حضرت درباره این آیه پرسیدم. «قال الِاسْتِكَانَةُ هِیَ الْخُضُوعُ وَ التَّضَرُّعُ رَفْعُ الْیَدَیْنِ وَ التَّضَرُّعُ بِهِمَا».16 حضرت فرمود استکانه که همان خاکساری است، خضوع، فروتنی و اظهار خواری نمودن است. بعد حضرت میفرماید استكانت همچنین بلند کردن دو دست و زاری کردن با آنها است. نقش حالت استكانت در دعا اینها چه نقشی دارد؟ حالا ببینیم نقش این حالات و آداب ظاهریه در دعا چیست؟ اگر کسی بخواهد سینه سپر کند و بایستاد و شروع کند از خدا خواستن و طلب کردن، آیا دُرُست است؟ اینکه دعا كردن نیست. دعا كه اینطوری نیست. هم درون باید خوار باشد و انسان در برابر عظیم مطلق، احساس خواری و ذلت کند و هم این حالت به بیرون باید تراوش کند. اینجا است كه دستت را بلند میكنی.17 اما ثمره آن چیست؟ ثمرهاش را علی (علیهالسلام) میفرماید. روایت را گوش کن! حضرت فرمود: «نِعْمَ عَوْنُ الدُّعَاءِ الْخُشُوعُ».18 خشوع به دعای تو کمک میکند. خشوع، برای اجابت دعایت چه خوب كمك و یاوری است. من چون قبلاً معنای یاری کردن را گفتهام كه یعنی چه، دوباره تكرار نمیكنم. دعا خودش کارآریی دارد، اما خشوع به کارآیی او میافزاید. منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مجتبی تهرانی گروه دین و اندیشه تبیان [1]. بحارالأنوار، 91/96 [2]. بحث امسال ما یک حُسن دارد و یک مشکل. حُسنش این است که مراجعه کننده به بحث زیاد شده است، که این خوب است و توفیقی الهی است؛ اما مشکلش این است که امسال سال چهارمی است كه من راجع به دعا بحث میكنم. بسیاری از مسائل را من در سه سال گذشته، همینطور پشت سرهم گفتهام و اینهایی که به مباحث امسال مراجعه میکنند، چون بیخبرند، قهراً مشکلاتی برایشان ایجاد میشود. البته عرض کردم این جای شکرگزاری از خداوند دارد که مراجعه کننده زیاد است و غالباً هم اهل فضل هستند. ولی خواستند كه من درباره یك مسأله توضیح بدهم. گرچه جلسه من اقتضای یك سنخ مسائل پیچیده علمی را ندارد و من هم مکرر میگویم كه بیش از این دیگر جای بحث نیست، اما باید نكتهای را تذكر دهم و اشاره كنم. [3]. سوره یونس، آیه 25 [4]. سوره بقره، آیه 221 [5]. کسانی که این مباحث را گوش میکنند، دقت كنند! من عرض کردم اینجا جای این بحثها نیست. جلسه ما اجازه این بحثها را نمیدهد. اینها بحثهای طلبگی دارد و در جای خودش هم مطرح است. [6]. من گفتم هنوز نرسیدهام به دعاهای مأثور؛ آن بحثش جدا است. [7]. اینها را اهلش میفهمند، اینجا جای این بحثها نیست. اگر به مدرسه بیایید، برایتان مطلب را كاملاً شرح میدهم. [8]. این حرفها، چكیده و لحاظ شدهی بسیاری از روایاتی است كه در این باب وجود دارد. آنهایی اهلش هستند دقت کنند. [9]. وسائلالشیعة، 7/115 [10]. منلایحضرهالفقیه، 2/212 [11]. سوره انبیاء، آیه 90 [12]. سوره اعراف، آیه 55 [13]. من اینها را بحث کردهام و فکر میکنم سال گذشته گفتم كه یکی از آداب دعا این است که انسان دستهایش را بلند کند. این از آداب دعا است. [14]. بحارالأنوار، 81/352 [15]. سوره مومنون، آیه 76 [16]. الكافی، 2/481 [17]. معمول ما هم همین است من این را چون سال گذشته بحث کردم، رد شوم. [18]. غرر الحكم، ص 193
همه چیز درموردشیطان كيفيت نفوذ شيطان وسوسه شيطانى معمولا تدريجى و گام به گام است . او نمى تواند يك باره و ناگهانى بر انسان مسلط شود و او را به دام خود و بدبختى بكشاند. بلكه آرام آرام و گام به گام در او نفوذ مى كند تا بر او تسلط كامل يابد. قرآن مى فرمايد: ((اى مردم ! از نعمت هاى حلال و پاكيزه خداوند كه در روى زمين است بخوريد و از گام هاى شيطان پيروى نكنيد، كه او دشمن آشكار شما است )) از اين آيه معلوم مى شود كه ، تسلط افكار شيطان بر انسان تدريجى و لحظه به لحظه است نه دفعى و ناگهانى . تمايلات شيطانى ، مقدماتى دارد كه اسيران شهوت ، كم كم در دامش گرفتار مى آيند، زمزمه هاى دوستان ناباب ، شركت در محافل نامناسب ، ترغيب و تشويق آلودگان ، جملگى از عوامل تدريجى انحراف اند. شيطان ، اول انديشه گناه و نيات سوء خود را ماهرانه و پنهانى به قلب انسان القا مى كند و كارهاى زشت و پليد او را در نظرش زيبا جلوه مى دهد و آواى خود را آرام آرام در گوش جانش سر مى دهد، تا آن كسى را كه آماده است به سراغ مطلوبش ببرد. از آن جا كه شيطان اغواگرى و فريب است ، بايد زمينه اى مناسب براى نفوذ خويش داشته باشد. و اين زمينه ها مى تواند نقطه ضعف ها، حساسيت ها، محروميت ها، عقده ها و به طور كلى صفات منفى باشد. اين گونه صفات ، راه فعاليت و نفوذ قطعى را براى شيطان باز مى گذارد و اسباب تسلط را برايش فراهم مى آورد. بنابر اين ، شهوات سركش ، خود خواهى ها، حب جاه و مقام ، حب مال و منال ، حسادت ها، رقابت ها، شهرت طلبى و افزون خواهى ها، عقده هاى حقارت و خود كم بينى ها، همگى از دام هاى خطرناك شيطان اند. هر كس راه اين امراض روانى را ببندد، به دام شيطان نخواهد افتاد. وسوسه هاى تدريجى شيطان ، همانند ميكرب هاى بيمارى زا هستند كه در همه جا وجود دارند. اما از نظر ابتلا، تنها آن گروه را مبتلا مى سازند كه بر اثر ضعف بنيه ، قدرت مقاومت در برابر ميكروب را ندارند، قرآن ، استيلا و تسلط شيطان را تنها بر كسانى مى داند كه او را دوست خود گرفته اند و به اغوا و فريب شيطان براى خداى يكتا شرك آورده اند. انسان در هر مرحله از ايمان ، يا در هر سن و سالى كه باشد، گاه گاه احساس مى كند كه نيروى توانمندى از درون ، او را به سوى گناهى مى خواند، كه اين گونه حالات بيش تر در سالهاى جوانى خود نمايى مى كند. در چنين حالتى ، آدمى دچار وسوسه هاى شيطانى گرديده و با مختصر غفلتى ، ممكن است دچار لغزش شود. در اين شرايط، تنها راه نجات اين است كه انسان از قدرت پنهان الهى مدد جويد و از درگاه خداوند بخواهد تا در كنف حمايت خود، او را از شر شيطان صفتان يار و دمساز نشود و از شر آنها پيوسته خود را دور نگه دارد.
همه چیز در باره دین مانویت مانويت در فاصله ميان ظهور مسيحيت و اسلام پديد آمد و در مدت كوتاهى فراگير شد و پيروانى پرشور و با اخلاق گرد آورد. اين تركيبى است از اعتقادات صابيان ، بوداييان ، زردشتيان و مسيحيان . اصول عرفانى و انسانى اين آيين به گسترش آن شتاب داد و آن را در شرق تا چين و در غرب تا مركز اروپا پيش برد. حاكمان ايران و روم و سرزمينهاى ديگر با مانويان از در خصومت در آمدند و دسته دسته آنها را كشتند و سرانجام ، محكمه تفتيش اروپا آخرين گروه مانويان را در سيزدهم ميلادى نابود كرد. سر گذشت مانى مانى در يك خانواده ايرانى در شهر بابل به سال 216 م . متولد شد. پدرش پاتك ناميده مى شد كه از همدان به بابل رفته و آيين صابيان را پذيرفته بود. مانى در سال 228 م . ادعاى رسالت كرد و براى تبليغ آيين خود به سرزمينهاى مختلف رفت . وى به سال 243 م . هنگام تاجگذارى شاپور اول نزد او آمد و وى را به دين خود دعوت كرد. شاه از او استقبال كرد او نيز كتابى به پهلوى ساسانى نوشت و آن را شاپورگان ناميد. وى براى تبليغ دين خود به آسياى ميانه نيز سفر كرد و پس از بيست سال در زمان بهرام اول به ايران بازگشت . اين پادشاه با مانى دشمنى كرد و او را در سال 274 م . كشت . پيروان مانى پس از او مانويت را تبليغ كردند و حتى آن را به قسمتهايى از اروپا و چين گسترش دادند. بيشتر مانويان در آسياى ميانه بودند. اين آيين بر اثر فشار زردشتيان و مسيحيان ضعيف شد و پس از چندى با گسترش اسلام تقريبا از ميان رفت . اقليتهايى از مانويان در مناطقى مانند بوسنى هرزگوين تا قرنها باقى ماندند و سرانجام نابود شدند. برخى از نهضتهاى ملى ايرانيان در قرون نخست اسلام از مانويت الهام مى گرفت همچنين برخى زنديقان قرون نخست اسلام گرايشهاى مانوى داشتند. منابع مانوى بسيارى از منابع مانوى قرنها پس از ظهور اسلام وجود داشته و مطالبى از آنها در كتب تاريخى قديم نقل شده است . اين كتابها اندك اندك از ميان رفت تا اينكه اخيرا مقدار زيادى از آثار مانوى در شهر تورفان در تركستان چين از خاك بيرون آمد و بر اطلاعات ما در باب مانويت افزود. يكى از نوآوريهاى مانى اين بود كه با در نظر گرفتن بيسوادى عموم مردم ، از نقاشى استفاده مى كرد و علاوه بر نوشتن مطالب دينى ، آنها را نقاشى مى كرد و مجموعه اى به نام ارژنگ پديد آورده بود كه بقاياى آن اخيرا كشف شد. برخى از كتابهاى ديگر او و پيروانش نيز مصور بودند. شش كتاب زير قطعا توسط مانى نوشته شده است : 1- شاپورگان كه به زبان پهلوى بوده و قطعاتى از آن در تورفان كشف شده است ؛ 2- انگليون (انجيل ) اين كتاب مصور بوده و احتمالا ارژنگ همان است ؛ 3- گنجيه زندگان شامل احكام ؛ 4- پراگماتيا (كتاب جامع )؛ 5- كتاب رازها؛ 6- كتاب ديوها؛ تعاليم و مبانى مانى مى گفت : ((حكمت و حقيقت الهى را پيامبران در زمانهاى مختلف و سرزمينهاى گوناگون نشر دادند. روزگارى بودا در هندوستان ، زمانى زردشت در ايران ، هنگامى عيسى در فلسطين و اكنون من ، مانى پيغمبر خدا هستم و براى نشر حقايق در سرزمين بابل ماءموريت دارم .)) بيشتر تعاليم مانى بر مسيحيت و زردشتى گرى استوار است و در اين آيين جنگ نور و ظلمت نقش مهمى بر عهده دارد. مانويان جامعه را به پنج طبقه دينى تقسيم مى كردند: 1- فريستگان يا فريشتگان كه دوازده تن بودند و جانشينان مانى شمرده مى شدند؛ 2- ايسپاساگان يا اسقفان كه هفتاد و دوتن بودند؛ 3- مهيشتگان يا كشيشان كه سيصد و شصت نفر بودند؛ 4- ويزيدگان يا گزيدگان كه شمارشان بسيار بود و دين مانى را تبليغ كردند؛ 5- نغوشاكان يا نيوشندگان كه عامه پيروان مانى بودند و شمارشان از همه بيشتر بود. مانويان ، تحت تاءثير آيين زردشت ، سه اصل اخلاقى را رعايت مى كردند و آنها را سه مهر مى ناميدند؛ 1- مهر دهان (پرهيز از گفتار زشت )؛ 2- مهر دست (پرهيز از كردار زشت )؛ 3- مهر دل (پرهيز از پندار زشت ). پيروان مانى گياهخوار بودند و طبقات اول تا چهارم حق ازدواج و مال اندوزى نداشتند. مانويان نماز و روزه داشتند و معبد خود را خانگاه مى ناميدند كه همان خانقاه صوفيان دوران اسلام است
مانی کیست؟ مانی از طبقه اشراف و پدرش پاتک از اهالی همدان بوده است ولی برخی هم او را از اهالی ری می دانند مادر مانی مریم اشکانی بود و نوشته اند مانی در تاریخ 215 - 216 میلادی در بابل بدنیا آمد . در سرودی که به زبان پهلوی اشکانی سروده شده مانی خود به این مطلب اشاره می کند و می گوید من از بابل زمین آمده ام تا ندای دعوت حق را در همه جهان پراکنده کنم مانی در آغاز به فرقه صابیین پیوست و با مطالعه سایر ادیان بویژه زردشتی و مسیحیت و بودایی ، مذهب التقاطی بوجود آورد که فکر می کرد آیین های بودایی زردشتی و مسیحیت بتدریج در مذهب او مستهلک خواهند شد ، از این رو مانی می گفت: در هر زمانی انبیا حکمت و حقیقت را از جانب خدا به مردم عرضه کرده اند ، گاهی از هندوستان بوسیله پیغمبری بودا نام و گاهی در ایران بواسطه زردشت و زمانی در مغرب زمین به وسیله عیسی عاقبت من که پیغمبر خدای حق هستم مامور نشر حقایق در سرزمین بابل گشتم . بنابراین او خود را پیامبری می دانست که در بابل گم بوده است . اساس دین مانی کوشش و مساعی بشر در راه تصفیه جهان از بدیها و تاریکیها به منظور یاری اهوراه مزداه ( نور ) و رفع شر و تاریکی ( اهریمن ) بوده است . تعالی مذهبی مانی به گونه ای تنظیم شده بود که در آن بر روی همه مردم باز بوده و عقاید آن از آیین بابلی و ایرانی سیراب شده بود و بنیاد آن بر مخالفت بین نور و ظلمت و بین خیر و شر نهاده شده بود که از ستیز این دو عنصر ، جهان پدید آمده است . در انسان روان نورانی و تن ظلمانی است و سراسر اخلاق مانوی در اطراف رهایی روان از تن دور می زند . مانویت دین یهود را طرد می کرد و موسی و انبیای بنی اسراییل را به منزله شیاطین تلقی می نمود و خدای ایشان را خدای ظلمت تلقی می کرد اما باهوش سرشار و دانش و علمی که داشت بویژه در ادبیات و نقاشی خود را فارقلیط معهود عیسویان که وعده شده بود معرفی می کرد که بای کارهای حضرت مسیح را کامل کند . بهمین مناسبت دیاکونوف مولف تاریخ ایران باستان می نویسد : مقارن تاسیس دولت ساسانیان یک مکتب مذهبی و فلسفی پیدا شد که در تاریخ بشریت نقش مهمی را ایفا نمود و این تعالیم همان است مه بنام تعالیم مانوی شهرت یافت . مانی تبلیغات خود را از سن 15 سالگی و در زمان اردشیر و شاپور ساسانی آغاز کرد . وی در کتاب کفلایه ئر شرح حال خود می نویسد : پس از مراجعت از هند به حضور شاپور رفتم و او با احترام فراوان مرا پذیرفت و اجازه مسافرت درکشور خود مرحمت کردتا کلمه حیات را تبلیغ کنم من چندین سال صرف کردم و در مرکب او سالیان دراز در ایران و در کشور پارت تا آدیابن و ممالکی که با دولت روم مجاور است مسافرت نمودم . بنابر روایت الفهرست : روزی که شاپور مانی را به حضور پذیرفت بر دوش مانی چیزی مشتعل بود که شاپور در دل خود احترامی عمیق نسبت به مانی احساس کرد شاپور سبب آمدنش را پرسید و وعده داد که آیین او را بپذیرد ، آنگاه مانی که از شاه طلب مساعدت کرد و از جمله آن که پیروانش در پایتخت و سایر قسمت های کشور مورد احترام عمومی باشند و آزادانه بهرجا بروند و شاه درخواست او را پذیرفت . نوشته اند که دو برادر شاپور مهرشاه حاکم مسن در بابل و پیروز شاه شرق به او گرویدند . مانی در روز تاجگذاری شاپور کتاب شاپورگان را که به زبان جنوب غربی ایران تحریر شده بود و مطالب آن مربوط به مبدا و معاد بود به شاپور تقدیم کرد ، در این مورد دیاکونوف در تاریخ ایران باستان می نویسد : او از طرف شاپور با لطف و عنایت خاصی مورد استقبال قرار گرفت و اجازه ترویج و انتشار اندیشه های نوین او در ایران به وی اعطا گردید ، ولی هنگامی که تبلیغات آنان جنبه ضد دولتی گرفت تضیقات شدیدی علیه این مذهب و پیروانش آغار گردید . برخی نوشته اند که مانی از علم طب آگاهی داشت و شاپور علاج فرزند بیمار خود را از او خواست ولی طفل در آغوش وی جان داد و همین امر موجب بدبینی شاپور به مانی شد . اما بر طبق کتیبه کرتیر شاپور به مانی بدبین و وقتی او احساس خطر کرد به آسیای مرکزی فرار کرد . در تاریخ یعقوبی آمده است مانی در زمان بهرام اول به ایران بازگشت تا اینکه وهرام اول برادر هرمز اول که پادشاهی عشرت طلب و سست عنصر بود مانی را بدست موبدان زردشتی واگذاشت . مجلس مباحثه عمومی تشکیل شد و مانی با موبدان موبد که هم خصم بود و هم قاضی به گفتگو پرداخت ، شکی نیست که مانی مجاب و محکوم گردید و او را بعنوان خروج از دین به زندان افکندند و چندان عذاب دادند تا بدرود حیات گفت و این واقعه در سال 276 در اواخر سلطنت وهرام اول اتفاق افتاد . معلوم می شود در زمان هرمز اول گرفتاری شدیدی برای مانویان نبوده ولی در زمان بهرام اول که کار بدست روحانیون زردشتی افتاد ، اذیت و آزار مانویان آغاز شد و مانی را به زندان دنوش بردند و در سن 60 سالگی در غل و زنجیر کشیدند تا بدرود حیات گفت . نویسنده حدودالعالم مرگ مانی را در رامهرمز نوشته است و اکثر نویسندگان هم به تبعیت و تاسی از یکدیگر اعدام مانی را در گندی شاپور نوشته اند . درصورتی که گندی شاپور اردوگاه اسرای رومی بود و بهرام اول در مقر سلطنتی خود یعنی بیشاپور مانی را بدست کرتیر و قضاوتهای او سپرد و این مطلب در متاب التنبیه و الاشراف مورخ موثق مسعودی که قدیمیترین سند محسوب می شود ( 345 ه ش ) به صراحت آمده است . وی در این مورد می نویسد : بهرام پسر هرمزد سه سال و سه ماه پادشاهی کرد و مانی و گروهی از پیروان او را کشت و این کار در شاپور فارس انجام گرفت . به نظر می رسد نویسندگانی که کشتن مانی را تحریف کرده اند و پوست آن را پر از کاه کرده اند ، بهتر آن دانسته که پوست کاه شده مانی را هم در دروازه جندی شاپور آویزان کنند ، چون پیروان مانی علاقمند بودند که قتل او را بوسیله دار به تقلید از مسیحیان عنوان کنند . در شرح مقدس اسلام ، مانویت جزو ادیان ثنویت ( دو گانگی ) شناخته شده یعنی ادیانی که منشا عالم را از دو اصل متقابل نور و ظلمت یا خیر و شر می دانند برخلاف اسلام ، یهود و مسیحیت که همه بر پایه توحید مطلق استوارند . بهرحال پس از مرگ مانی جانشین وی سیسی نوس مدت 10 سال به تبلیغ مانویت مشغول بود ولی سرانجام او نیز دستگیر و به مرگ محکوم گردید . مانویت در غربت بویژه در روم باعث تشویق مسیحیت گردید و در شرق ( چین ) تا قرن 14 میلادی طرفدارانی داشته است . پیروان مانی را صدیقون و سماعون ذکر کرده اند ، صدیقون بر خلاف سماعون همسر اختیار نمی کردند .
ادیان ماقبل تاریخ ادیان ماقبل تاریخ، مجموعه ای از مدارک و اکتشافات ثبت شده از اعمال، تفکرات و رویدادهای دینی بشر را از آغاز پیدایش انسانسایان تا شروع عصر باستان، ارائه می دهد، با وجود اینکه دوره ماقبل تاریخ عاری از هرگونه اسناد و متون مکتوب است و آثار دینی به جا مانده از آن همگی غیر مکتوب هستند و همچنین بر پایه نظریهها و فرضیه هایی از منابع غیر مستقیم مثل یافتههای پربحث و جدل باستان شناسی استوار هستند لذا تاریخ و رخدادشناسی ادیان به شکلی جدی از زمان اختراع خط یعنی حدود ۵۰۰۰ سال پیش در سرزمینهای شرق نزدیک آغاز می گردد.خاور نزدیک یا شرق نزدیک به سرزمین هایی اطلاق میشود که در غرب آسیا مابین دریای مدیترانه و ایران واقع شده اند این عبارت جغرافیایی بیشتر برای باستان شناسان و تاریخدانان مصطلح می باشد، البته استفاده این اصطلاح در نزد روزنامه نگاران و سیاستمداران نیز کاربرد دارد. تاریخ ادیان دارای خط سیری است که به بررسی وقایع نگاری تطبیقی پیشامدهای مهم آیینهای مختلف بشر در دورههای تعریف شده تاریخی و ماقبل تاریخی می پردازد. نخستین بار (قرن نوزدهم) در دانشگاهی در آلمان [۱] مبحث تاریخ ادیان تدریس گردید. تاریخ ادیان و جامعه شناسی تاریخ ادیان گذری از گذشته یک دین و واکاوی آن بر شرایط حال اجتماعی است. دین به عنوان یکی از مصادیق قدرتمند جامعه به طور کلی همه ابعاد زندگی بشری را تحت تاثیر قرار داده است. تولد، مرگ، ازدواج، کار و اخلاقیات یک تمدن یا یک قوم در کالبد دین آنها جای می گیرد. برای مطالعه هر پدیده ای بهتر است دین آن جامعه را نیز مد نظر داشت. اهمیت مطالعه تاریخ ادیان نکته قابل توجه دیگر آنکه بسیاری از اقوام کهن که امروز حضور دارند دارای پیشینه دینی متفاوت با زمان حال خود هستند و به نظر می رسد که دین جدیدی جایگزین دین سابق ایشان شده و دین کهنه به فراموشی سپرده شده است اما با توجه به مطالعات تاریخی می توان دریافت که آثار آنها هنوز باقی است. آثار طبیعت ایرانیان هنوز در هنر آنها دیده میشود (مانند بته جغه ها) و زئوس پادشاه خدایان یونانی در نقاشی میکل آنژ به شکل تازه تری از خدای دین مسیح جلوه گر میشود تفکرات میترایسم هنوز بر سرزمینهای مسلمان سایه افکنده است. پس اگر چه بسیاری از ادیان نابود گشته اند و یا فراموش شده اند اما تفکرات آنها هنوز بر باقیمانده آن تمدن دیده میشود مطالعه و تحقیق پیرامون تاریخ ادیان در قرن نوزدهم میلادی فراگیری و رازگشایی در علوم وابسته به امور فرهنگشناسی و دینشناسی توسعه چشمگیری داشت . دانشگاه هایی که در آن تاریخ ادیان تدریس می شد در جستجوی دلیلی برای گوناگونی دینی و مذهبی بودند. ادیان با توجه به کوچکی و بزرگی جوامع و همچنین روند گسترش و پیشرفت شان به گروههای مختلفی دسته بندی شدند.ادیان همچنین با در نظر گرفتن میزان روح توحیدی و عقاید مشرکانه شان ، به گروه بندی خاص خودشان طبقه بندی شدند. ادیان دارای طیفی خاص هستند که یک سوی آن ادیان کاملا" سازماندهی شده، قانونمند و منظم و سوی دیگر طیف ادیان تصادفی، سرهمبندی شده و اصلاح شده قرار دارند. هسته نخستین پیدایش ادیان شواهد و مدارک مبنی بر عقاید دینی به چند صد هزار سال پیش یعنی دوران انتهایی و میانه پارینه سنگی باز می گردد. باستان شناسان بر این باورند هسته نخستین اعتقاد و تفکر دینی در گروه انسانسانان از آن هنگام تشکیل شد که انسانها ۳۰۰،۰۰۰۰ سال پیش مردگان خود را طبق رسوم و تفکراتشان خاکسپاری می کردند. نظریات در خصوص پیدایش و تحول ادیان به طور کلی در مورد پیدایش و تحول ادیان می توان به دو نظریه اشاره کرد. نظریه اول بر پایه نظریه تکامل و تکامل اجتماعی است . که اساس آن بر نظریات چارلز داروین استوار می باشد. گروهی از جامعه شناسان و مردم شناسان می گویند که دین هم مانند اقسام موجودات یا سایر دانشها و گروههای اجتماعی تدریجا" به وجود آمده، دچار تغییر و تحول شده و پا به پای اجتماعات حرکت و توسعه یافته و سرانجام به شکل امروزی خود ظاهر گردیده است. بر اساس نظرات این گروه، در آغاز پیدایش آدمی، آنان فاقد دین بوده اند. به عبارت دیگر از دید آنان نخستین مرحله پیدایش انسان مرحله بی خدایی است. به مرور زمان گروههای اجتماعی بشری شکل گرفته و انسانها وارد دوران دیگریی می شوند که به لحاظ دینی دوران پرستش قوای طبیعت یا جانداران خاصی است که بشر به آنها جنبه تقدس داده است . در مرحله سوم بشر به سوی روح پرستی رفته واعتقاد یافته که عناصر قدرتمند و قابل پرستش چهره مادی نداشته ، بلکه در قالب ارواح وجود دارد . پس از این دوران انسان به دوران شرک و چند خدایی وارد می شود. پس از آن اعتقاد به وجود خدای واحد و یگانه می یابد و ادیان توحیدی در جوامع بشری ظاهر می گردد. نظریه دوم منطبق به آراء ادیان توحیدی است . پیروان این ادیان معتقدند که اساساً مبحث تکامل نظریه صحیحی نیست. به این دلیل انسان اولیه یا حضرات آدم و حوا ، از همان آغاز خلقت خدا را می شناخته و او را می پرستیدند. در این نظریه ، دین امری ذاتی و فطری است . و پیدایش آن ربطی به تجربه و تحولات اجتماعی ندارد . خداوند تمام جهان و تمام موجودات را آفریده است . در ابتدا از هر موجودی یک جفت آفریده شده و آنان زاد و ولد کرده اند. و در طول تاریخ مدون بشری هیچ نشانه ای از تحول و تغییر انواع دیده نشده است. دوره ماقبل تاریخ دین دوره ماقبل تاریخ یک اصطلاح کلی برای عقاید دینی و مجموع اعمال، آداب و رسوم دینی بشر ماقبل تاریخ می باشد. این دوره شامل دین دوره پارینه سنگی، میانسنگی، نوسنگی و عصر برنز می باشد. گروهی از باستان شناسان تصور می کنند در میان اجتماع انسانهای دوره میانه پارینه سنگی مثل نئاندرتالها ممکن است اندیشه هایی نظیر حیوان پرستی و توتم باوری بوده باشد الی ۱۰۰٫۰۰۰ سال قبل از میلاد دیرینهترین شواهد کشف شده از انسانسایان از جمله نئاندرتالها و حتی انسانهای هایدلبرگی نشانگر این است که این گونه انسانها عمدا" طبق سنن خود، مردگان را در گورهای دسته جمعی تدفین می کردند. گورها در مناطق متفاوتی از اوراسیا کشف شده است. این گورها نمایانگر وجود آداب و رسوم دینی در این دوره بوده است. البته در این مورد بین باستان شناسان بحث و جدلهای فراوانی وجود داشته است. نئاندرتالها مردگان خود را در گورهای ساده قرار می دادند و از نشان خاص، نماد یا مواد خاصی در قبرها استفاده نمی کردند. البته در مواردی آنها از بلوکهای سنگ آهک و نمادهای با اشکال منسوخ شده بهره می بردند. این آداب و رسوم احتمالا" نشانگر اعتقاد و احساس همدلی برای مردگان بوده است. سال قبل از میلاد نئاندرتالها در بلژیک و فرانسه کنونی، پیش از خاکسپاری، اندرونی و فضولات مردگان خود را تخلیه می کردند. سال قبل از میلاد اکتشاف یک مجسمه غول پیکر از یک مار درون یک تالار در صحرای کالاهاری آفریقا که بوسیله نیزههای شکسته شده احاطه شده بود، برای باستان شناسان دلیلی بود که انسان هایی با تفکرات مارپرستیدر این محل به منظور بخشش پیشکشها و هدایا اجتماع می کردند تا به ادای رسوم مارپرستی خود عمل کنند. 4000سال قبل از میلاد اکتشاف قدیمیترین اسکلت با ساختار استخوان بندی انسان امروزی در نزدیکی لیک مانگو که پس از سوزاندن و خاکستر شدن دفن شده بود. ۳۳٫۰۰۰ سال قبل از میلاد تمام اسناد و مدارک اکتشافی و متقاعد کننده درباره مراسم تدفین نئاندرتالها دیگر از اثبات کنندگی خارج شده بودند و دلیل محکمی نداشتند، زوال نئاندرتالها تقریبا" همزمان با دوره آغاز ظهور انسان هوشمند در اروپا کنونی روی داد. سال قبل از میلاد اکتشاف استخوانهای درشت و جمجمه هایی که به شکل کاملا" مشخص به رنگ آجری یا قرمز اُخری لکه گذاری شده بودند، این بقایای استخوانی، به شکل جداگانه خاکسپاری شده بودند. این آداب ممکن است ریشه و شروع مقدس پنداری برخی عتیقههای باستانی بوده باشد. شمایل ونوس کهنترین اکتشافی است که در گورها پیدا شده است، برخی از آنها عمدا" شکسته شده و یا به دفعات با خنجر سوراخ و شکافته شده بودند، احتمالا" این آدمکشیها به خاطر برخی از رفتارهای اجتماعی ناشناخته بوده است. 2500 الی ۲۱٫۰۰۰ سال قبل از میلاد نمونه هایی واضح و بدون ابهام از خاکسپاری مردگان در شبه جزیره ایبری و اروپای شرقی به وسیله باستان شناسان ارائه شده است. در تمام نمونههای اکتشافی ، از گل اُخری به منظور تدفین مردگان استفاده شده بود. علاوه بر آن اشیاء متفاوتی نظیر پوسته صدف، لباس، تندیسکهای مختلف، اشکالی شبیه چوب طبل، مهره هایی از جنس عاج ماموت ها، ابزار نبرد از جنس عاج، اشکال عصا مانند از جنس شاخ گوزن، سنگ چخماق و ... نیز در گورها کشف شده است. ۲۱٫۰۰۰ الی ۱۱٫۰۰۰ سال قبل از میلاد هیچ گونه مدرکی دال بر تدفین مردگان کشف نشده است. ۱۳٫۰۰۰ الی ۸٫۰۰۰ سال قبل از میلاد اکتشاف درباره خاکسپاریها ادامه پیدا کرد. دسته ای از زنان ، مردان و کودکان در غاری تدفین شده بودند که گویا ۱۰،۰۰۰ سال پیش نیز اعمال تدفین در آنجا انجام می شد. گورها به وسیله دیوارههای غار و سنگهای آهکی مشخص و تفکیک شده بودند. نوع خاکسپاریها و گورها شبیه هم بودند و در همگی از گل اُخری برای مردگان استفاده شده بود ، همچنین در گورها، صدف و جواهراتی از جنس عاج ماموت که متعلق به هزاران سال قبل بود ، پیدا شد. تعدادی از گورها به حالت دوگانه شامل یک مرد و یک نوجوان پسر بودند. تعدادی از گورها نیز به منظور خاکسپاری مرده ای دیگر، بر روی گور دیگری حفر شده بودند، در این حالت استخوانهای مرده قبلی در نهانگاهی قرار داده می شد. گورها همچنین از طریق سنگهای بزرگ نشانه گذاری می شدند، یک جفت شاخ گوزن آغشته به گل اخری به شکل تیرک هایی در درون غار قرار داده می شد، باستان شناسان بر این عقیده هستند که رسم کنونی قرار دادن دسته گل بر روی سنگ قبرها ناشی از این سنت انسانهای اولیه است. ۹۸۳۱سال قبل از میلاد آغاز انقلاب نوسنگی ، افزایش تصاعدی جمعیت، تاسیس حکومتهای پادشاهی، ظهور شهرها و کشورها و سازماندهی شدن ادیان در این برهه تاریخی روی داد. حکومتهای نخستین معمولا" دین سالار بودند و قدرت سیاسی خود را بوسیله دین توجیه می کردند. ۸۰۰۰سال قبل از میلاد اکتشاف ۵ پایه ستون (تیر) از جنس الوار بلوط در نزدیکی استون هنج، باستان شناسان بر این باور هستند که ممکن است که این پایهها ستون یک معبد بوده باشد. ۷٫۵۰۰ الی ۵٫۷۰۰ سال قبل از میلاد در این برهه زمانی، اسکان و زیستگاه بشری در منطقه کاتال هویوک به عنوان یک مرکز معنوی و روحانی شبه جزیره آناتولی (ترکیه کنونی) توسعه پیدا کرد. احتمالا" برخی اعمال دینی در معابدی همگانی انجام می شد. ساکنین کاتال هویوک از خود یادگارهای زیادی به جای گذاشتند که به عنوان نمونه می توان از تندیسکهای سفالین و آثاری در رابطه با اعضاء جنسی و شکار نام برد. ۴۰۰۰ سال قبل از میلاد یافتههای تصدیق شده از تصنیفات سرودههای مقدس ریگ ودا از دین هندی باستانی یا دین ودایی، به زبان ودیک سانسکریت که از زبانهای هند و اروپایی می باشد. ریگ ودا به معنای قطعات حمد و ستایش است . هر قطعه یا سروده را به زبان هندی منتره می گویند و بیش از هزار و بیست و پنج سرود دارد که اکثر آنها مناجات و ادعیه هایی هستند که خطاب به یک یا دو خدا گفته شده و ما بقی در وصف طبیعت و ایزدهای آنها سروده شده اند و البته می توان گفت که همگی به گونه ای زیباترین و جالبترین صورت از پرستش طبیعت را نشان می دهند.ریگ ودا شامل ده دفتر سرود است. هندیها معتقد بودند این سرودهها در برگیرنده دانشی سرمدی و فوق بشری هستند و در واقع هنگامی بر حکیمان آشکار شده که در حالت مراقبه بوده اند. ۳۱۰۰ الی ۲۹۰۰ سال قبل از میلاد آرامگاه راهرو مانند نیو گرنج با در نظر گرفتن زوایای افق و تطبیق آن با انقلاب زمستانی در ایرلند بنا شد.
رنج پیوسته شیطان روزی شیطان به حضرت یحیی گفت:می خواهم تورانصیحت کنم حضرت یحیی فرمود:من میل تدارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزدشماچگونه اند؟ شیطان گفت مردم ازنظرمابه سه دسته اند: 1.عده ای مانندشمامعصومندازانها مایوسیم ومی دانیم که نیرنگ مادرانهااثرنمی کند 2.دسته ای هم برعکس شمادرپیش ماشبیه توپی هستندکه به هرطرف می خواهیم می گردانیم 3.دسته ای هم هستندکه ازدست انهارنج می بریم زیرافریب می خورند،ولی سپس ازکرده خود پشیمان می شوندواستغفارمی کنندوتمام زحمات مارابه هدرمی دهند.دفعه دیگرکه نزدیک است که موفق شویم؛اماانهادوباره به یادخدامی افتندوازچنگال مافرارمی کنند،ماازچنین افرادی پیوسته رنج می بریم.
دین و آیین مزدک مزدک که بود؟ ۲-۱- « مزدک کسی است که در روزگار قباد ، پدر انوشیروان، ظهور کرد، و قباد را به مذهبش فراخواند و قباد دعوت او را اجابت کرد. و انوشیروان بر خواری و افتراء او آگاهی یافت، پس او را طلب کرد، او را یافت، او را کشت. ابوعیسی وراق حکایت کرد که قول مزدکیان در دو عالم و دو اصل مانند قول بسیاری از مانویان است، جزء این که مزدک میگفت که نور به قصد و اختیار عمل میکند و ظلمت به خبط و اتفاق عمل مینماید. و نور عالم، حساس و لمت جاهل، کور است و آمیزش نور و ظلمت به اتفاق و خبط بوده است نه به قصد و اختیار، و همچنین رهایی ] نو از ظلمت [ به اتفاق رخ میدهد، نه به اختیار. ۲-۲- مزدک مردم را از مخالفت و دشمنی و جنگ نهی میکرد. و چون اکثر آن، به سبب زن و اموال روی میدهد، زن را حلال و اموال را مباح گردانید و مردم را در آنها شریک کرد، چنان که در آب و آتش و علف شریک هستند. و از او روایت شده است که امر به قتل نفوس داده تا آنها را از شر و آمیختگی با ظلمت رها کند. ۲-۳- و مذهب او در اصول و ارکان این است که آنها سه هستند: آب و خاک و آتش. و هنگامی که با هم درآمیختند، از آمیزش آنها مدبر خیر و مدبر شر و وجود آمدند، پس آنچه از پاکیزگی آنهاسا، مدبر خیر است و آنچه از کدری آنهاست، مدبر شر. ۲-۴- از او روایت شده است که معبودش در جهان برین بر کرسی نشسته است، مانند نشستن خسرو ۲۵۸ در جهان زیرین، و در برابر او چهار نیرو است: نیروی تمیز، و فهم، و حفظ، و سرور، چنان که در برابر خسرو چهار شخص هستند: موبد موبدان، و هیربد بزرگ، و سپهبد، و رامشگر. و آن چهار، کار جهان را به یاوری هفتی که فروتر از آنهاست اداره میکنند: سالار، و بیشکار، و بالوان، و براون، و کازران، و دستور، و کودک. و این هفت در دوازده روحانی میگردند: خواننده، و دهنده، و ستاننده، و برنده، و خورننده، و دونده، و کشنده، و زننده، و کننده، و آبنده، و شونده، و باینده. ۲-۵- و هر انسانی را که این قوای چهار و هفت و دوازده جمع شود در جهان زیرین ربانی میشود، و تکلیف از او برمیخیزد. گوید، پادشاه جهان برین فرمانروایی میکند با حرفهایی که مجموع آنها نام مهین است. و کسی که از آن حرفها چیزی تصور کند راز بزرگ بر او گشوده میشود. و کسی که از آن محروم بماند، در برابر قوای چهارگانهی روحانی، در کوری جهل و نسیان و بلادت و غم میماند». ۲-۶- شهرستانی، مزدکیان را در فرقههای متعدد معرفی میکند از جمله: کودکیان ، ابوسلیمان ، ماهانیان و سپیدجامگان . و کودکیان در نواحی اهواز فارس و شهر زور هستند و دیگران در نواحی سغد، سمرقند و چاچ و ایلاق هستند. آداب و عقاید و نحوه زندگی مذهب مزدکی دین مانوی نظر آداب و مقررات، بر نوعی زهد و بدبینی به حیات و زندگی مبتنی بوده است. کریستن سن در کتاب ایران در زمان ساسانیان می گوید: … نزد این طایفه (مزدکیان)، چنانکه نزد مانویه، اصل آن است که انسان علاقه خود را از مادیات کم کند و از آنچه این علاقه را مستحکمتر می سازد اجتناب ورزد، از این رو خوردن گوشت حیوانات نزد مزدکیه ممنوع بود، و درباره غذا همواره تابع قواعد معینی بودند و ریاضتهایی می کشیدند… شهرستانی روایت می کند که مزدک امر به قتل نفوس می داد تا آنان را از اختلاط با ظلمت نجات ببخشد، ممکن است مراد از این قتل، کشتن خواهشها و شهوتها باشد که سد راه نجاتند. مزدک مردمان را از مخالفت و کین و قتال باز می داشت. به عقیده او چون علت اصلی کینه و ناسازگاری، نابرابری مردمان است، پس باید ناچار عدم مساوات را از میان برداشت تا کینه و نفاق نیز از جهان رخت بربندد در جامعه مانوی ” برگزیدگان ” بایستی در تجرد بمانند و بیش از غذای یک روز و جامه یکسان چیزی نداشته باشند. از آنجا که نزد مزدکیه نیز میل به زهد و ترک دنیا موجود بوده می توان حدس زد که طبقه عالیه مزدکیان هم قواعدی شبیه برگزیدگان مانوی داشته اند ولی پیشوایان مزدکیه دریافتند که مردمان عادی نمی توانند از میل و رغبت به لذات و تمتعات مادی از قبیل داشتن ثروت و تملک زنان و یا دست یافتن به زن مخصوصی که مورد علاقه است رهایی یابند، مگر اینکه بتوانند این امیال خود را به آزادی و بلامانع اقناع کنند. پس این قبیل افکار را مبنای عقائد و نظریات خود قرار دادند و گفتند خداوند کلیه وسائل معیشت را در روی زمین در دسترس مردمان قرار داده است تا افراد بشر آن را به تساوی بین خود قسمت کنند، به قسمتی که کسی بیش از دیگر همنوعان خود چیزی نداشته باشد. نابرابری و عدم مساوات در دنیا به جبر و قهر از آن به وجود آمده است که هر کس می خواسته تمایلات و رغبتهای خود را از کیسه برادر خود اقناع کند، اما در حقیقت هیچکس حق داشتن خواسته و مال و زن بیش از سایر همنوعان خود ندارد، پس باید از توانگران گرفت و به تهیدستان داد تا بدین وسیله مساوات دوباره در این جهان برقرار شود. درباره شخصیت مزدک و داعیه او اطلاعات درست و قابل قبولی در دست نیست، شهرت بیشتر مزدک به افکار اشتراکی و کمونیستی او است. کریستن سن ریشه اینگونه افکار مزدک را اندیشه های اخلاقی و نوعدوستی می داند. محرک مزدک هر چه باشد و او هر هدفی از پیشنهادهای اشتراکی خود داشته باشد، آنچه از ناحیه تاریخی قابل بررسی است زمینه مناسب پذیرش اندیشه اشتراکی در جامعه آنروز ایرانی است. کریستن سن در فصل ” نهضت مزدکیه’ ” در کتاب خود به شرح عجیب نظام طبقاتی آنروز ایران که زمینه رواج و توسعه دعوت مزدکی را فراهم کرد پرداخته است. نظامات اجتماعی آنروز زمینه بسیار مناسبی برای رشد آنگونه اندیشه ها بوده است. قلع و قمع مزدکیان کریستن سن این محقق دانمارکى عقیده دارد که جریان قلع و قمع مزدکیان در آخر سال ۵۲۸ یا اوائل ۵۲۹ میلادى اتفاق افتاده است . قباد فرزند کوچک خود انوشیروان را ولایت عهد خود کرد. کاووس فرزند ارشد قباد علیه این تصمیم به یارى مزدکیان که خود از آنان بود، آشوب کرد تا جاى برادر را بگیرد و این حادثه قباد را عصبانى کرد. این گزارش تِئُوفانْس است که در این رابطه نباید زیاد دقیق و درست باشد، اگر چه او و مالالاس گزارشهاى خود را از یک ایرانى گرفته اند: انجمنى از روحانیون آراستند و مزدکیان را فراخواندند. جمعى از پیروان سایر ادیان را نیز دعوت کردند تا در این مجلس مناظره حاضر شوند. قباد شخصا مجلس را اداره مى کرد. خسرو انوشیروان که ولى عهد بود و حقوق خود را دستخوش توطئه و دسته بندى مزدکیان و کاووس مى دید و کوشید تا بر مزدکیان ضربه اى بزند… اگر چه مالالاس و نئوفانس دو مورخ رومى از فعالیت انوشیروان ذکرى به میان نیاورده اند، ولى در پشت ۱/۶ این جریان آمده است : چند نفر از روحانیون مقتدر به نامهاى پیرماهذاذ ، ویه شاهپور ، داذ هرمزد ، آذر فروغ بغ ، آذربد ، آذرمهر ، بخت آفریذ ، موبدان موبد و دو نفر از اسقف هاى مسیحیان ایران به نم گلونارس و بازانس که در مخالفت با آئین مزدکیان با زرتشتیان همداستان شده بودند، در انجمن حضور یافتند. بازانس مورد توجه خاص قباد بود زیرا از علم ، بهره اى داشت . در این مناظره مزدکیان مجاب شدند. در این هنگام سپاهیان مسلح که در اطراف میدان بودند و انتظار فرمان مى کشیدند، با شمشیر به جان مزدکیان افتادند… ابن ندیم صاحب کتاب الفهرست مى گوید: مزدکیه و خرمیه دو دسته اند؛ خرمیه قدیمى که آنها را محمره گویند و در نواحى آذربایجان و ارمنستان و دیلم و همدان و دینور و اصفهان و اهواز پراکنده اند. اینها در اصل مجوس بودند که بعدا مذهبشان معلوم گردید. این گروه را لقطیه گویند که رهبرشان مزدک است که ایشان را دستور داد به بهره بردن از لذت ها و دنبال کردن شهوات ؛ و در خوردن و آشامیدن عموم جامعه برابر باشند و ترک هر گونه ظلم و ستم بر یکدیگر. اینها در حرم خانواده و زنان مشارکت دارند و هر یک از اینان به زنان یکدیگر دست مى اندازند و از این کار جلوگیرى ندارند، در عین حال به کارهاى نیک و ترک قتل و نیازردن مردم اعتقاد دارند… در میهمانى روش خاصى دارند که هیچیک از ملل جهان ندارند؛ وقتى فردى را به خانه خود میهمان مى کنند، او را از هر چیز که بخواهد و هر چه باشد منع نمى کنند. این مذهب را مزدک که در عصر قباد بن پیروز ظاهر شد، رواج داد. انوشیروان او و یارانش را به قتل رساند. دو نفر در اعصار گذشته مزدک نام داشته و صاحب دعوت و فلسفه و مذهب بوده اند، یکى در اعصار باستان و دیگرى در عصر سلطنت قباد بن پیروز، و هر یک از این دو، پیروان زیادى داشته اند. مزدک دوم را انوشیروان قلع و قمع کرد… یعقوبى مى گوید: انوشیروان مزدق مزدک را که دستور مى داد مردم در اموال و زنان متساوى اند، با زرتشت بن خرکان که در دین مجوس بدعت نهاده بودند، هر دو را بکشت . قضاوت صحیح درباره مزدک در نگاه و وجدان تاریخ بشر، مزدک بنیانگذار یک فلسفه سیاسى – اجتماعى – اقتصادى نوینى است که قبل از او در تاریخ حیات انسان سابقه نداشته است . او از تساوى حقوقى و برابرى اجتماعى سخن گفته است . اباجیگرى تهمت ناجوانمردانه روحانیون دولتى و اشراف و فئودالهاى ایرانى است که حرمسراهاى اختصاصى شان بخش بزرگى از زنان جامعه ایرانى را در خود جاى داده بود. بدون شک تاریخ دوره ساسانى از سرنوشت سیاه زن ایرانى ورقها سیاه کرده است . تاریخ نشان مى دهد که در جامعه ساسانى ، زن به صورت کالا نگریسته مى شد و مانند گندم و… در انبارها و ابنانها، در حرمسراها و دستکرت ها نگهدارى احتکار! مى شد. تاریخ شاهد است که در دوره ساسانى زن ایرانى به دیگر کشورها صادر مى شد. تنها از یک منطقه مرزى سالى دوازده هزار زن به روم و… صادر مى شد. نظام سیاسى – اقتصادى – اجتماعى جامعه ساسانى در دست هفت فامیل بزرگ اداره مى شد. این هفت فامیل بر تمام کشور سایه ستم و تجاوز خود را گسترده بودند و به وسیله موبدان هر گونه ناروائى را بر جامعه تحمیل مى کردند. ثروت یک کشور بزرگ که در حدود یک صد و چهل میلیون نفر را در خود جاى داده بود، در اختیار چند طبقه ممتاز قرار گرفته بود. قوه مقننه و مجریه یکى شده بود. تجملات دربار شاهان حد نداشت . حداقل احتکارهاى شاهانه در تاریخ ساسانى چنین است : سه هزار زن ، چندین هزار دختر زیباى رومى ، سه هزار نوکر و خدمه ، هشتهزار و پانصد اسب سوارى شخصى ، هفتصد و شصت فیل اختصاصى ، دوازده هزار استربارى و کوههائى از طلا و جواهر و اشیاء گرانبها و… و… تمام عایدات کشور پهناور ایران به خزانه طبقات چندگانه ممتاز مى رفت . طبعا در چنین هنگامه اى از بیعدالتى و فقر مطلق اکثریت قریب باتفاق جامعه ایرانى ، قیام مزدک انتظار مى رفت . ابن طریق که در سالهاى ۲۶۳-۳۲۸ هجرى مى زیسته ، مى گوید: اصول عقاید مزدک بر این اساس بود که خداوند ارزاق را در روى زمین آفرید که مردم آنها را میان خود تقسیم نمایند، ولى مردم نسبت به یکدیگر ستم مى کنند و تفوق و فزونى مى جویند. ما مى خواهیم در این کار نظارت داشته باشیم و مال فقرا را از اعیان و اشراف و توانگران بگیریم و به فقرا بدهیم . از هر کس که اموال و امتعه بیش از حد داشته باشد، از وى گرفته به بى چیزان مى دهیم ، تا مساوات برقرار شود. ۷۲ نظام الملک مى گوید: مزدک مى گفت مال بخشیدنى است میان مردمان ، زیرا همه بندگان پروردگار و فرزندان آدم اند و چون احتیاج پیدا کنند، باید مال یکدیگر را خرج کنند تا هیچ کسى ناتوان و نادار نباشد و همه متساوى المال باشند. کریستن سن مى گوید: پیشوایان مزدکیه دریافتند که مردم عادى نمى توانند از چنگال شهوت و هوس مادى نجات یابند مگر اینکه به آنها بدون مانع برسند. این فکر مبناى عقاید آنان شد. و چون دنبال این اصل را گرفتند، متهم به اباحه و ترویج فحشا و منکرات شدند، در صورتى که این کارها در آئین آنان راه نداشت و مباینت تام با زهد و پارسائى شان داشت . زرتشت و مزدک هر دو تاءکید مى کردند که انسان مکلف به عمل خیر است … ۷۴ منابع تاریخى بدرستى نشان مى دهند که دامنه دعوت و قیام مزدک حوزه وسیعى را در بر گرفته بود. آئین مزدک در آغاز بدون شک جنبه دینى داشته و شخص مزدک به اصلاحات اجتماعى مى اندیشیده است . او خواهان زندگى بهتر براى مردم ایران بود و افکار او به هیچ وجه مشوب به غرض نبوده است . جنبه مذهبى این دعوت بر بعد سیاسى – اجتماعى آن برترى داشته است. اگر چه آئین مزدک پى از ورود به طبقات پائین و سالفه اجتماع تدریجا صورت یک مسلک سیاسى – انقلابى بخود گرفت ، ولى جوهره دیانتى آن باقى ماند. در زمان خلع قباد و دوره جاماسب مزدکیه ظاهرا چندان پیشرفتى نداشته است ، مع ذلک افکار این فرقه رفته رفته در عامه رسوخ کرد و در ابتدا به آهستگى و سپس بسرعت انتشار یافت … قیام مزدک تیسفون ، شهر بیکرانه ، مکعب ها و چهارگوش هائى از سنگ و گل تا بى نهایت ، میلیونها آبراهه ، کوى ها و کوچه هاى بیشمارش تا دل شب کشیده شده بود. شهر کاخ ها و آتشکده ها… انبوه مردم ، به دور مکعب سیاهى گرد آمده اند که آتشکده اى بسیار بزرگ و بى در و پنجره است . همه نگاهها به آن سو است . سپس مردم تکانى مى خورند و پس مى روند… آى مزدک … آى !… آى ! آوایى که در یک زمان از هزاران سینه بیرون مى آید… مردى سرخپوش پدیدار مى شود؛ چشمان درشت کبودش با حالتى هوشمندانه و زیرکانه انبوه مردم را در مى نوردد. مزدک خطاب به انبوه جمعیت مى گوید: این اهریمنان ناپاک را دروغ و کینه و ویرانى زنده مى کند. اما از این ها نیز بدتر، زردوستى و خواسته اندوزى است . همان گونه که الگ آسیابان پر از گندم و خس و خاشاک است که سرانجام از هم جدا خواهند شد، جهان امروز نیز آمیزه اى از روشنائى و تیرگى ، خوبى و بدى است … مزدک در این هنگام با دست اشاره به مرده اى در میدان مى کند: نان این مرد را که خورده ؟ زنى را که آفریدگار براى او فرستاده بود، چه کسى از او گرفته ؟ مزدک در جمع موبدان و دبیران و اسپهبدان فریاد زد: … آئین ما به ما مى آموزد که هر چه هست ، از سه گوهر است که مزدا به مردم ارزانى داشته ؛ این سه گوهر جاودان آتش ، آب و خاک است . خداوندگار، در آفرینش گیتى ، این سه گوهر را پخش نکرد تا از آن به یکى اندک ، و به دیگرى بیشتر دهد؛ میوه هاى برآمده از این سه گوهر را نیز به همگان داد. شادى زیستن را به برابرى به همه داد. نظم مزدا این است . هر چه جز این ، آشفتگى و تیرگى است . اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک سه بنیاد سترگ آئین مزداست . نیاز ما به روشنى تنها اندیشه است ؛ سرودهاى ما در بزرگداشت آتش ، تنها گفتارى است و بس . کردارى که باید این دو بنیاد را در برگیرد، کجاست ؟ مردم از گرسنگى مى میرند، و انبارهاى ما انباشته است ، بستر مردان و زنان سرد است ، و شبستانهاى ما از زنان ما انباشته است . تنها به هم کیشان شکم سیر خود خوراک مى دهیم و زنان خود را نیز براى گذران شب به آنان پیشکش مى کنیم و فراموش مى کنیم که سیرى و شکمبارگى ، به همان اندازه که گرسنگى و پرهیز، خون را سست مى کند… نگهداشت آتش در آتشکده هایمان به چه کار مى آید هنگامى که تیرگى بر روان هایمان چیره است ؟… نباید به یک پنجم از اندوخته هاى خود بسنده کنیم ، چرا که این اندک چیزى جز صدقه نیست و از صدقه چیزى زشت تر نیست ؛ چرا که هم دهنده و هم گیرنده را به دروغ مى آلاید. باید درها و همه قفل ها گشوده شود. آنگاه است که روشنى مزدا، آنگونه که هست ، در روان مردم افروخته خواهد شد. در اینجا مزدک به نمایندگى از سوى توده مردم ایران سخن مى گفت . دولتیان سخنان او را به لبخند برگزار کردند. کره ناى ها غریدند که : قباد، پرستنده مزدا، خدایگان و شاه شاهان ایران و انیران ، از نژاد خدایگان ، فرزند پیروز پادشاه و خدایگان ، سخنان شما رسته هاى ایرانى را شنید. انفجار توده ها تیسفون شعله ور بود. پرستشگاهها، بیشه زاران ، جزیره هاى پر از نخل و برج هاى بیشمار آن همه سرخ بود. باران مزدک ، آزادان ، همه شب را تاخته بودند. شب نیز سرخ بود. در چپ و راست آتش هایى مى سوخت . کوه نشینان نیز بیدار مانده بودند. ستونهایى از دود سیاه با روشنایى بامداد در مى آمیخت . مردانى سپید جامه با مشعل هایى پردود در دست از هزاران راه و کوره راه به سوى شهر روان بودند. گرسنگانى صد صد و هزار هزار همچون توده اى فشرده سراسر زمین را پوشانده بودند. اسبان در دریاى مردان شناور شدند. مزدک در متن مردم : درستى کجاست اى مزدک ؟ درستى در نان و زن است … میدان سیاه در برابر کاخ تهى است . خروش کره ناى ها زمین را مى لرزاند.. مزدک میدان سیاه و تهى را مى پیماید و هزاران مغ سرخ به سوى او مى روند. آنچه اتفاق افتاده است ، هرگز تاریخ ایران بیاد ندارد. مردم همه شگفت زده شده اند. شیران شاه هراسناک بر زمین مى آرامند سراپرده سنگین پادشاهى از پهنا و درازا به لرزه در مى آید… هیبت و ابهت و عظمت و شوکت و خشونت شاهنشاهى فرو مى ریزد. پیکر باریک ردا پوش موبدان موبد از بیم و هراس در هم مى پیچد… مزدک در برابر تخت پادشاهى مى ایستد. مشعل را بالا مى برد. آنگاه خدایگان و شاه شاهان بر مى خیزد، به شتاب دو گام پیش مى نهد و دست راست خود را به نشانه کهن درود بر گیتى و بر زندگى بر مى افرازد… توده ها به میدان یورش بردند. سواران و سپاه جاویدان خود را کنار کشیدند… سرهاى میلیونها تن ، همچون تیغى آخته به سوى طاقى کاخ پیش مى رفت … سلطنت با یل و کوپالش در برابر اراده توده ها خلع سلاح شده بود و جنگاوران و پاسداران و تیغ داران و پیل سواران و… به مجسمه هائى تبدیل شده بودند. تنها مزدک ، مشعل به دست ، در برابر ایستاده بود و نمى جنبید. شاهنشاه که خود فرمانروایى و خدایگانى خود را به کنارى نهاده بودن آن بالا کنار تخت ، تنها بود. بزرگان خود را به دیوارها مى فشردند… مزدکیان ، سرخ جامگان با شمشیرى راست بر کمر، بر همه جا مسلط بودند. مغ بزرگ ، مزدک مشعل به دست ، بر این جایگاه ایستاده بود و از پیروزى و درستى سخن مى گفت : جهان راست باید که باشد به چیز فزونى حرام است و ناخوب چیز زن و خانه و چیز بخشیدنى است تهیدست کس با توانگر یکى است شب هنگام قفل از همه دستکرت ها گشودند، گرسنگان خود را روى گندم ها مى انداختند، گندم را خام خام مى خوردند و بسیارى از آنان همانجا در کنار دیوارهاى انبار مى مردند. روز به ، یاز مزدک ، دبیران را فراخواند و به همه گفت که همه مردم در برابر قانون یکسان اند؛ هر کس بر اساس شایستگى خود دستمزد خواهد گرفت . دیگر دبیران به پنج رسته بخش نخواهند شد. مزدک دستور داد که باید از همه دارایى دستکرت ها، به ویژه گندم انبارهاى آنها، صورتى فراهم کنند. باید گرسنگى مردمى را که به تیسفون روى آورده اند، فرو نشانند، و سپس گندم همه دستکرت هاى محلى را میان همه دهکده ها پخش کنند… در سراسر آن شیب و فردا و فردا شب آن ، گندم خشک و زرد و در دستمال ها مى ریختند. زنان را از حرمسراها خارج ساختند. حرمسراى زرمهر گاومیش هفتاد و دو زن داشت . زندانها و سیاهچالهاى ساسانى گشوده شد. گرگ خونان ، وفاداران نظام طبقاتى ، از اوضاع آشفته سود مى جستند و به دزدیدن زنان مى پرداختند، دستکرت ها را مى سوزاندند و مردم را مى کشتند. دستکرت ایران دبیر بدکریتر نیز همه قفل هایش گشوده شده بود؛ از اثاثه کاخ و گندم و روغنى که میان گرسنگان پخش مى شد، صورت بر مى داشتند. دو کاروان بزرگ را که صد اشتر داشت ، با بار کیسه و خم هاى سفید به تیسفون فرستادند. کار پخش زنان از همه آسوده تر بود. همان گونه که مزدک دستور داده بود، باید پذیرش آنان را مى گرفتند. و همه بجز دو تن ، پذیرفتند که آنان را میان خاندان دهقانان و خانواده هاى کشاورزان پخش کنند. گندم ها و زنان دستکرت فرشید ورد برادر زرمهر گاومیش تقسیم شده بود. او هشتاد و یک زن در دستکرت داشت . مزدکیان یا درست دینان در میان مردم آرد سفید سرخ شده در روغن شیرین ، پخش مى کردند. تکه هاى گوشت خشک گاو را به دوازده بخش مى کردند، پنیر را با تیغ تکه تکه مى کردند، زردآلو، خرما و انجیر را با کلاه پیمانه مى کردند و… بدین سان نکبت فقر، اندکى و مدتى کاهش یافت و لطافت برابرى و عدل و داد بر ایران شهر مستولى شد. قباد به فرمان مزدک گردن نهاد و از جبروت جباریت سلطنت دست کشید و بسان مردم زیست . این قیام هر چند کوتاه و ناپایدار بود، اما در تاریخ ایران جاودانه ماند و الهام بخش نسلها در عصر گردید. اندکى بعد، دوباره گرگخونان غلبه یافتند و به دریدن گوسفندان پرداختند. انوشه روان ساسانى مزدک را بکشت ، و مزدکیان سرخ جامه را در پهندشت تیسفون تا گردن در زمین بکاشت و ستوران جاوید سپاه خویش را در آن باغ سرخ مزدک نشان به جولان آورد، و سیصد هزار مزدکى را این سان قتل عام نمود. باغ سرخ مزدک در تاریخ این مرز و بوم ، پاسخ کسانى است که پیشینه تاریخ شرق را استبدادى مى بینند و ایرانیان را پذیراى نظام استبدادى ! و اما مردم این سرزمین که على رغم ظاهرى آرام و صبور که حکام مستبد را همیشه فریب مى دهد، باطنى ناآرام و پرجوش و خروش دارند و همچون آتشى داغ نهفته در زیر خاکسترى سرد، در انتظار وزش نسیمى اندک ، لحظه شمارى مى کنند، شگفتا که تاریخ از اینان چه دیده است ! آنگاه که ستم سیصد ساله ساسانى مقهور ستم چند ده ساله تازیان بدوى شد و خلافت عربى ، سیماى سیاه سلطنت را سپید کرد، همین مردم مزدک نشان ، دوباره بیاد سلطنت سیاه ساسانى اشک ریختند و آه کشیدند: کى باشد پیکى آید از هندوستان که آمد شاه بهرام از دوده کیان با صد هزاران پیل بر همه پیلبان آراسته درفش دارد به رسم خسروان مردى گسیل باید زیرک ترجمان که رود و بگوید به هندوان که بر ما چه گذشت از ستم تازیان …………….. رفت شاهنشاهى ما بدست ایشان ستاندند پادشاهى از خسروان و….. براستى ! تازیان چه ستمى بر این مردم روا داشتند که ستمکده شاهانه برایشان موعود شد و در اعاده آن چند قرن کوشیدند؟! شگفتا که این مردم در چه مدار بسته ى گیر افتاده اند! اینان براى نفى خلافت به اثبات سلطنت پرداختند، از چاه به چاه و بالعکس ! و جا دارد که آن شاعر معاصر بگوید: ملت ما حافظه تاریخى ندارد. و در این دور تاریخى اگر این بار چنان شود، منصفانه باید گفت که : این ملت شعور تاریخى ندارد. که هرگز چنان مباد. دیدگاهها دیدگاه کریستن سن کریستن سن مى گوید که از چگونگى رابطه مزدک با قباد شاه ایران اطلاعى در دست نیست . با استناد به شاهنامه فردوسى و چند منبع عربى ، در قحط سالى ، مزدک نزد قباد رفت و با سخنان مکرآمیز قباد را بر آن داشت که اعلان کند هر که نان را از مردم گرسنه باز دارد، سزایش مرگ است . و آنگاه مردم گرسنه را به غارت انبارها تحریک کرد و باعث تجرى خلائق شد. در این روایت بعید نیست که حقیقتى تاریخى نهفته باشد. چه ، اتوکیوس هم قصه قحط سالى را نقل کرده است . فقرى که بر اثر این بلیه بوجود آمد، تقسیم غیر عادلانه ثروت را در جامعه ایرانى به سود مقامات مؤ ثر و مقتدر که طبقه ممتاز بودند، برقرار کرد. ممکن است این وضع به مردم ستم کشیده جراءت بیشترى داده و شاه را به اصلاحات جسورانه اى برانگیخته باشد. قباد پیرو مزدک شد و طبق دستور او عمل کرد. منابع معاصر قباد بر این قضیه هم – داستان اند. منابع بعدى بر این نکته تکیه دارند که قباد در رابطه با اشترک زنان قوانینى را وضع کرد. استیلتس مى گوید قباد فرقه زردشتگان را دوباره برقرار کرد، این فرقه هواخواه آن بودند که کلیه زنان باید در دسترس همگان بالاشتراک قرار گیرند. اگر چه این قول با اقوال دیگران فرق دارد. معلوم نیست قوانین جدید قباد در رابطه با ازدواج چگونه بوده است . هیچ منبعى نمى گوید که قباد ازدواج را منسوخ کرده باشد؛ زیرا چنین تصمیمى در عمل غیر قابل اجرا مى باشد. شاید او با وضع قوانین جدید یک نوع ازدواج آزادترى برقرار کرده باشد و شاید در بعضى از عناوین فقه ساسانى در باب مناکحات و رفع بعضى از قیودات آن کوشیده باشد؛ چنان که بر طبق مقررات آن عصر، مرد مى توانست زن یا یکى از زنان و حتى زن ممتاز خود را به مرد دیگرى که بدون تقصیر یعنى با وجود نداشتن مال به ازدواج محتاج باشد، بسپارد تا این مرد از خدمات آن زن استفاده کند. در هیچ یک از منابع دوره قباد ذکرى از قوانین او در رابطه با اشتراک اموال به میان نیامده است . فقط در خوذاى نامک از چنین اقدامى سخن رفته است . اگر چه این امر ممکن است تا اندازه اى حقیقت داشته باشد، ولى این بدعتها آنقدر مهم نبودند که نظر ناظرین سریانى و بیزانس را جلب کند. ممکن است این اقدامات در رابطه با وضع مالیاتهاى فوق العاده براى اغنیا و توانگران باشد در جهت بهبود زندگى فقرا و… و نیز آمده است که چون در زمان قباد قحط سالى شد و اکثر مردم در مضیقه بودند، مزدک اجازه خواست که با قباد مذاکره کند و از او پرسید اگر فردى داروئى براى علاج بیمارى داشته باشد و در اختیار بیمار نگذارد، چه مجازاتى دارد؟ شاه گفت باید کشته شود. روز بعد مزدک عده اى از مردم گرسنه را به اطراف کاخ قباد دعوت کرد و گفت بیائید تا من نیازمندى شما را چاره کنم . مزدک بار دیگر با قباد ملاقات کرد و سؤ ال دیروز را تکرار کرد و جوابى همسان شنید. مزدک نزد مردم آمد و گفت : بروید از هر مالى که مى توانید مصرف کنید، زیرا همه فرزندان آدم در اموال با یکدیگر شریکند. مردم به منازل پول داران ریخته و غارت کردند. قباد مزدک را احضار کرد و علت را پرسید. مزدک گفت : به دستور شاه این کار را کردم . و پاسخ شاه را یادآور شد. برخى منابع تاریخ مزدک را متهم به شعبده بازى و سحر کرده اند که او به این وسائل قباد را فریب داد. کریستن سن در پاسخ به این اتهامات مى گوید منابع تاریخى نشان مى دهند که قباد از روى اعتقاد پیرو مزدک شد. نُلدِکَه تاءکید مى کند که قباد پادشاهى نیرومند بود و سخت با اراده . او دو مرتبه در شرایط بسیار بحرانى تاج و تخت از دست رفته اش را بدست آورد. او به امپراطورى روم ضرب شستى مهم نشان داد. بنابراین ، به گفته نلدکه گرویدن قباد به آئین مزدک فقط براى درهم شکستن قدرت اشراف بوده است . منابع تاریخى عصر قباد نشان نمى دهند که وى فردى مزّور و داراى خصائل ماکیاولى بوده باشد. حتى دشمنان قباد اشاره به این خصائل منفى نکرده اند. منابع نشان مى دهند که قباد از روى ایمان و اعتقاد به مزدک گروید. قباد تحت تاءثیر مزدک اصلاحات مهمى در کشور کرد و به وضع فقرا رسیدگى نمود. مورّخان همگى بر این متفق اند که آنچه در دره قباد اتفاق افتاد، با نظام طبقاتى – اشرافى ساسانى در تضاد مطلق بود. و کلیه عناصر امپراطورى از این انقلاب بى سابقه تاریخى ناراضى بودند. قباد قلبا به مزدک معتقد بود و در ظاهر از مزدکیان حمایت نمى کرد. او از سوى موبدان به الحاد متهم شد. قباد با آنهمه رنجى که کشیده بود، هم چنان بر اعتقاد مزدک بود. فرزند قباد، انوشه روان ، به قتل مزدک و مزدکیان همت گماست . در منابع عربى اتهامات بر مزدک به صورت شرم آورى مطرح شده است . عبدالجبار مى گوید: ویژگى مزدک گرائى نسبت به آئین عادى این است که مزدکیها معتقد بودند که نور با اراده کار مى کند، در حالى که ظلمت کورکورانه در کوشش است . عناصر ترکیب کننده جهان ، آب و خاک و باد و آتش است . بنظر مزدک آفریدگار جهان بوسیله حروف بر جهان فرمانروائى مى کند و از این رو هر کس راز این حروف را دریابد، به بزرگترین نیروها دست مى یابد و اسرار ازل را مى فهمد… مزدک گرائى بشدت سرکوب شد. آئین مزدک در جهان اسلام مدتى به نامهاى دیگر زنده بود… برخى فرقه هاى مذهبى در اسلام از اندیشه هاى مزدک سخت متاءثر بوده اند. منبع محتوا: تاریخ ادیان و مذاهب جهان – جلد دوم – نوشته مبلّغى آبادانى
پاسخ : دین و آیین مزدک آیین مزدک آیین مزدک که به خُرّم[۱] («شاد» و «خوش») یا درست دین نیز شهره است، در دوره حکومت قُباد ِ ]اول[ (۴۸۸ ـ ۵۳۱)، شاهنشاه ساسانى، در ایران شکوفا شد. نام این دین برگرفته از نام مزدک، بنیادگذار آن است. مفاهیم اجتماعى آیین مزدک مهم است، به ویژه به این خاطر که اغلب مى اندیشند شکل آغازین و شرقى ِ سوسیالیسم و کمونیسم را داشته است (نولدِکه، ۱۸۷۹; کریستن سِن، ۱۹۲۵; و دیگران)، اما این یک مبالغه است که مى خواهد آیین مزدک را به یک نهضت اساساًاجتماعى تقلیل دهد (کِلیما،۱۹۵۷). منابع آشنایى با آیین مزدک (بیزانسى، سِریانى، پهلوى، عربى و فارسى) اندک است و تقریباً همه دشمن این دین به شمار مى آیند. محض نمونه، مزدک ـ نامگ[۲] (نامه ى مزدک)، اثرى کوتاه به پهلوى که ابن مُقَفَّع آن را به عربى برگرداند، خطاکارى ها و فریبکارى راهبر بدعت گذاران را نکوهش مى کند. بخش هایى از این متن را نویسندگان مسلمان، از جمله ابوریحان بیرونى، نظام الملک، ابن بلخى و ابن اثیر در آثار خود آورده اند. فردوسى نیز نسخه اى از سرگذشت مزدک را به نظم درآورد. نسخه اى که او ]در شاهنامه[ به جا گذاشت از یک منبع اَشرافى در دوره ى ساسانى، خوداى ـ نامگ (نامه ى خسروان) به پهلوى که اکنون از میان رفته است، گرفته بود. شهرستانى، نویسنده ى الملل و النحل (قرن یازدهم تا دوازدهم)، اطلاعات به ویژه مهمى درباره ى آموزه ى مزدک در اختیار ما قرار مى دهد، چون احتمالاً اطلاعات را از یک منبع مزدکى گرفته است. با این همه، اطلاعاتى که نویسندگان مسلمان دیگر، مانند طبرى، ثعالبى و ابن ندیم فراهم آورده اند، به همان اندازه مهم است. آیین مزدک را به منزله نهضتى دینى با میراثى عمدتاً مانوى یا به منزله بدعتى در دین زردشت تفسیر کرده اند (موله، ۱۹۶۰ ـ ۱۹۶۱، ص ۱ ـ ۲۸; یارشاطر، ۱۹۸۳). شمارى از عناصر این دین با آیین مانى مشترک است، بهویژه عناصرگنوسى که اندکى درآموزه هاى مزدک یافت مى شود، اما بى گمان این دین، خود را تفسیر دوباره اى از دین زردشت معرفى کرد. زمینه آیین مزدک با دو شخصیت که از آنان به جز نام شان هیچ نمى دانیم، پیوند مى خورد: (یکى) بوُندوس، یک مانوى که روزگارى در زمان فرمانروایى امپراتور دیوکْلِتیان (۲۴۵ ـ ۳۱۳) در روم زندگى مى کرد، و (دیگرى) زرادوُشت (پسر خوُرّگان[۴]) بودند که آموزه دینى و اجتماعى خود را در پایان قرن پنجم اعلام کرد. این دوره، دوره بحران شدید در دولت ساسانى بود. دوره اى که هون ها در ۴۸۴ میلادى، دولت ساسانى را شکست دادند وشورشى جدى، نظام اَشرافى، فئودالى و روحانى آن را به لرزه انداخت. نوآورى هاى اجتماعى بى گمان با نگرش گنوسى هماهنگ بود; تنها چیزى که در دل داشتند مساوات طلبى و عشق به عدالت اجتماعى بود که کارپوکراتیان ها، زرتشتیان، و افلاطون ]پیش از این [بیان کرده بودند. بنابراین براى محققانى که مى کوشند رابطه ى میان نهضت کارپوکراتس و نهضت مزدک را دریابند دلایل خوبى وجود دارد (کِلیما، ۱۹۵۷، ۱۹۷۷; یارشاطر، ۱۹۸۳). مزدک، این مساوات طلب ِ[۵] بدعت گذار (زَندیق، «اهل تأویل»)، این را تعلیم مى داد که معبود متعال فاقد اراده متعال بود و این که هستى معلول آمیزه یا مفارقت ِ کاملاً تصادفى ِ نور و ظلمت است. او از سه عنصر آب و آتش و خاک سخن مى گفت و از چهار نیروى بینش، ادراک، مراقبه و سرور، که با هفت وزیر که در دوازده باشنده روحى مى چرخند و ]در جهان و خاصه انسان[ عمل مى کنند. بنابر تعلیم او میان عالم اکبر ِ روحى، عالم میانه (جهان) و عالم اصغر ِ انسان، نظامى از همانندى ها بر قرار است. مزدک اعلام کرد که فرد از راه درک نیروهاى نمادین حروف، کلمات و اعداد، به دانش رهایى مى رسد و با یافت این چهار ]نیرو[، هفت ]وزیر[، و دوازده ]باشنده روحى[ در خود، دیگر به وظایف دینى ظاهرى نیازى ندارد. فلسفه اخلاقى آیین مزدک از اصول اخلاقى مساوات، همبستگى وصلح طلبى الهام مى گرفت. چون خاستگاه شرور روحى، اخلاقى و اجتماعى را در خواسته مى دانست، مى گفت زن و خواسته را باید یکسان تقسیم کرد. قُباد، پس از هواخواهى از آیین مزدک، به دنبال واکُنش اَشراف و روحانیون، مدتى تاج و تخت را از کف داد. سپس مزدک و شمارى از پیروانش و در میان آنان کاوُس، پسر مهترش، همه را به کام مرگ فرستاد. پسر محبوب او، خسرو اول، شاه آینده (۵۳۱ ـ ۵۷۹)، مزدکیان را یکجا کشت و نظام اجتماعى پیشین را بازگرداند. با این همه، آیین مزدک به شکل یک نهضت مخفى باقى ماند. این دین در بدعت گذارى هاى جورواجور اسلامى، بهویژه درخرمیّه وقرامطه، تاثیر نیرومندى به جاگذاشت (یارشاطر، ۱۹۸۳). Gherardo Gnoli., ûMazdakism in M. Eliade, ed., The Encyclopedia of Religion, New York, Macmillan/London, Collier Macmillan, 1987, Vol. 9, PP. 302. على رضا شجاعى [۱]. Khurram [2]. Mazdak-namag [3]. Khurragan [4]. Bamdad [5]. Par excellence
مانویان بنیان تفکر مانی ۱-۱- مانی ، یک روحانی زرتشتی بود که مدعی وحی شد و مذهبی التقاطی پدید آورد. او آراء ادیان زرتشت و بودا و مسیحیت و عرفان سویی را در هم آمیخت. وی وجود شر را با نظریه دوئالیسم خود توجیه کرد. به نظر او، نور همانا خداست و شیطان از شر برخاسته است و ماده، اساس شر است و خواهشهای نفسانی، شرّند. مانی شعوت و ریاضیت و تجرد از رواج نکردن) و رزوه گرفتن را توصیه مینمود. مانی و بهرام ۱-۲- نیمهی دوم سدهی دوم و نیمه اول سدهی سوم میلادی در تاریخ ایران دورهای است، که دولت اشکانی رو به سقوط داشت و دولت ساسانی پایههای حکومت خود را استوار میساخت. در این دوره مانیزاده شده و دین جدیدی را پایهگذاری کرد. مانی در روز تاجگذاری شاپور اول (سلطنت از ۲۳۹ تا ۲۷۳ میلادی) به حضور او رسید و کتاب شاپورگان خود را، که به فارسی روزگار ساسانی نوشته بوده و به نام شاپور، آن را شاپورگان نامیده بود، به او تقدیم کرد. پس از شاپور هرمز به سلطنت رسید، که پس از یک سال درگذشت. پس از هرمز، بهرام به سلطنت رسید و مدت سه سال، از ۲۷۴ تا ۲۷۷ میلادی، سلطنت کرد. به دستور بهرام، مانی در سال ۲۷۷ میلادی به قتل رسید. در دورهی سلطنت اردشیر و شاپور، مانی با مسافرت به جاهای مختلف و اعزام نمایندگانی به شرق و غرب جهان آن روزگار جوامع مانوی متعددی تأسیس کرد. با قتل مانی پیروان او، از ترس قتل، به سوی شرق دولت ساسانی گریختند. مانی هفت کتاب نوشته بود، که به جز شاپورگان همگی به سریانی بودند. آثار مانی و رسالات و سخنان او را پیروان او به زبانهای مختلف، فارسی، پهلوی اشکانی، سغدی، چینی، یونانی، قبطی و لاتینی ترجمه کردند. زندیکان به دست مغان کشتار میشوند مانویان از زمان بهرام تا سقوط ساسانیان در سال ۶۵۸ میلادی، (سال ۳۱ هجری قمری) که « زندیک » یعنی « اهل تأویل » نامیده میشوند تحت تعقیب حکومت ساسانی بودند. مدارک بسیاری از متون تاریخی در مورد شکنجهها و کشتارهای جماعت مانویان، سخن گفتهاند. تردیدیی نیست که جامعه ساسانی دچار بحران فکری و دینی بوده و این بحران در اوائل ظهور اسلام، یکی از عوامل جدی سقوط امپراطوری ساسانی بوده است. مانویان (زنادقه) در عهد عباسی ۱-۳- از سرنگونی دولت ساسانی تا روی کار آمدن دولت عباسی در سال ۱۳۲ هجری، مانویان، (یا زنادقه) آزادی داشتند و به تبلیغ پرداختند. در این دوره ادبیات مانوی، از جمله آثار خود مانی، به عربی ترجمه شدند. از نوشتههای مانوی، که به عربی ترجمه شده بودند و به تدریج از میان رفتند، دانشمندانی چون ابوریحان بیرونی و ابن الندیم و مسعودی و یعقوبی و قاضی عبدالجبار ، در آثار خود مطالبی آوردهاند. جامعترین مطلب دربارهی مانی و مانویان شرحی است که ابن الندیم در الفهرست آورده و پس از شرح ابنالندیم، شرحهایی هستند که شهرستانی درالملل و النحل و قاضی عبدالجبار در المغنی آوردهاند. آثار مانی ۱-۴- در اویل سدهی بیستم میلادی آثاری از مانی و مانویان به زبانهای فارسی میانه، پهلوی اشکانی ، سغدی و چینی از ترفان، واقع در ترکستان چین، به دست آمد. پیش از به دست آمدن آثار مانی و مانویان، منابع مطالعه دربارهی مانویت نوشتههایی بودند که مخالفان مانویت یا مورخان و ملل و نحل نویسان در رد بر مانویت و یا در شرح احوال مانی و افکار او نوشته بودند. از جملهی نوشتههایی، که به آن استناد میشد، نوشتهی شهرستانی بود. علامهی مجلسی در بحارالانوار شرحی، با استفاده از ملل و نحل شهرستانی و شرح نهج البلاغهی ابن ابیالحدید، در مورد مانی، توضیحاتی را آورده است. زاد و مرگ مانی ۱-۵- شهرستانی گوید: «اصحاب مانی حکیم، پسر فاتک هستند که در زمان شاپور پسر اردشیر ظهور کرد و او را بهرام پسر هرمز پسر شاپور کشت، و آن پس از عیسی بن مریم (ع) بود. و او دینی میان مجوسیت و نصرانیت به وجود آورد و به نبوت مسیح (ع) قائل بود و به نبوت موسی (ع) قائل نبود. آرای مانی به روایت شهرستانی محمدبن هارون، معروف به ابی عیسی وراق ، که در اصل مجوسی بود و به مذاهب قوم آگاه بود، حکایت کرد: حکیم مانی پنداشت که جهان مصنوع است، مرکب از دو اصل قدیم: یکی از آن دو روشنی و دیگری تاریکی، آن دو ازلی هستند، همیشه بودهاند و همیشه خواهند بود، و انکار کرد وجود شیئی را که از اصل قدیم نباشد، و پنداشت که آن دو پیوسته قوی، حساس، دراک، سمیع، بصیر هستند، و آن دو با این همه در نفس و صورت و فعل و تدبیر متضاد هستند. و آن دو در جا برابر هم قرار دارند، مانند برابر بودن شخص و سایهاش. ۱-۶- پس مانویان در آمیزش نور و ظلمت و سبب آن و رهایی ] نور از ظلمت [ و سبب آن اختلاف پیدا کردند. برخی از آنها گویند: روشنی و ظلمت به خبط و اتفاق آمیخته شدند، نه به قصد و اختیار. و بیشتر آنها گویند: همانا سبب آمیزش این بوده است که تنهای ظلمت مدتی روح خود را رها کردند، پس روح ظلمت نگریست و روشنی را دید، پس تنها ] ی خود را [ به آمیزش با روشنی برانگیخت، پس تنها دستور او را اجابت کردند، به سبب شوقشان به شر. ۱-۷- پس هنگامی که پادشاه روشنی آن را دید فرشتهای از فرشتگان خود را با پنج جزء از جنسهای پنجگانهاش به سوی آنها روانه کرد. پس اجزای پنجگانهی روشنی با اجزای پنجگانهی تاریکی درآمیختند، پس دود با نسیم درآمیخت، و همانا حیات و روح در این جهان از نسیم و هلاک و آفات از دود است. و حریق با آتش و روشنی با ظلمت و سموم با باد و ضباب با آب درآمیختند. پس هر چه در جهان است از منفعت و خیر و برکت از اجناس روشنی و هر چه در آن است از مضرت و شر و فساد، پس از اجناس ظلمت هستند. ۱-۸- پس هنگامی که پادشاه روشنی این آمیختگی را دید به فرشتهای از فرشتگان خود فرمان داد ] که این جهان را بسازد [ . پس او این جهان را بدین هیئت که اکنون هست ساخت، برای رهایی اجناس روشنی از اجناس ظلمت و همانا خورشید و ماه و دیگر ستارگان برای پالودن اجزاء روشنی از اجزاء ظلمت به حرکت درآمدند، پس خورشید روشنیای، که با شیاطین گرمی و ماه روشنیای، که با شیاطین سردی آمیخته شده است، میپالاید. و نسیم، که در زمین است، پیوسته بالا میرود، چون از شأن اوست که به سوی جهانش بالا رود. و هم چنین جمیع اجزاء روشنی پیوسته در صعود و بالا رفتن هستند، و اجزاء ظلمت پیوسته در نزول و فرو رفتن تا اجزاء ] نور [ از اجزاء ظلمت رهایی یابند و آمیختگی از میان برود و ترکیبها حل شوند و کل ] اجزاء [ به کل خود و جهان خود بپیوندد و آن قیامت و معاد است. ۱-۹- مانی گوید: و از آنچه در رها کردن و جداکردن و به بالا راندن اجزاء روشنی کمک میکند تسبیح و تقدیس و گفتار نیک و کردار نیک است، پس بدان اجزاء روشنی از طریق کهکشان به فلک قمر میرود و قمر از آغاز ماه تا نیمهی ] ماه [ آنها را پیوسته میگیرد، پس ماه پر میشود و بدر میگردد. پس آنها را از نیمهی دوم ماه تا پایان ماه به خورشید میرساند و خورشید آنها را به سوی روشنی بالای خود روانه میکند، پس آن عناصر روشنی در آن جهان به سیر خود ادامه میدهند تا برسند به نور اعلای خالص. این عمل پیوسته انجام میگیرد تا چیزی از عناصر روشنی در این جهان نماند، مگر مقدار کمی که در ظلمت بسته شده، و خورشید و ماه نتوانند آن را پاک کنند. پس در این هنگام فرشتهای که زمن را حمل میکند برمیخیزد و فرشتهای که آسمانها را گرفته است آنها را رها میکند، پس بالا به پایین فرو میریزد. آنگاه آتشی افروخته میشود که بالا و پایین را میسوزاند و آتشسوزی ادامه مییابد تا آنکه آنچه از روشنی در آن است رها گردد. و مدت آتشسوزی هزار و چهار صد و شصت و هشت سال است. ۱-۱۰- و حکیم مانی در باب الف از انجیلش و در آغاز شاپورگان (شاپورگان تنها کتابی است که مانی به فارسی میانه نوشته بوده و همان طور که گذشت، آن را به شاپور ساسانی تقدم کرده بود. بخشی از شاپورگان مانی به دست آمده است و در آثار زیر چاپ و شرح و ترجمه شده است: ۱- اکتاایرانیکا، ج ۹، ص ۷۹ و پس از آن. ۲- مجله BSOAS ج XLII ، بخش ۲، ۱۹۷۹ و ج، بخش ۲، ۱۹۸۰) میگوید که پادشاه جهان روشنی در همهی سرزمین خود هست و هیچ چیز وجود ندارد که از او تهی باشد، و او ظاهر و باطن است، و او را نهایتی نیست، مگر از جهتی که بر سرزمین دشمنش منتهی میشود. و همچنین گوید که پادشاه جهان روشنی در ناف سرزمین خویش است. و گوید که آمیختگی قدیم آمیختگی میان حرارت و برودت و رطوبت و یبوست، و آمیختگی حادث میان خیر و شر است. ۱-۱۱- مانی بر اصحابش پرداختن یکدهم از همهی اموال ، و نمازهای چهارگانه در روز و شب ، و نیایش به خدا، و ترک دروغگویی، و قتل و دزدی، و زنا و بخل و جادوگری و پرستش بتها را واجب کرده است، و خودداری کردن از کاری نسبت به جانداری که اگر آن کار را با خودش بکنند خوشش نیاید گفتنی است که مانی پیروان خود را به دو گروه گزیدگان و شنوندگان تقسیم کرده بوده و برای هر یک از دو گروه وظایفی معین نموده بوده است.«دعوت به حق» «ترک کذب» و «قتل» و «سرقت» و «زنا» و «بخل» و «سحر» و «عبادات اوثان» و «خودداری از آزار رساندن به جانداران» وظیفهی همهی مانویان بوده است. «پرداختن عُشر اموال» و «نمازهای چهارگانه» خاص شنوندگان بوده است. گزیدگان «نمازهای هفتگانه» داشتهاند. علاوه بر آنچه در این کتاب آمده وظایف دیگری هم مانی بر پیروان خود واجب کرده بوده است از جمله روزه. اعتقاد مانی در شرایع و انبیاء ۱-۱۲- نخستین کسی که خدای تعالی با علم و حکمت مبعوث کرد آدم ابوالبشر بود، پس از او شیت را مبعوث کرد، پس از او نوح را، پس از او ابراهیم را، علیهم الصلاة والسلام، آنگاه بودا را به سرزمین هند و زردشت را به سرزمین فارس و مسیح، سخن خدا و روحش را، به سرزمین روم و مغرب و پس از مسیح پل را به ] روم و مغرب [ مبعوث کرد. آنگاه خاتمالنبیین میآید (البته بنا به نظر بیرونی که مبتنی بر شاپورگان است، مانی خود را خاتم النبیین میدانسته است). مانی پایان جهان (به روایت شهرستانی) ۱-۱۳- ابوسعید مانوی ، یکی از رئیسان مانوی، گوید که از آغاز آمیختگی روشنی و ظلمت تا زمان او (۲۷۱ هجری) ۱۱۷۰۰ سال گذشته است و تا زمان خلاص روشنی از ظلمت ۳۰۰ سال باقی مانده است. بنا بر مذهب مانی مدت آمیختگی روشنی و ظلمت ۱۲۰۰۰ سال است، پس از مدت آمیختگی در زمان ما (۵۲۱ هجری) ۵۰ سال باقی مانده است. پس ما در آخر آمیختگی و آغاز خلاص هستیم و تا خلاص کلی و انحلال تراکیب عناصر روشنی از عناصر ظلمت ۵۰ سال باقی مانده است». اسطورهها و نقش آنها در نزد مانویان ۱-۱۴- در نوشتههای مانوی آمده است: «که پس از آنکه اهریمن به جهان روشنی حمله میبرد، « پدرِ بزرگی »، خدای مانی، هرمزد را به جنگ او میفرستد، هرمزد شکست میخورد و « پدرِ بزرگی »، ایزدی را به کمک او میفرستد و این ایزد موفق میشود هرمزد را نجات دهد، اما مقداری از سلاح او، نسیم، باد، آذر، آب و روشنی، در دست اهریمن به اسارت باقی میمانند. « پدرِ بزرگی » برای بیرون آوردن نسیم و باد و آذر و آب و روشنی ایزدی را که مهریزد نامیده میشود مأمور میکند تا این جهان را برای پالودن عناصر روشنی از ظلمت بیافریند. مهریزد ، که دیوان را شکست داده، از پوست آن دیوان، که کشته شدهاند، ده آسمان و از تن آنها هشت زمین را میسازد و دیوانی را که اسیر کرده زنده به آسمان آویزان میکند. مهریزد از عناصر روشنی که نجات داده شدهاند و آلوده نگردیدهاند خورشید و ماه و از عناصری که کمی آلوده شدهاند ستارگان را در فلکی خاص آنها، که فلک یازدهم است، میسازد. برای بیرون آوردن عناصری، که اسیر ظلمت هستند، سه چرخ میسازد، یکی را از آذر، دیگری را از آب و سومی را از باد. مهریزد از پسران خود برای پالودن عناصر روشنی از ظلمت کمک میگیرد. پادشاه عظمت را مأمور ادارهی چرخها میکند، نگهبان شوکت را مأمور میکند که آسمان را نگهداری کند و اطلس را مأمور میکند که بر زمین پنجم بایستد و زمینهای ششم و هفتم و هشتم را بر دوش خود نگه دارد. در این هنگام که دنیا بیحرکت است « پدرِ بزرگی » فرستادهی سوم، را میآفریند و او دوشیزهی روشنی را. این دو خود را عریان به دیوانی، که در فلکْ آویخته شدهاند، نشان میدهند. دیوان نر با دیدن دوشیزهی روشنی دچار حالت انزال دست میدهد و عناصر روشنی را که در خود اسیر کردهاند فرو میریزند. از آنچه در دریا ریخته میشود غول عظیمی یه وجود میآید. این غول عظیم را الماس نور یکی دیگر از پسران مهریزد، به بند میکشد و مانع میگردد که کاری از او سربزند. از آنچه بر زمین میریزد گیاهان و درختان به وجود میآیند. دیوان ماده با دیدن فرستادهی سوم سقط جنین میکنند و زمین را از دیوان پر میکنند. بنای کبیر بهشت جدید را میسازد. این بهشت بدان منظور ساخته میشود که عناصر روشنی رها شده از ظلمت در آنها جمع شوند. پس از پایان جهان بهشت جدید به بهشت اصلی متصل میشود. عناصر روشنی از راه کهکشان به ماه میروند. در پانزده روز اول ماه، عناصر روشنی در آن جمع میشوند و در پانزده روز دوم ماه، عناصر روشنی از ماه به خورشید میروند و از آنجا به بهشت جدید، حاکم بهشت جدید هرمزد است. وقتی اهریمن میبیند که عناصر روشنی با گردش فلک رها میشوند انسان را به وجود میآورد. وی دو دیو را مأمور میکند که همهی دیوان را ببلعند. این دو دیو همخوابگی میکنند و آدم و حوا را به وجود میآورند و از این دو، انسانها، که هر کدام زندانی برای عناصر روشنی هستند، به وجود میآیند. « پدرِ بزرگی » با فرستادن پیامبران انسان را راهنمایی میکند که خود را از ظلمت نجات دهند، با اعمال نیک» ۴-۱۵- مانی – همان طور که گذشت پیروان خود را به دو گروه تقسیم کرده است. گروه برگزیدگان که از وظایف آنها این بوده که ازدواج نکنند و زندان برای روح نسازند. این گروه را مانی بهشتی دانسته است. گروه دوم که عوام مانوی بودهاند شنوندگان نام داشتهاند. روح این گروه پس از مرگ به این جهان باز میگردد. (تناسخ) آمد و رفت روح شنونده تا زمانی ادامه مییابد که آن روح به درجهی برگزیدگی برسد و پس از مرگ به بهشت جدید برود.
قبر حضرت یوسف(ع) در نزدیکی شهر نابلس فلسطین حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ به قدري محبوبيت اجتماعي پيدا کرده و عزّت فوق العادهاي نزد مردم مصر داشت که پس از فوتش بر سر محل به خاک سپاريش نزاع شد. هر طايفهاي ميخواست جنازه يوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مايه برکت در زندگيشان باشد. بالاخره رأي بر اين شد که جنازه يوسف را در رود نيل دفن کنند، زيرا آب رود که از روي قبر رد ميشد مورد استفاده همه قرار ميگرفت و با اين ترتيب همه مردم به فيض و برکت وجود پاک حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ ميرسيدند. فبر حضرت یوسف(ع) 1914 میلادی جنازه حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ را در ميان رود نيل دفن کردند تا زماني که حضرت موسي ـ عليه السلام ـ ميخواست با بني اسرائيل از مصر خارج شود. در اين هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوي فلسطين آورده و دفن کردند، تا به وصيت حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ عمل شده باشد. خداوند به پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ خطاب نموده و ميفرمايد: «ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيبِ نُوحِيهِ إِلَيکَ وَ ما کُنْتَ لَدَيهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يمْکُرُونَ؛ اينها از اخبار غيبي است که به تو وحي کرديم، تو نزد برادران يوسف نبودي در آن موقعي که مکر کردند (تا يوسف را به چاه بيفکنند).»[1] «لَقَدْ کانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِي الْأَبْصار...؛ در داستانهاي ايشان (يوسف و يعقوب و برادران يوسف و داستانهاي پيامبران ديگر)، درسهاي آموزندهاي براي صاحبان بصيرت است.»[2] اين داستانها حاکي از واقعيتهاي حقيقي است، نه آن که آنها را ساخته باشند.[3] جالب توجه اين که: مدتي ماه (بر اثر ابرهاي متراکم) بر بني اسرائيل طلوع نکرد (هرگاه ميخواستند از مصر به طرف شام بروند احتياج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم ميکردند) به حضرت موسي ـ عليه السلام ـ وحي شد که استخوانهاي يوسف را از قبر بيرون آورد (تا وصيت او انجام گيرد) در اين صورت، ماه را بر شما طالع خواهم کرد. جنازه حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ را در ميان رود نيل دفن کردند تا زماني که حضرت موسي ـ عليه السلام ـ ميخواست با بني اسرائيل از مصر خارج شود. در اين هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوي فلسطين آورده و دفن کردند، تا به وصيت حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ عمل شده باشد. قبر یوسف(ع) موسي ـ عليه السلام ـ پرسيد که چه کسي از جايگاه قبر يوسف آگاه است؟ گفتند: پيرزني آگاهي دارد. موسي ـ عليه السلام ـ دستور داد که آن پيرزن را که از پيري، فرتوت و نابينا شده بود، نزدش آوردند. حضرت موسي ـ عليه السلام ـ به او فرمود: «آيا قبر يوسف را ميشناسي؟» پيرزن عرض کرد: آري. حضرت موسي ـ عليه السلام ـ فرمود: ما را به آن اطّلاع بده. او گفت: اطلاع نميدهم مگر آن که چهار حاجتم را بر آوري: اول: اين که پاهايم را درست کني. دوم: اينکه از پيري برگردم و جوان شوم. سوم: آن که چشمم را بينا کني. چهارم: آن که مرا با خود به بهشت ببري. اين مطلب بر موسي ـ عليه السلام ـ بزرگ و سنگين آمد. از طرف خدا به موسي ـ عليه السلام ـ وحي شد، حوائج او را برآور. حوائج پير زن برآورده شد. آن گاه او مکان قبر يوسف ـ عليه السلام ـ را نشان داد. موسي ـ عليه السلام ـ در ميان رود نيل جنازه يوسف ـ عليه السلام ـ را که در ميان تابوتي از مرمر بود بيرون آورد و به سوي شام برد. آن گاه ماه طلوع کرد. از اين رو، اهل کتاب، مردههاي خود را به شام حمل کرده و در آن جا دفن ميکنند. جنازه يوسف ـ عليه السلام ـ را (بنابر مشهور) کنار قبر پدران خود دفن کردند. اينک در شش فرسخي بيت المقدس، مکاني به نام قدس خليل معروف است که قبر يوسف ـ عليه السلام ـ در آن جا است. حُسن عمل و نيکوکاري اين نتايج را دارد که خداوند پس از حدود چهار صد سال با اين ترتيبي که خاطر نشان شد، طوري حوادث را رديف کرد، تا وصيت حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ به دست پيامبر بزرگ و اولوا العزمي چون حضرت موسي ـ عليه السلام ـ انجام شود، و به برکت معرّفي قبر يوسف ـ عليه السلام ـ به پير زني آن قدر لطف و عنايت گردد.[5] آري، يوسف ـ عليه السلام ـ بر اثر پرهيزکاري و خدا ترسي، آن چنان مقام ارجمندي در پيشگاه خدا پيدا کرد که در روايت آمده: هنگامي که پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در شب معراج، به آسمان سوم رسيد، يوسف ـ عليه السلام ـ را در آن جا به گونهاي ديد که: «کانَ فَضْلُ حُسْنِهِ عَلي سايرِ الْخَلْقِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ لَيلَهِ الْبَدْرِ عَلي سايرِ النُّجُومِ؛ زيبائيش نسبت به ساير مخلوقات، همانند زيبايي ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.»